Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · خسرونامه

در خاتمت کتاب گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای شاهباز ساعد شاه
۲
کلاهت چیست، از ماهیست تا ماه
۳
تو بازی و کلاه تو چنانست
۴
که ترکش نیم ترک آسمانست
۵
اگر از سر براندازی کلاهت
۶
نیاید هیچ چیزی بند راهت
۷
کنون از هرچه می‌دانی برون آی
۸
چو با هیچ آمدی آنگه درون آی
۹
اگر با هیچ آیی ای همه چیز
۱۰
تو باشی همچو من هیچ و همه نیز
۱۱
زهی عطّار کز مشک معانی
۱۲
اگر صد نافه بگشایی توانی
۱۳
زبان در فشان تو مریزاد
۱۴
بجز دُر از زبان تو مریزاد
۱۵
سخن را سایه بر عرش مجیدست
۱۶
که چون خورشید روشن آفریدست
۱۷
سخن بالای این امکان ندارد
۱۸
کسی منکر شود کو جان ندارد
۱۹
کتاب من تماشاگاه جانست
۲۰
نمودار جهان جاودانست
۲۱
تماشای خرد گشت این معانی
۲۲
تماشا کن بر آب زندگانی
۲۳
خوشی نظّارهٔ این داستان کن
۲۴
تماشای گل این بوستان کن
۲۵
سخن گویان سخن بسیار گفتند
۲۶
ولی نه شیوهٔ عطّار گفتند
۲۷
جهان چون من سخن گویی ندیدست
۲۸
که در شعردگر بویی ندیدست
۲۹
ازان در شعر من اسرار یابند
۳۰
که بوی از کلبهٔ عطّار یابند
۳۱
چو عطّارم جهان پرمشک کردم
۳۲
ز شعر تر نمد زین خشک کردم
۳۳
ز دست روح جام جم چشیدم
۳۴
زهر نوعی سخن درهم کشیدم
۳۵
زهر در گفتم و بسیارگفتم
۳۶
چو زیر چنگ شعری زار گفتم
۳۷
بمعنی شعر من شعری و ماهست
۳۸
خطش چون برقعی شعر سیاهست
۳۹
کسی کز روی ظاهر شعر بیند
۴۰
ز بحر شعر من کی قعر بیند
۴۱
برون گیر از سخن راز کهن را
۴۲
زبور پارسی خوان این سخن را
۴۳
اگر آهسته فکر این کنی تو
۴۴
بجان هر بیت را تحسین کنی تو
۴۵
ببین تا ساحری به زین توان کرد
۴۶
بانصافی مرا تحسین توان کرد
۴۷
کسی کو چون منی را عیب جویست
۴۸
همین گوید که او بسیار گویست
۴۹
ولکین چون بسی دارم معانی
۵۰
بسی گویم تو مشنو میتوانی
۵۱
گهر آخر بدیدن نیز ارزد
۵۲
چنین گفتن شنیدن نیز ارزد
۵۳
برو برخوان و چون خواندی دعا کن
۵۴
زمانی عیب این مسکین رها کن
۵۵
جهان پر عیب و خلقی عیب جویست
۵۶
که بی عیبی، خدای غیب گویست
۵۷
چو من گفتم تو برخوانش تمامت
۵۸
مراست این یادگاری تا قیامت
۵۹
فسانه گر چه رازی معتبر بود
۶۰
ولی مقصود من چیزی دگر بود
۶۱
نمیدارم طمع مدح و ثنایی
۶۲
ولیکن چشم میدارم دعایی
۶۳
تو ای دل چند گویی چند جوشی
۶۴
ترا آمد کنون وقت خموشی
۶۵
جفاهایی که دیدی از فلک تو
۶۶
بیک ره جمع گردان یک بیک تو
۶۷
همه بر کاغذی بنویس سرباز
۶۸
وزان پس کاغذت در آب انداز
۶۹
نداری توخطی بر زندگانی
۷۰
که میباید که جاویدان بمانی
۷۱
تو چون هرگز نبودی بعد ازین هم
۷۲
اگر هرگز نباشی نیست زین غم
۷۳
برون از حد درین وادی پرچاه
