باز رفتن بسر قصّه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای پیک راه بی نهایت
۲
سلوکت را نه حدّست و نه غایت
۳
چو راه بی نهایت پیش داری
۴
چرا دل بر مقام خویش داری
۵
قدم در راه نه اِستادگی چیست
۶
سفر در پیش گیر افتادگی چیست
۷
برو چندانکه چون محبوب گردی
۸
روش ساقط شود مجذوب گردی
۹
روش هرگه که برخیزد ز پیشت
۱۰
نماند آگهی مویی زخویشت
۱۱
تو باشی جمله از خویشتن خبر نه
۱۲
خبر جمله ترا باشد دگر نه
۱۳
بیا بر ساز از سر، کار دیگر
۱۴
بهانه کن فسانه، بار دیگر
۱۵
ز پیر پر سخن پاسخ چنین بود
۱۶
که ماهی شاه با گل همنشین بود
۱۷
چو در ترمذ بماهی جایگه ساخت
۱۸
پس از ماهی از آنجا کار ره ساخت
۱۹
ز ترمد خیمه و بنگاه برداشت
۲۰
سپه را برنشاند و راه بگذاشت
۲۱
گل تر بر کمیتی شد سواره
۲۲
نثارش کرد خورشید از ستاره
۲۳
زهی چابک سواری کان صنم بود
۲۴
که از چستی در آن لشکر علم بود
۲۵
گلست ونیکویی بر حور رانده
۲۶
وزان بت چشم بد از دور مانده
۲۷
چنان شیرین سواری بود آن ماه
۲۸
که از شورش غلط کرد آسمان راه
۲۹
فغان برداشت شه کز جان چه خواهی
۳۰
عنان را باز کش میدان چه خواهی
۳۱
چو تو زینسان قبا چالاک بندی
۳۲
دل ما بوک بر فتراک بندی
۳۳
اگر بس خوش نیاید اسپ خویشت
۳۴
جنیبت کش شود خورشید پیشت
۳۵
چو خسرو با سمنبر شد روانه
۳۶
برامد گرد از روی زمانه
۳۷
میان گرد راه آن هر دو دلخواه
۳۸
قران کردند چون خورشید با ماه
۳۹
بآخر چون بروم آمد شه روم
۴۰
فغان برخاست از لشکر گه روم
۴۱
برون شد شاه با لشکر تمامی
۴۲
باستقبال فرزند گرامی
۴۳
همه صحرا ودشت و کوه کشور
۴۴
بجوش آمد چو دریایی ز لشکر
۴۵
ز آیین بستن آن کشور چنان بود
۴۶
که همچون هشت خلد جاودان بود
۴۷
بهشتی بود هر بازار و هر کوی
۴۸
که جوی شیرومی میرفت هر سوی
۴۹
جهانی را بهشتی حور زاده
۵۰
بهشتی را جهانی نور داده
۵۱
چه شهری چون بهشت ماهرویان
۵۲
نشسته موبمو زنجیر مویان
۵۳
بآخر چون بسر شد بزم کشور
۵۴
درآمد وقت آن خورشید لشکر
۵۵
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه
۵۶
بپیش شاه آوردندش از چاه
۵۷
تنی داشت از ضعیفی همچو نالی
۵۸
ز زردی و نزاری چون خلالی
۵۹
جهان از روی او زردی گرفته
۶۰
فلک از آه او سردی گرفته
۶۱
چو گل را دید هوش از وی جداشد
۶۲
ز خجلت بود اگر گویی چرا شد
۶۳
دلش از شرم گل آتشفشان گشت
۶۴
شد آبی و عرق از وی روان گشت
۶۵
