آغاز نامۀ گل بخسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بصدره نامهیی آغاز کردم
۲
گرفتم کلک و کاغذ باز کردم
۳
ز آه آتشینم نامه میسوخت
۴
ز سوزنامه دست و خامه میسوخت
۵
ز اشکم عالمی توفان رسیده
۶
جهانی آتشم از جان دمیده
۷
گه آتش با فلک بالا گرفتی
۸
گه از اشکم زمین دریا گرفتی
۹
میان آب و آتش چاکر تو
۱۰
چگونه نامه بنویسد بر تو
۱۱
ولیکن مردم چشمم عفی اللّه
۱۲
ز خون دل نوشت این خط دلخواه
۱۳
سیاهی را بخون دیده بسرشت
۱۴
همه نامه بنوک مژّه بنوشت
۱۵
سخنها زان چو آب زر بلندست
۱۶
که روی من بر آن عکس اوفگندست
۱۷
همه معنی او چون دُر از آنست
۱۸
که چشمم بر سر آن دُرفشانست
۱۹
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
۲۰
بزیر پرده بی روی تو بنشست
۲۱
نمیآید ز زیر پرده بیرون
۲۲
سیه پوشیده و بنشسته در خون
۲۳
چولاله بر سیاهی راه بسته
۲۴
میان خون و تاریکی نشسته
۲۵
بخرسندی شده در زیر پرده
۲۶
همه خونابه و پیه آبه خورده
۲۷
غلط گفتم که پیه آبه نخوردهست
۲۸
که بیتو دست سوی آن نکردهست
۲۹
دلم در کاسهٔ سر صد هوس پخت
۳۰
که تاپیه آبه یی بی همنفس پخت
۳۱
چو تو حاضر نبودی خیره درماند
۳۲
همه پیه آبه بر روی من افشاند
۳۳
نداند خورد یک پیه آبه بی تو
۳۴
شده چون ماهیی برتابه بی تو
۳۵
مکن جور و جفای خویشتن بین
۳۶
وفا و مردمی از چشم من بین
۳۷
گرفتی طارم دل جای آخر
۳۸
بطاق مردم چشم آی آخر
۳۹
که تا پیه آبهیی آرد ترا پیش
۴۰
خورد در پیش تو پیه آبهٔ خویش
۴۱
ز شور جانم ای همخوابهٔ من
۴۲
نمک دارد بسی پیه آبهٔ من
۴۳
سوی من گر کنی یک تاختن تو
۴۴
ازان پیه آبه شورآری چو من تو
۴۵
غلط گفتم تو شاه روزگاری
۴۶
سر پیه آبهٔ ما می نداری
۴۷
اگر پیه آبه یی سازد گدایی
۴۸
کی آید میهمانش پادشایی
۴۹
اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار
۵۰
ز دل سازم کبابت ای جگر خوار
۵۱
جگر گوشه تویی دل پاره داری
۵۲
بخور دل نیز چون خونخواره داری
۵۳
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
۵۴
میان کفّهٔ خون بیتو بنشست
۵۵
نمیدانی که با این کفّهٔ خون
۵۶
بخون غرقه چه نقدی سنجد اکنون
۵۷
گر او را هست نقد عمر در خور
۵۸
بسش نقدی بوجه از وجه من بر
۵۹
ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافت
۶۰
هزاران رشتهٔ خونین فزون یافت
۶۱
کنون او کفّه و خون رشته دارد
۶۲
ترازویی بخون آغشته دارد
۶۳
زبانه چون ز دل یافت این ترازو
۶۴
بود در چشم پیوسته چو ابرو
۶۵
چو چندین چشمهٔ خون میکند او
۶۶
چه میسنجد بدو چون میکند او
۶۷
گرم از خون نبودی چشم پر در
۶۸
بر ابرو سنجمی یکبار دیگر
۶۹
اگر این چشمه گردون کم نمودی
۷۰
دوابودی که برتووزن بودی
۷۱
چو چشمه میکند وزنی ندارد
۷۲
چه کفهست اینکه وزنی مینیارد
۷۳
چو از چشمم هزاران چشمه بارم
۷۴
زمین دل همه تخم تو کارم
۷۵
مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد
۷۶
روا نبود اگر برخاک ریزد
۷۷
زمین دل بران چشمه بکارم
۷۸
اگر آبی بسر آید ببارم
۷۹
چو کِشتم را شود خرمن رسیده
۸۰
زباد سردِ گردانم دمیده
۸۱
هزاران دانه بر چشمم کند راه
۸۲
ازان خرمن بسوی من رسد کاه
