جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چویارم این پیامم دوش گفتست
۲
در اسرار با ما دوش سفته است
۳
نیندیشم من از دست و زبانم
۴
اناالحق آینه شرح و بیانم
۵
نیندیشم ز دست و سر بیکبار
۶
ببازم جسم و جان اندر بر یار
۷
مرا تا یار آنجا یار باشد
۸
اناالحق دمبدم دیدار باشد
۹
حقیقت آنکه جانان گفت با من
۱۰
ز دستم شد در اینجا راه روشن
۱۱
وگر دانم زبانم راز گوید
۱۲
اناالحق همچو دستم باز گوید
۱۳
ز سر تا پای من گوئی در آنجا
۱۴
حقیقت دوست بگرفتست ما را
۱۵
ز سر تا پای من بنگر تو مطلق
۱۶
که بیشک میزند اینجا اناالحق
۱۷
همه ذرات من جان شد یقین بین
۱۸
حقیقت نور مطلق شد یقین بین
۱۹
همه ذرات من جانست امروز
۲۰
ولیکن بار اعیانست امروز
۲۱
همه ذرات من در بود بودند
۲۲
ز حق گفتند و از حق میشنودند
۲۳
همه ذرات من جان و جهانند
۲۴
کنون از پرده صورتت جهانند
۲۵
شب دوشم حقیقت وصل دلدار
۲۶
نمود و گفت کلی اصل دلدار
۲۷
شب دوشم همه راز نهان گفت
۲۸
مرا یکسر یقین اندر بیان گفت
۲۹
چو خواهد گشت محبوبم بزاری
۳۰
کنم در عشق شیخا پایداری
۳۱
چو خواهد گشت محبوبم یقین باز
۳۲
بگویم راز او با پیش بین باز
۳۳
بخواهم گفت راز او بیکبار
۳۴
که خواهد کرد اینجا ناپدیدار
۳۵
مرا تا او بماند من نمانم
۳۶
چو بیشک من نمانم او بمانم
۳۷
حقیقت حق شناسی کرد منصور
۳۸
به اینجا ناسپاسی کرد منصور
۳۹
چه باشد حق شناسی جان بدادن
۴۰
درون جان و دل منت نهادن
۴۱
دمادم یار میآید بر من
۴۲
که او آمد حقیقت رهبر من
۴۳
کنون جانت چو من باشد سخنگوی
۴۴
از آن برد از سخنگویان سخن گوی
۴۵
همه گفتارها جان و جهان است
۴۶
چگویم گر از این صورت جهانست
۴۷
نخواهم صورت اینجا گاه دانم
۴۸
از آن صورت در اینجا در نهانم
۴۹
چو یار من یقین با صورت آمد
۵۰
نمود عشق را بیصورت آمد
۵۱
نماند با من این صورت بآخر
۵۲
تو بشنو هان ز منصورت بظاهر
۵۳
ندارد صورت جانان در اینجا
۵۴
ولیکن صورت پنهان در اینجا
۵۵
ندارد صورتی در دید توحید
۵۶
که یارد مرو را اینجایگه دید
۵۷
که یارد دید جانان بینشانست
۵۸
نمود ذات اودر جسم و جانست
۵۹
اگر صورت نبودی او نبودی
۶۰
نمودی بود بودی و شنودی
۶۱
سخن او از حقیقت سر اسرار
۶۲
نگر آنکو در این آمد خبردار
۶۳
خبر هرگز درین صورت نیابد
۶۴
حقیقت سر منصورست نیابد
۶۵
چو صورت رفت ما مانیم و جانان
۶۶
اگر خواهم بنمائیم جانان
۶۷
همه در فتنه و ما در بر دوست
۶۸
حقیقت صورت ما صورت اوست
۶۹
از این صورت شدم در اصل واصل
۷۰
حقیقت آمدیم از اصل واصل
۷۱
منم جان جنید پاک سیرت
۷۲
یقین میداند این شیخ کبیرت
۷۳
که من با او ز پیش این راز گفتم
۷۴
ابا خود کشتن خود باز گفتم
۷۵
ابا او روز و شب این گفتهام من
۷۶
در اسرار با او سفتهام من
۷۷
ابا او گفتهام در ماه و در سال
۷۸
حقیقت بود خود او را به هر حال
۷۹