بزاری پیش آن سیمین برافتاد
۶۶
چنان کز گرمیش آتش درافتاد
۶۷
بگل گفت ای بتر از من ندیده
۶۸
ببد کرداریم یک تن ندیده
۶۹
ببد کرداری من گرچه کس نیست
۷۰
مرا جز تو کسی فریاد رس نیست
۷۱
بنادانی اگر بد کردهام من
۷۲
تو میدانی که با خود کردهام من
۷۳
مگردان ناامید این ناسزارا
۷۴
خداوندی کن از بهر خدا را
۷۵
مکش زیر عقابین عقابم
۷۶
که من خود تا تو رفتی در عذابم
۷۷
بشکر آنکه شه را باز دیدی
۷۸
جمال او بفرّ وناز دیدی
۷۹
بدان شکرانه این سگ را رها کن
۸۰
مرا کم گیر و در کار خدا کن
۸۱
چو گل دید آنچنان زار و تباهش
۸۲
شفاعت کرد القصّه ز شاهش
۸۳
ازان پس خسرو از بهر دل افروز
۸۴
عطا بخشید حسنا را بفیروز
۸۵
بگلرخ گفت حُسنا بود مکّار
۸۶
همان فیروز آمد زشت کردار
۸۷
نکوتر آنکه ایشان هر دو باهم
۸۸
بهم سازند در شادی و در غم
۸۹
که باد از هر دو تن خالی زمانه
۹۰
بگو تا چوب به یا تازیانه
۹۱
جهان افروز را آنگه بدر خواند
۹۲
بفرخ زاد داد و خطبه برخواند
۹۳
به سپاهان فرستاد آندو تن را
۹۴
بدیشان داد ملک و انجمن را
۹۵
پس آنگه عقد گل در پیش آورد
۹۶
دمی آخر دلی با خویش آورد
۹۷
چنان عقدی ببست آن سیم بر را
۹۸
که یکسان کرد خاک راه و زر را
۹۹
بدانسان ساخت عقدی کز نکویی
۱۰۰
همه قصرش بهشتی بود گویی
۱۰۱
چه میگویم بهشت ار نقد بودی
۱۰۲
شکر چین ره آن عقد بودی
۱۰۳
چو با سر شد شکر ریز گل آخر
۱۰۴
بپایان رفت آویز گل آخر
۱۰۵
عروسی گل ترراست کردند
۱۰۶
بهشتی حور را درخواست کردند
۱۰۷
چو گلرخ از در ایوان درآمد
۱۰۸
جهان را ز آرزویش جان برآمد
۱۰۹
بیاوردند زرّین تختی آنگاه
۱۱۰
که تا بر تخت زرّین رفت آن ماه
۱۱۱
مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوت
۱۱۲
هزاران دل از آن یکدانه فرتوت
۱۱۳
چو خورشید خیالی سبز بر سر
۱۱۴
نه چون حوری حریری سبز در بر
۱۱۵
نه چون ماهی که از ایوان درآید
۱۱۶
نه چون سروی که از بستان برآید
۱۱۷
هوا گشته بر آن دلبر گهربار
۱۱۸
زمین از بس گهر گشته گهردار
۱۱۹
ز زیبایی که بود آن سرو دلبر
۱۲۰
نه مشّاطه بکار آمد نه زیور
۱۲۱
نکویی داشت و شیرینی در آن سور
۱۲۲
نبد جز چشم بد چیزی ازو دور
۱۲۳
بالحان مطربان بلبل آهنگ
۱۲۴
همه در وصف گل گفتند در چنگ
۱۲۵
ز حال گل دو بیتی زار گفتند
۱۲۶
برمز از عشق او اسرار گفتند
۱۲۷
بآخر چون درآمد خسرو از در
۱۲۸
گرفتند آنچه میگفتند از سر
۱۲۹
نثار خسروی آهنگ کردند
۱۳۰
