در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جنیدا آفتاب جان عیان بین
۲
در آن خورشید کل عین عیان بین
۳
عیان بین یار در جانت حقیقت
۴
دگر بشناس او را در طریقت
۵
اگر سیر طریقت کرد خواهی
۶
دگر میل شریعت کرد خواهی
۷
همه سیرت یکی ذاتست بنگر
۸
عیان در عین ذراتست بنگر
۹
درین ره جمله از یکی است پیدا
۱۰
ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا
۱۱
ز یکی بین همة نقش عجایب
۱۲
نموده در بحار دل غرائب
۱۳
ز یکی بین همه دیدار کرده
۱۴
خود اندر جملگی دیدار کرده
۱۵
یکی جامست در خورشید اینجا
۱۶
چو بشناسی شوی جاوید اینجا
۱۷
یکی خورشید و چندین طینت آنست
۱۸
نظر میکن که اینجا در شبانست
۱۹
یکی شمع است و چندان نیک بنگر
۲۰
درین آیینه مر آیینه بنگر
۲۱
هزاران نقش گوناگون برانگیخت
۲۲
دگر از یکدگر پیوند بگسیخت
۲۳
ز هم بگسیخت چندین نقش موزون
۲۴
دگر ز آن نقش عین آورد بیرون
۲۵
نمود قدرت خود مینماید
۲۶
عیان قوت خود میفزاید
۲۷
ز حکمش یفعل الله است دیدی
۲۸
دلت زین راز آگاهست دیدی
۲۹
اگر نقدی تو داری اندرین راه
۳۰
مر آن نقدت بده در حضرت شاه
۳۱
اگر نقد تو اینجا قلب آید
۳۲
عیان قوّت خود میفزاید
۳۳
اگر نقد تو اینجا قلب آید
۳۴
جراحتها ترا در قلب آید
۳۵
جنیدا نقد را از نسیه بشناس
۳۶
بگو اسرار و از هر دیو مهراس
۳۷
چو نقدت حاصل است امروز اینجا
۳۸
شدستی بیشکی پیروز اینجا
۳۹
نمود عشق داری در حقیقت
۴۰
حقیقت داری از عین شریعت
۴۱
درون خویش نقد خود نظر کن
۴۲
ازین نقدت وجود خود خبر کن
۴۳
چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست
۴۴
نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست
۴۵
جمال جان جان در جان عیان است
۴۶
ولی از چشم نامحرم نهان است
۴۷
جمال جان جان اینجاست بنگر
۴۸
درون دل ببین پیداست بنگر
۴۹
جمال جان جان بسیار جویند
۵۰
وی اندر جملگی با یار جویند
۵۱
درون جملگی گمگشته دلدار
۵۲
به هر قطره چو قلزم گشته بیدار
۵۳
همه در بحر غرقابند بنگر
۵۴
عجب از پای تا فرقند یکسر
۵۵
همه جویای او در جمله پیکر
۵۶
زبان جمله او را بین و بگذر
۵۷
ز دیدارش در این آینه بنگر
۵۸
ز جودش تو از این آیینه برخور
۵۹
در این آیینه می بر خوردراینجا
۶۰
که خورتابان شوی از خوردراینجا
۶۱
در این آیینه شیخا یار بینی
۶۲
ولی درلیس فی الدیار بینی
۶۳
درین آیینه میبنگر فنایت
۶۴
درین آئینه هم بنگر بقایت
۶۵
در این آیینه پیدا گشت جانان
۶۶
حقیقت بیصفت خورشید تابان
۶۷
در آن آیینه این آیینه بنگر
۶۸
درون دل به بین پیداست یکسر
