عطار · خسرونامه

آگاهی یافتن خسرو از گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چوصبح پرده در از پرده دم زد
۲
عروس عالم غیبی علم زد
۳
دم عیسی از آن زد صبح خوش دم
۴
که بویی داشت از عیسی و مریم
۵
چو شد از شمع این پیروزه گلشن
۶
جهان را چون چراغی چشم روشن
۷
دو خادم دشمن شهزاده بودند
۸
وزو در سختیی افتاده بودند
۹
بپیش شه شدند و راز گفتند
۱۰
همه احوال دختر باز گفتند
۱۱
که با شهزاده برنایی چنین کرد
۱۲
وزو در یک زمان خون بر زمین کرد
۱۳
همه شهر این زمان گویند امروز
۱۴
همه زین غصّه میگریند وزین سوز
۱۵
چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه
۱۶
فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه
۱۷
حمیّت دردل او کارگر شد
۱۸
قرار و صبر از جانش بدر شد
۱۹
چو دریا شد دل شوریدهٔ او
۲۰
برامد موج خون از دیدهٔ او
۲۱
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
۲۲
نداشت او چشم دیدن را ازان هم
۲۳
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
۲۴
که تا شهزاده را برند سر، باز
۲۵
بزرگان چون شنیدند این سخن را
۲۶
شفاعت خواستند آن سرو بن را
۲۷
که این کشتن نه کار پادشاهست
۲۸
که این شهزاده بی شک بی گناهست
۲۹
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
۳۰
که دختر خفته او در بوم رفتست
۳۱
شه چین خورد بی اندازه سوگند
۳۲
کزین پس برندارم هرگزش بند
۳۳
بجان بخشیدمش تا باشد از دور
۳۴
ولی میلش کشم در چشمهٔ نور
۳۵
کسی کو دختری در خانه دارد
۳۶
تنی لاغر دلی دیوانه دارد
۳۷
غم دختر که میخ دامن تست
۳۸
چو طوق آتشین درگردن تست
۳۹
وزیر خاص را فرمود آنگاه
۴۰
که دو چشمش ز میل اندازدرراه
۴۱
وزیر خاص چون شه را چنان دید
۴۲
بدان دلداده دل را مهربان دید
۴۳
ببرد آن سیمبر راو نهان کرد
۴۴
زبان در پیش دختر دُرفشان کرد
۴۵
که بهر چشم بد نیلت کشم من
۴۶
مبادم چشم اگر میلت کشم من
۴۷
ترا پنهان بدارم تا شه چین
۴۸
چو مه با مهر گردد از ره کین
۴۹
چو دل خوش کرد لختی شاه با تو
۵۰
بگویم گفتنی آنگاه باتو
۵۱
بگفت این و بپیش شاه چین شد
۵۲
زخون چشم خونین آستین شد
۵۳
که میلش در کشیدم وز قیاسی
۵۴
جهان بر چشم او شد چون پلاسی
۵۵
چه گویم من که باد از چشم شه دور
۵۶
که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور
۵۷
چو شه بشنود گفتا نیست باکی
۵۸
مخور زوغم که باد آن شوم خاکی
۵۹
بگفت این و بفرمود آن زمان شاه
۶۰
که آتش را برافروزند در راه
۶۱
ز نفت وهیزم آتش برفروزند
۶۲
گل سیراب در آتش بسوزند
۶۳
چو بردارش کنند آنگه بزاری
۶۴
میان آتش آرندش بخواری
۶۵
گلی را کی بود طاقت، زهی خوش
۶۶
کش اوّل دار باشد آخر آتش
۶۷
براه عشق ازین کمتر نباید
۶۸
که عاشق تا نسوزد بر نیاید
۶۹
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
۷۰
