از سر گرفتن قصّه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای طوطی طوبی نشین خیز
۲
دمی طوبی لک از طوبی شکرریز
۳
چو هستی قرّة العین معانی
۴
که قوت القلب و عین الشمس جانی
۵
چو تو در اصل فطرت آفتابی
۶
بیک یک ذرّه تا چندین شتابی
۷
برای ذرّه، خورشیدی ز میغی
۸
اگر آید برون باشد دریغی
۹
بیک ذرّه اگر مشغول باشی
۱۰
بدان یک ذرّه خود را غول باشی
۱۱
چو هر چیزی که در هر دو جهانست
۱۲
همه ذرّات تست و این عیانست
۱۳
همه اجزا برافگن ره بگل جوی
۱۴
بهانه ساز گل را، حال خود گوی
۱۵
چنین گفت آن سخنگوی دل افروز
۱۶
که گلرخ بود در صندوق ده روز
۱۷
فتاده در میان آب دریا
۱۸
گهی شد تاثری گه تا ثریا
۱۹
گرفتار آمده در آب و صندوق
۲۰
گهی در قعر دریا گه بعیوق
۲۱
گهی رفتی ببُن چون گنج قارون
۲۲
گهی رفتی بسر مانند گردون
۲۳
زهی بازی چرخ بوالعجب باز
۲۴
که گل را چون فگند از پردهٔ ناز
۲۵
دران صندوق گلرخ ماند ماهی
۲۶
مهی بر ماه و ماهی گرد راهی
۲۷
مهی آورده با ماهی بهم پشت
۲۸
نبود از ماه تا ماهی دو انگشت
۲۹
بمانده ماه در زیر سیاهی
۳۰
گرفته آب از مه تا بماهی
۳۱
ز تُرکی کردن باد جهنده
۳۲
بترکستان فتاد آن نیم زنده
۳۳
چو کرد آن آب دریا را گذاره
۳۴
فگندش آب دریا در کناره
۳۵
لب دریاستاده بود مردی
۳۶
که ماهی را ز دریا صید کردی
۳۷
کنون صیدش نه ماهی بود مه بود
۳۸
چنین ماهی،ز صد ماهیش به بود
۳۹
یکی صندوق را میدید بر آب
۴۰
که میآمد سبک چون تیر پرتاب
۴۱
چوآن صندوق تنگ او درآمد
۴۲
ازان دریا بچنگ او درآمد
۴۳
ازان دریا برون آورد بر سر
۴۴
نهاده دید قفلی سخت بر در
۴۵
بدل گفتا ندانم تا چه چیزست
۴۶
ولی دانم که چیزی بس عزیزست
۴۷
اگر این هست صندوق خزینه
۴۸
دلم خوش باد در صندوق سینه
۴۹
ز دریا کردمی باید کرانه
۵۰
بباید برد این را سوی خانه
۵۱
بگفت این و بسوی خانه برد او
۵۲
بزرگی کرد و قفلش کرد خرد او
۵۳
چو سر برداشت دروی مردهیی دید
۵۴
جهان بر خود بسر آوردهیی دید
۵۵
رخی چون ماه گشته زعفرانی
۵۶
بری چون سیم گشته پرنیانی
۵۷
دهانی خشک و رویی زرد گشته
۵۸
نفس بگسسته و دم سرد گشته
۵۹
سیاهی باسفیدی رفته در هم
۶۰
لبش از تشنگی بگرفته بر هم
۶۱
که داند کو ز زاری برچسان بود
۶۲
ز بی برگی چو برگ زعفران بود
۶۳
چو چوگانی شده پشتش بخم در
۶۴
چو گویی بسته پا و سر بهم در
۶۵
مهش با مشک تر درهم گرفته
۶۶
چو ماه نو قد او خم گرفته
۶۷
ز سرو و ماه بسیاری شنیدیم
۶۸
ولی سروی چو ماه او ندیدیم
۶۹
ز دریا و زماهی رسته بود او
۷۰
مهی از دست ماهی جسته بود او
۷۱
چو بر گل محنت دریا سرآمد
۷۲
چو ماهی حوت از دریا برآمد
۷۳
سبک روح جهان پیرایه برداشت
۷۴
دو گوش او گرانباری ز درداشت
۷۵
شکست آن مرد آن صندوق را پس
۷۶
بلندی یافت چون صندوق کرگس
۷۷
چو آن دلبند را برداشت ازجای
۷۸
نهاده بود آن بت بند بر پای
۷۹
درامد مرد و سنگ سخت بردست
۸۰
نگار سنگدل را بند بشکست
۸۱
ز درد آن شکستن زود از جای
۸۲
بجنبانید آهسته سر و پای
۸۳
چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماه
۸۴
که گفتی شد ز ماهی تا بمه راه
۸۵
برفت و ماهیی برآتش افگند
۸۶
