در اسرار عشق الهی فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا اکنون شدی از خواب بیدار
۲
رهائی یافتی از خواب بیدار
۳
ز غفلت آمدی بیرون حقیقت
۴
بسی خوردی در اینجا چون حقیقت
۵
بغفلت روزگاری بسپریدی
۶
درین گام بلا کامی ندیدی
۷
ندیدی هیچ کامی سوی دنیا
۸
بماندی غافل اندر کوی دنیا
۹
اگرچه دادهای جان اندرین راه
۱۰
که از رازی کنون درمانده درچاه
۱۱
بمنزل در رسیدی مانده درچاه
۱۲
اگرچه دادهٔ جان اندرین راه
۱۳
بمنزل در رسیدی باز مانده
۱۴
هنوز از شوق صاحب راز مانده
۱۵
دم عرفان زدی اینجا بیکبار
۱۶
ترا جانان نموده عین دیدار
۱۷
ز اصل دوست برخورد ار عشقی
۱۸
چو منصور این زمان بردار عشقی
۱۹
ترا از عشق بد چندین ملامت
۲۰
که خوردی حسرت و رنج و ندامت
۲۱
قدم چون سوی این گلشن نهادی
۲۲
ندانستی و در گلخن فتادی
۲۳
درین گلخن بماندی مدتی باز
۲۴
گهی درسوز بودی گاه در ساز
۲۵
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست
۲۶
قبای خاک بر بالای تو نیست
۲۷
توی از جوهر بالا گزیده
۲۸
مقام عالم بالا ندیده
۲۹
سفر کردی ندیدستی ره خود
۳۰
بکلی مینگشتی آگه خود
۳۱
سفر کردی سوی منزل رسیدی
۳۲
دمی وصلت ز نور خود ندیدی
۳۳
سفر کردی تو با اینسان در اینجا
۳۴
ندیدی هیچ همراهان در اینجا
۳۵
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
۳۶
سفر ناکرده گوهر کی شود در
۳۷
سفر را گرچنین قدری نبودی
۳۸
مه نو بر فلک بدری نبودی
۳۹
نخستین قطرهٔ باران سفر کرد
۴۰
وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد
۴۱
توی کرده سفر در عین دریا
۴۲
چرا میمانی اندر قعر دریا
۴۳
تو در دریای عشقی پروریده
۴۴
کمال خود در این دریا ندیده
۴۵
کمال خود ندیدی در جواهر
۴۶
که اسرارت شود اینجای ظاهر
۴۷
طلب کن جوهرخودسوی دریا
۴۸
چرا ماندستی اندر قعر دریا
۴۹
طلب کن جوهر ای دانای اسرار
۵۰
صدف را بشکن و گوهر برون آر
۵۱
توئی دریا و جوهر در نشان نه
۵۲
ترانامی ولی نام ونشان نه
۵۳
توی اندر صدف ساکن بمانده
۵۴
ز دامن پاک خود ایمن بمانده
۵۵
تو دست شاه لایقتر نمائی
۵۶
تو بیشک رازدار پادشائی
۵۷
چرا تو اندرین دریای خونخوار
۵۸
بجنگ این صدف ماندی گرفتار
۵۹
صدف را بشکن و بنمای هم رخ
۶۰
تو از دریا شنو پیوسته پاسخ
۶۱
نظر کن در خود اکنون چون شکستی
۶۲
صدف بشکن که کلی خود تو هستی
۶۳
تو داری نور پاک هفت گلشن
۶۴
تو در دریا شده پیوسته روشن
۶۵
کنار بحر روشن از تو باشد
۶۶
حقیقت هفت گلشن از تو باشد
۶۷
الا ای جوهر بی منتها تو
۶۸
حقیقت بیشکی نور خدا تو
۶۹
الا ای خانهٔ راز الهی
۷۰
عجایب جوهری جوهر نمائی
۷۱
نه در کونین و نی در عالمینی
۷۲
که سرگردان بین اصبعینی
۷۳
الا ای جوهر قدسی کجائی
۷۴
نه در عرشی نه در فرشی کجائی
۷۵
درین دریا اگر دریا به بینی
۷۶
تو خود را محو و ناپیدا به بینی
۷۷
نه جای تست این دریا و بگذر
۷۸
درین دریای بیپایان تو بنگر
۷۹
اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب
۸۰
کمال خویش هم اینجا تو دریاب
۸۱