۸۳
ترا دهقانیم افسانه آید
۸۴
مرا زین کشت کاه و دانه آید
۸۵
همیشه زین زمین و چشمه بر راه
۸۶
مراهم دانه خواهد بود، هم کاه
۸۷
چو دایم بر سر این کشتزارم
۸۸
تو خوش بنشین که من برگی ندارم
۸۹
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
۹۰
میان خار مژگان بیتو بنشست
۹۱
نمیآید ز زیر خار بیرون
۹۲
سیه کرده سری و خفته در خون
۹۳
چنین در زیر خار و خون ازانست
۹۴
کزو برگ گل سرخت نهانست
۹۵
چو گل نیست این زمان با خار سازد
۹۶
چو شادی نیست با تیمار سازد
۹۷
ز چشم خویش بی گلبرگ رویت
۹۸
بسی پختم گلاب از آرزویت
۹۹
ز نرگسدان چشمم گل دروده
۱۰۰
مژه چون نایژه بر در نموده
۱۰۱
ز دل آتش ببالا در رسیده
۱۰۲
گلاب از نایژه بر زر چکیده
۱۰۳
گلاب از چشم من سر زد بصد سوز
۱۰۴
ببوی چون تو مهمانی دل افروز
۱۰۵
چه گر روشن کنی کنج خرابی
۱۰۶
که تا بر رویت افشاند گلابی
۱۰۷
رهت از دیده چندانی زند آب
۱۰۸
کزین راهت نیارد کرد بشتاب
۱۰۹
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
۱۱۰
چو نیلوفر میان آب بنشست
۱۱۱
چو او نیلوفر بی آفتابست
۱۱۲
ببوی آشنا در زیر آبست
۱۱۳
اگر یابد ز خورشید رخت تاب
۱۱۴
برون آرد چو نیلوفر سر از آب
۱۱۵
برارد آب از دریای سینه
۱۱۶
کند در چشم همچون آبگینه
۱۱۷
توان دیدن پری در شیشه بسیار
۱۱۸
ترا در شیشه میجوید پری وار
۱۱۹
تو درّی یا پری ای حور سرمست
۱۲۰
که میجوید ترا در آب پیوست
۱۲۱
بسان ماهی بی خورد و بی خواب
۱۲۲
ندارد زندگی یک لحظه بی آب
۱۲۳
همی گردد ز سر تا پای چشمم
۱۲۴
دُری میجوید از دریای چشمم
۱۲۵
تو پنهان گشتهیی چون درّ دریا
۱۲۶
نمیایی ز زیر آب پیدا
۱۲۷
تویی فارغ ز من عالم گرفته
۱۲۸
منم غوّاص دریا دم گرفته
۱۲۹
اگر زین قعر بحرم برنیاری
۱۳۰
فرو میرم درین دریا بزاری
۱۳۱
عفی اللّه مردم چشمم که صد بار
۱۳۲
درین دریا فرو شد سر نگونسار
۱۳۳
بسی دارد درین دریا ز دل تاب
۱۳۴
ازان چون مردم آبیست بر آب
۱۳۵
همه غوّاصی دریای خون کرد
۱۳۶
بخون در رفت و زخون سر برون کرد
۱۳۷
ز دریای دلم گوهر برآورد
۱۳۸
ز چشم اشک ریزم با سر آورد
۱۳۹
بسفت از نوک مژگان گوهر خویش
۱۴۰
چو باران ریخت بر خاک از در خویش
۱۴۱
که تادر پیش من آیی بکاری
۱۴۲
ترا از راه من نبود غباری
۱۴۳
عفی اللّه مردم چشمم کزین سوز
۱۴۴
ز دریا آشنا جوید شب و روز
۱۴۵
چو دریای دلم پر موج خونست
۱۴۶
که داند تا درین دریاش چونست
۱۴۷
درین دریا عجایب دید بسیار
۱۴۸
همه بر تو شمارم گوش میدار
۱۴۹
چو دریا کرد غرق دلستانش
۱۵۰
ز دریا با لب آمد لیک جانش
۱۵۱
چو در دریا بسی میکرد یا رب
۱۵۲
ز دریا دید خشکی لیک در لب
۱۵۳
چو گوهر جست بسیاری ز دریا
۱۵۴
ز دریا با سرآمد لیک رسوا
۱۵۵
چو درّی جست ازان دریا گزیده
۱۵۶
ز دریا یافت صد دُر لیک دیده
۱۵۷
درین دریا چو شد شیرین دل از تن
۱۵۸
ز دریا شد برون لیکن دل از من
۱۵۹
چو آن دُریافتی بنمود از رشک
۱۶۰
ز دریا رفت بر هامون دُر اشک
۱۶۱
درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب
۱۶۲
ز دریا درگذشت امّا ز سر آب
۱۶۳
چو در دریا فرو شد همدم تو
۱۶۴
ز دریا جان نبرد الّا غم تو
۱۶۵
