سپری شدن کار خسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین گفت او که کرد از وی روایت
۲
کسی کو بود راوی حکایت
۳
که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود
۴
همیشه شادمان و کامران بود
۵
نیاسود از سرود رود ونخجیر
۶
نه از جام می و نز نغمهٔ زیر
۷
بدینسان تا که شد بسیار سالش
۸
نیامد هیچ نقصان در کمالش
۹
وزان پس بد شبی اندر بر گل
۱۰
بصد ناز و خوشی در بستر گل
۱۱
دل بیناش خوابی سهمگین دید
۱۲
که همچون بید از سهمش بلرزید
۱۳
برون شد روز دیگر سوی نخجیر
۱۴
مگر کز وی بگردد بد بتدبیر
۱۵
شدند اندر رکاب وی خرامان
۱۶
ز خویشان و ندیمان وغلامان
۱۷
تنی صد را سواران گزیده
۱۸
شکاری افگنان کار دیده
۱۹
سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز
۲۰
همی بردند مردان سر افراز
۲۱
دوانیدند اندر دشت هر سو
۲۲
یکایک در شکار مرغ و آهو
۲۳
بیفگندند بسیاری شکاری
۲۴
از آهو و ز کبک کوهساری
۲۵
پدید آمد پی گوران بسیار
۲۶
همی بردند زان پی ره بهنجار
۲۷
فتادند از عقبشان در بیابان
۲۸
بران اسپان چون دیوان شتابان
۲۹
ازان گوران نیامد هیچ درپیش
۳۰
بیفگندند چیزی از کم و بیش
۳۱
بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز
۳۲
بگشت از چرخ مهر گیتی افروز
۳۳
ز تاب آفتاب و زخم گرما
۳۴
شدند ازتشنگی حیران و شیدا
۳۵
همی رفتند از هر سوی پویان
۳۶
همه کوه و بیابان راه جویان
۳۷
چو بسیاری زهر جانب برفتند
۳۸
امید از جان شیرین برگرفتند
۳۹
قضا را سبزهیی دیدند سیراب
۴۰
دران جانب دوانیدند بشتاب
۴۱
یکی چشمه بدانجا آبکی کم
۴۲
زمین گردش گرفته اندکی نم
۴۳
بگرد چشمه اندر حلقه کردند
۴۴
از آن چشمه یکایک آب خوردند
۴۵
بیاران گفت شاه نام بردار
۴۶
که من امروز دیدم رنج بسیار
۴۷
ندارم چشمهٔ خورشید را تاب
۴۸
بباید خفت پیش چشمهٔ آب
۴۹
چو شاه این گفت حالی بارگاهش
۵۰
کشیدند و بگرد او سپاهش
۵۱
بگرد چشمه فرش خسروی را
۵۲
بیفگندند شاه منزوی را
۵۳
درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت
۵۴
بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت
۵۵
ز بسخوشی که دل در خواب بودش
۵۶
سپهر پیر خوابی دید زودش
۵۷
چنان خوابیش دید وحیله آمیخت
۵۸
که جانش برد و از خوابش نه انگیخت
۵۹
قضا را افعیی هر روز در تاب
۶۰
ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب
۶۱
بران نم ساعتی خفتی و بودی
۶۲
چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی
۶۳
بوقت خویش باز آمد دران روز
۶۴
بدانجاخفته بد شاه دل افروز
۶۵
چو شه درخواب بود و جای خالی
۶۶
بزد بر شاه و خشکش کرد حالی