چو بریان شد برو بوی خوش افگند
۸۷
برآورد و بپیش روی او داشت
۸۸
بت مهروی بیخود، سر فرو داشت
۸۹
چو مشک آورد در پیش مشامش
۹۰
گشاد از بوی آن حالی مسامش
۹۱
بعطسه شد دماغ او گشاده
۹۲
دو چشم چون چراغ او گشاده
۹۳
چوچشم دلفریب از هم گشاد او
۹۴
ز دست دل بدست غم فتاد او
۹۵
ز عالم نیم جانی دید خود را
۹۶
میان آشیانی دید خود را
۹۷
عجب درمانده زان صیادخانه
۹۸
بجوش آمد ز درد او زمانه
۹۹
بدل گفتا ندانم کاین چه جایست
۱۰۰
ز سر در این چه دوران بلایست
۱۰۱
اگر این جان من سنگین نبودی
۱۰۲
مرا تاب بلا چندین نبودی
۱۰۳
اگر من بودهام ازسنگ خاره
۱۰۴
چگونه کردهام دریا کناره
۱۰۵
اگر دریا بدیدی دُرّ اشکم
۱۰۶
فرو بردی بقعر خود ز رشکم
۱۰۷
وگر باران بدیدی آب چشمم
۱۰۸
چو برقی در من افتادی بخشمم
۱۰۹
مگر درخواب میبینم من اینجای
۱۱۰
که نتوان راست کردن بر زمین پای
۱۱۱
چو صد غم بر دل ناشادش آمد
۱۱۲
بیک ره مکر حُسنا یادش آمد
۱۱۳
از آن سگ گریه برگلزارش افتاد
۱۱۴
یقین دانست کز وی کارش افتاد
۱۱۵
بدل میگفت خسروشاه هرگز
۱۱۶
ز حسنا کی شود آگاه هرگز
۱۱۷
که داند کو بجان من چه بد کرد
۱۱۸
برای شهوتی ترک خرد کرد
۱۱۹
ز رشک خود مرا در خون جان شد
۱۲۰
چنین در خون جانی کی توان شد
۱۲۱
ولی چون بگذرد از فرق آبش
۱۲۲
دهد دوزخ بیک آتش جوابش
۱۲۳
کنون چون مرغ بی آرام ماندم
۱۲۴
بجستم دانهیی در دام ماندم
۱۲۵
اگر بینم رخ یارم دمی نیز
۱۲۶
اگر مرگم رسد نبود غمی نیز
۱۲۷
کجایی خسروا تا یار بینی
۱۲۸
بیا ای بیخبر تا کار بینی
۱۲۹
اگر یاری مرا یاری کنون کن
۱۳۰
چو یارانم وفاداری کنون کن
۱۳۱
مرا خود ساقی حسن وفا مُرد
۱۳۲
که صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
۱۳۳
مگر انصاف شد کلّی فراموش
۱۳۴
که زهر آمد مرا حصّه ترانوش
۱۳۵
ز عشقت کیسهیی بردوختم من
۱۳۶
که برجانت جهان بفروختم من
۱۳۷
چنان در پردهٔ غم زار گشتم
۱۳۸
که گرد عنکبوتان تار گشتم
۱۳۹
تنم چون زیر پیراهن بدیدند
۱۴۰
همه پیوستگان از من بریدند
۱۴۱
ز من پیوستگان رفتند یکسو
۱۴۲
ز من زان طاق شد پیوسته ابرو
۱۴۳
دو چشمت جادوان دلفروزند
۱۴۴
که در آنجا مرا جان درتو دوزند
۱۴۵
مرا چون درتو میدوزند هر دم
۱۴۶
چرا از هم جدا ماندیم در غم
۱۴۷
مرا چون درتومیدوزند از آنست
۱۴۸
کزان زخم از دل من خون روانست
۱۴۹
چولختی راز گفت آن ماه مهجور
۱۵۰
فرو بارید بر مه دُرّ منثور
۱۵۱
شده صیاد سرگردان ازان کار
۱۵۲
که تا آن بت چرا گرید چنین زار
۱۵۳
زبان پارسی را می ندانست
۱۵۴
سخنها فهم کردن کی توانست
۱۵۵
سمنبر بود ترکی گوی آفاق
۱۵۶
بسی زو ترکتازی دیده عشّاق
۱۵۷
چنان بگشاد در تُرکی زبانش
۱۵۸
که شد آن ترک چین هندو بجانش
۱۵۹
بدان صیاد گفتا راز بگشای
۱۶۰
که چون دربندم آوردی درین جای
۱۶۱
کدامین کشورست و نام آن چیست
۱۶۲
درین اقلیم شاه این زمین کیست
۱۶۳
جوابش داد صیاد زمانه
۱۶۴
که هست این آشیان صیادخانه
۱۶۵
روان گشتم بدریا بامدادی
۱۶۶
یکی صندوق میآمد چو بادی
۱۶۷
چو پیشم آمد از جیحون گرفتم
۱۶۸
بیاوردم ترا بیرون گرفتم
۱۶۹
دگر این کشور ترکست و چینست
۱۷۰
سراسر حدّ ترکستان زمینست
۱۷۱