بباید سوخت آتش خوابگاهست
۷۱
کسی داند بلای عشق دلخواه
۷۲
که خون و آتشش دارد بدل راه
۷۳
بلی عاشق ازین بسیار بیند
۷۴
که تخت خویشتن از دار بیند
۷۵
کسی کز عشق خود بشنوده باشد
۷۶
چنان نبود که عاشق بوده باشد
۷۷
الا ای اهل درد آخر کجایید
۷۸
درین مجلس زمانی حاضر آیید
۷۹
ز میغ دیده بارانها ببارید
۸۰
برین غم کشته طوفانها ببارید
۸۱
ز خونریزی نیامد کم درین راه
۸۲
که خون شد زهرهٔ عالم درین راه
۸۳
خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد
۸۴
که برنایی بکشتن باسر افتاد
۸۵
سراسر شهر چین آوازه بگرفت
۸۶
ز مردم راه بر دروازه بگرفت
۸۷
دوان گشتند از دروازه در باغ
۸۸
بیاوردند گل را بر جگر داغ
۸۹
دلی پر آتش از کین میدمیدند
۹۰
بزلف آن سیمبر را میکشیدند
۹۱
چو کاهی روی گل دو چشم نمناک
۹۲
بخونی کاهگل کرده همه خاک
۹۳
لبی و صد شکر زلفی و صد تاب
۹۴
رخی و صد گهر چشمی و صد آب
۹۵
برسوایی فتاده در کشاکش
۹۶
ببردندش بسوی دار و آتش
۹۷
بآخر گل چو حیرانی فروماند
۹۸
ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند
۹۹
بدل گفتا بباید گفت رازم
۱۰۰
که چون من سوختم آنگه چه سازم
۱۰۱
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
۱۰۲
بگویم راز، پنهان چند دارم
۱۰۳
دگر ره گفت رسواگردی ای زن
۱۰۴
صبوری کن دمی گر مردی ای زن
۱۰۵
فراوان خلق بود استاده بر راه
۱۰۶
عجب مانده ز زیبایی آن ماه
۱۰۷
ز نیکو رویی آن سرو آزاد
۱۰۸
قیامت در میان خلق افتاد
۱۰۹
بهم گفتند هرگز درجهانی
۱۱۰
نبیند کس نکوتر زین جوانی
۱۱۱
کسی در غم چنین بنموده باشد
۱۱۲
بشادی خودچگونه بوده باشد
۱۱۳
هنوزش خطّ مشکین نادمیده
۱۱۴
جهان درخط کشیدش نارسیده
۱۱۵
بدین خوبی که هست این سیمبر ماه
۱۱۶
همانا جرم هست از دختر شاه
۱۱۷
چو بردند آن صنم را در بر دار
۱۱۸
برامد بانگ زاری بر سر کار
۱۱۹
غریوی از میان خلق برخاست
۱۲۰
تو گفتی جان خلق از حلق برخاست
۱۲۱
چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی
۱۲۲
برامد های و هوی رستخیزی
۱۲۳
چوسوی دار شد آن نازنین ماه
۱۲۴
ازو بی او برامد آتشین آه
۱۲۵
بدل میگفت: نی از دار ترسم
۱۲۶
ولیکن از فراق یار ترسم
۱۲۷
اگر خسرو شهم در پیش بودی
۱۲۸
مرا زین جان فشاندن بیش بودی
۱۲۹
خوشی برخیزمی من از سر جان
۱۳۰
ولیکن نیست بی خسرو سر آن
۱۳۱
هزاران جان و دل بر روی دلدار
۱۳۲
توان دادن چه در آتش چه بردار
۱۳۳
وفا نبود که بی او جان دهم من
۱۳۴
مگر جان بر رخ جانان دهم من
۱۳۵
دلی دارم که درمانی ندارد
۱۳۶
چنین دل را غم جانی ندارد
۱۳۷
بجان گر کار جانانم برآید
۱۳۸
روا دارم اگر جانم برآید
۱۳۹
بیا ای دوست تا سوزم ببینی
۱۴۰
که میخواهم که امروزم ببینی
۱۴۱
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
۱۴۲
یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند
۱۴۳
