رزم خسرو با شاپور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بآخر کار حرب آغاز کرد او
۲
علم را دامن از هم باز کرد او
۳
سپاهش خیمه بر هامون کشیدند
۴
چو لاله تیغها بر خون کشیدند
۵
بدشت و کوه در چندان سپه بود
۶
که زان، روی همه عالم سیه بود
۷
چو صور صبح در دنیا دمیدند
۸
ز بستر خفتگان در میرمیدند
۹
چو صبح آمد، خروس صبحگاهی
۱۰
بفریاد اندر آمد از پگاهی
۱۱
چو مغرب حلقهٔ مه کرددر گوش
۱۲
ز مشرق چشمهٔ خورشید زد جوش
۱۳
چو بر فرق سپهر سر بریده
۱۴
نهادند آن کلاه زر کشیده
۱۵
پدید آمد خروش از هر دو لشکر
۱۶
رسید از هردو لشکر تا دو پیکر
۱۷
ز بس لشکر، نیفتادی ز افلاک
۱۸
فروغ ذرهٔ خورشید بر خاک
۱۹
تو گفتی از جهان نام زمین شد
۲۰
زمین را پشت، کوه آتشین شد
۲۱
تو گفتی گرد گردونیست دیگر
۲۲
سر تیغ و سنان دروی چو اختر
۲۳
همه دشت از درفشیدن چنان بود
۲۴
که گفتی آسمان آتش فشان بود
۲۵
فروغ خود و عکس تیغ و جوشن
۲۶
ز مشرق تا بمغرب کرده روشن
۲۷
شدند آن شیرمردان مغز پولاد
۲۸
چنانک آهن ازیشان تن فرو داد
۲۹
سرافرازان چو کوه آهنین تن
۳۰
بآهن کوه آهن بر زمین زن
۳۱
ز بسیاری که تیر از شست برجست
۳۲
زهر دو سوی ره بر تیر دربست
۳۳
هوا گفتی ز پیکان ژاله بارست
۳۴
زمین گفتی ز بس خون لاله زارست
۳۵
قیامت نقد و صور و کوس غرّان
۳۶
خدنگ تیر همچون نامه پرّان
۳۷
همه روی فلک از مرغ ناوک
۳۸
سراسر گشته چون دامی مشبّک
۳۹
زره چون میغ، وز شست سواران
۴۰
بسوی میغ میبارید باران
۴۱
ز عکس تیغ چرخ هفت پاره
۴۲
نهان شد روز روشن چون ستاره
۴۳
چنان بارید بر گردنکشان تیغ
۴۴
که هنگام بهاران ژاله از میغ
۴۵
ز جوش و نعره و فریاد وآواز
۴۶
صدا میآمد از هفت آسمان باز
۴۷
ز بانگ کوس، وز زخم چکاچاک
۴۸
طنین افتاد در نه طاس افلاک
۴۹
چنان شد زخم کوس و نعرهٔ جوش
۵۰
که گردون پنبه محکم کرد در گوش
۵۱
چو بانگ کوس در دشت اوفتادی
۵۲
زمین چون چرخ در گشت اوفتادی
۵۳
زمین از خون گرفته سهمناکی
۵۴
شده برج فلک ازگرد خاکی
۵۵
غبار خاک زیر پای باره
۵۶
شده چون سرمه درچشم ستاره
۵۷
چو هر تیغی میان بحرخون بود
۵۸
ز بحر خون میان تیغ چون بود
۵۹
همه روی زمین دریای خون شد
۶۰
فلک بروی چو طشتی سرنگون شد
۶۱
چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد
۶۲
فلک چون کشتیی برخون روان شد
۶۳
چو موج خون زسردرمیگذشتی
۶۴
بدان دریا فرو کردند طشتی
۶۵
بخشکی بر اجل کشتی روان دید
۶۶
که دریا پرنهنگ جان ستان دید
۶۷
دران دریا اجل را کی عمل بود
۶۸
که هریک مرد، میر صداجل بود
۶۹
سپه یکباره رویارو فتادند
۷۰
بخون یکدگر بازو گشادند
۷۱
شدند از گرد سپه خورشید گمراه