شه فغفور شاه این دیارست
۱۷۲
ز عدل او همه چین پرنگارست
۱۷۳
چو گل القصّه واقف شد ز اسرار
۱۷۴
شد او از گشنگی خود خبردار
۱۷۵
طعامی خواست او و مرد برخاست
۱۷۶
بسی ماهیش آورد و دگر خواست
۱۷۷
زماهی قوّت آن مه دگر شد
۱۷۸
مهش لختی ز ماهی تازه تر شد
۱۷۹
ز بیماری ازان صیادخانه
۱۸۰
نیامد بر در آن شمع زمانه
۱۸۱
بآخر چون برامد بیست و شش روز
۱۸۲
چو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز
۱۸۳
ز رنجوری کدویی بود بی شهد
۱۸۴
کدو را شهد میگفتی ولی عهد
۱۸۵
چوشهدی شد لب گلفام او را
۱۸۶
چو مومی گشت نرم اندام او را
۱۸۷
چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشت
۱۸۸
که چون پر مغز حلوای شکر گشت
۱۸۹
ز رویش بار دیگر شور برخاست
۱۹۰
ببویش مرده هم از گور برخاست
۱۹۱
دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز
۱۹۲
دگر ره مشک زلفش شد جهانسوز
۱۹۳
نکوتر شد ز چینش زلف مشکین
۱۹۴
که نیکوتر نماید مشک در چین
۱۹۵
چو بنهاد آن نگارین شست بر راه
۱۹۶
چو ماهی صید شد صیاد از آن ماه
۱۹۷
دلش از عشق آن دلخواه برخاست
۱۹۸
بقصد وصل او ناگاه برخاست
۱۹۹
دماغش از گل نخوت بجنبید
۲۰۰
جوان بود آتش شهوت بجنبید
۲۰۱
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست
۲۰۲
نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
۲۰۳
چو گلرخ آن بدید از جای برجست
۲۰۴
رگ شریان او بگرفت بر دست
۲۰۵
چنان افشرد کز وی جان برامد
۲۰۶
جهان بر جان آن نادان سرامد
۲۰۷
ندارد کار نادان هیچ سامان
۲۰۸
که نادانی ندارد هیچ درمان
۲۰۹
چو شد از جان جدا صیاد بی باک
۲۱۰
بت سیمینش پنهان کرد در خاک
۲۱۱
گل آن شب بود تا وقت سحرگاه
۲۱۲
که تا شد سرنگون سوی سفرماه
۲۱۳
فغان برداشت مرغ صبحگاهی
۲۱۴
منادی کرد از مه تا بماهی
۲۱۵
فرو کوفت از سر درد و نیازی
۲۱۶
بگوش خفتگان بانگ نمازی
۲۱۷
چو گل از کار آن صیاد پرداخت
۲۱۸
خدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت
۲۱۹
بدل گفتا اگر زینسان که هستم
۲۲۰
برون آیم شود کارم ز دستم
۲۲۱
چو بینندم بتی سیمین سمنبر
۲۲۲
همه کس را طمع افتد بمن بر
۲۲۳
مرا آن به که بر شکل غلامان
۲۲۴
همه آفاق میگردم خرامان
۲۲۵
چو خود بر صورت مردان کنم من
۲۲۶
کرا صورت بود کاخر زنم من
۲۲۷
روان گردم سوی هر شهر و هر بوم
۲۲۸
روا باشد که بازافتم سوی روم
۲۲۹
دلم را محرمی درخورد یابم
۲۳۰
دمی درمان چندین درد یابم
۲۳۱
شنودستم من از گویندهٔ راه
۲۳۲
که یابنده بود جویندهٔراه
۲۳۳
بآخر خویشتن را چون غلامان
۲۳۴
قبا در بست و شد سرو خرامان
۲۳۵
کُله بر ماه مشکین طوق بشکست
۲۳۶
قبا در سر و سیم اندام پیوست
۲۳۷
کلاهی همچو ترکان از نمد کرد
۲۳۸
قبا و پیرهن در خورد خود کرد
۲۳۹
که داند این چکارست و چه راهی
۲۴۰
مگر هم زان نمد یابد کلاهی
۲۴۱
چو مردان پیرهن یکتاییی ساخت
۲۴۲
ز خود یکبارگی سوداییی ساخت
۲۴۳
قبا پوشید و پیراهن رها کرد
۲۴۴
وزان بت، عقل پیراهن قبا کرد
۲۴۵
همه پیرایه و زرّینه برداشت
۲۴۶
دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
۲۴۷
برامد از گهرهای فلک جوش
۲۴۸