کمال خویش بشناس اندر اینجا
۸۲
که تا زینجا رسی در عین اینجا
۸۳
چه میدانی در اینجا تا تو چونی
۸۴
توئی آن جوهری که ذوفنونی
۸۵
تو را خواهند بردن تا برشاه
۸۶
که تا شه گردد از راز تو آگاه
۸۷
حقیقت پیش شه خواهی شدن باز
۸۸
تو باشی در کف سلطان باعزاز
۸۹
تو خواهی بود باز و بند سلطان
۹۰
چوداری حکم بازوبند سلطان
۹۱
کمالت آنگهی افزاید از یار
۹۲
که سلطانت بود از جان خریدار
۹۳
خریدار تو سلطانست از عشق
۹۴
در اینجا راز پنهانست ار عشق
۹۵
دریغا چون ندانستی چه گویم
۹۶
دوای درد بیدرمان چه جویم
۹۷
دوای درد خود هستم حقیقت
۹۸
وزین زندان برون جستم حقیقت
۹۹
برون جستم ازین زندان ظلمات
۱۰۰
شدم آزاد اندر حضرت ذات
۱۰۱
مرا در سوی آن حضرت برد باز
۱۰۲
که تا از راز او گردم سرافراز
۱۰۳
بیابم حضرت بیچونش ای دل
۱۰۴
که مقصود منست اینجای حاصل
۱۰۵
مرا اینجاست عز و قدر و قیمت
۱۰۶
در اینجا دیدن جانان حقیقت
۱۰۷
غنیمت دان که در اینجا دو روزی
۱۰۸
مثال عاشقان سازی بسوزی
۱۰۹
چو با عشاق صاحب درد باشم
۱۱۰
نه چون زن همچو مردان مرد باشم
۱۱۱
مرا با درد جانان آشنائیست
۱۱۲
دوای دردم از صورت جدائیست
۱۱۳
دریغا درد مادرمان ندارد
۱۱۴
حقیقت راه ما پایان ندارد
۱۱۵
ندارد درد من درمان دریغا
۱۱۶
بمانم بیسر و سامان دریغا
۱۱۷
سر و سامان ندارم در ره جان
۱۱۸
بماندم خوار در بازار جانان
۱۱۹
مرا تا درد باشد جان ندارم
۱۲۰
در اینجا جز رخ جانان ندارم
۱۲۱
مرا مقصود جانانست دیدن
۱۲۲
پس آنگه درکمال جان رسیدن
۱۲۳
سر من بهر این راز است سرباز
۱۲۴
که یابد عاقبت اسرار ما باز
۱۲۵
ازین معنی نگردم یک زمان من
۱۲۶
که تا اینجا رسم در جان جان من
۱۲۷
نخواهد بود اینجا نطق خاموش
۱۲۸
که دل چون دیگ در آتش زند جوش
۱۲۹
دلم در دیگ سودای معانی
۱۳۰
چنان پخته که آن پیر نهانی
۱۳۱
در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت
۱۳۲
که حق دید و وزو دید و نکو گفت
۱۳۳
هر آن چیزی که از حق گفت خواهی
۱۳۴
دری باشد که بیشک سفت خواهی
۱۳۵
ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست
۱۳۶
کسی اسرار او کلی ندانست
۱۳۷
ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق
۱۳۸
که از حق میرسد پیوسته توفیق
۱۳۹
ز توفیق وی اینجا جوی طاعت
۱۴۰
که در طاعت بیابی استطاعت
۱۴۱
ترا آنجاکمال عشق شاه است
۱۴۲
چه غم داری چو شه در بارگاهست
۱۴۳
مدد از شاه جوی و خرمی کن
۱۴۴
مگردان روی از شه همدمی کن
۱۴۵
چو فرمودت ترا در عین فرمان
۱۴۶
ببر فرمان او خود را مرنجان
۱۴۷
چنان میدان که شاه آفرینش
۱۴۸
ترا پیداست اندر آفرینش
۱۴۹
کمال شاه و فرّ شاه با تست
۱۵۰
حقیقت هم دل آگاه با تست
۱۵۱
همه در دل شناس و دل عیان بین
۱۵۲
درون جان جمال بی نشان بین
۱۵۳
ترا در دل جمال ماهروئیست
۱۵۴
بلای عشق در هر لحظه سوئی است
۱۵۵
تو از اوئی و با اوباش اینجا
۱۵۶
توی نقش رویت نقاش اینجا
۱۵۷
ترا او نقش بسته آخر کار
۱۵۸
کند خود این همه نقشت بیکبار
۱۵۹
تو چندینی چرا خود دوست داری
۱۶۰
به مغزی در حقیقت پوست داری
