عطار · هیلاج نامه

در اعیان جان و در اعیان آن فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حقیقت شیخ واصل یار این است
۲
دم خودبین که اصل یار این است
۳
در اینجا اصل اینست ار بدانی
۴
حقیت وصل اینست ار بدانی
۵
دم حق زد کسی این دم عیان یافت
۶
حقیقت دید این اندر جهان یافت
۷
دم حق زد کسی کز خود برون شد
۸
حقیقت این دم او را رهنمون شد
۹
دم من زد کسی کز خویش بگذشت
۱۰
حقیقت کل شد و اینجا یکی گشت
۱۱
همه شیخست اینجا سرّ اسرار
۱۲
که میگویم در این دم از دم یار
۱۳
همه از شرع میگویم در این دم
۱۴
ز دستم هر دم از عین الیقین دم
۱۵
اگر عین الیقین اینجا نبودی
۱۶
نمود این دمم پیدا نبودی
۱۷
اگر عین الیقین خواهی حقیقت
۱۸
دم خود را نظر کن بی حقیقت
۱۹
از این دم آنچه گم کردی بجوئی
۲۰
که بیشک تو ازین درگفت و گوئی
۲۱
اگر در صورت این دم دم نباشد
۲۲
حقیقت بیشکی عالم نباشد
۲۳
هر آنکو وصل میخواهد که یابد
۲۴
دمادم در سوی این دم شتابد
۲۵
از این دم گرنیابی راز اینجا
۲۶
کجا آیی دگر تو باز اینجا
۲۷
ازین دم گر نیابی راز بیچون
۲۸
بمانی و کجا آئی تو بیرون
۲۹
از این دم گر نیابی گنج اسرار
۳۰
ترا هرگز کجا آید پدیدار
۳۱
ازین دم عاشقان اندر فنایند
۳۲
در آن عین فنا اندر بقایند
۳۳
از این دم عاشقان ره باز دیدند
۳۴
فنا گشتند چون این راز دیدند
۳۵
ازین دم جوی بیشک جان جانت
۳۶
کزین یابی حقیقت مر عیانت
۳۷
عیان اینست اگر داری خبر تو
۳۸
همه این دم نگر اندر نظر تو
۳۹
همه زین دم در اینجا زنده بنگر
۴۰
چو خورشید است دم تابنده بنگر
۴۱
که صورت بیشکی نقش فنای است
۴۲
بمعنی و عیان ذات خدایست
۴۳
همه ذاتست در عین صفت او
۴۴
نماید نقشها از هر صفت او
۴۵
همه جویان این جان حقیقت
۴۶
ولی او نیست در بند طبیعت
۴۷
طبیعت زنده زو اینجا دو روزی
۴۸
فتاده اندرو سازی و سوزی
۴۹
طبیعت شیخ هم اینست در اصل
۵۰
ولیکن این زمان زو یافته وصل
۵۱
طبیعت تا نیندازی در اینجا
۵۲
که خواهد شد فنای محض اینجا
۵۳
بوقتی کین طبیعت محو شد دوست
۵۴
نماند نقش بیشک نی درین پوست
۵۵
شود درخاک محو لانماید
۵۶
در آن محو آنگهی پیدا نماید
۵۷
شود این دم که میبینی تو در راز
۵۸
بیابد اصل خود در محو خود باز
۵۹
ولیکن می نداند سرّ اسرار
۶۰
بجز منصور وین نکته نگهدار
۶۱
همه جانست اینجا کاه و تن نیست
۶۲
بمعنی جملگی در اصل یکی است
۶۳
از آن سرّ شریعت با کمال است
۶۴
که عقل از دیدن این در وبالست
۶۵
بعشق این میتوان آنجایگه دید
۶۶
نه از عقل فضول و قول و تقلید
۶۷
بعشق این سرّ توانی یافت ای شیخ
۶۸
مر این سرّ نهانی یافت ای شیخ
۶۹
دل و جان تا نگردد محو الله
۷۰
کجا یابد عیان قل هوالله
۷۱
دل و جان تا نگردد بیشک ای دوست
۷۲
کجا آیند بیرون زین رگ و پوست
۷۳
دل و جان تا نگردند اندر اینجا
۷۴
حقیقت گم کجا گردند پیدا
۷۵
دل اینجا شیخ آئینه است بنگر
۷۶
که دیدارش در آیینه است بنگر
۷۷
نیاساید تن اینجا تا فنایش
۷۸
نیابد آنگهی عین بقایش
۷۹
فنا باشد چو شد محو فنا او
۸۰
شود درمحو فی الله او بقا او
۸۱
حقیقت گفت ما ازگنج آمد
۸۲
از آن جسم اندر اینجا رنج آمد
۸۳
زهی گنج الهی گشته پیدا
۸۴
نمییابد کسی او را در اینجا
۸۵
تو برخوردار گنجی این زمان تو
۸۶
حقیقت گوش کن شیخ جهان تو
۸۷
بریدی دست من اینجایگه زار
۸۸
نمودم سرّ خود گشتی خبردار
۸۹
بدادم بوسهٔ بر دست و بر سر
۹۰
نهادم بر سر از اسرار افسر
۹۱
بریدی دست من اینجا بزاری
۹۲
بدان کردیم شیخا پایداری
۹۳
حقیقت می فنا خواهم من اکنون
۹۴
که تا رسته شوم از خاک و از خون
۹۵
حقیقت می فنا خواهم دگر بار
۹۶
که گنج ما شده اینجا گهربار
۹۷
چو گنج ما پدیدار آید ای شیخ
۹۸
دل از گنجم خبردار آید ای شیخ
۹۹
کنون ما گنج خود کلی فشانیم
۱۰۰
که در عین الیقین گنج عیانیم
۱۰۱
مرا مقصود از هر سر در اینجا
۱۰۲
که کردم شیخ بر تو ظاهر اینجا
۱۰۳
حقیقت مقصد و مقصود مابین
۱۰۴
اناالحق بود وین معبود مابین
۱۰۵
که بردار است نقش ما حقیقت
۱۰۶
خبردار است از حکم شریعت
۱۰۷
مرا مقصود این بد در فنایش
۱۰۸
که روشن گردد اینجا گه لقایش
۱۰۹
لقای خویش دیده راز برگفت
۱۱۰
حقیقت او به پیر راهبر گفت
۱۱۱
لقای خویش دید و صورت خویش
۱۱۲
حقیقت محو این بردار از پیش
۱۱۳
تو شیخا گرچه مرد راه بینی
۱۱۴
کجا هرگز تو کلی شاه بینی
۱۱۵
مگر آندم که چون من بر سر دار
۱۱۶
برآئی و شوی زین سر خبردار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.