۶۹
هر آیینه در این آیینه بار است
۷۰
نمود صورت او صد هزاراست
۷۱
ندارد مثل همتائی مجویش
۷۲
بجز توحید در اینجا مگویش
۷۳
ندارد مثل و مانندی ندارد
۷۴
حقیقت یار و پیوندی ندارد
۷۵
ز خود بر خود شده عاشق در اینجا
۷۶
گهی صادق گهی فاسق دراینجا
۷۷
ندارد مثل خود معبود ذاتست
۷۸
نموداری ز ذاتش در صفاتست
۷۹
همه شرع است شیخ از دید توحید
۸۰
نمیگنجد در این اسرار تقلید
۸۱
نه تقلید است این اعیان ذاتست
۸۲
صفات او فزون از هر صفاتست
۸۳
بصورت لیک در معنی همه نور
۸۴
دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور
۸۵
یکی ذاتست در جمله نمودار
۸۶
ولی منصور بین اندر سردار
۸۷
همه مرد رهند و ره ندانند
۸۸
ره خود را بسوی شه ندانند
۸۹
همه در غفلتاند و عین تقلید
۹۰
دگر در وحشتند و دید نادید
۹۱
دگر قومی که در توحید مانند
۹۲
درین آیینه دید دید مانند
۹۳
درین اسرار بشتابند با ما
۹۴
به هر نوعی که بشناسند ما را
۹۵
غم ما میخورند اینجا حقیقت
۹۶
سپرده جملگی راه شریعت
۹۷
به امیدی که میدارند طاعت
۹۸
بیا پیوسته از بهر سعادت
۹۹
کشیده هجر اندر عشق اینجا
۱۰۰
فتاده در میان شور و غوغا
۱۰۱
بلاکش تاز جانشان دوستداریم
۱۰۲
در ایشان مغز جان در پوست داریم
۱۰۳
بلاکش قرب جانان میبیابد
۱۰۴
مر آن خورشید رخشان میبیابد
۱۰۵
بلاکش قربت اسرار بیند
۱۰۶
بلاکش دیدهٔ بیدار بیند
۱۰۷
بلابینان عشق اندر غم و درد
۱۰۸
بمانده اندر اینجا رویها زرد
۱۰۹
بلا و قرب با منصور دادند
۱۱۰
در اسرار بروی برگشادند
۱۱۱
اگر مرد رهی مگریز از دار
۱۱۲
گرت خود میکشند اندر سردار
۱۱۳
بدست جان جان کشتن بسی به
۱۱۴
حقیقت این ز دید ناکسی به
۱۱۵
که بشناسد جمال یار اینجا
۱۱۶
روا دارد وبال یار اینجا
۱۱۷
مر اینها جمله نازاده درین راه
۱۱۸
چو طفلانند نادان در بر شاه
۱۱۹
چه فرق از آدمی تا عین حیوان
۱۲۰
کسی باید که خورده آب حیوان
۱۲۱
در این ظلمات، خضر رهروانم
۱۲۲
بسوی آب حیوان راه دانم
۱۲۳
در این ظلمات خضرم راه برده
۱۲۴
ره خود را بسوی شاه برده
۱۲۵
مرا چون آب حیوانست در جان
۱۲۶
چه غم دارم درین زندان غولان
۱۲۷
چو دنیا سجن مؤمن گفت احمد
۱۲۸
حقیقت هست منصور و مؤید
۱۲۹
از این زندان بیرون رفت خواهد
۱۳۰
میان خاک در خون خفته خواهد
۱۳۱
درون خاک منزلگاه یار است
۱۳۲
ز من بشنو که این سر درچه کار است
۱۳۳
درون خاک جان عاشقان است
۱۳۴
در اینجا گه لقای جاودان است
۱۳۵
درون خاک آمد جوهر یار
۱۳۶
درون خاک شد هم ناپدیدار
۱۳۷
درون خاک جای انبیایست
۱۳۸
حقیقت هم مکان اولیایست
