در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین گفت آنکه پیر راستان بود
۲
که او گویندهٔ این داستان بود
۳
که چون از مرگ گل شش سال بگذشت
۴
مگر بر شاه قیصر حال برگشت
۵
سحرگاه اندر آمد حال او تنگ
۶
فرو کردند از عمرش شباهنگ
۷
ز پیری چون کمان شد پشت او را
۸
جوانی رفت و پیری کشت او را
۹
بخواند آنگه جهانگیر جهان را
۱۰
بتخت خویش بنشاند آن جوانرا
۱۱
بدو گفت ای گرامی تر زجانم
۱۲
جهان خواهد ربودن از جهانم
۱۳
جهان باد جوانی از سرم برد
۱۴
بسر باری پسر را از برم برد
۱۵
کنونم زندگانی رخت بربست
۱۶
بسوی خاک رفتم باد در دست
۱۷
دریغا عمرم از هفتاد بگذشت
۱۸
چو گردی آمد و چون باد بگذشت
۱۹
مرادر پیش کاری بس شگرفست
۲۰
که راه من بدین دریای ژرفست
۲۱
کنونم درجهان کاری نماندست
۲۲
ز من تا مرگ بسیاری نماندست
۲۳
ترا کار ای پسر اینست امروز
۲۴
که چون خورشید باشی عالم افروز
۲۵
اگر تو عدل ورزی همچو خورشید
۲۶
جهانی عمر تو خواهند جاوید
۲۷
اگر تو چون سلیمانی سرافراز
۲۸
سر مویی ز موری سرمکش باز
۲۹
بگفت این و دمش بگسست وجان رفت
۳۰
بیک دم از جهان جاودان رفت
۳۱
چو رفت از آب چون آتش فرو مرد
۳۲
چراغ عمر او خوش خوش فرو مرد
۳۳
چو قیصر را قیامت بر درآمد
۳۴
بیک ره قامت عمرش سرآمد
۳۵
همه اندام او از هم فروشد
۳۶
برآمد جان و دل در غم فرو شد
۳۷
فرو شد آفتاب اودر ایوان
۳۸
برآمد ناله از ایوان بکیوان
۳۹
شهی کو تیغ میزد همچو الماس
۴۰
نهان کردند شخصش زیر کرباس
۴۱
چو بربستند ناگاهش زنخدان
۴۲
همه کار جهان اینجا ز نخ دان
۴۳
چو زیر پنبه شد آن چشمهٔ نوش
۴۴
برآورد آن ستم کش پنبه از گوش
۴۵
چو در خاکش نهادند آب بردش
۴۶
بزرگی رفت و خاکی کرد خردش
۴۷
بسی جا ساخت، جای او زمین بود
۴۸
بسی در تاخت و انجامش همین بود
۴۹
چو آمد کوزهٔ عمرش فرو درد
۵۰
نهنگ خاک ناگاهش فرو برد
۵۱
بلندان بین که پست خاک گشتند
۵۲
ز پستی و بلندی پاک گشتند
۵۳
زمین چندانکه یک یک جای بینی
۵۴
ز سر تا پای، سر تا پای بینی
۵۵
چوپا و سر بسی بینی بره باز
۵۶
ندانی سر ز پا آنجایگه باز
۵۷
اگر از آهنی فرسوده گردی
۵۸
وگرسنگی چو بید پوده گردی
۵۹
اگر هستی تو چون خورشید مه روی
۶۰
چو خورشیدت کند آخر سیه روی
۶۱
اگر صاف جهانی دُرد گردی
۶۲
وگر مرد بزرگی خرد گردی
۶۳
ز مردم تابمردم ره بسی نیست
۶۴
اگر مردت کسی اکنون کسی نیست
۶۵
نخست از آب جو چون دست شویی
۶۶
بچاه اندازو سر برنه چو گویی
۶۷