دلم خون شد ز گرمی در تن از تو
۱۴۴
نکو دل گرمیی دیدم من ازتو
۱۴۵
بدست دشمنانم باز دادی
۱۴۶
بنای دوستی محکم نهادی
۱۴۷
بزیر دار در ماندم بخواری
۱۴۸
بر آتش می بسوزندم بزاری
۱۴۹
نه تو زاتش خبر داری نه ازدار
۱۵۰
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر
۱۵۱
مرا در عشق کمتر چیز دارست
۱۵۲
بتر از دار و آتش صد هزارست
۱۵۳
دلاچندم بخون گردانی آخر
۱۵۴
بجان آوردیم، میدانی آخر؟
۱۵۵
بدست خویش خود را خوار کردی
۱۵۶
برسوایی مرا بردار کردی
۱۵۷
تو با من آنچه کردی کس نکردست
۱۵۸
هنوزت عشقبازی بس نکردست؟
۱۵۹
بسی گویی ولی سودی ندارد
۱۶۰
که کارت روی بهبودی ندارد
۱۶۱
کسی کز یار خود صد بارش افتاد
۱۶۲
چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟
۱۶۳
نکو بودالحقم کاری و باری
۱۶۴
بسر بازیم دربایست داری
۱۶۵
ز قوم عاشقان نه کار بازیست
۱۶۶
که اوّل کار او را دار بازیست
۱۶۷
اگر لرزندهیی برجان چه چیزی
۱۶۸
نه مردی نه زنی یعنی که حیزی
۱۶۹
اگر خواهی که اهل نار گردی
۱۷۰
ز جان بیزار گرد دار گردی
۱۷۱
چو گفت این، های و هوی سخت دربست
۱۷۲
برفتن جانش از تن رخت بر بست
۱۷۳
چو مردان نعرهیی از دل براورد
۱۷۴
بنعره پای دل از گل براورد
۱۷۵
زبان بگشاد کاین رسوایی امروز
۱۷۶
بتر از کشتنست و از بسی سوز
۱۷۷
ولیک افتادهام در برگ ریزان
۱۷۸
بگویم، جان عزیزست ای عزیزان
۱۷۹
اگر زین بیش آگاهیم بودی
۱۸۰
کجا این سوز و گمراهیم بودی
۱۸۱
کنون آگاه گشتم من که ناگاه
۱۸۲
چه گفتند از من درویش باشاه
۱۸۳
الا ای خلق استاده برین دار
۱۸۴
خدا داند که بی جرمم درین کار
۱۸۵
شما را دو گواهم عذر خواهست
۱۸۶
که این دم در بر من دو گواهست
۱۸۷
مپندارید از من زرق و دستان
۱۸۸
که هرگز مرد نبود نار پستان
۱۸۹
مپندارید کز من کار خامست
۱۹۰
دوپستان دو گواه من تمامست
۱۹۱
منم در درد و دردم را دوا نه
۱۹۲
زنی دلداده و مرد شما نه
۱۹۳
زنی را زار و سرگردان ببینید
۱۹۴
نیم من مرد، ای مردان ببینید
۱۹۵
زنیام من که کرد آواره دهرم
۱۹۶
نه آن نامرد چندان باره شهرم
۱۹۷
نبود از شیر مردی هیچ تقصیر
۱۹۸
چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر
۱۹۹
که این گردون پیرسال پرورد
۲۰۰
زنی پیرست امّا ناجوانمرد
۲۰۱
کنون چون من زنم کی مرد گردم
۲۰۲
چو مردان با دلم این درد خوردم
۲۰۳
سپهر گرم رو سردی بسی کرد
۲۰۴
بدین زن ناجوانمردی بسی کرد
۲۰۵
کنون ای شیر مردان گر که مردید
۲۰۶
ازین زن، در میان خود مگردید
۲۰۷
چو هست اینجا شما را جای مردی
۲۰۸
کنید این خسته زن را پایمردی
۲۰۹
زنی را پایمرد درد باشید
۲۱۰
که تادر کار این زن مرد باشید
۲۱۱
جهانی مرد و زن چون آن بدیدند
۲۱۲
از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند
۲۱۳
زنان گشته چو مردان مست درکوی
۲۱۴
همه مردان زنان دو دست بر روی
۲۱۵
چو گلرخ از بر پیراهن خویش