۱۳۹
درون خاک بسیار است اسرار
۱۴۰
که میداند به جز دانای دادار
۱۴۱
درون خاک در خود بنگر ای شیخ
۱۴۲
ز دید دوست اینجا برخورای شیخ
۱۴۳
ترا رجعت بآخر در سوی خاک
۱۴۴
بود زین شیب تانه طشت افلاک
۱۴۵
درون خاک خلوتگاه عشق است
۱۴۶
حقیقت مسکن و مأوای عشق است
۱۴۷
تو تا با او رسی بسیار راهست
۱۴۸
ولیکن در درون دیدار شاه است
۱۴۹
تو تا با او رسی در محو فی الله
۱۵۰
بباید کردنت در خود بسی راه
۱۵۱
تو این دم در دم نقاش بینی
۱۵۲
در آنگاهی که کل اوباش بینی
۱۵۳
همه در سیر هستی بت پرستند
۱۵۴
حقیقت بت پرست و خود پرستند
۱۵۵
اگر مرد رهی ره کن درونت
۱۵۶
که دل کرده در اینجا رهنمونت
۱۵۷
ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار
۱۵۸
که در دل حاضر است اینجای دلدار
۱۵۹
دمی بیدل مباش و دل همی بین
۱۶۰
ز دل مقصود خود حاصل همی بین
۱۶۱
ز دل مقصود حاصل گردد اینجا
۱۶۲
ز دل مر خویش واصل گردد اینجا
۱۶۳
بدل واصل شو و دیدار او بین
۱۶۴
حقیقت جملگی اسرار او بین
۱۶۵
همه اسرارها در دل عیانست
۱۶۶
ولی از غافل و منکر نهانست
۱۶۷
گهی اسرار دل بیند در آنجا
۱۶۸
که جز از عشق نگزیند در اینجا
۱۶۹
بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
۱۷۰
زسرّ عشق خود معشوق میبین
۱۷۱
ز سرّ عشق او دانای او شو
۱۷۲
ز نور ذات او بینای او شو
۱۷۳
درت از عشق بگشاید حقیقت
۱۷۴
نماید باز جان در دید دیدت
۱۷۵
ز عشق اینجا تو بر خورشیخ عالم
۱۷۶
که عشق آمدت غمخور شیخ عالم
۱۷۷
تو میخور غم دمادم از وصالش
۱۷۸
امیدی دار و مگریز از وبالش
۱۷۹
دمادم عاشقان را دل کند خون
۱۸۰
دگرشان مینماید بیچه و چون
۱۸۱
همه با یار در اندوه و ماتم
۱۸۲
دگر شادی رسیده گشته خرم
۱۸۳
همه با یار اینجا آشنایند
۱۸۴
ولی مانند اسب بادپایند
۱۸۵
کسی را نیست زهره اندرین سر
۱۸۶
که یابد نیز بهره اندر این سر
۱۸۷
کسی را نیست تاب اصل اینجا
۱۸۸
که بنمایدش ناگاه اصل اینجا
۱۸۹
کسی را نیست تاب هجر محنت
۱۹۰
کز آن محنت بیابد عشق حرمت
۱۹۱
کسی را نیست تاب وصل بیشک
۱۹۲
که تا یابد نمود خویش بیشک
۱۹۳
کسی را نیست تاب وصل دلدار
۱۹۴
بماندستند دل مجروح وافکار
۱۹۵
حقیقت شیخ بازاری چنین است
۱۹۶
تماشاگاه مرد راه بین است
۱۹۷
عجب شوری گرفته گرد عالم
۱۹۸
نماید راز در شورم دمادم
۱۹۹
ز حیرت خون دلها سوخت اینجا
۲۰۰
که باید دیدهها بر دوخت اینجا
۲۰۱
دل عاشق در اینجا کرده بریان
۲۰۲
نباشد هیچکس را زهرهٔ آن
۲۰۳
که تا آهی زند از درد دلدار
۲۰۴
کسی باشد که باشد مرد دلدار
۲۰۵
اگر دردی ترا اینجاست بنگر