۶۷
چو شه را کشت خاک تر برفت او
۶۸
هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او
۶۹
شهٔ دلداده جان در قهر مانده
۷۰
لب چون نوش او پر زهر مانده
۷۱
فلک چون گوی سرگردانش کرده
۷۲
بجان آورده آنگه جانش برده
۷۳
بداد از بیخودی جان بی ستوهی
۷۴
بیک جو زهر مردی همچو کوهی
۷۵
بیک ساعت چنان شد خسرو یل
۷۶
که با صد ساله مرده شد مقابل
۷۷
شکاری را، برون شد شه دریغا
۷۸
شکار او شد چنین ناگه دریغا
۷۹
همه عالم نه ماهست و نه میغست
۸۰
ولی بحری پر از موج دریغست
۸۱
اگر هر ذرّه را از هم کنی باز
۸۲
دریغا یابیش انجام و آغاز
۸۳
چو دارد هر که زاد او مرگ از پس
۸۴
سخن زو چیست انّاللّه و بس
۸۵
چو طفل از پرده عزم این جهان کرد
۸۶
چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد
۸۷
ازان در گریه آمد چون بزاد او
۸۸
که اندر ماتم خویش اوفتاد او
۸۹
چه گرمرغی دلارام اوفتادی
۹۰
بسی بگری که در دام اوفتادی
۹۱
چو زادن از برای مرگ آمد
۹۲
کرا این زیستن پر برگ آمد
۹۳
ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز
۹۴
بدیگر دم نگردی زنده هرگز
۹۵
چرا باشی ز عمری مانده در دام
۹۶
که یک یک دم بباید مرد ناکام
۹۷
ترا این زندگانی آشکاره
۹۸
نهانی هست مرگ باره باره
۹۹
برو عمری گزین زین به که داری
۱۰۰
که آن بهتر که این مهمل گذاری
۱۰۱
سرافشانان چو عیب عمر دیدند
۱۰۲
شهادت لاجرم شاهد گزیدند
۱۰۳
چه خواهی کرد در جایی که هرگز
۱۰۴
کسی قادر نشد ناگشته عاجز
۱۰۵
تو از بادی طلسمی کرده بر پای
۱۰۶
کجا ماند طلسم از باد برجای
۱۰۷
چرات ازعالم و از خویش بس نیست
۱۰۸
که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست
۱۰۹
دمی کز تو برامد آن نفس پاک
۱۱۰
فرو شد روزت و دیگر کفی خاک
۱۱۱
من و من چند گویی چند پیچی
۱۱۲
که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی
۱۱۳
منی خاکی تو من من گفتنت چیست
۱۱۴
تو هیچی این همه آشفتنت چیست
۱۱۵
من و من چند گویی کاین من تو
۱۱۶
دمست و بس همان من دشمن تو
۱۱۷
طلسمی کز دمی گرمست بر جای
۱۱۸
چو آن دم سرد گشت افتاد از پای
۱۱۹
چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ
۱۲۰
مزن دم خویش را دان و دگر هیچ
۱۲۱
ولیکن تا که ندهند آن دمت باز
۱۲۲
خبر ندهد کسی زان عالمت باز
۱۲۳
تو این دم مردخو کرده بنازی
۱۲۴
بعادت میکنی کاری مجازی
۱۲۵
قدم در نه درین دریای بی بن
۱۲۶
که از تو نام ماند ناز میکن
۱۲۷
جهان در فربهی و در گدازت
۱۲۸
فراغت داد از آز و نیازت
۱۲۹
جهان را از غم تو هیچ غم نیست
۱۳۰
که از شادی تو شادیش کم نیست
۱۳۱
اگر تو غم خوری گر شاد باشی
