Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · خسرونامه

رسیدن خسرو و گل باهم و رفتن بروم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زمانی بود گل چون ماه در میغ
۲
برشه رفت با کرباس و با تیغ
۳
که خون من بریز اکنون بصد سوز
۴
که تا چون زنده مانم بیتو یک روز
۵
بگفت این و هزار اشک جگر گون
۶
بمه بر ریخت و مه را کرد پرخون
۷
چو گرد از چشم هر دم میسترد آب
۸
ز رود چشم گل پل را برد آب
۹
چو خسرو را نظر بر دوست افتاد
۱۰
ز شادی خون او در پوست افتاد
۱۱
بجست از جای و پس در بر گرفتش
۱۲
ز گلرخ همچو گل، رخ برشکفتش
۱۳
بگلرخ گفت مگری و سخن گوی
۱۴
گلش گفت ای جهاندار سخنگوی
۱۵
چگونه با تو بگشاید زبانم
۱۶
که اشکم گشت مسمار دهانم
۱۷
دهانم بسته شد چون مشک از رشک
۱۸
گل تر چون کند رو خشک از اشک
۱۹
دلم خونست و چشمم خون فشانست
۲۰
کنارم پر دُرست و در میانست
۲۱
دل خود را بکار آوردم آخر
۲۲
ز غم دل بر کنار آوردم آخر
۲۳
اگر با تو بپردازم دل پاک
۲۴
بریزد خون ز سنگ خاره بر خاک
۲۵
بگفت این و بیفتاد آن سمنبر
۲۶
وزو برخاست فریادی ز منظر
۲۷
شه بیدل ازو بیهوش تر شد
۲۸
وزو نزدیک نزدیکان خبر شد
۲۹
گلاب و مشک بر هر یک فشاندند
۳۰
ز حیرت خیره در هر یک بماندند
۳۱
چو باهوش آمدند آن هر دو بیدل
۳۲
یکی میگفت ای جان، دیگری دل
۳۳
جفای چرخ با هم باز گفتند
۳۴
بسی از هر طریقی راز گفتند
۳۵
خبر میداد گل ز احوال خود باز
۳۶
تعجّب ماند شه در کار دمساز
۳۷
بآخر شاه هرچ آن جایگه بود
۳۸
بفرّخزاد بخشید و سپه زود
۳۹
ز بسیاری که فرّخ سیم و زر یافت
۴۰
جهان گفتی که قارونی دگر یافت
۴۱
چه گر بسیار فرّخ سیم و زر داشت
۴۲
اگر بودی دگر رایی دگر داشت
۴۳
زری کان سر بمهر آفتابست
۴۴
بیک جو زر از آن دلها کبابست
۴۵
بصد صنعت چو زر از کان براید
۴۶
بسی غافل ازو از جان براید
۴۷
بهر شهرش برند آنگه بصد ناز
۴۸
بسنجند ای عجب هر دم ز سرباز
۴۹
بگردانند صد دستش بهر روز
۵۰
ازو این یک دلازار آن دل افروز
۵۱
گرش صد ره بگردانند از عز
۵۲
نه کم گردد جوی نه بیش هرگز
۵۳
جهانی کشته آمد بر سر او
۵۴
ولی یک تن نشد دور از بر او
۵۵
ز هر دستی بهردستی گذر کرد
۵۶
بهر دستی که شد خونی دگر کرد
۵۷
نصیب خلق ازو گر مرگ و دارست
۵۸
ولی او فارغست و برقرارست
۵۹
چو زر زیر زمین کردی چنین زود
۶۰
ترا خود زر کند زیر زمین زود
۶۱
ترا آن زر، که خونها خوردهیی تو
۶۲
که تا یک جو بدست آوردهیی تو
۶۳
ز دنیا میدواند تا بآتش
۶۴
بلا به جان کن ای عیش تو ناخوش
۶۵
زر و سیم تو داغ پهلوی تست
۶۶
بدو نیکت همه روباروی تست
۶۷
چو نبود کاروان را راه ایمن
۶۸
متاعی به ز عوری نیست ممکن
۶۹
چو ترک سیم و زر گفتی بیکبار
۷۰
همه گیتی زر و سیم خود انگار
۷۱
برو راه قناعت گیر و تسلیم
۷۲
که همراهی نیاید از زر و سیم