۲۰۶
از آن درمان تو پیداست بنگر
۲۰۷
اگرداری تو درد دل در اینجا
۲۰۸
بدرمانی رسی ای واصل اینجا
۲۰۹
چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل
۲۱۰
شوی ناگاهی اندر درد واصل
۲۱۱
اگر میبگذری از عشق خامی
۲۱۲
بنزدیک امینان پس تمامی
۲۱۳
اگر میبگذری از عشق اینجا
۲۱۴
درون دل کجا بینی مصفا
۲۱۵
اگر میبگذری از عشق بیچون
۲۱۶
تو مانی دایماً در خاک و در خون
۲۱۷
ببوی عشق دایم باش زنده
۲۱۸
حقیقت باش هم سلطان و بنده
۲۱۹
بسی وصف است اندر عشق عشاق
۲۲۰
کسی باید که باشد درجهان طاق
۲۲۱
رموز عشق از من باز داند
۲۲۲
ز سر عشق آنگه راز داند
۲۲۳
رموز عشق اینجانیست بازی
۲۲۴
بسوزی اندروگر شاهبازی
۲۲۵
رموز عشق بشناس و یکی شو
۲۲۶
حقیقت عین جان بیشکی شو
۲۲۷
رموز عشق اینجا دان و بشتاب
۲۲۸
بسوی جزو و کل دلدار دریاب
۲۲۹
رموز عشق بشناس و یکی بین
۲۳۰
درون خویش را تو پیش بین بین
۲۳۱
درون تست تیر و چرخ وانجم
۲۳۲
حقیقت چرخ وانجم اندرو گم
۲۳۳
حقیقت قوّت روح و روانست
۲۳۴
درون تست پیر رهروانست
۲۳۵
درون تست تیر چرخ دریاب
۲۳۶
حقیقت اصل او در وصل دریاب
۲۳۷
ز پیرخویش شو ای پیر آگاه
۲۳۸
که پیر تست بیشک صاحب راه
۲۳۹
اگرداری تودرد دل در اینجا
۲۴۰
بیابی صاحب دردی در اینجا
۲۴۱
ز پیر خود حقیقت شرع بسپر
۲۴۲
ز نور شرع در دنیا تو برخور
۲۴۳
ترا با پیرت اینجا آشنائیست
۲۴۴
که پیرت بیشکی عین خدائیست
۲۴۵
بشرعست این بیان از دید منصور
۲۴۶
که پیر عشق شد توحید منصور
۲۴۷
یقین منصور از پیر است بردار
۲۴۸
ز دید پیر خود اینجا خبردار
۲۴۹
چه بازی میکند این پیر عاشق
۲۵۰
گهی فاسق گهی در کعبه صادق
۲۵۱
نداند سرّ پیر عشق جز من
۲۵۲
ازو شد بر من این اسرار روشن
۲۵۳
ازو شد روشن اینجا جان منصور
۲۵۴
یکی شد ظاهر و پنهان منصور
۲۵۵
همه پیر است اینجا پیر ما بین
۲۵۶
دمادم شیخ این تدبیر ما بین
۲۵۷
که العبد یدبّر مرتضا گفت
۲۵۸
درون مرتضی بیشک خدا گفت
۲۵۹
که العبد یدبّر نیست تدبیر
۲۶۰
حقیقت مر خدا را هست تقدیر
۲۶۱
چگونه این نباشد آنچه خواهد
۲۶۲
کند تقدیر و آن هرگز نشاید
۲۶۳
قلم راند ونوشت و مینماید
۲۶۴
دمادم عشق اینجا میفزاید
۲۶۵
هر آن تقدیر کو سازد بباشد
۲۶۶
اگر خواهد کشد خواهد نوازد
۲۶۷
کسی را نیست زهره آنچه او کرد
۲۶۸
که گوید چونکه او جمله نکو کرد
۲۶۹
نکو کرده نکو خواهد حقیقت
۲۷۰
یقین ای شیخ دین بهر شریعت
۲۷۱
ز من بشنو که این شرعست بیچون
۲۷۲
یکی باش و مشو اینجا دگرگون
۲۷۳
صفات خود منزه دار اینجا
۲۷۴
که تا باشی تو برخوردار اینجا