۱۳۲
بیک نرخست تا آزاد باشی
۱۳۳
اگر صد چون تو هر روزی بمیرد
۱۳۴
زمین گردی، فلک سوزی نگیرد
۱۳۵
منه بر گردن ای غافل بسی بار
۱۳۶
که در گردن کنی خود را بسی کار
۱۳۷
هزاران بار اگر برپشت گیری
۱۳۸
چنانست آنکه بر انگشت گیری
۱۳۹
چرا بر دست چندین پیچ داری
۱۴۰
که بشمردی هزاران هیچ داری
۱۴۱
که خواهد در حسابی باز ماندن
۱۴۲
که آخر دست ازان باید فشاندن
۱۴۳
زهر دستی حسابی یاد داری
۱۴۴
ولی در دست آخر باد داری
۱۴۵
بآخر چون نماز دیگری بود
۱۴۶
نه شاه آمد نه خوابش را سری بود
۱۴۷
سپه رفتند و شه در خواب دیدند
۱۴۸
برِ او افعیی پرتاب دیدند
۱۴۹
میان زهرشه را غرقه کرده
۱۵۰
ز سر تا پای خود را حلقه کرده
۱۵۱
تن شه تیره تر ازمشک گشته
۱۵۲
چو کافوری ز سردی خشک گشته
۱۵۳
چو دیدندش چنان یاران و خویشان
۱۵۴
چگویم من که چون گشتند ایشان
۱۵۵
ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند
۱۵۶
بسنگ آن مار را در خون گرفتند
۱۵۷
چه سود از افعیی در پیش کرده
۱۵۸
که بود آن شوم کار خویش کرده
۱۵۹
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند
۱۶۰
بسوی کشتهٔ خود باز گشتند
۱۶۱
خبر بردند سوی پیر فرتوت
۱۶۲
که خسرو کشته شد، بفرست تابوت
۱۶۳
ز یار خویش گلرخ را خبر کن
۱۶۴
جهانگیر جهان را پیش درکن
۱۶۵
درین ماتم برانگیزان قیامت
۱۶۶
که ننشیند چنین جایی ملامت
۱۶۷
درامد قاصد ناخوش خبر زود
۱۶۸
خبر بر گفت تا شه را خبر بود
۱۶۹
برامد تند بادی بی سلامت
۱۷۰
جهان پر شور شد همچون قیامت
۱۷۱
جگر خون شد ازان بادی که برخاست
۱۷۲
زهی زاری و فریادی که برخاست
۱۷۳
خروشی در میان روم افتاد
۱۷۴
که خسرو را شکاری شوم افتاد
۱۷۵
چو دریا کشوری پرجوش میشد
۱۷۶
کسی کان میشنید از هوش میشد
۱۷۷
جهانگیر از پس قیصر برون رفت
۱۷۸
کنون کار مصیبت بین که چون رفت
۱۷۹
چو دیگر روز صبح افتاد بر راه
۱۸۰
جهانی خلق گرد آمد بدرگاه
۱۸۱
کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد
۱۸۲
که جانان تو جان بادادگر کرد
۱۸۳
چنین بود و چنین بنیوش حالش
۱۸۴
دریغا خسرو و حسن و جمالش
۱۸۵
بجه از جای و در پیش آر ره را
۱۸۶
برون بر رخت کاوردند شه را
۱۸۷
چگویم من که گل زین حال چون شد
۱۸۸
در آتش اوفتاد و غرق خون شد
۱۸۹
برون آمد ز در آن شمع خوبان
۱۹۰
زنان دو دست برسر پای کوبان
۱۹۱
پلاس افگنده بر سر روی خسته
۱۹۲
کنب بر سر بجای موی بسته
۱۹۳
بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده
۱۹۴
ز پای افتاده بر سر خاک کرده
۱۹۵
بریده موی عنبر بار از سر
۱۹۶
فگنده جامهٔ زر کار از بر
۱۹۷
زمین از اشک در طوفان گرفته
۱۹۸
