عطار · هیلاج نامه

در ذات و صفات و عین الیقین فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کجائی تو که دربود و جودی
۲
تمامت را در اینجا بود بودی
۳
حقیقت من رآنی گفتهٔ تو
۴
مرا این جوهر کل سفتهٔ تو
۵
تو جانی از همه اینجا مبرا
۶
حقیقت درنهان و جمله پیدا
۷
خدائی در حقیقت تا بدانند
۸
همه اهل شریعت تا بدانند
۹
تو درجان من اینجا کدخدائی
۱۰
حقیقت مر خدائی مینمائی
۱۱
توی اینجا اناالحق گوی جانا
۱۲
نمودستی بمن راز نهان را
۱۳
توی الله لیکن کس نداند
۱۴
بجز منصور اینجا کس نداند
۱۵
توی الله در دیدار منصور
۱۶
که اورا کردهٔ درخویش مشهور
۱۷
توی الله ای ذات همه تو
۱۸
حقیقت عین ذرات همه تو
۱۹
نخواهم گفت بیش از این چگویم
۲۰
توی با من کنون دیگر چه جویم
۲۱
حقیقت شیخ احمد مینگر نور
۲۲
کنون اندر درون جان منصور
۲۳
حقیقت مدح گو تا زنده گردی
۲۴
چو خورشید یقین تابنده گردی
۲۵
چنینش مدح گو تا ره بری تو
۲۶
که در دیدار کل پیغمبری تو
۲۷
چنانش مدح کردی در دو عالم
۲۸
که تا بنمایمت دیدار مردم
۲۹
چنینش مدح گو تا رخ نماید
۳۰
ترامانند من پاسخ نماید
۳۱
چنینش مدح گو تا شاه عشاق
۳۲
ترا اینجا کند دلخواه عشاق
۳۳
چنینش مدح گو گر سالکی تو
۳۴
که بنماید ترا صدهالکی تو
۳۵
چنینش مدح گو چون من درین دار
۳۶
که گرداند ترا از خود خبردار
۳۷
چنینش مدح گو تا با او اینجا
۳۸
ترا در جان درینجا گاه پیدا
۳۹
اباتست این زمان ای شیخ احمد
۴۰
ترا بنمود منصور و مؤید
۴۱
اباتست این زمان در کوی عالم
۴۲
رسانیده ترا در سوی عالم
۴۳
اباتست این زمان گر تو به بینی
۴۴
ورا مانند من صاحب یقینی
۴۵
اباتست این زمان گر یار خواهی
۴۶
نظر کن رویش ار دلدار خواهی
۴۷
بجز رویش مبین در عالم خاک
۴۸
که تا باشی تو در هر دو جهان پاک
۴۹
بجز رویش مبین اینجا تو در تن
۵۰
که گرداند ترا چون ماه روشن
۵۱
بجز رویش مبین اینجا تو درجان
۵۲
که دیدارت کند اینجای اعیان
۵۳
بجز رویش مبین اینجای در دید
۵۴
که بنماید عیانت سرّ توحید
۵۵
بجز رویش مبین اینجا ز ذرات
۵۶
که گرداند ترا در جملگی ذات
۵۷
بجز رویش مبین تا در عیانت
۵۸
نماید بیشکی جان و جهانت
۵۹
بجز رویش مبین گر کاردانی
۶۰
تو میباید که او را یار دانی
۶۱
تو او را بازدان چون یار کل اوست
۶۲
حقیقت در همه دیدار کل اوست
۶۳
تو او را باز بین اینجا حقیقت
۶۴
مرو بیرون تو از سرّ شریعت
۶۵
ترا یکسان کند در وصل اینجا
۶۶
نماید دید خود در اصل اینجا
۶۷
ز دیدش برخور اینجا همچو مردان
۶۸
رخ از آثار شرع او مگردان
۶۹
ز دیدش هر که در اینجا یقین شد
۷۰
چو منصور اندر اینجا پیش بین شد
۷۱
از آن من پیش بین واصلانم
۷۲