۷۲
سیه شد همچو خال دلبران، ماه
۷۳
زمین را یک طبق از گرد برخاست
۷۴
فلک را یک طبق از گرد شد راست
۷۵
جهان از گردره پر شد سراسر
۷۶
زمین با آسمان آمد برابر
۷۷
نمیدیدند لشکر یکدگر را
۷۸
بیفگندند این تیغ آن سپر را
۷۹
ز بسیاری که گرد وخاک برخاست
۸۰
بیک ره از جهان فریاد برخاست
۸۱
چو شد روی زمین درزیر خون بر
۸۲
بسوی پشت ماهی برد خون سر
۸۳
فرو شد تا بماهی خون لشکر
۸۴
برآمد تا بماه اللّه اکبر
۸۵
یکی خونریز را بیرون همی تاخت
۸۶
یکی را سوی میدان خون همی تاخت
۸۷
همه صحرا چه آزاد و چه بنده
۸۸
تن بی سر سر بی تن فگنده
۸۹
شه خسرو بسان کوه پاره
۹۰
بتیغ خون فشان میکند خاره
۹۱
بدستش خنجر زهر آب داده
۹۲
بفتراکش کمند تاب داده
۹۳
زرمحش خسروان را خون چو جویی
۹۴
ز تیغش سرکشان را سر چو گویی
۹۵
بآخر خسرو صد پیل در پیش
۹۶
بیک ره بانگ زد بر لشکر خویش
۹۷
چو پیل و چون سپه را جمله کرد او
۹۸
چو کوهی سوی کوهی حمله برد او
۹۹
سپاه خصم را برکند ازجای
۱۰۰
درامد لشکر سرگشته از پای
۱۰۱
هزاهز در میان لشکر افتاد
۱۰۲
تو گفتی آتشی در کشور افتاد
۱۰۳
چه گویم کان سپه چون جنگ کردند
۱۰۴
که دشت از کشته برخود تنگ کردند
۱۰۵
سر مرد مبارز جمله صفدر
۱۰۶
جدا هریک سر مردی بکف در
۱۰۷
بآخر از قضای بد شبانگاه
۱۰۸
شکست افتاد بر شاپور ناگاه
۱۰۹
نماند آرام آن خیل و حشم را
۱۱۰
نگونساری پدید آمد علم را
۱۱۱
علم را بود در سر باد پندار
۱۱۲
برون شد از سرش چون شد نگونسار
۱۱۳
گریزان شد شه شاپور سرمست
۱۱۴
بشهر آمد نهان دروازه دربست
۱۱۵
همه شب بهر رفتن کار میکرد
۱۱۶
ز سیم و زر شتر را بارمیکرد
۱۱۷
گل تر را شبانگه با سپاهی
۱۱۸
بترمد برد از دزدیده راهی
۱۱۹
چو این میدان میناگون نگین یافت
۱۲۰
عروس هفت طارم بر زمین تافت
۱۲۱
ز تاب روی او روی زمانه
۱۲۲
چو آتش میزد از هر سو زبانه
۱۲۳
چو روشن شد جهان تیره بوده
۱۲۴
فرو ماندند خلق خیره بوده
۱۲۵
برون رفتند چون صاحب گناهان
۱۲۶
ز شاه پاکدل زنهارّ خواهان
۱۲۷
که ما را بر زمین بودن زمان ده
۱۲۸
بجان، خلق جهانی را امان ده
۱۲۹
بجان بندد جهان پیشت میان را
۱۳۰
اگر جانی دهی خلق جهان را
۱۳۱
ز خلق هیچکس کس کینه نگرفت
۱۳۲
غضنفر صید لاغر سینه نگرفت
۱۳۳
شه ایشان را بنیکویی کسی کرد
۱۳۴
بجای هر یکی شفقت بسی کرد
۱۳۵
دو هفته بود وزانجام صبحگاهی
۱۳۶
روان شد سوی ترمذ با سپاهی
۱۳۷
سپاهی کش عدد ازحد برون بود
۱۳۸
ز ریگ و برگ و کوکبها فزون بود
۱۳۹
بآخر چون سوی ترمد رسیدند
۱۴۰
بگرد قلعهٔ اوصف کشیدند
۱۴۱
چنان آن خندق او بود پر آب
۱۴۲
که ماهی بر زمین میکرد شیناب
۱۴۳
چنان برجش بمه پیوسته بودی
۱۴۴