همه بازار ازو افغان گرفته
۱۹۹
بناخن نقره نیلی فام کرده
۲۰۰
بافسون تن چونیل خام کرده
۲۰۱
نه دل در سینه و نه عقل بر جای
۲۰۲
نه مقنع بر سر ونه کفش در پای
۲۰۳
ز سوز دلبرش دل گشته بریان
۲۰۴
جهانی خلق بر گل گشته گریان
۲۰۵
ز حلقش تا فلک آواز میشد
۲۰۶
بپیش کشتهٔ خود باز میشد
۲۰۷
فغان برداشته گل تا بعیّوق
۲۰۸
که عاشق زین به آید نزد معشوق
۲۰۹
نماندم تا ز تو ماندم جدا من
۲۱۰
کجا رفتی کجا جویم ترا من
۲۱۱
چراکردی چنین قصد شکاری
۲۱۲
که خود گشتی شکار روزگاری
۲۱۳
چو گلرخ را بدینسان پای بستی
۲۱۴
شدی ناگاه و کردی پیشدستی
۲۱۵
منم از درد تو چون مار پیچان
۲۱۶
تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان
۲۱۷
نخواهم زنده بر روی زمین من
۲۱۸
چگونه بینمت آخر چنین من
۲۱۹
بدیدار پسر آن پیر فرتوت
۲۲۰
برهنه پای میشد پیش تابوت
۲۲۱
دریده پیرهن، خیل وحشم را
۲۲۲
فگنده سر نگون چتر و علم را
۲۲۳
هزاران اسپ یال و دم بریده
۲۲۴
لگام و زین او از هم دریده
۲۲۵
هزاران ماهرخ رخسار کنده
۲۲۶
بمرجان روی چون گلنار کنده
۲۲۷
همه خاک زمین بر سر نشسته
۲۲۸
جهان در خاک و خاکستر نشسته
۲۲۹
چو از دروازه پیدا گشت تابوت
۲۳۰
روان شد بر زمین روم یاقوت
۲۳۱
نه چندان خاک پاشیدند هر جای
۲۳۲
که کس را هیچ خاکی ماند در پای
۲۳۳
نه چندان اشک باریدند هر سوی
۲۳۴
که خاکی ماند گل ناکرده در گوی
۲۳۵
نه چندان سوز و زاری بود آن روز
۲۳۶
که بتوان گفت درصد سال آن سوز
۲۳۷
پی تابوت میشد گل چو مستان
۲۳۸
گهی رخسار خستی گاه پستان
۲۳۹
گهی سر بر سر تابوت میزد
۲۴۰
گهی خاک آب چون یاقوت میزد
۲۴۱
گهی خوش های هایی می برآورد
۲۴۲
گهی آهی ز جایی می بر آورد
۲۴۳
زمانی میفتاد از هوش میشد
۲۴۴
زمانی با دلی پر جوش میشد
۲۴۵
چنان فریاد میکرد از دل تنگ
۲۴۶
که از زاریش خون میشد دل سنگ
۲۴۷
ازان عهد وفایش یاد میکرد
۲۴۸
چو چنگی هر رگش فریاد میکرد
۲۴۹
کنیزان گرد او هنگامه کرده
۲۵۰
ببر در از پلاسی جامه کرده
۲۵۱
جهان گر تیره گردانی بماتم
۲۵۲
ز فعل خود نه استد باز عالم
۲۵۳
چو سوی قصر بردندش ز بیرون
۲۵۴
تن او را فرو شستند از خون
۲۵۵
بخوابانید گل بر تخت زرّینش
۲۵۶
نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش
۲۵۷
زمانی پرده از رویش گشادی
۲۵۸
زمانی روی بر رویش نهادی
۲۵۹
زمانی اشک بر رویش فشاندی
۲۶۰
زمانی سیل بر رویش براندی
۲۶۱
بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک
۲۶۲
نهند از تخت زرّین در دل خاک
۲۶۳
شبانروزی بران تختش رها کرد
۲۶۴
چه گویم من که آن بیدل چها کرد
۲۶۵
چه گر خسرو نهان شد زیر کافور
۲۶۶
ولکین بد تن سیمینش پر نور