۷۳
جهان پر زرّ و سیم خفتگانست
۷۴
سرای و باغ و شهر رفتگانست
۷۵
چو با ایشان نماند ای مرد عاجز
۷۶
کجا با تو بماند نیز هرگز
۷۷
اگر صد گنج داری چون بمیری
۷۸
جوی ارزی چراعبرت نگیری
۷۹
اگردر چشم نرگس نور بودی
۸۰
هم از سیم و هم از زر دور بودی
۸۱
چو مردم نیست کز شوریده حالی
۸۲
که عمری جان کند در جمع مالی
۸۳
چو جوجو گرد کرد از مال بسیار
۸۴
فلک با جانش بستاند بیکبار
۸۵
کسی را گر همه دنیا شود راست
۸۶
سگی باشی اگر زانت حسد خاست
۸۷
همی هرچ آن ندارد پایداری
۸۸
سر مویی نیرزد سر چه خاری
۸۹
اگر روزی دو سه نودولتی چند
۹۰
که هست آن در حقیقت بند در بند
۹۱
بدعوی خویشتن را مینمایند
۹۲
پر وبال غروری میگشایند
۹۳
تو منگر آن و مشنو آن سخنها
۹۴
که زود این نو شود چون آن کهن ها
۹۵
چو کهنه خاک شد نو نیز گردد
۹۶
که بیشک چیزها ناچیز گردد
۹۷
جهان غمخانهٔ وزر و وبالست
۹۸
که خمرش حب جاه و حب مالست
۹۹
کسی کو در غم جاه اوفتادست
۱۰۰
ز اوج چرخ در چاه اوفتادست
۱۰۱
کسی کو مست گردد زین دو سیکی
۱۰۲
نبیند نیز چشمش روی نیکی
۱۰۳
توانگر را نگر درویش مانده
۱۰۴
همه در کسب جاه خویش مانده
۱۰۵
چو هر چیزی که میپوشی چنین خوش
۱۰۶
شود آن سوخته آخر برآتش
۱۰۷
ولی پایان کار، آن سوخته پاک
۱۰۸
بصد خواری شود خاکستر و خاک
۱۰۹
چو خاکستر شود نوشی که کردی
۱۱۰
چو خواهد شد نجاست آنچه خوردی
۱۱۱
بخورد و پوش میجویی ریاست
۱۱۲
که این خاکسترست و آن نجاست
۱۱۳
چو تو درخورد و پوش خویش مانی
۱۱۴
ز ننگ خویش سر در پیش مانی
۱۱۵
تو عاقل گر کفاف خویش داری
۱۱۶
ترا آن بس چرا غم بیش داری
۱۱۷
وگر میراث کوشی پیشه گیری
۱۱۸
بصد خواری در این اندیشه میری
۱۱۹
ترا چون سود دنیا بند جانست
۱۲۰
دلت را بس گشایش در زیانست
۱۲۱
چو در دنیا زیان از سود بهتر
۱۲۲
بسی از بود اونابود بهتر
۱۲۳
برعنایی و سالوس و تکبّر
۱۲۴
نگردد کیسهٔ مقصود تو پر
۱۲۵
اگرداری طمع زین سفره نانی
۱۲۶
محاسن را کنی دستار خوانی
۱۲۷
چوبر لوحی که هر نقشی رقم بود
۱۲۸
همه دنیا ز پرّ پشّه کم بود
۱۲۹
ز پرّ پشّه گرصد یک رسیدت
۱۳۰
چو نمرود این چه کبر آمد پدیدت
۱۳۱
که کبر از پرّ پشّه همچو نمرود
۱۳۲
ز نیش پشهیی بنهی ز سر زود
۱۳۳
مکن کبر و بعدل و داد میباش
۱۳۴
قدم بر عدل نه آزاد میباش
۱۳۵
بعدلی کژ مکن داد و ستانرا
۱۳۶
که مرد عدل باید دلستان را
۱۳۷
چه افزایی تو چندین بار خود را
۱۳۸
ز خود بگذر فنا انگار خود را
۱۳۹
بترک نام وننگ و نیک و بدگیر
۱۴۰
مده سر پی ز دست و راه خود گیر
۱۴۱
ز خود این خلق را آزاد پندار
۱۴۲
همه کار جهان را باد پندار
۱۴۳
چو عطّار از جهان راه یقین گیر
۱۴۴
برو گر مرد راهی راه دین گیر
۱۴۵
جهان بادیست پی بر باد مگذار
۱۴۶
بجز یاد خدا از یاد بگذار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.