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
۱۶۶
همه بر روی من دارد زخون دست
۱۶۷
چو رویم گونهٔ گلگون ندارد
۱۶۸
زمانی روی من بی خون ندارد
۱۶۹
که تا پیش تو آرد سرخ رویم
۱۷۰
بشست از خون چشمم این نگویم
۱۷۱
عجب در مردم چشمم بماندم
۱۷۲
که چون صد چشمهٔ خون را براندم
۱۷۳
چگونه زنده می ماند درین سوز
۱۷۴
که خون ریزیست کار او شب و روز
۱۷۵
چنین کاری چو از دل میکند او
۱۷۶
بسی خاکم بخون گل میکند او
۱۷۷
مگر آیی بکوی ناتوانی
۱۷۸
بماند پایتو در گل زمانی
۱۷۹
عفی اللّه مردم چشمم که اکنون
۱۸۰
ز حقّه مهره میگرداند از خون
۱۸۱
چو خون دل بخورد و ترک جان کرد
۱۸۲
هزاران کعبتین از خون روان کرد
۱۸۳
بمهره فال میگیرد که تابوک
۱۸۴
برون آید بترک هجرت از سوک
۱۸۵
اگر صد مهره گرداند برین فال
۱۸۶
همه بر روی من آید علی الحال
۱۸۷
اگر یک راه شش پنجی برآید
۱۸۸
دمی زو بیغم و رنجی برآید
۱۸۹
ازین ششدر کناری گیرد آخر
۱۹۰
همه کارش قراری گیرد آخر
۱۹۱
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه
۱۹۲
عفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه
۱۹۳
که بر بام حرم چون پاسبانی
۱۹۴
زند چوبک ز مژّه هر زمانی
۱۹۵
بشکل پاسبانش نیست آرام
۱۹۶
شده چوبک زن از مژگان برین بام
۱۹۷
چو چوبک میزند هندو از آنست
۱۹۸
عجب نبود که هندو پاسبانست
۱۹۹
سیه پوشیده همچون ابروی تست
۲۰۰
سیه باشد بلی چون هندوی تست
۲۰۱
بسی سودا بپخت از کاسهٔ سر
۲۰۲
سیه رو آمد از مطبخ سوی در
۲۰۳
سیه زان شد که تن درداد بیتو
۲۰۴
که تا خونش بروی افتاد بیتو
۲۰۵
سیه زان شد که بی رویت نگه کرد
۲۰۶
ازین تشویر روی خود سیه کرد
۲۰۷
ازان در جامهٔ ماتم میان بست
۲۰۸
که بی رویت برو عالم سیاهست
۲۰۹
سیه شد چون نظر بیتو گشادست
۲۱۰
دلم زین غصّه داغش بر نهادست
۲۱۱
از آب او چو حال من تبه شد
۲۱۲
بسی آتش درو بستم سیه شد
۲۱۳
فتاد از آتش دل سوز در وی
۲۱۴
سیه شد چون فرو شد روز بروی
۲۱۵
مگر گویی ز دریاهای پرجوش
۲۱۶
خلیفهست آب را زان شد سیه پوش
۲۱۷
ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
۲۱۸
چو در آتش نهادم شد سیه تاب
۲۱۹
بنور روی تو چون نیست راهیش
۲۲۰
چنین بگرفت سودای سیاهیش
۲۲۱
ز بس خون کو برآورد و فرو برد
۲۲۲
سیه زان شد که گویی خون درو مرد
۲۲۳
عجب نبود سیه بودن مقیمش
۲۲۴
که میبینم سیه، رنگ گلیمش
۲۲۵
سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بود
۲۲۶
که دُر را با شبه گویی قران بود
۲۲۷
درین ماتم چنین اندیشمندست
۲۲۸
بلایی بی تواش بر سر فگندست
۲۲۹
سیه زانست جای او و دلگیر
۲۳۰
که بی تو پای او ماندست در قیر
۲۳۱
سیاه از آتش سوزان هجرانست
۲۳۲
چومسکین سوختست آری سیه زانست
۲۳۳
سرشک او اگر نیست آب حیوان
۲۳۴
چرا شد در سیاهی مانده پنهان
۲۳۵
چو شبرو او سیه میپوشید اکنون
۲۳۶
مگر شب میرود لیکن ازو خون
۲۳۷
چو شبرو پر دلیش از حد برونست
۲۳۸
ولیکن پر دلی او ز خونست
۲۳۹
سیه شد از بلای عشق جانسوز
۲۴۰
دلم چون شمع میسوزد شب و روز
۲۴۱
ز دل چون دود بر بالا رسیدست
۲۴۲
ز دود دل سیاهی ناپدیدست
۲۴۳
سیاهی را ازان دیده چو بسرشت
۲۴۴
سوی زلف سیاهت نامه بنوشت