۱۶۱
ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست
۱۶۲
از آن مغزی ندیدستی به جز پوست
۱۶۳
ترا چون مغز اینجا گه نباشد
۱۶۴
چو مردانت دل آگه نباشد
۱۶۵
دل آگه باید در میانه
۱۶۶
که تا یابد کمال جاودانه
۱۶۷
هر آن غم کاندرین منزل نهادند
۱۶۸
حقیقت بار آن بر دل نهادند
۱۶۹
ز بحر وصل جانها بیقرار است
۱۷۰
مکان وصل در دارالقرار است
۱۷۱
اگر دارالقرار اینجا بدانی
۱۷۲
بیابی وصل و اسرار نهانی
۱۷۳
حقیقت باید اینجا گه قرارت
۱۷۴
که پنهان نیست خود دیدار یارت
۱۷۵
ترا دیدار جانانست اینجا
۱۷۶
ولی در پرده پنهانست اینجا
۱۷۷
وصال او اگر میبایدت دوست
۱۷۸
برون میباید آمد پاک از پوست
۱۷۹
همه گفتارها از بهر این است
۱۸۰
که در مردن یقین عین الیقین است
۱۸۱
اگر مردی برستی از جهان تو
۱۸۲
یقین یابی بهشت جاودان تو
۱۸۳
در آنجا دایماً عین وصالست
۱۸۴
که اینجا خانهٔ رنج و وبال است
۱۸۵
در این محنت سرای عالم کل
۱۸۶
کجا آید مراد کل بحاصل
۱۸۷
خوشستی زندگانی و کشستی
۱۸۸
اگر نه مرگ ناخوش در پی استی
۱۸۹
فراق آخر کار است ما را
۱۹۰
وصالش دیدن یار است ما را
۱۹۱
فراق سخت در راهست آخر
۱۹۲
کسی یابد که آگاهست آخر
۱۹۳
ز بعد آن وصال جاودانست
۱۹۴
همه دیدار با آن جان جانست
۱۹۵
ولی اینجا فراق اندر فراقست
۱۹۶
همه دوری ز درد اشتیاق است
۱۹۷
مراد اینجا تمنا دان حقیقت
۱۹۸
در او پنهان و پیدا دان حقیقت
۱۹۹
دم آخر همه اسرار یابند
۲۰۰
کسانی کاندر این دم یار یابند
۲۰۱
جهانی پر زاندو هست و ماتم
۲۰۲
که ما را مینماید غم دمادم
۲۰۳
بلا و رنج بیحد یافتستم
۲۰۴
اگرچه مویها بشکافتستم
۲۰۵
دل و جان در بلای قرب جانانست
۲۰۶
چنین اسرار گفتن کی چنانست
۲۰۷
دل و جان رازدار پادشاهند
۲۰۸
حقیقت دایماً نور الهند
۲۰۹
چه حاجت بود چندینی ز گفتن
۲۱۰
چو میبایست اندر خاک خفتن
۲۱۱
چه میجوئی ز چندین سر اسرار
۲۱۲
که ما گفتیم و هم آمد پدیدار
۲۱۳
وصال جان جان از جان بگویم
۲۱۴
به هر اسرار صد برهان بگویم
۲۱۵
از اول درد مییابد حقیقت
۲۱۶
دوم تقوی در اسرار شریعت
۲۱۷
سوم جز آنگهی معشوق دیدن
۲۱۸
چهارم وصل آنگه سر بریدن
۲۱۹
نظر در کار این کردم بیکبار
۲۲۰
نداند این سخن جز صاحب اسرار
۲۲۱
جهان و هرچه در هر دو جهانست
۲۲۲
نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست
۲۲۳
بجز جانان در این عالم ندانی
۲۲۴
به بینی گر تو هم صاحب یقینی
۲۲۵
بجز جانان مجو ای جان و دل تو
۲۲۶
وگرنه عاقبت گردی خجل تو
۲۲۷
جز او آخر چه باشد هیچ باشد
۲۲۸
جهان نقش و طلسم و پیچ باشد
۲۲۹
حقیقت جملهٔ مردان که بودند
۲۳۰
کزو گفتند وهم از وی شنیدند
۲۳۱
همه گفتار ایشان بود از یار
۲۳۲
یکی دیدند اینجاگه نگهدار
۲۳۳
چنان دیدند در این جایگه باز
۲۳۴
که گوئی جان ایشان بد یکی راز
۲۳۵
طلب کردند تا آخر رسیدند
۲۳۶
بوصل اصل جانان باز دیدند
۲۳۷
رهی دور است این راه خطرناک
۲۳۸
چه داند کرد اندر ره کف خاک
۲۳۹
رهی دور است و بس راهیست مشکل
۲۴۰
که یارد رفت آنجا سوی منزل
۲۴۱
رهی دور است باید رفت ناچار