۲۱۶
دو پستان کرد بیرون از تن خویش
۲۱۷
خروشی در میان مردم افتاد
۲۱۸
تو گفتی آتشی در انجم افتاد
۲۱۹
همه خیره در آن پستان بماندند
۲۲۰
همه در کار گل حیران بماندند
۲۲۱
بپوشیدند در معجر سرماه
۲۲۲
خبر بردند ازان دلبر بر شاه
۲۲۳
شه چینی چو آگه گشت ازان کار
۲۲۴
گل تر را بر خود خواند ازدار
۲۲۵
چو سروی سیمبر از در درامد
۲۲۶
دل خاقان چین از بر برامد
۲۲۷
بیک دیدن دلش زیر و زبر شد
۲۲۸
بسی در عشقش از دختر بتر شد
۲۲۹
چنان از مهر او دیوانه دل گشت
۲۳۰
کزان اندیشه هم در خودخجل گشت
۲۳۱
بدل گفتا چنین زیبا که او هست
۲۳۲
دل دختر ز زیبایی فرو بست
۲۳۳
چو بربود از برم او دل چنین زود
۲۳۴
چه گویم، حق بدست دخترم بود
۲۳۵
چنین رویی که این دلدار دارد
۲۳۶
بسی دختر درین غم یار دارد
۲۳۷
کسی در سوز این دلبر عجب نیست
۲۳۸
پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست
۲۳۹
بگرمابه فرستادش بصد ناز
۲۴۰
دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز
۲۴۱
بحکم شه ز گرمابه برون شد
۲۴۲
بمشک و اطلسش زیور درون شد
۲۴۳
چنان شد مهر او در جان آن شاه
۲۴۴
که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه
۲۴۵
ز گلرخ حال او پرسید بسیار
۲۴۶
نیاورد آن صنم بر خود پدیدار
۲۴۷
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
۲۴۸
همه کارش طواف بحر و کان بود
۲۴۹
مرا هرجا که شد با خویشتن برد
۲۵۰
بآخر بار، هم در کار من مرد
۲۵۱
بدریا غرق گشت و من بناگاه
۲۵۲
ز کشتی اوفتادم بر سر راه
۲۵۳
ز بیم ناجوانمردان ضرورت
۲۵۴
چو مردان ساختم خود را بصورت
۲۵۵
چو سوی این نگارستان فتادم
۲۵۶
بدار و آتش و زندان فتادم
۲۵۷
ز جور دخترت در بند ماندم
۲۵۸
دران اندوه هم یک چند ماندم
۲۵۹
نگفتم من زنم با آن دل افروز
۲۶۰
که ترسیدم ز رسوایی امروز
۲۶۱
سخن میگفت ازینسان تا شب آمد
۲۶۲
فلک را ماه چون جان بر لب آمد
۲۶۳
چو چتر خسرو انجم نگون شد
۲۶۴
لب دریای گردون جوی خون شد
۲۶۵
برامد راست چون آیینه از درج
۲۶۶
ز قلعه کوتوال و ماه از برج
۲۶۷
دران شب شاه چین شمعی نهاده
۲۶۸
نشسته بود با آن حور زاده
۲۶۹
همی چندانکه گل را بیش میدید
۲۷۰
سراپایش بکام خویش میدید
۲۷۱
بت لاغر میان فربه سرین بود
۲۷۲
برخ چون گل بلب چون انگبین بود
۲۷۳
چو شاه ان انگبین و گل بهم دید
۲۷۴
خرد را زیر آن زلف بخم دید
۲۷۵
دلش را زلف گل در دام آورد
۲۷۶
خرد آنجا زبان در کام آورد
۲۷۷
حساب وصل آن دلبر بسی کرد
۲۷۸
خط و خالی بدست دل کسی کرد
۲۷۹
چو صبر او چو تیری ازکمان جست
۲۸۰
دلش در بر چومرغی زاشیان جست
۲۸۱
شهنشاه جوان و ماه در پیش
۲۸۲
چگونه صبر ماند خود بیندیش
۲۸۳
بزد دست و کشیدش موی در بر
۲۸۴
چنان کافتاد ان مهروی بر سر
۲۸۵
گل عاشق خروشی در جهان بست
۲۸۶
ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست
۲۸۷