کسی کز خویشتن گوید بسی او
۶۸
چو مُرد آن خویشتن را دان کسی او
۶۹
تحیّر را نهایت نیست پیدا
۷۰
که یابد باز یک سوزن ز دریا
۷۱
رهیست این راه بس بی حدّ وغایت
۷۲
نه او را ابتدا ونه نهایت
۷۳
نه از اول بود پیشان پدیدش
۷۴
نه در آخر بود پایان پدیدش
۷۵
فلک چون بی سر و بن دید این راه
۷۶
سرش درگشت و پی گم کرد آنگاه
۷۷
تو هم گردش بسی در پیش داری
۷۸
چه میگویم که هم درخویش داری
۷۹
همه عالم اگر بر هم نهادی
۸۰
بنای جمله بر یکدم نهادی
۸۱
دلت از عالمی چون خرّم آمد؟
۸۲
که بنیاد همه بر ماتم آمد
۸۳
بصد آویز عالم را چه داری
۸۴
بگو تا واپسین دم را چه داری
۸۵
نمیدارد ترا عالم که هستی
۸۶
تو هم عالم مدار، از غم برستی
۸۷
چرا در عالمی دل بسته داری
۸۸
کزو غم در غمی پیوسته داری
۸۹
بود هر ساعتت رنج و بلایی
۹۰
که تا یک جو بدست آری ز جایی
۹۱
بخون دل چو کوشیدی و مُردی
۹۲
چو مردی حسرت جاوید بردی
۹۳
بود صد بار چون عمرت شد از دست
۹۴
بسر باری حساب جوجوت هست
۹۵
چرا این حرصت اندر جمع مالست
۹۶
که گر اینجا وگر آنجا وبالست
۹۷
همه دنیا سرابی مینماید
۹۸
که چون شوریده خوابی مینماید
۹۹
چو روزی چند بودی رخت برگیر
۱۰۰
دلت بر تخته نه از تخت برگیر
۱۰۱
اگر عشرت کنی صد سال پیوست
۱۰۲
شوی چون خاک آخر باد در دست
۱۰۳
ز دنیا گر چه نقشی نیست کس را
۱۰۴
هوسناکان بسی اند این هوس را
۱۰۵
اگرچه بی سر و بن شد بسی زو
۱۰۶
نمیبینم برون رفته کسی زو
۱۰۷
برین رفعت چودایم خانه خیزست
۱۰۸
قویتر منصبی، شاهی گریزست
۱۰۹
چو در هر خانهیی بینی شه انگیز
۱۱۰
چرا شطرنج میبازی فرو ریز
۱۱۱
زمین گر ملک تو آمد همه جای
۱۱۲
مشو غرّه که از گاویست بر پای
۱۱۳
تو آن ساعت که از مادر بزادی
۱۱۴
بتنگ و بند جان کندن فتادی
۱۱۵
چو در جان کندنی ای مانده در دام
۱۱۶
منه جان کندنت را زیستن نام
۱۱۷
سرافرازی مکن چندین که ناگاه
۱۱۸
بزاری سرنگون مانی تو در چاه
۱۱۹
چو در دنیا نمیگنجی تو از خویش
۱۲۰
چگونه در لحد گنجی بیندیش
۱۲۱
تکبر میکنی و می ندانی
۱۲۲
که هستی گلخنی امّا روانی
۱۲۳
اگر در میکشید این پوست از تو
۱۲۴
چه ماند گلخنی ای دوست از تو
۱۲۵
هر آن نعمت که در روی زمینست
۱۲۶
نجاست میشود از تو یقینست
۱۲۷
اگرچه همچو جان زردرخورتست
۱۲۸
نجاست چیست تعبیر زرتست
۱۲۹
چه جویی در زر و نعمت ریاست
۱۳۰
که هر دو هست در عقبی نجاست
۱۳۱
زهی طوفان آتش بار دنیا
۱۳۲
زهی خواب پریشان کار دنیا
۱۳۳
اگر زین خواب بیداری دهندت
۱۳۴