که گوهر گشت گل را حلقه در گوش
۲۴۹
نرسته بود دو پستان تمامش
۲۵۰
فرو بست آن زمان چون سیم خامش
۲۵۱
مگر بایست آن سیمین صنم را
۲۵۲
که لختی کم کند زلف بخم را
۲۵۳
ز زلف خود شکن گر درکشیدی
۲۵۴
بجای هر یکی صد در رسیدی
۲۵۵
بآخر چون غلامان خویشتن را
۲۵۶
یکی کرد آن دو زلف پرشکن را
۲۵۷
چو در هم بافت آن دو موی چون شست
۲۵۸
ز زفتی در نمیآمد بدو دست
۲۵۹
ذوابه چون بپشت افتاد بازش
۲۶۰
جهان بگرفت روی دلنوازش
۲۶۱
کجا بود آن زمان خسرو که ناگاه
۲۶۲
بدیدی روی آن خورشید، چون ماه
۲۶۳
بآخر سرو سیمین شد روانه
۲۶۴
چو تیری کورود سوی نشانه
۲۶۵
چگونه مه رود زیر کبودی
۲۶۶
چنان میرفت آن مهرخ بزودی
۲۶۷
چو صبح آتشین از کوه دم زد
۲۶۸
رخ خورشید از آتش علم زد
۲۶۹
بوقت صبح بادی خوش برامد
۲۷۰
چو صبح اندر دمید آتش برآمد
۲۷۱
برامد آفتاب از کوه ناگاه
۲۷۲
چو آتش از میان خرمنی کاه
۲۷۳
چو روشن گشت روز،آن ماه دلسوز
۲۷۴
دو روز و شب قدم زد تا سوم روز
۲۷۵
چو مرغ صبح در فریاد آمد
۲۷۶
فلک را بازیی نو یاد آمد
۲۷۷
عذابی، دیده از ره بر وی انداخت
۲۷۸
بلای دیگرش حالی برانداخت
۲۷۹
غم کاری دگر در پیشش آورد
۲۸۰
بپای خود بگور خویشش آورد
۲۸۱
بوقت صبح ازانجا راه برداشت
۲۸۲
دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
۲۸۳
چو هنگام زوال آمد، دران راه
۲۸۴
زمین میتافت همچون زلف آن ماه
۲۸۵
جهان را روشنی سوراخ میکرد
۲۸۶
زمین پر زعفران شاخ میکرد
۲۸۷
یکی ده بود در نزدیک آن راه
۲۸۸
چو بادی سوی آن ده رفت آن ماه
۲۸۹
چنان ده در جهان دیگر نبودی
۲۹۰
بترکستان ازان خوشتر نبودی
۲۹۱
بهر سویی و هر کوییش آبی
۲۹۲
ز بالا بسته هر سویی نقابی
۲۹۳
هزاران مرغ گوناگون گستاخ
۲۹۴
بسوی آشیان پرّان بهر شاخ
۲۹۵
همی چون نوحه دردادی یکی زار
۲۹۶
جداافتاده بودی چون گل از یار
۲۹۷
بپیش ده پدید آمد یکی کوی
۲۹۸
میان، آب و درختان روی درروی
۲۹۹
کنار جوی نرگس رسته بیرون
۳۰۰
نشسته سبزه در نم لاله درخون
۳۰۱
دمیده شعلهٔ آتش ز لاله
۳۰۲
زده بر شعلهٔ او ابر ژاله
۳۰۳
یکی منظر بپیش کوی کرده
۳۰۴
دو دکّانیش از هر سوی کرده
۳۰۵
ز بس گرمای راه و ناتوانی
۳۰۶
بخفت آن ماه دلبر در دکانی
۳۰۷
تو گفتی در بهشتی حور خفتست
۳۰۸
و یا در نرگس تر نور خفتست
۳۰۹
چو گل در خواب رفت از بوی گلزار
۳۱۰
ز رویش فتنه شد درحال بیدار
۳۱۱
قضا را باغ باغ شاه چین بود
۳۱۲
که خوشتر از همه روی زمین بود
۳۱۳
بزیر پرده ماهی داشت آن شاه
۳۱۴
که ننمودی بپیش روی او ماه
۳۱۵
بلورین ساق بود و سیمتن بود
۳۱۶
نگار چین و خورشید ختن بود
۳۱۷
ببالا سرو را تشویر دادی
۳۱۸
بشکّر گلشکر را شیر دادی
۳۱۹
شکر وقف لب گلرنگ او بود
۳۲۰
خرد را دست زیر سنگ او بود
۳۲۱
چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگ
۳۲۲
فراخی یافتی شکّر ازان تنگ
۳۲۳
اگر دندان زدی بر لعل خندان
۳۲۴
بماندی لعل ازان لب لب بدندان
۳۲۵
چو چشم جادویش خونریز کردی
۳۲۶
سر زلفش ز پی پس خیز کردی
۳۲۷
قضا را بر دریچه بود کز راه
۳۲۸
رخ گل دید چون خورشید و چون ماه
۳۲۹
ز درد عشق جانش بر لب آمد
۳۳۰
فرو شد روزش و دور شب آمد
۳۳۱
سمن در حلقهٔ سنبل فگنده