بفندق مشک را از گل فرو کند
۲۸۸
ز شاخ گلستان سنبل فرو کند
۲۸۹
زمانی شعر ازرق چاک میزد
۲۹۰
زمانی اشک خون بر خاک میزد
۲۹۱
خروش شیر برانجم فرو بست
۲۹۲
سرشکش راه بر مردم فرو بست
۲۹۳
زمانی آه خون آلود میکرد
۲۹۴
زمانی زاتش دل دود میکرد
۲۹۵
شهش گفت این چه بیدادست آخر
۲۹۶
بده داد این چه فریادست آخر
۲۹۷
تو میدانی که شاه گیتی افروز
۲۹۸
منم در چارحدّ عالم امروز
۲۹۹
اگر از ماه گردون وصل جویم
۳۰۰
بنازد چون سخن بر اصل گویم
۳۰۱
تو از پیش چو من شه سر بتابی
۳۰۲
نترسی زانکه بی تن سر بیابی
۳۰۳
ترا به گر ز من میگیری امشب
۳۰۴
حساب رفته تا کی گیری امشب
۳۰۵
بمی با من بعشرت پای داری
۳۰۶
که عشرت را ومی را جای داری
۳۰۷
بعیش خوش، غم دل را قضا کن
۳۰۸
میسوزی طلب، ماتم رها کن
۳۰۹
گل از گفتار شاه چین بجوشید
۳۱۰
همه خون دلش از کین بجوشید
۳۱۱
بدو گفت ای دغا باز دغا گوی
۳۱۲
جفاکار جفاورز جفا جوی
۳۱۳
دغا بازی، حریف من نیی تو
۳۱۴
که چون من آتشین خرمن نیی تو
۳۱۵
بترک من بگو ورنه ازین غم
۳۱۶
بریزم از تن خود خون همین دم
۳۱۷
بخون خویشتن بندم میان را
۳۱۸
ز ننگ خود بپردازم جهان را
۳۱۹
ز دست دخترت جستم کنون من
۳۲۰
چرا در پای تو گردم بخون من
۳۲۱
منم با مادری مرده بزاری
۳۲۲
پدر غرقه شده در سوکواری
۳۲۳
دلی ماتمزده خود میبپرسی
۳۲۴
بروز رستخیز از من عروسی؟
۳۲۵
بزور تیغ از من وصل، افسوس
۳۲۶
گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس
۳۲۷
شهش در بند کرد و رای آن بود
۳۲۸
که گل گردن نهد چه جای آن بود
۳۲۹
نه بندش سودمند آمد نه پندش
۳۳۰
بطرح افگند شاه مستمندش
۳۳۱
ولیکن پیش او رفتی چو بادی
۳۳۲
بدیدی روی او هر بامدادی
۳۳۳
سخن گفتی ز هر فصلی و بابی
۳۳۴
ولی هرگز ندادی گل جوابی
۳۳۵
نکردی هیچ سوی او نگاهی
۳۳۶
که می ننگ آمدش زین پادشاهی
۳۳۷
نمیآسود از زاری و ناله
۳۳۸
خوشی بر لاله میبارید ژاله
۳۳۹
فغان میکرد و میگفت ای جهاندار
۳۴۰
ز جان سیرم ندارم در جهان کار
۳۴۱
بفضل خود برون بر از جهانم
۳۴۲
مرا تا کی ز جان، برگیر جانم
۳۴۳
ندانم تا چه فال و بخت دارم
۳۴۴
که هر دم تازه بندی سخت دارم
۳۴۵
نشسته بیدل و دلدار رفته
۳۴۶
بسی بارم فتاده یار رفته
۳۴۷
چو در پرده ندارم هیچ یاری
۳۴۸
بجز زاری ندارم هیچ کاری
۳۴۹
مرا چون نی خوشست این زاری من
۳۵۰
خنک شد این تب و بیماری من
۳۵۱
شده تب از دم سردم خنکتر
۳۵۲
دلم گشته ز بیماری سبک تر
۳۵۳
دلم بر آتشست از عشق هرمز
۳۵۴
ولی چشمم نگردد گرم هرگز
۳۵۵
کجایی ای درون جان نشسته
۳۵۶
چنین پیدا چنین پنهان نشسته
۳۵۷
اگرچه رویت از سویی نبینم
۳۵۸
ولی بر روی تو مویی نبینم
۳۵۹
چنان بگرفتهیی یکسر نهادم
۳۶۰
که از خود مینیاید هیچ یادم
۳۶۱
گلی از عشق تو در سینه دارم
۳۶۲
که خاری میشود گر دم برآرم
۳۶۳
دلم در عشق چندان شور دارد
۳۶۴
که گر درعرش پیچد زور دارد
۳۶۵