۷۴
فرو رفتند و کس برنامد از راه
۷۵
رهی دورست و منزل ناپدیدار
۷۶
خرد گم کرده ره دل ناپدیدار
۷۷
مرا باری دل از هیبت دو نیمست
۷۸
که میدانم که این کاری عظیمست
۷۹
بسی سر رشتهٔ این کار جستم
۸۰
بسی سر نقطهٔ پرگار جستم
۸۱
مرا نگشاد حیرت این گره باز
۸۲
ندیدم شه ره و ماندم زره باز
۸۳
کنون چون من نه دل دیدم نه دلدار
۸۴
مرا کار آمد از ناآمد کار
۸۵
درین عالم که روی آوردهام من
۸۶
دو عالم بادوموی آوردهام من
۸۷
چو گردد روز مرگم دم گسسته
۸۸
شود آن هر دو موی از هم گسسته
۸۹
من آن خواهم ز عشق بی نشانی
۹۰
که نامم محو گردد جاودانی
۹۱
اگر نام من از دیوان بر آید
۹۲
کجا تن در دهم گر جان برآید
۹۳
تنم گم گشت چون جان بود غالب
۹۴
شدم مغلوب چون آن بود غالب
۹۵
ازین ویرانه بیرون میروم من
۹۶
نمیدانم که تا چون میروم من
۹۷
چومردن بود این زادن چرا بود
۹۸
چو رفتن بود استادن چرا بود
۹۹
چراجان با جسدانباز میگشت
۱۰۰
چو بر حسرت بآنجا باز میگشت
۱۰۱
کسی کو مرغ دام آب و گل شد
۱۰۲
بران کس سرنگونساری سجل شد
۱۰۳
جهانی خلق بین ناشاد مانده
۱۰۴
همه از خویش در فریاد مانده
۱۰۵
گر آسانی طلب کردیم مادام
۱۰۶
بدشواری بسر بردیم ناکام
۱۰۷
بزیر سایه سر داریم جمله
۱۰۸
که سر سوی فنا آریم جمله
۱۰۹
دلا چندین مدم چون کار افتاد
۱۱۰
که همچون سر ترا بسیار افتاد
۱۱۱
برو کنجی گزین و ره بدر بر
۱۱۲
بمجهولی فرو شو ره بسر بر
۱۱۳
کسانی کافت شهوت بدیدند
۱۱۴
بزر مجهولی خود را خریدند
۱۱۵
کسی دارد بعالم کار و باری
۱۱۶
که در عالم ندارد هیچ کاری
۱۱۷
فراغت جوی تا باشی دمی خوش
۱۱۸
که تا آسان گذاری عالمی خوش
۱۱۹
چو ضد در ضد ببینی تو در آغاز
۱۲۰
بدانی قدر جسم خویشتن باز
۱۲۱
ز عالم گر کسی فارغ بود نیک
۱۲۲
ازو مشغول تر باشد بحق لیک
۱۲۳
کسی داند درین ره قدر دیده
۱۲۴
که نابینا بود کنجی گزیده
۱۲۵
چو میبینی کزین طاس نگونسار
۱۲۶
بلا میبارد از صد گونه هموار
۱۲۷
اگر در عافیت ای مور در طاس
۱۲۸
بشب آری تو قدر روز بشناس
۱۲۹
خداوندا بلای چرخ گردان
۱۳۰
ازین سرگشتهٔ گردان بگردان
۱۳۱
خداوندا بسی بیهوده گفتم
۱۳۲
فراوان بوده و نابوده گفتم
۱۳۳
اگرچه جرم عاصی صد جهانست
۱۳۴
ولی یک ذرّه فضلت بیش از آنست
۱۳۵
چو مار ا نیست جز تقصیر طاعت
۱۳۶
چه وزن آریم مشتی کم بضاعت
۱۳۷
چو از ما اوفتاد این کار ما را
۱۳۸
خداوندا بما مگذار ما را
۱۳۹
دریغ بیکسان خویشتن بین
۱۴۰
نیاز مفلسان ممتحن بین
۱۴۱
گرانباریم ما را رایگان بخش
۱۴۲
زیانکاری بی سرمایگان بخش
۱۴۳
اگر ما را بخواهی کرد نومید
۱۴۴
کرم پس با که خواهی کرد جاوید
۱۴۵
رحیمی، خلق را معصوم گردان
۱۴۶
ز لطف خویش نامحروم گردان
۱۴۷
خدایا گر بصورت آدمیایم
۱۴۸