۳۳۲
صبا مشگ ترش بر گل فگنده
۳۳۳
چو دختر دید موی مشک بیزش
۳۳۴
گل تر کرده از لبخشک خیزش
۳۳۵
رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت
۳۳۶
بخوبی سی ستاره زیر لب داشت
۳۳۷
رخ گل را بشب در روز بودی
۳۳۸
بروز اندر ستاره مینمودی
۳۳۹
چو دید آن روز و شب دختر، نهانی
۳۴۰
شبش خوش کرد روز شادمانی
۳۴۱
چو گلرخ روز و شب بنمود با او
۳۴۲
بروز و شب تو گفتی بود با او
۳۴۳
عرق بر رخ چو شمع از شوق میریخت
۳۴۴
چو باران شبنمش از ذوق میریخت
۳۴۵
بدکّانی ببر باز اوفتاده
۳۴۶
دل دختر بپرواز اوفتاده
۳۴۷
چو مردان خویشتن آراسته بود
۳۴۸
بدستی دیگر از نوخاسته بود
۳۴۹
عرق بر روی آن دلبر نشسته
۳۵۰
چو مروارید بروی رسته بسته
۳۵۱
سر زلفش ز پیچ و تابداری
۳۵۲
لب لعلش ز لطف و آبداری
۳۵۳
یکی گفتی ز جانم تاب بردهست
۳۵۴
دگر گفتی زچشمم آب بردهست
۳۵۵
چنان شد دختر از سودای آن ماه
۳۵۶
که از منظر بخواست افتاد بر راه
۳۵۷
دلش در عشق گل دریای خون شد
۳۵۸
بزیر دست عشق او زبون شد
۳۵۹
رخش از خون دل گلگون برامد
۳۶۰
دلش چون لالهیی ازخون برامد
۳۶۱
کنیزی را بخواند و گفت آن ماه
۳۶۲
بجان آمد دلم زین خفته در راه
۳۶۳
ازین برنای زیبا، جان من شد
۳۶۴
دلم خون گشت و از مژگان من شد
۳۶۵
چو دیدم زلف او چون مارپیچان
۳۶۶
بزد مارم، شدم زان مار بی جان
۳۶۷
چو مشکین بند زلفش دلستانست
۳۶۸
دل مسکین من دربند آنست
۳۶۹
مرا در عشق او از خود خبر نیست
۳۷۰
نکوتر زو بعالم در، پسر نیست
۳۷۱
به چین گرچه بسی دلخواه باشند
۳۷۲
بر این ماه خاک راه باشند
۳۷۳
ازو گر کام دل حاصل نیاید
۳۷۴
مرا شادی دگر در دل نیاید
۳۷۵
دلم از پستهٔ او شور دارد
۳۷۶
ازان از دیده آب شور بارد
۳۷۷
مرا با او بهم بنشان زمانی
۳۷۸
که بستانم ازو داد جهانی
۳۷۹
کنیزک چون سخن بشنود برجست
۳۸۰
بر گل رفت چون بادی و بنشست
۳۸۱
ز خواب خوش برامد سیمبر ماه
۳۸۲
کنیزک را برخود دید بر راه
۳۸۳
بترکی گفت کای هندوت خورشید
۳۸۴
تویی زنگی ولی در چین چو جمیشید
۳۸۵
قدم را رنجه کن با چاکر خویش
۳۸۶
که میخواند ترا خاتون برِخویش
۳۸۷
اگر فرمان بری جانت بکارست
۳۸۸
وگرنه جای تو زندان ودارست
۳۸۹
که گر ترکی نه در فرمانش آید
۳۹۰
چو پیلی یاد هندستانش آید
۳۹۱
مگر بختت براه آمد که آن ماه
۳۹۲
بمهر دل ترا گیرد بجان شاه
۳۹۳
چو خاتون درجهان یک سیمبر نیست
۳۹۴
بعالم در، چنین باغی دگر نیست
۳۹۵
تراست این باغ و خاتون هر دو باهم
۳۹۶
شمادانید اکنون هر دو با هم
۳۹۷
چو بشنود این سخن گلرخ فروماند
۳۹۸
بجای آورد و تا پایان فرو خواند
۳۹۹
بدل گفتا نبود این هیچ سامان
۴۰۰
که بیرون آمدم شبه غلامان
۴۰۱
اگر همچون ز نان میبودمی من
۴۰۲
ازین دیگر زنان آسودمی من
۴۰۳
ولیکن گر زن و گر مرد باشم
۴۰۴
محال افتد که من بی درد باشم
۴۰۵
نداند دید بی دردم زمانه
۴۰۶
ازین در درد ماندم جاودانه
۴۰۷
هنوز اندوه خود باسر نبردم
۴۰۸
رهی دیگر بنو باید سپردم
۴۰۹
دل مسکین من گمراه افتاد
۴۱۰
برون آمد ز گو در چاه افتاد
۴۱۱
زهی گردنده چرخ کوژ رفتار
۴۱۲
بدرد دیگرم کردی گرفتار
۴۱۳
پیاپی غم مده کز جان برایم
۴۱۴
مکن تعجیل تا با ن برایم