ز چشم پیل بالاخون چکیدهست
۳۶۶
که بر بالای چشم من بریدهست
۳۶۷
گهرهای مرا کز دل دراید
۳۶۸
ترا بخشم گرم از دل براید
۳۶۹
بهرمویی ز خون صد برق گردم
۳۷۰
که تا بیتو دران خون غرق گردم
۳۷۱
ز سر تا پای پیوندی ندارم
۳۷۲
که چون زلفت بروبندی ندارم
۳۷۳
چگویم راز دل زین بیش دیگر
۳۷۴
تو خود دانی فرواندیش دیگر
۳۷۵
نیارم راز دل گفتن تمامت
۳۷۶
که روزی بایدم همچون قیامت
۳۷۷
بگفت این و برفت ازهوش آن ماه
۳۷۸
چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه
۳۷۹
چنین بودی دلی پر انتظارش
۳۸۰
غم خسرو شدی هم غمگسارش
۳۸۱
نشسته با دل امّیدوار او
۳۸۲
که روزی باز بیند روی یار او
۳۸۳
بصد زاری چو مرغی پر بریده
۳۸۴
میان دام، نیمی سر بریده
۳۸۵
دمی میزد بامّید و دگر نه
۳۸۶
ز سستی زان دمش یک جو خبر نه
۳۸۷
ازینسان بود روز و روزگارش
۳۸۸
نه یک همدم نه یک آموزگارش
۳۸۹
موکّل بود بر گل خادمی زشت
۳۹۰
که نامش بود کافور و چوانگشت
۳۹۱
ولیکن سخت نیکو خوی بودی
۳۹۲
بسی از مشک صدقش بوی بودی
۳۹۳
نگهبان بود بر درّ شب افروز
۳۹۴
بشفقت کار گل کردی شب و روز
۳۹۵
بدلداری شبش افسانه بودی
۳۹۶
بروزش همدم و همخانه بودی
۳۹۷
بسی پندش بدادی در هر اندوه
۳۹۸
که بر دل می مکن چندین غم انبوه
۳۹۹
بسی مگری که چشمت خیره گردد
۴۰۰
جهان برچشم روشن تیره گردد
۴۰۱
بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه
۴۰۲
که گر گردم من از حال تو آگاه
۴۰۳
بسازم چارهٔ کارت بزودی
۴۰۴
برارم ماه بختت از کبودی
۴۰۵
اگر باید گرفتن ترک جانم
۴۰۶
برای تو غمی نبود ازانم
۴۰۷
بجان تو که گردیدم جهانی
۴۰۸
بفرّ تو ندیدم دلستانی
۴۰۹
یقین دانم که ازنسل شهانی
۴۱۰
ولی در غم فتاده ناگهانی
۴۱۱
مکن پنهان ز من رازی که داری
۴۱۲
برآراز پرده آوازی که داری
۴۱۳
چه گر خادم بیاید نامساعد
۴۱۴
نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد
۴۱۵
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
۴۱۶
زهر روزیش، هر روزی بتر بود
۴۱۷
ز زاری کردن آن ماهپاره
۴۱۸
بفریاد آمد از گردون ستاره
۴۱۹
ز درّ اشک او پروین بسر گشت
۴۲۰
بنات النعش نیز از رشک برگشت
۴۲۱
شفق را خون چشمش رنگ میکرد
۴۲۲
فلک را تفّ او دلتنگ میکرد
۴۲۳
ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت
۴۲۴
جگر زان سوز درخونابه میسوخت
۴۲۵
اگر دم برکشیدی صبح ازکوه
۴۲۶
فرورفتی دمش حالی از اندوه
۴۲۷
وگرمه خیمه بر افلاک بردی
۴۲۸
از آن غم رخت را با خاک بردی
۴۲۹
وگر خورشید سوز او بدیدی
۴۳۰
بشب رفتی چو روز اوبدیدی
۴۳۱
دل کافور ازو میسوخت امّا
۴۳۲
نمیکرد آگهش گل زان معمّا
۴۳۳
برین منوال چون بگذشت سالی
۴۳۴
شد آن مهروی از حال بحالی
۴۳۵
دران اندوه لب برهم نهاده
۴۳۶
دلی چندی که شد بر غم نهاده
۴۳۷
چو شد یکبارگی صبر و قرارش
۴۳۸
در آن سختی ز حد بگذشت کارش
۴۳۹