بگوهر راه خسرو تنگ کردند
۱۳۱
نه چندان بود از گرهر نثارش
۱۳۲
که بتوان کرد تا سالی شمارش
۱۳۳
چو ره برداشت شاه سرو قامت
۱۳۴
ازو برخواست از هر دل قیامت
۱۳۵
چو خسرو زاده شد نزدیک آن حور
۱۳۶
فلک را آب در چشم آمد از دور
۱۳۷
چو زد لب بر لب آن لعل خندان
۱۳۸
فلک خایید لبها را بدندان
۱۳۹
چو شکّر خورد و تنگش در بر آورد
۱۴۰
فلک دست از تحیّر برسر آورد
۱۴۱
خروش مطربان بر ماه میشد
۱۴۲
ز راه چنگ دل از راه میشد
۱۴۳
بخار عود زحمت دور میکرد
۱۴۴
ز خوشی مغز را مخمور میکرد
۱۴۵
نفیر ارغنون در گوش میرفت
۱۴۶
خرد یکبارگی از هوش میرفت
۱۴۷
صلای ساقیان آواز میداد
۱۴۸
دل مستان جوابش باز میداد
۱۴۹
فروغ شمع چندان دور میشد
۱۵۰
که فرسنگی زهر سو نور میشد
۱۵۱
زهی شادی که آنشب داشت خسرو
۱۵۲
چه غم باشد کسی را ماه پس رو
۱۵۳
زهی لذّت که آن شب بود گل را
۱۵۴
که آب آن خوشی میبرد پل را
۱۵۵
بآخر چون ز شب یک نیمه بگذشت
۱۵۶
مه روشن ز اوج خیمه بگذشت
۱۵۷
سرای خلوت خسرو چنان بود
۱۵۸
که گفتی جنّت الفردوس آن بود
۱۵۹
نشسته همچو خورشیدی گل تر
۱۶۰
دو زلفش تازه تر از سنبل تر
۱۶۱
چو خسرو دید گل را همچو ماهی
۱۶۲
نشسته خالی و خوش جایگاهی
۱۶۳
نشست اندر بر او چست خسرو
۱۶۴
که ازوی کام دل میجست خسرو
۱۶۵
شهنشاه و شراب و شمع و شب بود
۱۶۶
گل شاهد شکر نی، شهد لب بود
۱۶۷
فروغ رویشان با هم چنان بود
۱۶۸
که دو خورشید را دیدی قران بود
۱۶۹
نه چون گل دید کس در آسمان ماه
۱۷۰
نه بر دیدار خسرو بر زمین شاه
۱۷۱
در عشرت زمانی باز کردند
۱۷۲
گهی بازی و گاهی ناز کردند
۱۷۳
زمانی با کنار و بوس بودند
۱۷۴
زمانی راز گفتند و شنودند
۱۷۵
چو افزون گشت مهر و صبر شد کم
۱۷۶
شدند اندر شبستان هر دو با هم
۱۷۷
شهنشه کردکاری دیگر آغاز
۱۷۸
گلش تمکین نمیکرد از سر ناز
۱۷۹
چو کوشش کرد بسیاری سرانجام
۱۸۰
برآمد شاه خسرو را ز گل کام
۱۸۱
چو خسرو کرد در انگشت خاتم
۱۸۲
چو ملک وصلش از گل شد مسلّم
۱۸۳
بسا مهرا که بر مهرش بیفزود
۱۸۴
که مهر او بمُهر ایزدی بود
۱۸۵
پس از چندان پریشانی و محنت
۱۸۶
کشیدن رنج ناکامی و غربت
۱۸۷
ز زاد و بوم و خان و مان فتادن
۱۸۸
ز دست این بدست آن فتادن
۱۸۹
هران گل کان بماند ناشکفته
۱۹۰
بغنچه در زناجنسان نهفته
۱۹۱
نگشته برگ او از خار خسته
۱۹۲
برو هر چند باد سخت جسته
۱۹۳
چنان گل، خسرو او رادرخور آید
۱۹۴
بدست هر فرومایه نشاید
۱۹۵
درو دل بسته بد، جان هم فرو بست