۴۱۵
جهانا هر زمان رنگی براری
۴۱۶
که داند تا تو در پرده چه داری
۴۱۷
چو گل پاسخ شنید از وی خجل شد
۴۱۸
ز گفت آن کنیزک تنگدل شد
۴۱۹
بدو گفت ای مرا در خون نهاده
۴۲۰
قدم از حدّ خود بیرون نهاده
۴۲۱
چو تو کار غریبان دانی آخر
۴۲۲
غریبی را چرا رنجانی آخر
۴۲۳
مکن بد نام خاتون جهان را
۴۲۴
ترا به گر نگهداری زبان را
۴۲۵
که باشم من، که جفت شاه باشم
۴۲۶
نیم خورشید تا با ماه باشم
۴۲۷
برو بریخ نویس این گرم کوشی
۴۲۸
ز سردی چون فقع تا چند جوشی
۴۲۹
منم مردی غریب از پیش من دور
۴۳۰
گدایی را نباشد هیچ منشور
۴۳۱
منم اینجا غریبی دل شکسته
۴۳۲
چه میخواهی ازین در خون نشسته
۴۳۳
بگفت این وز خون دل چو باران
۴۳۴
فرو بارید از نرگس هزاران
۴۳۵
کنیزک چون سخن بشنید ازان ماه
۴۳۶
بر خاتون خودآمد همانگاه
۴۳۷
همه احوال با خاتون بیان کرد
۴۳۸
سه بار دیگرش خاتون روان کرد
۴۳۹
چو نگشاد از کنیزک هیچ کاری
۴۴۰
خود آمد پیش گلرخ چون نگاری
۴۴۱
بگلرخ گفت ای سرو سمنبوی
۴۴۲
نگو داری همه چیزی به جز خوی
۴۴۳
منم دل در هوایت ذرّه کردار
۴۴۴
که تا چون آفتاب آیی پدیدار
۴۴۵
منم پروانهیی دل در تو بسته
۴۴۶
طواف شمع رویت را نشسته
۴۴۷
چودل بردی بجانم رای داری
۴۴۸
که الحق دلبری را جای داری
۴۴۹
هوایت را دل من گشت بنده
۴۵۰
که دلها از هوا باشند زنده
۴۵۱
چو دیدم در بساطت نقد عینی
۴۵۲
بگردانیم با هم کعبتینی
۴۵۳
چرا در باغ شاه چین نیایی
۴۵۴
چو خسرو در برِ شیرین نیایی
۴۵۵
تویی شمع و دلم پروانهٔ تست
۴۵۶
دمی تشریف ده کاین خانهٔ تست
۴۵۷
چو آتش تند خو افتادهیی تو
۴۵۸
مگر ازتخم شاهان زادهیی تو
۴۵۹
بیا تا خوش بهم باشیم پیوست
۴۶۰
بزیر گل گهی خفته گهی مست
۴۶۱
گل تر گفت میباید مرا این
۴۶۲
ولی در روم با خسرو نه در چین
۴۶۳
چو بسیاری بگفت آن سرو چینی
۴۶۴
پدید امد ز گلرخ خشمگینی
۴۶۵
برابروزد گره از خشم آن ماه
۴۶۶
گریزان شد ز پیش چشم آن ماه
۴۶۷
چو برنامد ازان گل هیچ کارش
۴۶۸
نه صبرش ماند در دل نه قرارش
۴۶۹
برآن دلبر دل او کینه ور شد
۴۷۰
ز نافرمانیش زیر و زبر شد
۴۷۱
میان باغ در شد آن فسونگر
۴۷۲
اِزار پای کرد آنجا بخون در
۴۷۳
برآورد از جهان بانگ خروشی
۴۷۴
ز خلقش در جهان افتاد جوشی
۴۷۵
فغان میکرد، دل پرخون و رخ تر
۴۷۶
که ای دردا که رسوا گشت دختر
۴۷۷
کنیزک بود گر باغ بسیار
۴۷۸
چو عنبر خادمان نام بردار
۴۷۹
ز بانگ او همه از جای جستند
۴۸۰
چو دل آشفتگان بر پای جستند
۴۸۱
فتاده بود آن دختر بخواری
۴۸۲
چو می جوشان چو نی نالان بزاری
۴۸۳
بدیشان گفت جایی خفته بودم
۴۸۴
بپیش بادگیری رفته بودم
۴۸۵
خبر نه ازجهان درخواب رفته
۴۸۶
چسان باشد میان مرگ و خفته
۴۸۷
غریبی آمد و با من چنین کرد
۴۸۸
برسوایی ز من خون بر زمین کرد
۴۸۹
چو حاصل کرد کام خویش ناگاه
۴۹۰
نهاد از قصر بیرون، سرسوی راه
۴۹۱
دویدند و گرفتندش بخواری
۴۹۲
درافگندند در خاکش بزاری
۴۹۳
یکی مشتش زدی دیگر تپانچه
۴۹۴
یکی مویش برآوردی بپنجه
۴۹۵
چو بردندش بپیش دختر شاه
۴۹۶
بیستاد آن سنمبر بر سر راه
۴۹۷
چو دختر روی آن ماه زمین دید
۴۹۸
رخش چون گل لبش چون انگبین دید
۴۹۹