بسی بی طاقتی بودش از آن پیش
۴۴۰
ولی طاقت نمیآورد از آن بیش
۴۴۱
برخود خواند خادم را یکی روز
۴۴۲
بسوگندش امین کرد آن دل افروز
۴۴۳
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
۴۴۴
که هرگز هیچکس باشد روا دار
۴۴۵
گل آنگه گفت چون سوگند خوردی
۴۴۶
دلی با جان من پیوند کردی
۴۴۷
اگرچه خادمی، مخدوم گشتی
۴۴۸
امین چار حدّ روم گشتی
۴۴۹
کنون چندانکه خواهد بود جانم
۴۵۰
تو خواهی بود محرم در جهانم
۴۵۱
چو القصّه بسی گوی سخن برد
۴۵۲
ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد
۴۵۳
دلی پرداشت میگفت آن فسانه
۴۵۴
فرو نگذاشت حرفی ازمیانه
۴۵۵
سخن میگفت و اشک از دیده میریخت
۴۵۶
گهی پیدا گهی دزدیده میریخت
۴۵۷
چو شمعش آتشی بر فرق میشد
۴۵۸
ز آب چشم در خون غرق میشد
۴۵۹
ز چندانی نوازش یاد میکرد
۴۶۰
چو چنگی زان نوافریاد میکرد
۴۶۱
گهی از خون دل افگار میشد
۴۶۲
گهی از آه آتشبار میشد
۴۶۳
چوحال خویش پیش او بیان کرد
۴۶۴
ز دل کافور را آتشفشان کرد
۴۶۵
چنان کافور از آن قصّه عجب ماند
۴۶۶
که چون مشک از گل تر خشک لب ماند
۴۶۷
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
۴۶۸
بسی بگریست و آب از سر گذشتش
۴۶۹
به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز
۴۷۰
اگر تو نامهیی بنویسی امروز
۴۷۱
چو بادی نامه را آنجا رسانم
۴۷۲
ولیکن چون شدم آنجا بمانم
۴۷۳
به ترکستان نیارم آمدن باز
۴۷۴
که شاه چین بکین من کند ساز
۴۷۵
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
۴۷۶
بسازد چارهٔ کارت همانگاه
۴۷۷
بهرنوعی که داند چاره جوید
۴۷۸
خلاص کارت ای مهپاره جوید
۴۷۹
کنون چون شد دل سرگشته ازدست
۴۸۰
مده یکبارگی سر رشته از دست
۴۸۱
دل خود بازده، دل را بخویش آر
۴۸۲
قلم گیر و دوات و نامه پیش آر
۴۸۳
چو گل دید آن همه آزادی او
۴۸۴
بجوش آمد دلش از شادی او
۴۸۵
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
۴۸۶
که او را مهربان الحق توان شد
۴۸۷
از آنسو کرد خادم برگ ره ساز
۴۸۸
وزینسو گل بزاری نامه آغاز
۴۸۹
نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد
۴۹۰
به کافور سیه داد و روان کرد
۴۹۱
کنون بشنو حدیث نامهٔ گل
۴۹۲
دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل
۴۹۳
فریدست این زمان بحر معانی
۴۹۴
که بروی ختم شد گوهرفشانی
۴۹۵
ز بس معنی که دارم می ندانم
۴۹۶
که هر یک را بهم چون در رسانم
۴۹۷
چو مویم معنیی گرد ضمیرست
۴۹۸
بدستم نرم کردن چون خمیرست
۴۹۹
چو معنی از ضمیر آرم برون من
۵۰۰
چو مویی از خمیر آرم برون من
۵۰۱
ز بس معنی که پیوندم بهم در
۵۰۲
چو زلف دلبران افتد بهم بر
۵۰۳
چو مویی معنیی در پیش گیرم
۵۰۴
بر آن معنی فرا اندیش گیرم
۵۰۵
چو در معنی سخن پرداز گردم
۵۰۶
بسوی نامهٔ گل باز گردم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.