در اسرار عشق و نموداری هیلاج فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کمال عشق داند یافت عاشق
۲
اگر باشد فنای عشق لایق
۳
خرد بیند دوی اینجایگه باز
۴
حقیقت عشق بیند از یکی راز
۵
خرد صورت همی بیند دمادم
۶
ولیکن عشق داند سر آدم
۷
حقیقت عشق رمز کاینات است
۸
که عشق اینجایگه دیدار ذاتست
۹
حقیقت عشق بشناس و فنا شو
۱۰
از آن عین فنا عین بقا شو
۱۱
حقیقت عشق آمد رهبر یار
۱۲
سر مو نیست ازتو تا بر یار
۱۳
حقیقت عشق این ره دیده باشد
۱۴
که او در خویش صاحب دیده باشد
۱۵
نماید عشق راهت تا بریار
۱۶
تو کی آئی در اینجا گه پدیدار
۱۷
یکی ذره که داری از منی تو
۱۸
نیابی اندرین ره روشنی تو
۱۹
همه عشق است اینجا راهنمایت
۲۰
اگر باشد ترا حق هدایت
۲۱
هدایت نیست جز کار است دریاب
۲۲
مکن در کارخود هرگز تو اشتاب
۲۳
بلای عشق اگر اشتاب داری
۲۴
بسوزد زانکه سردرخواب داری
۲۵
به بیداری توانی یافت جانان
۲۶
بگیر از پختهٔ این کار آسان
۲۷
مدان آسان اگر آسان نماید
۲۸
ترا پیدا و خود پنهان نماید
۲۹
سخنها میرود چون آب زر پاک
۳۰
برون کردیم زهر از عین تریاک
۳۱
ز عشقت آنچه گویم گوش کن تو
۳۲
وزین اسرار جان بیهوش کن تو
۳۳
تقرب سوی جان خویشتن کن
۳۴
حقیقت جان و تن را جان و تن کن
۳۵
حقیقت عشق در یکی پدید است
۳۶
ولیکن جمله دردی ناپدید است
۳۷
همه در عشق زادت تا بدانی
۳۸
به آخر جمله باد است ار بدانی
۳۹
بنور تو مزین آمد این خاک
۴۰
که دروی داخل است این هفت افلاک
۴۱
تو بینائی که میبینی تمامت
۴۲
توی جمله مر این نکته تمامت
۴۳
بتو پیداست جمله نقش ذاتش
۴۴
دو روزی بنگر این نقد صفاتش
۴۵
از آن نقش جهان درّی بدست آر
۴۶
که بهتر آید آن از نقش هموار
۴۷
جهان چون گنده پیری دان حقیقت
۴۸
پر از نقش نکو خواه طبیعت
۴۹
نه کس داند حقیقت بازی او
۵۰
ترا دارد یقین در گفت و درگو
۵۱
به هرزه بگذراند روزگارت
۵۲
دراندازد بناگه سوی کارت
۵۳
طلب کن عشق دنیا را مبین تو
۵۴
حقیقت نیز هم دنیا مبین تو
۵۵
همه مولا نگر اینجا به تحقیق
۵۶
که بخشد ناگهانت عشق توفیق
۵۷
بدو بتوانی او را دید آخر
۵۸
که حقست این و ناتقلید آخر
۵۹
سخن تا هست اینجا میتوان گفت
۶۰
نه پنهانی نه پیدا میتوان گفت
۶۱
سخن اینجا بسی گوئیم آخر
۶۲
ببازم من بشکرانه دگر سر
۶۳
حقیقت عشق میگوید که جان باز
۶۴
سرو جانرا ز بهر جان جان باز
۶۵
یقین است آنچه اینجا شد گمانت
۶۶
نگهدار است بر جان و جهانت
۶۷
ز حکم یفعل الله کس نگردد
۶۸
اگر خواهد بیک دم در نوردد
۶۹
سخن باقی از آن پس بازگفتم
۷۰
نشد بس زانکه بس ناساز گفتم
۷۱
سخن با یار خواهم گفت دیگر
۷۲
بخواهد رفت ما را ناگهان سر
۷۳
سخن پیشنیان بسیار گفتند
۷۴
ولی نی شیوهٔ عطار گفتند
۷۵
سخن گفتند لیکن نی چنان مست
۷۶
ندید و کس نداده این چنین دست
۷۷
چه باشد سر که تا بازیم اینجا
۷۸
که ما در عشق شهبازیم اینجا
۷۹
حقیقت عشق میگوید که جانباز
۸۰
سر و جان راز بهر جان جان باز