۲۴۲
ترا میگویمت اکنون خبردار
۲۴۳
خبردار از سوال دوست ای دل
۲۴۴
جواب او یقین با اوست ای دل
۲۴۵
ترا باید شدن واقف ز اسرار
۲۴۶
شوی و وارهی از گیر و از دار
۲۴۷
ترا تا صورت اینجا باز باشد
۲۴۸
دلت پر غصه و پر راز باشد
۲۴۹
چه خواهی یافت از دیدار صورت
۲۵۰
که باید زو گذشت آخر ضرورت
۲۵۱
دو روزی کاندرین صورت اسیری
۲۵۲
مجو چیزی به جز عشق و فقیری
۲۵۳
فقیری کن طلب در قعر جان کوش
۲۵۴
لباس نیستی در فقر درپوش
۲۵۵
فقیر اینجا ملامت شوق داند
۲۵۶
هزاران دوزخ آمد ذوق داند
۲۵۷
چه سرما و چه گرما در فقیری
۲۵۸
بر عاشق یکی باشد اسیری
۲۵۹
ز صورت دان و گرنه فقر یا راست
۲۶۰
در او اسرارهای بیشمار است
۲۶۱
اگر فقر و فنا خواهی در این راز
۲۶۲
تکبر از نهاد خود بینداز
۲۶۳
تکبر پاک کن از جان و از دل
۲۶۴
که تا مقصود خود آری بحاصل
۲۶۵
ترا اینجا برای عجز آورد
۲۶۶
که تا باشی در اینجا صاحب درد
۲۶۷
چو ما را داد ماهم جان فشانیم
۲۶۸
بر معشوق دایم بی نشانیم
۲۶۹
حقیقت حق شناسی چیست تسلیم
۲۷۰
شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم
۲۷۱
اگر مردی حقیقت او شوی تو
۲۷۲
ببین خود تا حقیقت خودشوی تو
۲۷۳
همه در خود خداوند جهان بین
۲۷۴
به هرچه اندر به بینی جان جان بین
۲۷۵
ره او بسپر اینجا همچو مردان
۲۷۶
که خدمتکارت آید چرخ گردان
۲۷۷
ترا چون چرخ گردون بنده باشد
۲۷۸
مه و مهرت بجان تابنده باشد
۲۷۹
فلک گردان تست و می ندانی
۲۸۰
همه ملک آن تست و می ندانی
۲۸۱
قدم زن بهتر از دوران افلاک
۲۸۲
که سرگردان تست این کرهٔ خاک
۲۸۳
ترا سرّی ورای اوست بنگر
۲۸۴
اگر رویت نماید دوست بنگر
۲۸۵
توانی یافت وصل اینجا حقیقت
۲۸۶
اگر میبسپری راه شریعت
۲۸۷
شریعت بسپر آنگه از نمودار
۲۸۸
بگویم رازها آنکه خبردار
۲۸۹
عمل میبایدت کردن در اینجا
۲۹۰
پس آنگه گوی خود بردن در اینجا
۲۹۱
عمل کن تا ستانی مرد کارت
۲۹۲
عمل باشد در اینجا یادگارت
۲۹۳
عمل کردند مردان اندرین راه
۲۹۴
بترس از آه موری در بن چاه
۲۹۵
عمل چون هست در علمت عمل کن
۲۹۶
پس از علم و عمل اسرار حل کن
۲۹۷
اگر علمت بود در اول کار
۲۹۸
عمل آید ترا اینجا خریدار
۲۹۹
ترا دو چیز میباید ز کونین
۳۰۰
بدانستن عمل کردن شدن عین
۳۰۱
طلب باید که تا در برگشاید
۳۰۲
پس آگاهی بمطلوبت نماید
۳۰۳
دریغا کین طلب در دست کس نیست
۳۰۴
درین وادی کسی فریادرس نیست
۳۰۵
نه فریادت رسد جز جان در اینجا
۳۰۶
که جان دیده است مر جانان در اینجا
۳۰۷
کمال عشق اگر آید پدیدار
۳۰۸
بچشم تو نه درماند نه دیوار
۳۰۹
دلی باید ز عشق یار در جوش
۳۱۰
بماند تا ابد او مست و مدهوش
۳۱۱
نشاید عشق را هر ناتوانی
۳۱۲
بباید کاملی و کاردانی
۳۱۳
الا تا در مقام عشق بازی
۳۱۴
تو پنداری مگر این عشق بازی
۳۱۵
که داند بردره در معدن عشق
۳۱۶
چنان برگشتهٔ از مامن عشق
۳۱۷
حقیقت عقل چون طفلی به پیشش
۳۱۸
همیشه میخورد از شوق پیشش
۳۱۹
کجا دارد ابا او پایداری
۳۲۰
سزد گر عشق با جان پایداری
۳۲۱
به پیش کار گه چون رخ نمودند
۳۲۲
در آخر این چنین پاسخ شنودند