۱۹۶
بسی او نیز با او مهر پیوست
۱۹۷
بر آنسان یک مهی شادی نمودند
۱۹۸
زمانی بی می و رامش نبودند
۱۹۹
بظاهر گرچه گل شادی نمودی
۲۰۰
بباطن از غمی خالی نبودی
۲۰۱
بگل یک روز خسرو گفت شادان
۲۰۲
که اندوه از دل خود دور گردان
۲۰۳
نشاید کرد از غم بعد ازین یاد
۲۰۴
همی باید بدین پیوسته دلشاد
۲۰۵
چنین گفتند پیران خردمند
۲۰۶
که آموزند ازیشان دانش و پند
۲۰۷
که گر داری امید بختیاری
۲۰۸
همی خواهی ز دولت پایداری
۲۰۹
بوقت شادمانی شاد میباش
۲۱۰
ز اندوه و زغم آزاد میباش
۲۱۱
بدو گل گفت کای شاه جهاندار
۲۱۲
بود اکنون زما شادی سزاوار
۲۱۳
ولیکن هست بیماریم بر دل
۲۱۴
که یک لحظه دلم زان نیست غافل
۲۱۵
درین جمله بلا و محنت و غم
۲۱۶
نشد یک لحظه آن بار از دلم کم
۲۱۷
مرا اندیشهٔ خویشان خویشست
۲۱۸
دلم ز اندوهشان پیوسته ریشست
۲۱۹
نمیدانم که تا حال پدر چیست
۲۲۰
دگرحال برادر، یا خبر چیست
۲۲۱
دگر باره بملک خود رسیدند
۲۲۲
بآخر روی ناکامی ندیدند
۲۲۳
اگر برخاستی این بارم از دل
۲۲۴
نبودی بعد ازین تیمارم ازدل
۲۲۵
ز شادی بستدی انصاف جانم
۲۲۶
غمی دیگر نبودی بعدازانم
۲۲۷
بگل شه گفت آسانست این کار
۲۲۸
بزودی از دلت بردارم این بار
۲۲۹
هم اندر روز آهنگ سفر کرد
۲۳۰
یکایک لشکر خود را خبر کرد
۲۳۱
بعزم راه بیرون شد شه روم
۲۳۲
بلرزید از سپاه او همه بوم
۲۳۳
جهان آراسته شد چون سپاهش
۲۳۴
فلک شد ناپدید از گرد راهش
۲۳۵
عماری گل اندر قلب لشکر
۲۳۶
درفشان همچو خورشید از دو پیکر
۲۳۷
بگل گفتا شه، اینجا باش دلشاد
۲۳۸
که ما خواهیم رفتن شاد چون باد
۲۳۹
چو یک منزل بشد هم بر سر راه
۲۴۰
وداعش کرد و شد با روم آنگاه
۲۴۱
شهنشه زود میراند آن سپه را
۲۴۲
تو گفتی مینوردیدند ره را
۲۴۳
همی کرد آن مسافت قطع چون باد
۲۴۴
بکوه و دشت، چه ویران چه آباد
۲۴۵
پس از یک مه به خوزستان رسیدند
۲۴۶
ز کشور یک ده آبادان ندیدند
۲۴۷
همه کشور تهی از مرد و زن بود
۲۴۸
که هر هفته ز دشمن تاختن بود
۲۴۹
شه خوزی ز غصّه جان بداده
۲۵۰
شهنشاهی به بهرام اوفتاده
۲۵۱
که بد او سرفراز اهل کشور
۲۵۲
ولیعهد پدر گل را برادر
۲۵۳
ز دشمن بود نیز او هم گریزان
۲۵۴
حصاری در دزی مانند زندان
۲۵۵
چو خسرو دید خوزستان بدان حال
۲۵۶
سراسر گشته کشور جمله پامال
۲۵۷
شکر گشته شرنگ و گل شده خار
۲۵۸
نه در ده خلق و نه در دار دیّار
۲۵۹
ز بوم و مرز و باغ او اثر نه
۲۶۰
وزان یاران دیرینه خبرنه