بدیشان گفت کاین را باز دارید
۵۰۰
بر شاه این سخن را رازدارید
۵۰۱
که تا لختی بیندیشم درینکار
۵۰۲
که کار افتاد و من مُردم ازین بار
۵۰۳
بزودی خانهیی را در گشادند
۵۰۴
بسان حلقه، بندش بر نهادند
۵۰۵
گل تر در میان خاک و خون ماند
۵۰۶
بزیر پای محنت سرنگون ماند
۵۰۷
ز خون دیده خاک خانه گل کرد
۵۰۸
زمژگان ابر و دریا را خجل کرد
۵۰۹
نه چندان اشک ریخت آن عالم افروز
۵۱۰
که باران ریزد آن در یک شبانروز
۵۱۱
فغان میکرد کای چرخ دونده
۵۱۲
نگونسارم چو خود در خون فگنده
۵۱۳
مرا از جور تو تا چند آخر
۵۱۴
کنی هر ساعتم در بند آخر
۵۱۵
فرو ماندم ندیدم شادمانی
۵۱۶
بجان آمد دلم زین زندگانی
۵۱۷
بگو تا کی دهی این گوشمالم
۵۱۸
که از جورت درامد تنگ، حالم
۵۱۹
ز من برساختی بازارگانی
۵۲۰
چه میگردانیم گرد جهانی
۵۲۱
گهی آغشتهٔ دریام داری
۵۲۲
گهی سرگشتهٔ صحرام داری
۵۲۳
بکن چیزی که خواهی کرد با من
۵۲۴
که من بفشاندم از تو پاک دامن
۵۲۵
چو سوزی باره باره هر زمانم
۵۲۶
بیکباره بسوز و وارهانم
۵۲۷
ز سوزم نیک سودی برنخیزد
۵۲۸
که گر سوزیم دودی برنخیزد
۵۲۹
ز مرگم گرچه تیماری نباشد
۵۳۰
گلی را سوختن کاری نباشد
۵۳۱
دلم در عشق خسرو آن بلا دید
۵۳۲
که هرگز هیچ عاشق آن کجا دید
۵۳۳
اگر اندوه من کوهی بیابد
۵۳۴
بیک یک ذرّه اندوهی بیابد
۵۳۵
مرا درد فراق از بسکه جان سوخت
۵۳۶
ازان تف مردمم در دیدگان سوخت
۵۳۷
سزد گر دل ازین تف می بسوزم
۵۳۸
که گر بر دل نهم کف می بسوزم
۵۳۹
مرا چندانکه از رگ خون چکیدست
۵۴۰
ز زیر پای من بر سر رسیدست
۵۴۱
ز بس خونابه کافشاندم ز دیده
۵۴۲
چو چوبی خشک برماندم ز دیده
۵۴۳
دریغا کاین زمانم گریه کم شد
۵۴۴
دلم مستغرق دریای غم شد
۵۴۵
چو جانم آرزومندی گرفتی
۵۴۶
دلم از گریه خرسندی گرفتی
۵۴۷
بسی غم زاشک چون باران به در شد
۵۴۸
کنون چشمم از آن باران به سر شد
۵۴۹
بخوردم خون دل دیگر ندارم
۵۵۰
کنون بی رویش از چشمم چه بارم
۵۵۱
چه میگویم که چندانی بگریم
۵۵۲
که از هر مژّه طوفانی بگریم
۵۵۳
ازان از دیده بارم نار دانه
۵۵۴
که دل پرنار دارم جاودانه
۵۵۵
منم کاهی چنین دلخسته از تو
۵۵۶
چو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو
۵۵۷
تن من طاقت کاهی ندارد
۵۵۸
دل من قوّت آهی ندارد
۵۵۹
مرا گر هیچ گونه تن پدیدست
۵۶۰
ازان دانم که پیراهن پدیدست
۵۶۱
ز زاری خویش را من مینبینم
۵۶۲
درون پیرهن تن مینبینم
۵۶۳
رخ آوردم بدیوار از غم تو
۵۶۴
شدم سرگشتهٔ کار از غم تو
۵۶۵
چو نه دل دارم ونه یاردارم
۵۶۶
سزد گر روی در دیوار دارم
۵۶۷
بهم بودیم چون موم وعسل خوش
۵۶۸
جداماندیم از هجران چو آتش
۵۶۹
گل تر را، چو بلبل قصه دارست
۵۷۰
غراب البین اینجا برچه کارست
۵۷۱
تویی جان من و من مانده بی جان
۵۷۲
بگو تا چون بود تن زنده بی جان
۵۷۳
چه خواهم کرد بی جان تن بمانده
۵۷۴
عجب دارم توبی من، من بمانده
۵۷۵
نیم من مانده کز من آنچه ماندست
۵۷۶
سر مویست ازتن آنچه ماندست
۵۷۷
سر مویی چه خواهد کرد بیتو
۵۷۸
که جانم نیست و تن درخورد بیتو
۵۷۹
دلی دارم درین وادی هجران
۵۸۰
بحکم نامرادی کرده قربان
۵۸۱
گلم، باعمر اندک، چون بگویم
۵۸۲
غمی کز هجر تو آمد برویم