۲۶۷
دو بادامش بپژمرد از لطیفی
۲۶۸
چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی
۲۶۹
دو لعل سبز پوش او بزودی
۲۷۰
چو نیل خام شد از بس کبودی
۲۷۱
سر زلفش که دام جان و دل بود
۲۷۲
همی شد تا بریزد زیر گل زود
۲۷۳
دهانش را که بودی چشمهٔ خور
۲۷۴
بمحلوجش بیاگندند و کافور
۲۷۵
بآخر چون کفن پوشید خسرو
۲۷۶
گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو
۲۷۷
شه روی زمین چون رویش این بود
۲۷۸
کفن پوشید و شد زیر زمین زود
۲۷۹
گل تر، پیرهن را نیلگون کرد
۲۸۰
چو نیلوفر بافسون سر برون کرد
۲۸۱
کبود از بهر آن پوشید آن ماه
۲۸۲
که شد روزش سیه بی طلعت شاه
۲۸۳
چو گلرخ در کبودی شد بزودی
۲۸۴
ز خجلت ماه شد زیر کبودی
۲۸۵
چو شد بر دخمه شه را گورخانه
۲۸۶
مجاور گشت گل بر آستانه
۲۸۷
بسی گفتند گل را، کم نشد سوز
۲۸۸
برون نامد از آن گنبد شب و روز
۲۸۹
فرو میریخت اشک از چشم نمناک
۲۹۰
بمشک زلف میرفت از زمین خاک
۲۹۱
چو در دل داشت گل زانگونه یاری
۲۹۲
نبودش روز و شب جز گریه کاری
۲۹۳
چو آن بیدل بزاری خون گرستی
۲۹۴
ز صد ابر بهار افزون گرستی
۲۹۵
هر اشکی کو در آن ماتم شمردی
۲۹۶
ز دل بگداختی وز دم فسردی
۲۹۷
شده یکبارگی بروی جهان تنگ
۲۹۸
جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ
۲۹۹
فغان میکرد و میگفت ای دل افروز
۳۰۰
کجا جویم ترا در عالم امروز
۳۰۱
چرا گل راز خود مهجور داری
۳۰۲
ز نزدیکانت دامن دور داری
۳۰۳
تهی چون بینم از تو تخت ای دوست
۳۰۴
بمردم من ز مرگت سخت ای دوست
۳۰۵
نخواهم جان شیرین در جوانی
۳۰۶
ز مرگ تلخ تو ای زندگانی
۳۰۷
بناخن سنگ کندن هست آسان
۳۰۸
شکیبا بودن از روی تو نتوان
۳۰۹
چوناخن گر ببرّندم سر از تن
۳۱۰
براید زارزومندی سر از من
۳۱۱
کجا رفتی بدین زودی نگارا
۳۱۲
زهی حسرت دریغا رنج ما را
۳۱۳
منم جانی و چندان شور دروی
۳۱۴
که نتوان کرد چندین زور دروی
۳۱۵
شبانروزی بوصلم غرقه بودی
۳۱۶
که با من چون نگین در حلقه بودی
۳۱۷
کنون از حلقه بیرونم نهادی
۳۱۸
شدی در خاک و درخونم نهادی
۳۱۹
بسی شب در غمم تا روز بودی
۳۲۰
کنون چون شمع دل پرسوز بودی
۳۲۱
دلم زین غم چو با نیرو بسوزد
۳۲۲
یقین دانم که آتش زو بسوزد
۳۲۳
توانم سوخت گردون را بیک آه
۳۲۴
چنانک آتش بننشیند بیک ماه
۳۲۵
ولی ترسم که گر آهی برآرم
۳۲۶
گریز حلق را راهی برآرم
۳۲۷
منم جانی و چندان شور دروی
۳۲۸
که نتوان کرد چندان زور بروی
۳۲۹
زهی محنت که در دل دارم ازتو
۳۳۰
زهی حسرت که حاصل دارم از تو
۳۳۱
ازین محنت و زین حسرت چگویم
۳۳۲
فرو ماندم بصد حیرت چگویم
۳۳۳
بآخر هم بدینسان بود آن ماه
۳۳۴