نه ایم آگاه مشتی اعجمی ایم
۱۴۹
چو ما هستیم مشتی نو مسلمان
۱۵۰
براوردیم انگشتی در ایمان
۱۵۱
ز مشتی خاک انگشتی تمامست
۱۵۲
منه انگشت بر دیگر که خامست
۱۵۳
کسی کو غایب از تو یکزمانست
۱۵۴
در آن دم کافرست اما نهانست
۱۵۵
اگر خود غایبی پیوسته باشد
۱۵۶
در اسلام بر وی بسته باشد
۱۵۷
حضوری بخش ای پروردگارم
۱۵۸
که من غایب شدن طاقت ندارم
۱۵۹
مرا از خلق برهانی توانی
۱۶۰
چو کارم با تو افتد آن تو دانی
۱۶۱
خدایا میروم تو رهبرم باش
۱۶۲
حقیقت بخش جان غمخورم باش
۱۶۳
چو گفتم مدتی افسانهٔ تو
۱۶۴
بمردم با دلی دیوانهٔ تو
۱۶۵
اگر طفلم مرا این بس بلاغت
۱۶۶
که دادیم از همه عالم فراغت
۱۶۷
مرا گر بود انسی در زمانه
۱۶۸
بمادر بود و او رفت از میانه
۱۶۹
اگرچه رابعه صد تهمتن بود
۱۷۰
ولیک او ثانی آن شیر زن بود
۱۷۱
چنان پشتی قوی بود آن ضعیفه
۱۷۲
که پشت شرع را روی خلیفه
۱۷۳
اگرچه عنکبوتی ناتوان بود
۱۷۴
ولکین بر سر من پیلبان بود
۱۷۵
نه چندانست بر جانم غم او
۱۷۶
که بتوان کرد هرگز ماتم او
۱۷۷
بیا تا آه ازین غم برنیارم
۱۷۸
غمش در دل کشم دم برنیارم
۱۷۹
چو محرم نیست این غم با که گویم
۱۸۰
مرا او بود محرم با که گویم
۱۸۱
گر او را ندهد اینجا آمدن دست
۱۸۲
مرا عمری نماند، آنجا شدن هست
۱۸۳
اگر با او رسم با او بگویم
۱۸۴
غمی کز مرگ او آمد برویم
۱۸۵
نبود او زن که مرد معنوی بود
۱۸۶
سحرگاهان دعای او قوی بود
۱۸۷
عجب آه سحرگاهیش بودی
۱۸۸
ز هر آهی بحق راهیش بودی
۱۸۹
چو سالی بیست هست اکنون زیادت
۱۹۰
که نه چادر نه موزه بود عادت
۱۹۱
ز دنیا فارغ و دولت گزیده
۱۹۲
گرفته گوشه و عزلت گزیده
۱۹۳
بتو آورده روی ای رهنمایش
۱۹۴
بسی زد حلقه بر در درگشایش
۱۹۵
تو میدانی که در درد تو چون بود
۱۹۶
که رویش هر سحرپر اشک خون بود
۱۹۷
بسی در گریه و در بیقراری
۱۹۸
شبانروزی ترا خوانده بزاری
۱۹۹
بپشتی تو عمری کار کرده
۲۰۰
ز شوقت روی در دیوار کرده
۲۰۱
تو بودی از دو عالم ناگزیرش
۲۰۲
بفضلت دست گیر ای دستگیرش
۲۰۳
تنش را خواب خوش ده در سلامت
۲۰۴
دلش بیدار گردان تا قیامت
۲۰۵
درون خاک او شمعی برافروز
۲۰۶
که نه در شب فرو میرد نه در روز
۲۰۷
ز پیش آن بهشت جاودانی
۲۰۸
دری در گور او کن میتوانی
۲۰۹
اگر گردیش از دنیاست قسمت
۲۱۰
بشو از وی بیک باران رحمت
۲۱۱
نداکردت بسی و تو شنودی
۲۱۲
ندایی بشنوانش از خود بزودی
۲۱۳
کفن در بر حریر خلد گردانش
۲۱۴
لحد کن مرغزاری بر تن و جانش
۲۱۵
بصدق دل چو بسیارت وفاداشت
۲۱۶
امید او روا کن کو ترا داشت
۲۱۷
مگردان از من تیمار دیده
۲۱۸
مددهای دعای او بریده
۲۱۹
کسی کو در دعا آرد مرا یاد
۲۲۰
همه وقتی نگهدارش خدا باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.