که مه را در شدن ره بسته بودی
۱۴۵
مگر ماه فلک از برج او تافت
۱۴۶
که اوج خویشتن در برج او یافت
۱۴۷
فراز و شیبش از مه تا بماهی
۱۴۸
چه میگویم کجا بودش سباهی
۱۴۹
نه پل بود ونه بر آبش گذر بود
۱۵۰
ز سر تا پای آن را پا و سر بود
۱۵۱
بآخر چون علم زد شمع انجم
۱۵۲
بگردون شد خروش از جمع مردم
۱۵۳
سپه سوی حصار آهنگ کردند
۱۵۴
بتیر و سنگ لختی جنگ کردند
۱۵۵
کسی را کز دو لشکر این هوس خاست
۱۵۶
نشد ازهیچ سویی کار کس راست
۱۵۷
بآخر هم بدین کردار یک ماه
۱۵۸
بماند آن لشکر درمانده در راه
۱۵۹
شبی فرّخ بر خسرو درون شد
۱۶۰
مگر آن شب بتزویر و فسون شد
۱۶۱
بخسرو گفت این را نیست تدبیر
۱۶۲
مگر آنرا بدست آرم بتزویر
۱۶۳
که گر صد سال زیر آن نشینم
۱۶۴
یقین دانم که روی آن نبینم
۱۶۵
فتاد اندیشهیی در راهم اکنون
۱۶۶
بگویم تا چه گوید شاهم اکنون
۱۶۷
بیاید هر شبی مردی توانا
۱۶۸
ز خندق آب کش گردد ببالا
۱۶۹
بچندان برکشد ازخندق او آب
۱۷۰
که خندق زو بخواهد شد فرو آب
۱۷۱
مرا عزمیست تا یکشب بزورق
۱۷۲
شوم آهسته تا آنسوی خندق
۱۷۳
چو مرد آن دلو صد من را درآرد
۱۷۴
نشینم من درو تا بر سر آرد
۱۷۵
چو رفتم، گر دهد اقبال یاری
۱۷۶
بریزم در زمین خونش بخواری
۱۷۷
وزان پس زورقی صدراست کن تو
۱۷۸
نشان آن ز من درخواست کن تو
۱۷۹
که تا چون بازیابی آن نشانی
۱۸۰
تنی صد را بزورق در نشانی
۱۸۱
یکایک را ببالا برکشم من
۱۸۲
که گر پیلست تنها برکشم من
۱۸۳
چو بر بالا رسد مردی صد، آنگاه
۱۸۴
در آن قلعه بگشاییم بر شاه
۱۸۵
پل آن قلعه را بر آب بندیم
۱۸۶
بدولت دشمنان را خواب بندیم
۱۸۷
جهان گردد بکام شیر مردان
۱۸۸
اگر یاری دهد این چرخ گردان
۱۸۹
چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او
۱۹۰
که شد یکبارگی آشفتهٔ او
۱۹۱
فراوان آفرینش کرد شهزاد
۱۹۲
که پیش بندگانت بنده شه باد
۱۹۳
بغایت رای و تدبیری صوابست
۱۹۴
دلت صافی و رایت آفتابست
۱۹۵
نکو افتاد این اندیشه مندی
۱۹۶
کنون برخیز تا زورق ببندی
۱۹۷
بآخر چون نکو شد کار زورق
۱۹۸
دگر شب رفت فرخ سوی خندق
۱۹۹
شبی بود از سیاهی همچو روزی
۲۰۰
که دور افتد دلی از دلفروزی
۲۰۱
ز مشرق تا بمغرب تیره گشته
۲۰۲
ز ظلمت چشم انجم خیره گشته
۲۰۳
بزورق برنشست آن مرد مکّار
۲۰۴
روان شد همچنان تا زیر دیوار
۲۰۵
چو مرد آن دلو از بالا درانداخت
۲۰۶
سپه گر خویش را تنها درانداخت
۲۰۷
بزودی مرد بر بالا کشیدش
۲۰۸
که تا فرّخ جگر گه بر دریدش
۲۰۹
شبی تاریک بود و مرد غافل
۲۱۰
ز دست خصم زخمی خورد بر دل
۲۱۱
نشان آن بود کان دلو سبک رو
۲۱۲
زند بر آب ده ره نزد خسرو
۲۱۳
چو فرّخ دلو را ده ره چنان کرد
۲۱۴
بزودی شاه زورقها روان کرد