توان بودن بدینسان از چنان شاه
۳۳۵
نه نان خوردی و نه شب خواب کردی
۳۳۶
بهر روزی یکی جلّاب خوردی
۳۳۷
چنان گشت آن سمنبر از نزاری
۳۳۸
که بروی خون گرستندی بزاری
۳۳۹
جهانگیرش شدی هر دم برِ او
۳۴۰
ببوسیدی ز پایش تا سرِ او
۳۴۱
بسی خواهش بسی زاری بکردی
۳۴۲
دلش دادی و دلداری بکردی
۳۴۳
ولیکن گل نبردی هیچ فرمان
۳۴۴
که نپذیرفت دردش هیچ درمان
۳۴۵
بآخر چون برامد یک مه و نیم
۳۴۶
فرو شد ماه آن خورشید اقلیم
۳۴۷
بوقت صبحگاهی بود تنها
۳۴۸
بدل میگفت با خسرو سخنها
۳۴۹
ز حال او به جز حق را خبرنه
۳۵۰
بدل دانا، زبانش کار گرنه
۳۵۱
درامد آتشی از مغز جانش
۳۵۲
روان شد سیل خون از دیدگانش
۳۵۳
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک
۳۵۴
خروشی خوش برآورد از دل پاک
۳۵۵
بزاری گفت ای خسرو من اینک
۳۵۶
ندانم جان کجاست امّا تن اینک
۳۵۷
کنون میآیمت گر می بخوانی
۳۵۸
وگرنه میروم گر می برانی
۳۵۹
هزاران جان پاک از سینهٔ من
۳۶۰
فدای همدم دیرینهٔ من
۳۶۱
مرا جان جهان چون از جهان رفت
۳۶۲
ز شخص گل جهان نادیده جان رفت
۳۶۳
بحمداللّه که ماندم از جهان باز
۳۶۴
نهادم روی جانان را بجان باز
۳۶۵
کنون جان میدهم از ناصبوری
۳۶۶
که جان دادن بسی به کز تو دوری
۳۶۷
بگفت این و بسر برد این جهان را
۳۶۸
بصد زاری بجانان داد جان را
۳۶۹
زبان او که شوری در شکر بست
۳۷۰
بیکدم آن زبان را قفل بر بست
۳۷۱
یکی خادم که خدمتگار بودش
۳۷۲
بگردانید سوی قبله زودش
۳۷۳
عنایت کرد حق تا از عنا رست
۳۷۴
بیک ساعت زصد گونه بلارست
۳۷۵
خداوند جهان فرمان بداده
۳۷۶
دورخ بر خاک گلرخ جان بداده
۳۷۷
درین بستان چو گل از خاک خیزد
۳۷۸
ببادی تند هم بر خاک ریزد
۳۷۹
گلی برخاک ریخت از جور ایّام
۳۸۰
که به زان گل نبیند دور ایّام
۳۸۱
چه خواهی دید ازین گردنده پرگار
۳۸۲
که خواهی شد بدام او گرفتار
۳۸۳
کزین گردنده پرگار سبک رو
۳۸۴
نماند هیچکس نه گل نه خسرو
۳۸۵
برامد تند بادی از کناری
۳۸۶
ببرد آن هر دو تن را چون غباری
۳۸۷
چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند
۳۸۸
که ببریدند چو درهم رسیدند
۳۸۹
چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند
۳۹۰
بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند
۳۹۱
چو چرخ پیر خونخواری ندیدم
۳۹۲
بجز خون خوردنش کاری ندیدم
۳۹۳
چو کژبازست با تو چرخ گردان
۳۹۴
بنه رگ راست گردن را چو مردان
۳۹۵
تو میباید که چندان پند گیری
۳۹۶
ازان یک مرگ کز محنت بمیری
۳۹۷
تو خود از غایت غفلت چنانی
۳۹۸
که گر صد مرگ بینی هیچ دانی
۳۹۹
چو بسیاری بلا در پیش داری
۴۰۰
نیی عاقل که دل بر خویش داری
۴۰۱