دمی صد جان بدلداری دهندت
۱۳۵
اگر در خواب دنیا خفته مانی
۱۳۶
بروز رستخیز آشفته مانی
۱۳۷
همه شب خاک بیزی با چراغی
۱۳۸
ز دود و گرد بگرفته دماغی
۱۳۹
ز بهر نیم جو زرکان حرامست
۱۴۰
ز صد جان باز جویی تا کدامست
۱۴۱
ترا آخر چو مطلوبی عزیزست
۱۴۲
نه چون مطلوب مرد خاک بیزست
۱۴۳
تو هم انگار مرد خاک بیزی
۱۴۴
چرا یک شب خدا را بر نخیزی
۱۴۵
نداری در همه عالم کسی تو
۱۴۶
چرا برخود نمیگریی بسی تو
۱۴۷
اگر صد آشنا در خانه داری
۱۴۸
چو میمیری همه بیگانه داری
۱۴۹
نیاید هیچکس در گور با تو
۱۵۰
مگر مشتی مگس یا مور با تو
۱۵۱
اگر فعلی بد و گر نیک کردی
۱۵۲
بگرمیت بسوزد یا بسردی
۱۵۳
بجوجو، آنچ دزدیدی مه و سال
۱۵۴
بدزدند از تو موران در چنان حال
۱۵۵
دمی جز تخم بیکاری نکاری
۱۵۶
که تو جز خویشتن داری نداری
۱۵۷
ز پندار و منیست آن رنج پیوست
۱۵۸
فروآسود هر کو از منی رست
۱۵۹
زلا باید که اول در سرایی
۱۶۰
اگر خواهی که از الا برآیی
۱۶۱
که گر مویی ز هستی بازداری
۱۶۲
جهانی بت پرستی باز دادی
۱۶۳
به آسانیت این اندوه ندهند
۱۶۴
بدست کاه برگی کوه ندهند
۱۶۵
گرت یک ذرّه این اندوه باید
۱۶۶
صفای بحر و صبر کوه باید
۱۶۷
اگر پیش از اجل یک دم بمیری
۱۶۸
دران یک دم همه عالم بگیری
۱۶۹
نشستن مرگ را کاری نه خردست
۱۷۰
که هر کو مرگ را بنشست مردست
۱۷۱
اگر آگه شوی ای مرد مهجور
۱۷۲
که از نزدیک کی ماندی چنین دور
۱۷۳
ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو
۱۷۴
سر تشویر بر زانو نهی تو
۱۷۵
درین غم تا نمیری بر نخیزی
۱۷۶
زخود چون دیو از مردم گریزی
۱۷۷
چو بردی از بسی شیطان سبق تو
۱۷۸
ز عشق خود نپردازی بحق تو
۱۷۹
بخود غرّه شدن زین بیش تا کی
۱۸۰
ترا زین ناکسی خویش تا کی
۱۸۱
اگر شایستهیی راه خدا را
۱۸۲
بکلّی میل کش چشم هوا را
۱۸۳
چو نابینا شود چشم هوابین
۱۸۴
بحق بینا شود چشم خدا بین
۱۸۵
تو پنداری که در کار خدایی
۱۸۶
تو پیوسته پرستار هوایی
۱۸۷
برآی آخر دمی از چاه دنیا
۱۸۸
بیندیش از سیاستگاه عقبی
۱۸۹
کجا آن گاو قصّابست آگاه
۱۹۰
که خون او بخواهد ریخت در راه
۱۹۱
اگر آگاه بودی گاوازان کار
۱۹۲
چو گنجشگی فرو ماندی ازان بار
۱۹۳
تو خودغافل تری زان گاو بسته
۱۹۴
که میدانی چنین فارغ نشسته
۱۹۵
مرا باری ازین غم دل نماندست
۱۹۶
ازین مشکلترم مشکل نماندست
۱۹۷
مرا گویند خواهی گشت خاکی
۱۹۸
که در پیشست هر یک را هلاکی
۱۹۹
اگرچه خاک گشتن خوش نباشد
۲۰۰
شدم راضی اگر آتش نباشد