۲۱۵
فگند القصّه فرّخ آن رسن را
۲۱۶
ببالا برکشید او شصت تن را
۲۱۷
دگر یاران تنی صد برکشیدند
۲۱۸
بیک ره ازمیان خنجر کشیدند
۲۱۹
از آنجا تا پس دروازه رفتند
۲۲۰
نهان بی بانگ و بی آوازه رفتند
۲۲۱
پس دروازه ده تن خفته بودند
۲۲۲
ندانم تا شهادت گفته بودند
۲۲۳
بزاری هر ده آنجا کشته گشتند
۲۲۴
میان خون دل آغشته گشتند
۲۲۵
پس آنگه در نهانی در گشادند
۲۲۶
بروی آب خندق پل نهادند
۲۲۷
چو بنهادند پل، لشکر درآمد
۲۲۸
خورشی از سپه یکسر برآمد
۲۲۹
شه شاپور تا شد آگه از کار
۲۳۰
فرو شد لشکر و لشکر گه ازکار
۲۳۱
نه چندان شور آن شب در جهان بود
۲۳۲
که در روز قیامت بیش ازان بود
۲۳۳
شبی مانند روز رستخیزی
۲۳۴
فتاده هر گروهی در گریزی
۲۳۵
خروش آن سپه بر ماه میشد
۲۳۶
کسی کان میشنود از راه میشد
۲۳۷
سپاه هرمز آن شب خون چنان ریخت
۲۳۸
که باران بهاری ز اسمان ریخت
۲۳۹
چو پل بستند کز پل خون نمیشد
۲۴۰
چرا آن خون بپل بیرون نمیشد
۲۴۱
چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد
۲۴۲
جرس جنبان شب لختی جرس زد
۲۴۳
هوا از صبح رنگ آمیز شد سرد
۲۴۴
زمین از زردهٔ خورشید شد زرد
۲۴۵
شه شاپور با فیروز نسناس
۲۴۶
درامد پیش شه با تیغ و کرباس
۲۴۷
زمین را بوسه زد زاری بسی کرد
۲۴۸
که چون شه کُشت زین لشکر بسی مرد
۲۴۹
مرا گر هم کشد فرمانروا اوست
۲۵۰
وگر گویم که بخشد پادشااوست
۲۵۱
مرا کزره ببرد ابلیس مکّار
۲۵۲
که من برخویشتن گشتم ستمگار
۲۵۳
اگر عفوم کند لطفی عظیمست
۲۵۴
که دل درمعرض امّید و بیمست
۲۵۵
میان خاک، خون من که ریزد
۲۵۶
دو من خاکم، ز خون من چه خیزد
۲۵۷
خوش آمد شاه راگفتار شاپور
۲۵۸
فرستادش بشاهی با نشابور
۲۵۹
وزان پس پیش فرّخ رفت فیروز
۲۶۰
رخی پر اشک خونین سنیه پر سوز
۲۶۱
میان خاک ره بر سر بگردید
۲۶۲
ز چشمش قلزم گوهر بگردید
۲۶۳
بفرخ گفت بد کردم بسی من
۲۶۴
ولی با خویشتن، نه با کسی من
۲۶۵
در آخر گرچه بد کردار بودم
۲۶۶
ولی با تو در اوّل یار بودم
۲۶۷
اگر من ترک کردم حقّ یاری
۲۶۸
بجای آور تو با من حق گزاری
۲۶۹
بدی را چشم میدارم نکویی
۲۷۰
که شه عفوم کند گر تو بگویی
۲۷۱
ز زاری کردنش چون جوی خون رفت
۲۷۲
بیاری کردنش فرّخ برون رفت
۲۷۳
گرفتش دست و پیش شاهش آورد
۲۷۴
دو لب خشک و دو رخ چون کاهش آورد
۲۷۵
بخسرو گفت: این درخون بگشته
۲۷۶
بجان آمد مکن یاد از گذشته
۲۷۷
اگرچه جرم صد انبار دارد
۲۷۸
ولی بر شاه حق بسیار دارد
۲۷۹
کرم کن زانکه شاهان زمانه
۲۸۰
کرم کردند با من جاودانه
۲۸۱
شه از بهر دل فرخ چنان کرد
۲۸۲
که هرگز بر نکوکاری زیان کرد؟
۲۸۳
چو تو نه خار این راهی نه گلزار
۲۸۴
میازار از کس و کس را میازار