چو چندینی بلات از پیش و پس هست
۴۰۲
عجب نبود اگر مرگت کند پست
۴۰۳
عجب میآیدم گر می ندانی
۴۰۴
که با چندین بلا چون زنده مانی
۴۰۵
عجب کاریست کار آدمیزاد
۴۰۶
که در کم بودگی و در کمی زاد
۴۰۷
بدست خود سرشتندش بآغاز
۴۰۸
بدست دیو دادند آخرش باز
۴۰۹
زهی بیقدری او کز چنان دست
۴۱۰
بدست دیو افتد غافل و مست
۴۱۱
کسی کز دست دیوان سر افراز
۴۱۲
بدست دوست نرسد عاقبت باز
۴۱۳
ندانم تا بود فردا در آن سوز
۴۱۴
بدین صورت که مردم هست امروز
۴۱۵
دلا تو خفتهیی و هر زمانی
۴۱۶
بدین وادی بی پایان چه مانی
۴۱۷
فرو رفتند تا چون خواهد آمد
۴۱۸
وزین وادی که بیرون خواهد آمد
۴۱۹
چه دریاییست این دریای خونخوار
۴۲۰
که کس در وی نمیآید پدیدار؟
۴۲۱
بسی گردون بسر خواهد گذشتن
۴۲۲
گذشتست و دگر خواهد گذشتن
۴۲۳
بسی افلاک خواهد بود و تونه
۴۲۴
تنت در خاک خواهد بود و تونه
۴۲۵
اگر در زندگی در خاک و افلاک
۴۲۶
توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک
۴۲۷
وگر این هر دو بندت بسته دارد
۴۲۸
ترا در ماتم پیوسته دارد
۴۲۹
سعیدی، گر تو در افلاک مانی
۴۳۰
شقی باشی اگر در خاک مانی
۴۳۱
وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان
۴۳۲
برستی از زمین و چرخ گردان
۴۳۳
ازین بیغوله قصد آشیان کن
۴۳۴
چه میباشی ز همّت نردبان کن
۴۳۵
اگرچون جعفر طیار ازین دام
۴۳۶
برون پرّی، شوی مرغی دلارام
۴۳۷
چو جعفر این سفر گرهست رایت
۴۳۸
بود بی دست و پایی دست و پایت
۴۳۹
چو پروانه درین ره ترک جان کن
۴۴۰
سفر بی پا و سر چون آسمان کن
۴۴۱
چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی
۴۴۲
ذبیح الله شو گر مرد مایی
۴۴۳
سه سدّ سخت دشوارست در راه
۴۴۴
یکی نان و یکی مال و یکی جاه
۴۴۵
چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد
۴۴۶
گذشتن از دو کونش سهل باشد
۴۴۷
اگر خواهی کزین دو بگذری پاک
۴۴۸
ازین هر سه مشو آلوده در خاک
۴۴۹
تنت مُرد و تودل در خویش داری
۴۵۰
نداری برگ و ره در پیش داری
۴۵۱
چرا ره را نسازی برگ راهی
۴۵۲
که برگ ره نداری برگ کاهی
۴۵۳
بمُردی گویی آن ساعت که زادی
۴۵۴
شب آمد بر در آن بامدادی
۴۵۵
گرفتار آمدی در بند تن تو
۴۵۶
ز جان دادن بترس ای جان من تو
۴۵۷
فلک از مرگ چندین میگریزد
۴۵۸
زمین میتازدش تاخون بریزد
۴۵۹
چوهستی لشکری کم گیر بنگاه
۴۶۰
که آدم هست سر خیل تو در راه
۴۶۱
بلشکر گاه آدم بر ره امروز
۴۶۲
که گورستانست آن لشکرگه امروز
۴۶۳
پشیمانی ندارد سود در خاک
۴۶۴
چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک
۴۶۵
تو در دنیا که جای رنج و بارست
۴۶۶
اگر صد کار داری هیچ کارست
۴۶۷