نه چندان بودهام در خدمت او
۸۰
که او میداند اینجا قربت او
۸۱
که داند بیشکی جز ذات منصور
۸۲
گدای او بود ذرات منصور
۸۳
که باشم من که دارالملک شیراز
۸۴
بر من آمد او از بهر این راز
۸۵
چه مهمانی کنم من در خور او
۸۶
که باشد اندر اینجا رهبر او
۸۷
حقیقت هم سزا و بود باشد
۸۸
که او در جسم و جان معبود باشد
۸۹
کنم قربان او پا و سر ودست
۹۰
که عشق او نباشد از سر دست
۹۱
کنم قربان او خود را در آنجا
۹۲
که او از ذات خود بگزید ما را
۹۳
کنم قربان او خود را حقیقت
۹۴
که او کل صاحب اسرار شریعت
۹۵
هزاران جان کنم قربان پایش
۹۶
بجا آرم در اینجاگه وفایش
۹۷
هزاران جان کنم قربان این دم
۹۸
که چون او کس ندید از نسل آدم
۹۹
هزاران جان کنم ایثار اینجا
۱۰۰
که من میبینمش جانان در اینجا
۱۰۱
هزاران جان کنم قربان دیدش
۱۰۲
بخاصه در سرگفت و شنیدش
۱۰۳
حقیقت شیخ ما را ذات پاکست
۱۰۴
دگر صورت فنا گردد چه باکست
۱۰۵
مرا کار است با ذاتش در اینجا
۱۰۶
که بر میخوانم آیاتش در اینجا
۱۰۷
مرا کار است با دیدار او کل
۱۰۸
که گویم نزد او اسرار او کل
۱۰۹
مرا کار است با این پاک اکبر
۱۱۰
که هست او سالکان را پیر و رهبر
۱۱۱
مرا کار است تا او راز بیند
۱۱۲
ز اول تا بآخر باز بیند
۱۱۳
جمال کعبهٔ جانست پیدا
۱۱۴
حقیقت جان جانانست پیدا
۱۱۵
حقیقت کعبهٔ عشاق شیخ است
۱۱۶
بمعنی و بصورت طاق شیخ است
۱۱۷
هزاران کعبه سرگردان بودش
۱۱۸
حقیقت آفرینش در سجودش
۱۱۹
هزاران کعبه سرگردان ذاتش
۱۲۰
بمانده اندرین عین صفاتش
۱۲۱
هزاران دور میباید در اسرار
۱۲۲
که تا شیخی چنین آید پدیدار
۱۲۳
وصال کعبه جانست بیشک
۱۲۴
از آن او جان جانانست بیشک
۱۲۵
که اصل کعبه باشد اندر اینجا
۱۲۶
گشاده بیند او ما را در اینجا
۱۲۷
در من زان گشادند از حقیقت
۱۲۸
که بسپردم بکل راز شریعت
۱۲۹
جنیدا در شریعت کام میران
۱۳۰
که خواهد گشت این ترکیب ویران
۱۳۱
جنیدا در شریعت بین حقیقت
۱۳۲
حقیقت در طبیعت بد شریعت
۱۳۳
ره خوف و خطر افتاد دنیا
۱۳۴
عجب زیر و زبر افتاد دنیا
۱۳۵
تمامت انبیا اینجا هلاکش
۱۳۶
کشیدند و شدند در عین آتش
۱۳۷
تمامت سالکان کار دیده
۱۳۸
شدند اینجا ز عشقش سر بریده
۱۳۹
تمامت عارفان در گفت و گویش
۱۴۰
تمامت عارفان در جستجویش
۱۴۱
همه جانها درین حیرت خرابست
۱۴۲
همه دلها از این حسرت کباب است
۱۴۳
که داند کاین سپهر کوژ رفتار
۱۴۴
چگونه اصل این افتاد در کار
۱۴۵
بجز منصور کین جا کار بشناخت
۱۴۶
ز عشق دوست بود خویش در باخت
۱۴۷
حقیقت شیخ دین اصلم در امروز
۱۴۸
به بین بیدست و پا وصلم در امروز
۱۴۹
وصال شاه دارد در برابر
۱۵۰
منم چون ذره او مانندهٔ خور
۱۵۱
نظر کرده است خوردر ذرهٔ خویش
۱۵۲
مرا کردهست اینجا غرهٔ خویش
۱۵۳
کنون این ذره خورشید است بنگر
۱۵۴
حقیقت عین جاوید است بنگر
۱۵۵
نباشد مثل این دیگر بیانی
۱۵۶
از این خوریاب اندر جان نشانی