۲۶۱
بسی بگریست و کرد از حالها یاد
۲۶۲
پس آنگه کس بسوی دز فرستاد
۲۶۳
چو از دریا بیامد شاه بهرام
۲۶۴
بدید او را و کردش غرق انعام
۲۶۵
بلطفش از پدر چون تعزیت داد
۲۶۶
برستن زان بلاها تهنیت داد
۲۶۷
چو او شد واقف اسرار یکسر
۲۶۸
فرستاد از همه اطراف لشکر
۲۶۹
که تا بردند بر خصمان شبیخون
۲۷۰
بنشنیدند ازیشان پندو افسون
۲۷۱
بکم سعیی و اندک روزگاری
۲۷۲
برآوردند از دشمن دماری
۲۷۳
مسلّم گشت خوزستان دگر بار
۲۷۴
کسی دیگر ندید از خصم آزار
۲۷۵
هر آنکس را که دولت یار باشد
۲۷۶
کجا کاری بدو دشوار باشد
۲۷۷
وزان پس کرد رای بازگشتن
۲۷۸
که الحق بود جای بازگشتن
۲۷۹
بسالاری مفوّض شد ولایت
۲۸۰
که واقف بود در کارولایت
۲۸۱
جهان معمور شد بر دست اوزود
۲۸۲
که بهتر بود از آن کو پیشتر بود
۲۸۳
به روم آرد خود و بهرام با هم
۲۸۴
که تا باشند روزی چند خرّم
۲۸۵
بپیش لشکر اندر بود بهرام
۲۸۶
بدنبالش بد آن شاه نکو نام
۲۸۷
باستقبالش آمد شاه قیصر
۲۸۸
زمین بوسید بهرام دلاور
۲۸۹
گل آمد در لباس سوکواری
۲۹۰
چو خورشیدی نشسته در عماری
۲۹۱
چو دید از پیشتر روی برادر
۲۹۲
تو گفتی ریختش آتش بسر بر
۲۹۳
بسی کردند آنجا هر دو زاری
۲۹۴
ز مرگ شاه خوزستان بخواری
۲۹۵
شه قیصر مرایشان هر دو بنواخت
۲۹۶
ز گل آن جامهٔ سوکی بینداخت
۲۹۷
که خسرو در برش گربیند این رنگ
۲۹۸
شود ناچار اندر حال دلتنگ
۲۹۹
پس آنگه رفت گل با جامهٔ نو
۳۰۰
خوش و خندان بپیش شاه خسرو
۳۰۱
گرفتش در کنار و خوش بخندید
۳۰۲
ز سر تا پای او یکسر ببوسید
۳۰۳
بپیش قیصر آمد خسرو از راه
۳۰۴
زمین بوسید و او پرسیدش از راه!
۳۰۵
سراسر روم را بستند آذین
۳۰۶
تو گفتی روم شد هنگامهٔ چین
۳۰۷
ز روم و تا بغایب بودن شاه
۳۰۸
نبد بسیار، بودی قرب شش ماه
۳۰۹
بقول خسرو آنگه شاه قیصر
۳۱۰
به بهرام دلاور داد دختر
۳۱۱
یکی دختر که با گل بود همزاد
۳۱۲
برخ چون ماه وقد چون سرو آزاد
۳۱۳
بمادر نیز با خسرو برابر
۳۱۴
بفرهنگ وخرد همچون برادر
۳۱۵
بغایت شادمان شد شاه بهرام
۳۱۶
که او رادر همه عالم بد آن کام
۳۱۷
شه روم و گل و خسرو دران حال
۳۱۸
فرستادند نزدیکش بسی مال
۳۱۹
بپاشیدند بس بی حدّ و بی مر
۳۲۰
بوقت عقدشان از درّ و گوهر
۳۲۱
چو قیصر کرد کار او همه راست
۳۲۲
یکی قصر از برای او بیاراست
۳۲۳
نه چندان کرد دلداری داماد
۳۲۴
که در صد سال شرح آن توان داد
۳۲۵
پس از سالی بروز نیکخواهی
۳۲۶