۲۷۵
صفات خود ز آلایش بپرهیز
۲۷۶
بنور عشق ذات خود برآمیز
۲۷۷
درونت با برون جز ذات منگر
۲۷۸
خدا را بین و تو در ذات منگر
۲۷۹
درونت با برون منگر به جز دوست
۲۸۰
یقین میدان که سر تا پای تو اوست
۲۸۱
درونت با برون دیدار ذات است
۲۸۲
از آن مر نحن اقرب در صفات است
۲۸۳
ز نحن اقربت میگویم این سر
۲۸۴
که تا دیدار خود یابی بظاهر
۲۸۵
ز نحن اقرب ار میگویم اسرار
۲۸۶
ز نوعی دیگرت شیخا خبردار
۲۸۷
ز نحن اقرب اینجا مینگر شاه
۲۸۸
اگر هستی ز سرّ عشق آگاه
۲۸۹
خدا با تست نزدیک ار بدانی
۲۹۰
تو اوئی او تو در اینجا نهانی
۲۹۱
خدا با تست نزدیک ار ببینی
۲۹۲
توئی ای شیخ اگر صاحب یقینی
۲۹۳
خدا پیوسته با تست و تو با او
۲۹۴
حقیقت اوست اندرگفت و درگو
۲۹۵
خدا با تست شیخ آگاه میباش
۲۹۶
چو من در جزو و کل تو شاه میباش
۲۹۷
سرا پایت همه اوست ار بدانی
۲۹۸
که گفتارم چه توحید است و خوانی
۲۹۹
سرا پایت به جز او نیست اینجا
۳۰۰
ابی شک ذات او یکیست اینجا
۳۰۱
سرا پایت به جز جانان ندارد
۳۰۲
دل و جان تو دیدن آن ندارد
۳۰۳
چرا کاینجا بصورت بازماندی
۳۰۴
از آن از دید دیدش بازماندی
۳۰۵
اگر هستی چو من اینجا خبردار
۳۰۶
حقیقت این بود اینجا خبردار
۳۰۷
ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست
۳۰۸
یقین در عالم توحید کل اوست
۳۰۹
ز چشم دل یقین بنگر عیان او
۳۱۰
حقیقت جملهٔ کون و مکان او
۳۱۱
ز چشم دل یقین بین ذات اینجا
۳۱۲
جهان و جمله ذرات اینجا
۳۱۳
بچشم دل یقین بین آنچه پیداست
۳۱۴
تو اوئی و تو اندر شور وغوغاست
۳۱۵
ز چشم دل نظر کن دید جانان
۳۱۶
تو اوئی این بود توحید جانان
۳۱۷
ز چشم دل بسی دیدند رویش
۳۱۸
بمردند آنگهی در آرزویش
۳۱۹
ز چشم دل اگر سالک حقیقت
۳۲۰
رباید گوی روحانی حقیقت
۳۲۱
شود کانجا جمال بینشانست
۳۲۲
از آن عاشق در اینجا مست آنست
۳۲۳
کمال سالک اینجا گاه اینست
۳۲۴
که خود او بیند این عین الیقین است
۳۲۵
کمال سالک اینجا جان فشانی است
۳۲۶
پس آنگه دیدن راز نهانی است
۳۲۷
نهان شو شیخ تا پیدا نمائی
۳۲۸
دوئی بگذار تا یکتا نمائی
۳۲۹
نهان شو شیخ پیدا گرد در دین
۳۳۰
چو من در عشق رسوا گرددر دین
۳۳۱
نهان شو شیخ تا وصلت نمائیم
۳۳۲
من اندر لاهمه وصلت نمائیم
۳۳۳
نهان شو شیخ بیرون آی از دل
۳۳۴
که تا جزء تو گردد در عیان کل
۳۳۵
نهان شو شیخ بیرون آی از تن
۳۳۶
که تا گردد ترا توحید روشن
۳۳۷
نهان شو شیخ بیرون آی از جان
۳۳۸
که وصل یار خود یابی تو اعیان
۳۳۹
نهان شو شیخ تا در بینشانی
۳۴۰
همه اسرار منصورت بدانی
۳۴۱
نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات
۳۴۲
حقیقت ذات گردد جمله ذرات
۳۴۳
نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو
۳۴۴
که تا آیی برون از عین دل تو
۳۴۵
نهان شو شیخ اندر اصل بنگر
۳۴۶
توئی اصل حقیقت وصل بنگر
۳۴۷
نهان شو شیخ اندر عالم عشق
۳۴۸
مزن دم هیچ شیخا همدم عشق
۳۴۹
دم عشق ازل زن همچو ماتو
۳۵۰
حقیقت چون شوی از خود فنا تو
۳۵۱
دم عشق ازل زن همچو منصور
۳۵۲
یکی بین و یکی دان شیخ مشهور
۳۵۳
دم از عشق ازل زن همچو مردان
۳۵۴
ز دید خود گذر از دید جانان
۳۵۵
دم عشق ازل زن بر سر دار
۳۵۶
اگر مرد رهی ای شیخ دیندار
۳۵۷
دمی در عشق آید آنست دیدار
۳۵۸
تو آن دم شو بجان و دل خریدار
۳۵۹
دمی کز عشق آمد زندگانیست
۳۶۰
در آن دم جملگی راز نهانیست
۳۶۱
دمی کز عشق آید در وجودت
۳۶۲
از آن دم کن نظر دیدار بودت
۳۶۳
سخن کز عشق آید آن یقین است
۳۶۴
که بیشک ذات رب العالمین است
۳۶۵
دمی کز عشق آمد هست آن ذات
۳۶۶
کند مر محو اینجا جمله ذرات
۳۶۷
دمی کز عشق آمد مغز جانست
۳۶۸
در آن دم جمله اسرار نهانست
۳۶۹
دم از این زن که منصور است این دم
۳۷۰
در این دم زد در اینجا اودمادم
۳۷۱
چه به زیندم که سالک اندرین راه
۳۷۲
شود دمدم ز بود خویش آگاه
۳۷۳
چه به زیندم که جانان بازیابی
۳۷۴
از این دم این دم آنجا بازیابی
۳۷۵
چه به زیندم که اینجا در زنی باز
۳۷۶
وز آن دم بازبین انجام و آغاز
۳۷۷
از این دم به چه باشد تا بیابی
۳۷۸
که بود خویشتن یکتا بیابی
۳۷۹
ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق
۳۸۰
نباشد هیچ چیزی برتر از عشق
۳۸۱
ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت
۳۸۲
که در عشق است پیدا دید دیدت
۳۸۳
ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور
۳۸۴
ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور
۳۸۵
حقیقت شیخ واصل شو درین سر
۳۸۶
که میگردانمت اسرار ظاهر
۳۸۷
ز نور عشق اینجا بود خودبین
۳۸۸
درونت بنگر و معبود خودبین
۳۸۹
بنور عشق آنجا یاب جانان
۳۹۰
درون خویش پنهان یاب جانان
۳۹۱
بنور عشق ظاهر هرچه بینی
۳۹۲
همه او بین اگر صاحب یقینی
۳۹۳
بنور عشق اینجا آفرینش
۳۹۴
همه گردان نگر در عین بینش
۳۹۵
بنور عشق در خود سیر کن باز
۳۹۶
درون خود به بین ما را سرافراز
۳۹۷
همه در تو عیان و تو نه بینی
۳۹۸
تو از عالم جهان بنگر چه بینی
۳۹۹
تو معبودی بصورت آمدی پوست
۴۰۰
حقیقت کن نظر درکسوت دوست
۴۰۱
بعشق این راز اینجاگه کنی فاش
۴۰۲
اگر یک ره بیابی دید نقاش
۴۰۳
بعشق این سر توانی یافت اینجا