۸۱
یقینست اینکه شد اینجا گمانت
۸۲
نگهدار است مرجان جهانت
۸۳
سخن اینست تا آخر چنین است
۸۴
کسی داند که چون ما پیش بین است
۸۵
سخن خواهیم گفتن هر زمانی
۸۶
ز سر عشق هر دم داستانی
۸۷
سخن عشق است اگر پر درد باشد
۸۸
حقیقت این سخن نامرد باشد
۸۹
اگر مرد رهی تکرار میکن
۹۰
دمادم گوش با عطار میکن
۹۱
حقیقت این زمان عطار یار است
۹۲
مرا در سر جانان آشکار است
۹۳
بسی گفتیم از اسرار جانان
۹۴
که تا پیدا شود دیدار جانان
۹۵
حقیقت آنچه دادم دست امروز
۹۶
که درکاریم با بخت جهان سوز
۹۷
مرا شد منکشف اسرار حلاج
۹۸
نمودم نام او در عشق هیلاج
۹۹
چو جوهرنامه کردم فاش آخر
۱۰۰
نمودم صورت نقاش آخر
۱۰۱
بکنجی در نشستم زار مانده
۱۰۲
ضعیف و ناتوان و خوار مانده
۱۰۳
شب و روز از تفکر مانده غمناک
۱۰۴
که چه آید دگر از صانع پاک
۱۰۵
در اندیشه که از بعد جواهر
۱۰۶
چه اسرار آید اینجاگاه ظاهر
۱۰۷
نظر کردم یکی دیوانه دیدم
۱۰۸
ز علم صورتی بیگانه دیدم
۱۰۹
که آمد پیش من این عاشق زار
۱۱۰
لب از هم برگشاد و گفت اسرار
۱۱۱
چو صبح از صبحدم او خندهٔ کرد
۱۱۲
دگر سر را فرو برد او دراین درد
۱۱۳
زمانی بود اینجا ساکن و خوش
۱۱۴
دگر آورد سر بیرون ز آتش
۱۱۵
مرا گفتا چرا درغم نشستی
۱۱۶
در معنی بروی خود به بستی
۱۱۷
نه وقت آمد که دیگر رازجوئی
۱۱۸
دگر اسرار جانان بازگوئی
۱۱۹
تو این دم عاشقی و راز دیده
۱۲۰
جمال دوست درخود نار دیده
۱۲۱
طلب کردی و دیدی دید مطلوب
۱۲۲
رسیدی این زمان در ذات محبوب
۱۲۳
همه ذاتست ای عطار سرکش
۱۲۴
چه بینی باز رنج آب و آتش
۱۲۵
همه ذاتست کاینجا گفتهٔ تو
۱۲۶
همه درّاست کاینجا سفتهٔ تو
۱۲۷
چرا فارغ نشینی زود برخیز
۱۲۸
دگر در عشق و دید فقر آویز
۱۲۹
چو کردستی در اینجا جملگی ترک
۱۳۰
بجز کشتن نماندستت دگر برگ
۱۳۱
کنون باید که گوئی سر اسرار
۱۳۲
حقیقت فاش گردانی دگر بار
۱۳۳
بنام من کتابت نغزآری
۱۳۴
دگر هوش و دگر بامغز آری
۱۳۵
بنام من نهی بنیاد اینجا
۱۳۶
دهی امروز ما را داد اینجا
۱۳۷
بگوئی نام من با هر که عالم
۱۳۸
که شادی بینی از عشق دمادم
۱۳۹
هنوز ای جان جان اندر گمانی
۱۴۰
که گفتی جمله اسرار معانی
۱۴۱
برون جستی کنون از کدخدائی
۱۴۲
گرفتی از میان کلی جدائی
۱۴۳
منم این لحظه نزدت بازمانده
۱۴۴
چو گنجشکی بچنگ بازمانده
۱۴۵
بمانده در بر تو کدخدایم
۱۴۶
کدم رفته بکل مانده خدایم
۱۴۷
خدایم این زمان من واقف خود
۱۴۸
درون جان تو من واصف خود
۱۴۹
خدایم این زمان فارغ ز جمله
۱۵۰
میان جملگی فارغ ز جمله
۱۵۱
حقیقت این زمان منصور وقتم
۱۵۲
درون جزو و کل مشهور وقتم
۱۵۳
اناالحق میزند عطار با تو
۱۵۴
که هستی صاحب اسرار با تو
۱۵۵
خدائی میکنی در سرّ اسرار
۱۵۶
حقیقت زادهٔ در عین اسرار
۱۵۷
تو این در برگشادی از زمانه
۱۵۸
که داری لامکان جاودانه
۱۵۹
ندارد هیچکس امروز این راز
۱۶۰
ترا بخشیدم اینجا ای سر افراز
۱۶۱
شدی اکنون وفائی پیش آور
۱۶۲
دمی عطار را با خویش آور