۵۸۳
غم و اندوه من از کوه بیشست
۵۸۴
چه دریا و چه کوه اندوه بیشست
۵۸۵
مرا چون خورد غم، غم چون خورم من
۵۸۶
مگر تا جان سپارم خون خورم من
۵۸۷
منم خاکی بسر خون خورده بیتو
۵۸۸
چو خاکی روی در خون کرده بیتو
۵۸۹
گر از من سیر گشتی نیست زین باک
۵۹۰
کم انگار از همه عالم کفی خاک
۵۹۱
اگر در راه مشتی خاک نبود
۵۹۲
ز مشتی خاک کس را باک نبود
۵۹۳
ز هر نوعی سخن میگفت آن ماه
۵۹۴
ز چشم او شفق بگرفته آن راه
۵۹۵
چو بحر شب برامد از کناری
۵۹۶
همه چین گشت همچون زنگباری
۵۹۷
چنان شد روی گردون از ستاره
۵۹۸
که گفتی گشت گردون پاره پاره
۵۹۹
در آن شب دختر افتاده در دام
۶۰۰
بخون میگشت ازان مرغ دلارام
۶۰۱
چو از شب نیمهیی بگذشت دختر
۶۰۲
بیامد پیش گل لب خشک، رخ تر
۶۰۳
بیامد شمع پیش ماه بنهاد
۶۰۴
دران خانه رخش بر راه بنهاد
۶۰۵
وزان پس شد برون، خوان پیش آورد
۶۰۶
شراب و نان بریان پیش آورد
۶۰۷
بگل گفت ای نکویی مایهٔ تو
۶۰۸
رخ زیبای تو پیرایهٔ تو
۶۰۹
دلم آتش فروزی درگهت را
۶۱۰
دو چشمم آب زن خاک رهت را
۶۱۱
رخت بر ماه نو زنهار خورده
۶۱۲
شده نیمی ازو زنگار خورده
۶۱۳
برت بر سیم دست سنگ بسته
۶۱۴
بمن بربستهٔ تو تنگ بسته
۶۱۵
منم از لعل گلرنگت شکر خواه
۶۱۶
تو نیز آخر ز من یک چیز در خواه
۶۱۷
ز عشق آن شکر دل خسته دارم
۶۱۸
که بیتو چون جگر دل بسته دارم
۶۱۹
خوشی با من بهم بنشین شب و روز
۶۲۰
که تو هم دلبری من هم دل افروز
۶۲۱
دو دستی جام خور پیوست با من
۶۲۲
مرا باش و یکی کن دست با من
۶۲۳
مکن، ازخون چشم من حذر کن
۶۲۴
کسی دیگر طلب خونی دگر کن
۶۲۵
مکن، با من نشین گر هوش دای
۶۲۶
که بر چشمت نهم گر گوش داری
۶۲۷
بدست خود دریدم پرده خویش
۶۲۸
پشیمانم کنون از کردهٔ خویش
۶۲۹
ولیکن دل چنین کز عشق برخاست
۶۳۰
نیاید عشق با نام نکو راست
۶۳۱
ز تو چون سیم اندامی ندیدم
۶۳۲
بدادم نام و بدنامی خریدم
۶۳۳
مدار این عاشق خود را تو عاجز
۶۳۴
مگر عاشق نبودستی تو هرگز
۶۳۵
اگردر عشق همچون من تو زاری
۶۳۶
ز عشق من خبر آنگاه داری
۶۳۷
ولی چون نیستی از عشق آگاه
۶۳۸
کجا داری بسوز عاشقان راه
۶۳۹
چه میدانست آن در خون فتاده
۶۴۰
که از عشقست گل بیرون فتاده
۶۴۱
چه بسیاری بگفت آن تاب دیده
۶۴۲
چو نرگس کرد ازو پر آب دیده
۶۴۳
اجابت می نکرد آن ماه دلبر
۶۴۴
که از گل می نیاید کار دیگر
۶۴۵
ز زن مردی نیاید هیچگونه
۶۴۶
ولیکن بود آنجا باژگونه
۶۴۷
گلش گفت ای خرد یکسو نهاده
۶۴۸
بخون جان خود بازو گشاده
۶۴۹
تومیخواهی که چون زلف سیاهت
۶۵۰
بمن برتابی و اینست راهت
۶۵۱
اگر تو فی المثل چون آفتابی
۶۵۲
بقدر ذرّهیی بر من نتابی
۶۵۳
وگر تو زارزوی من بسوزی
۶۵۴
ز من روزی نخواهی یافت روزی
۶۵۵
وگر خونم بریزی بر سر خاک
۶۵۶
بحل کردم ترا من از دل پاک
۶۵۷
وگر بر سر کنی خاک از غم من
۶۵۸
همه بادست تا گیری کم من
۶۵۹
کسی خو کرده در صد ناز و اعزاز
۶۶۰
چگونه از کسی دیگر کشد ناز
۶۶۱
برون آمد ز پیش گل چو گردی
۶۶۲
بسی بگریست چون باران بدردی
۶۶۳
بسر آمد نخستین بار چون گاز
۶۶۴
ولی چون شمع شد آخر بسر باز
۶۶۵
درآمد خاک بر سر آب در چشم
۶۶۶
برون شد دل پر آتش سینه پر خشم