۴۰۴
وگرنه باش در نایافت اینجا
۴۰۵
بعشق اینجا نظر در خویشتن کن
۴۰۶
یکی بین بود جانان بی سر و بن
۴۰۷
همه از عشق میگویند اینجا
۴۰۸
همه در عشق میپویند اینجا
۴۰۹
بعشق خویش آوردت پدیدار
۴۱۰
تو از اوئی و او از تو پدیدار
۴۱۱
چگویم سر عشق لایزالی
۴۱۲
که در وصلی چو با او در وصالی
۴۱۳
چگویم سر عشق اینجا ز تحقیق
۴۱۴
مگر بنمایدت اینجا ز توفیق
۴۱۵
کمال عشق بیشک عشق داند
۴۱۶
بجز منصور سرّ او نداند
۴۱۷
اگر از عشق بوئی یافتی تو
۴۱۸
درون جزو و کل بشتافتی تو
۴۱۹
اگر در عشق واصل گردی ای شیخ
۴۲۰
همی اندر دو عالم فردی ای شیخ
۴۲۱
نداند سر عشق اینجای خودبین
۴۲۲
کجاهرگز بداند مرد بدبین
۴۲۳
هر آنکو شد ز سر عشق آگاه
۴۲۴
نه بیند هیچ اینجا جز رخ شاه
۴۲۵
اگر آگه شوی در عشق اینجا
۴۲۶
بمانی تا ابد در جمله یکتا
۴۲۷
اگر آگه شوی از عشق بیشک
۴۲۸
نماید جزو و کل نزدیک تو یک
۴۲۹
اگر آگه شوی از دیدن شاه
۴۳۰
تو باشی عشق و معشوق اندرین راه
۴۳۱
اگر آگه شوی از نور عشقش
۴۳۲
زیان یابی در اینجا بود عشقش
۴۳۳
ز بود عشق اینجا بینشانم
۴۳۴
بجز دیدار عشق اینجا ندانم
۴۳۵
ز بود عشق اینجا باز بینم
۴۳۶
جمال شاه یکتا باز بینم
۴۳۷
ز بود عشق واصل گشتم از یار
۴۳۸
دگر از عشق او من گشتهام یار
۴۳۹
ز بود عشق اینجا ذات دیدم
۴۴۰
عیان در جمله ذرات دیدم
۴۴۱
ز بود عشق اینجا دم ز دستم
۴۴۲
چسود اکنون که بیرون شد ز دستم
۴۴۳
سر رشتهٔ دمادم باز بینم
۴۴۴
همی انجام و هم آغاز بینم
۴۴۵
بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است
۴۴۶
که بیشک عشق دیدار عزیز است
۴۴۷
حقیقت عشق اسرار است جانان
۴۴۸
کسی کو یافت دیدار است جانان
۴۴۹
دمی در عشق شو گر عاشقی تو
۴۵۰
بجز جانان مبین گر صادقی تو
۴۵۱
دمی در عشق شو تا در فنایت
۴۵۲
نماید در یکی عین بقایت
۴۵۳
دمی در عشق شو تا آنچه جوئی
۴۵۴
تو خود بینی که اندر گفت و گوئی
۴۵۵
ز سر عشق واصل گرد در یار
۴۵۶
که پیداگرددت اسرار بسیار
۴۵۷
تو میبین او ولیکن خود مبین تو
۴۵۸
اگر خواهی یقین عین الیقین تو
۴۵۹
ز عشق اینجا به بین عین الیقینست
۴۶۰
حقیقت اولین و آخرینست
۴۶۱
همه عشق است و اندر تو نهانست
۴۶۲
ز عشقت ظاهر صورت عیانست
۴۶۳
همه عشق است در صورت پدیدار
۴۶۴
ولیکن عشق باشد ناپدیدار
۴۶۵
همه عشق است عشق اندر تمامت
۴۶۶
کند هر لحظه صد شور و قیامت
۴۶۷
همه عشق است اگردانی در اینجا
۴۶۸
حقیقت سر ربانی در اینجا
۴۶۹
ز عشق آمد پدیدار آنکسی کو
۴۷۰
همه بیند ز ذات عشق نیکو
۴۷۱
خبر از عشق یاب و آشنا شو
۴۷۲