ترا چاهی قوی افتاده در راه
۴۶۸
که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه
۴۶۹
چو گنبد در درون چاه باشد
۴۷۰
پس این گنبد چرا بر ماه باشد
۴۷۱
ولی چون کار دنیا باژگونهست
۴۷۲
چه میپرسی که این گنبد چگونهست
۴۷۳
چو دارد چاه گنبد خاصه از دود
۴۷۴
دمش باشد، فرو گیرد نفس زود
۴۷۵
فلک دود و زمین گردو تو خیره
۴۷۶
چگونه دم زنی با این دو تیره
۴۷۷
دمت زان باد و آید بر سر راه
۴۷۸
که دم دارد چو همدم نیست این چاه
۴۷۹
گرت انصاف دادن نیست پیشه
۴۸۰
تویی چاهی که دم داری همیشه
۴۸۱
زهی چاهی نجس سر برفگنده
۴۸۲
دمی آینده و دیگر شونده
۴۸۳
درونی داری ای غافل برون گیر
۴۸۴
دلی سرگشته و نفس زبون گیر
۴۸۵
اگر بیرون نیایی زین درون تو
۴۸۶
بگردی چون بخاک آیی بخون تو
۴۸۷
زهی نفس عدو پرور کجایی
۴۸۸
که بر یک جای صد جا مینمایی
۴۸۹
زهر شاخی دگر داری بری نیز
۴۹۰
برون کردی زهر روزن سری نیز
۴۹۱
تو با این جمله طرّاری یقینست
۴۹۲
که روی حق نبینی رویت اینست
۴۹۳
اگر کفش کهن یا ژنده داری
۴۹۴
وگر نانی بخاک افگنده داری
۴۹۵
چراندهی برای حق بدرویش
۴۹۶
یقین میدان که بستایند از آن بیش
۴۹۷
مپزسودا مشو مطمع مپندار
۴۹۸
که جوکاری و آرد گندمت بار
۴۹۹
بمویی گر بدنیا بسته باشی
۵۰۰
چو مردی در غم پیوسته باشی
۵۰۱
وگرمویی نباشد کوه باشد
۵۰۲
میندیش آنکه چون اندوه باشد
۵۰۳
بآخر چون برآمد صبح خوش رو
۵۰۴
نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو
۵۰۵
چو گل را دم فرو شد صبح دم زد
۵۰۶
سپیدی بر سواد شب رقم زد
۵۰۷
چو در جنبش فتاد این آتشین صحن
۵۰۸
فغان برخاست از مرغان خوش لحن
۵۰۹
جهانگیر از پگاهی روز دیگر
۵۱۰
بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر
۵۱۱
میان خاک مادر را چنان دید
۵۱۲
گلی را زردتر از زعفران دید
۵۱۳
بپیش خاک خسرو جان بداده
۵۱۴
بزاری درغم جانان فتاده
۵۱۵
چو جان بی طلعت جانان خجل بود
۵۱۶
بداد از شرم جان آن تنگدل زود
۵۱۷
زنی را در وفا این بود کردار
۵۱۸
تو چون اوباش اگرهستی وفادار
۵۱۹
اگر یاری کنی باری چنین کن
۵۲۰
عزیزان را وفاداری چنین کن
۵۲۱
دگر ره ماتمی از سر گرفتند
۵۲۲
دگرره بانگ و زاری درگرفتند
۵۲۳
پسر میگفت کای مادر کجایی
۵۲۴
چو دست من فرو بست این جدایی
۵۲۵
چو آتش آمدی چون دود رفتی
۵۲۶
بدیدار پدر بس زود رفتی
۵۲۷
سبک رفتی چو بادی پیش خسرو
۵۲۸
که احسنت ای وفادار سبک رو
۵۲۹
بآخر سیمبر گل نیز چون باد
۵۳۰
بزیر خاک شد کاین خاک خون باد
۵۳۱
چو آمد خاک را آن گنج در خور
۵۳۲
ز چندان رنج بودش خاک بر سر
۵۳۳
گلی کز ناز از یک گرد بگریخت
۵۳۴
کنون با خاک ره باهم برآمیخت