فرستادش به خوزستان بشاهی
۳۲۷
بوقت آنکه میشد شاه قیصر
۳۲۸
ز روی مهر پیش هر دو دختر
۳۲۹
قراری داد با بهرام خسرو
۳۳۰
که با ملک کهن چون شد شه نو
۳۳۱
میان روم و خوزستان بپیوست
۳۳۲
چنین دو کشور اندر یکدگر بست
۳۳۳
همان به کاین دو خواهر بادوداماد
۳۳۴
همه با یکدگر باشند دلشاد
۳۳۵
بود دو مهر و مه را این دو کشور
۳۳۶
یکی چون دختر و دیگر برادر
۳۳۷
همی باشند در هر ملک سالی
۳۳۸
بهر سالی شودشان تازه حالی
۳۳۹
بقول او ببستند این چنین عهد
۳۴۰
نگردیدند تا آخر ازین عهد
۳۴۱
ز روم آنگه یکی لشکر بدر شد
۳۴۲
که تابهرام با ملک پدر شد
۳۴۳
بشد وز روم خورشیدی بدر برد
۳۴۴
بتحفه سوی خوزستان شکر برد
۳۴۵
چو گل را گشت این اندیشه زایل
۳۴۶
نماندش هیچ ازان اندیشه بردل
۳۴۷
به خسرو گفت ازین پس شاد باشیم
۳۴۸
ز هر تیمارو غم آزاد باشیم
۳۴۹
نشستند و برآسودند ازغم
۳۵۰
همی بودند با هم شاد و خرّم
۳۵۱
چنین بود آنکه بودش کارانشاء
۳۵۲
بوقت آنکه کرد این قصه املاء
۳۵۳
که شاه از شهر گل چون باز گردید
۳۵۴
نهال تازه گل را بارور دید
۳۵۵
چو از روز عروسی رفت نه ماه
۳۵۶
درخت گل بری آورد ناگاه
۳۵۷
بزاد آن ماه دو هفته مهی نو
۳۵۸
بدیدار و بصورت همچو خسرو
۳۵۹
شهنشه کرد نام او جهانگیر
۳۶۰
که باشد در رکاب او جهانگیر
۳۶۱
ز بهرش دایهیی بگزید لایق
۳۶۲
که باشد شیر او با او موافق
۳۶۳
پسر را باز جشن نو بیاراست
۳۶۴
که از گفتار ناید شرح آن راست
۳۶۵
چهل روز از می و بخشش نیاسود
۳۶۶
همه کشور سراسر خرّمی بود
۳۶۷
وزان پس چون دو ساله شد جهانگیر
۳۶۸
بگفت او تا ندادندش دگر شیر
۳۶۹
بدانسان گل همی پرورد او را
۳۷۰
که برگ گل نمیآزرد او را
۳۷۱
بپنجم سال بنشاندش بکّتاب
۳۷۲
که تا آموخت از هر گونه آداب
۳۷۳
چو شد ده ساله تیراندازی آموخت
۳۷۴
سپرداری و نیزه بازی آموخت
۳۷۵
رسوم مهتری و گوی و چوگان
۳۷۶
هم از شطرنج و نرد و شعر و الحان
۳۷۷
همی آموخت تا چون گشت برنا
۳۷۸
بعالم در نبودش هیچ همتا
۳۷۹
شد آن شهزاده شاهی را سزاوار
۳۸۰
که میبایست او باشد جهاندار
۳۸۱
پس از وی هرکه بد در روم قیصر
۳۸۲
همه از تخم او بودند یکسر
۳۸۳
سکندر بود از نسل جهانگیر
۳۸۴
ازان شد همچو جدّ خود جهانگیر
۳۸۵
گل و خسرو بهم بودند سی سال
۳۸۶
بعیش و ناز در نیکوترین حال
۳۸۷
ولی چون چرخ را با کس وفا نیست
۳۸۸
بآخر غدر کرد این را دوانیست
۳۸۹
از آن پوشد لباس سوکواری
۳۹۰
که اندر سر ندارد پایداری