بنور عشق گم گرد و خدا شو
۴۷۳
کسی کز سرّ عشق است آمده راه
۴۷۴
همه شاهش همی بیند همه شاه
۴۷۵
همان بهتر که یابی بهره از عشق
۴۷۶
که منصور است کلی زهره ازعشق
۴۷۷
حقیقت تا دل و زهره نباشد
۴۷۸
ترا از عشق کل بهره نباشد
۴۷۹
دلی پر زهره میباید در اینجا
۴۸۰
که بگشاید مراورا در دراینجا
۴۸۱
شب و روزی در اینجاگاه جویان
۴۸۲
بسر در راه عشق افتاده پویان
۴۸۳
شب و روزی عجب در ره فتاده
۴۸۴
گهی درگور و گه درچه فتاده
۴۸۵
شب و روزی تو در این منزل برد
۴۸۶
که تا یابد شعاعی جانت از درد
۴۸۷
کجا یابی دوا اینجا تو از یار
۴۸۸
که بیهوده همی گوئی تو بسیار
۴۸۹
کجا یابی دوای درد جانان
۴۹۰
که در این ره نهٔ تو مرد جانان
۴۹۱
کجا یابی دوا چون اندرین راه
۴۹۲
نهٔ از سرّ او موئی تو آگاه
۴۹۳
کجا یابی دوا ای غافل اینجا
۴۹۴
که تا بیشک نگردی واصل اینجا
۴۹۵
اگر واصل شوی اینجا دوایت
۴۹۶
نماید دوست اندر جان لقایت
۴۹۷
همه درد تو در اینجا ز قلب است
۴۹۸
حقیقت آنکت اینجا نقد قلب است
۴۹۹
همه درد تو اینجا هست صورت
۵۰۰
نمیبینی دمی اینجا ضرورت
۵۰۱
همه درد تو از جانست اینجا
۵۰۲
وگرنه یار اعیانست اینجا
۵۰۳
عجایب ماندهٔ چون حلقه بر در
۵۰۴
که بگشاید ترا این حلقهٔ در؟
۵۰۵
تو خود بگشای در اینجا در خویش
۵۰۶
حقیقت پرده را بردار از پیش
۵۰۷
تو خود بگشای در تا یار بینی
۵۰۸
درون شو تا حقیقت یار بینی
۵۰۹
تو خود بگشای در تا اتصالت
۵۱۰
شود پیدا و هم عین وصالت
۵۱۱
تو خود بگشای در گر کاردانی
۵۱۲
که وصلت حاصلست اندر معانی
۵۱۳
تو خود بگشای در ای سالک راه
۵۱۴
از آن پس تا نگردی هالک راه
۵۱۵
تو خود بگشای در این دم که هستی
۵۱۶
چرا پیوسته اینجا گاه مستی
۵۱۷
تو خود بگشای در اینجا که در خود
۵۱۸
درون شو تا بهبینی رهبر خود
۵۱۹
تو خود بگشای در تا در عیانت
۵۲۰
شود پیدا همه راز نهانت
۵۲۱
تو خود بگشا اگر چه در گشاد است
۵۲۲
که بیشک بستگی آخر گشاد است
۵۲۳
چو بگشادی در خود درحقیقت
۵۲۴
روی در اندرون دید دیدت
۵۲۵
چو بگشائی حقیقت بینی اینجا
۵۲۶
نمود خویشتن در جمله پیدا
۵۲۷
درون جان جانت یار خودبین
۵۲۸
حقیقت بیشکی دلدار خودبین
۵۲۹
ترا کی عاشقی خوانم درین راه
۵۳۰
کزین معنی نگردی هیچ آگاه
۵۳۱
ترا کی عاشقی خوانم درین سر
۵۳۲
که اینجا می نه بینی یار ظاهر
۵۳۳
ترا کی عاشقی خوانند مردان
۵۳۴
که اینجا گه نیابی ذات جانان
۵۳۵
ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار
۵۳۶
که از صورت نگردی ناپدیدار
۵۳۷
توئی اینجا حقیقت تا بدانی
۵۳۸
همه اسرار و انوار معانی