که جز او در اناالحق میندانم
۷۳
از آن من در یقین دیدار دارم
۷۴
که چون او مونس و غمخوار دارم
۷۵
مرا با شرع او اینجاست اسرار
۷۶
ز شرع او مرا کردست بردار
۷۷
مرا با شرع او جان در میانست
۷۸
ابا دیدش چه جای دید جانست
۷۹
مرا با شرع او بسیار راز است
۸۰
که شرع او مرا کل کارساز است
۸۱
حقیقت شیخ من بسیار گفتم
۸۲
تو یاری من همه با یار گفتم
۸۳
حقیقت چون تو یاری پس چه جویم
۸۴
تو درجان منی پس باز گویم
۸۵
یقین بشناس احمد در شریعت
۸۶
که آخر بازدانی از حقیقت
۸۷
یقین بشناس احمد را ز تقوی
۸۸
که احمد آمده دیدار مولا
۸۹
بجز او نیست اینجا تا بدانی
۹۰
ورا میزیبد این صاحبقرانی
۹۱
بجز او نیست اندر هر دو عالم
۹۲
که دمدم میدمد از جان ودل من
۹۳
وصال او خدا میدان تو ای شیخ
۹۴
که جز حق نیست اندر جسم و جان شیخ
۹۵
ز هر سری که میگوئی ازو گوی
۹۶
درون جزء و کل دیدار او جوی
۹۷
هر آن سالک که اینجا او عیان دید
۹۸
ازو دید ار ذات جان جان دید
۹۹
هر آن سالک که خاک درگهش شد
۱۰۰
به آخر ار نمودی آگهش شد
۱۰۱
هر آن سالک که بیند جمله احمد
۱۰۲
شود در عشق منصور و مؤید
۱۰۳
در او زن اگر مرد رهی تو
۱۰۴
اگر از دیدش اینجا آگهی تو
۱۰۵
محمد حق شناس ای سالک اینجا
۱۰۶
که تا بینی مر او را هالک اینجا
۱۰۷
چو منصور است دیدار محمد
۱۰۸
ز عشقش رفته بردار محمد
۱۰۹
تو گر شیخا دم بسیار گوئی
۱۱۰
در این منزل تو دید یارجوئی
۱۱۱
بجز احمد در کس را مزن باز
۱۱۲
ز احمد گرد اینجاگه سرافراز
۱۱۳
سرافرازت کند گر در ره او
۱۱۴
چو من باشی حقیقت آگه او
۱۱۵
ازو آگاه شو گر یار خواهی
۱۱۶
ورا میبین اگر دیدار خواهی
۱۱۷
همه دیدار پاک مصطفایست
۱۱۸
از آن عالم پر از نور و ضیایست
۱۱۹
دو عالم پر ز نور اوست امروز
۱۲۰
مرا در جان و دل او هست امروز
۱۲۱
درون دل چو خورشید منیر است
۱۲۲
مرا در پایداری دستگیر است
۱۲۳
درون دل نموده عین دیدار
۱۲۴
مرا آورده اینجاگه بگفتار
۱۲۵
ویم گفتار در عین زبانست
۱۲۶
ویم اسرار در شرح و بیانست
۱۲۷
زنم بیخود درینجاگه اناالحق
۱۲۸
ازو گفتم بر تو سر مطلق
۱۲۹
حقیقت مصطفی دانم خدا را
۱۳۰
درون خویش بیچون و چرا را
۱۳۱
دلم در واصلی بهره ازو یافت
۱۳۲
ز دیدش هرچه دیداینجا نکو یافت
۱۳۳
دلم در واصلی او نهان شد
۱۳۴
در او گم گشت و آنجاجان جان شد
۱۳۵
دلم در واصلی یکتای اویست
۱۳۶
از آن در جزء و کلی جای اویست
۱۳۷
همه جائیست اینجا حاضر ماه
۱۳۸
ز سرّ جملگی او هست آگاه
۱۳۹
درون جمله اشیا نگر تو
۱۴۰
حقیقت نور او بین سر بسر تو
۱۴۱
سراسر نور اودارد جهان بین
۱۴۲
درون جان و دل بگشا جهان بین
۱۴۳
بچشم دل ببین نی چشم صورت
۱۴۴
که نور اوست جان اندر حضورت
۱۴۵
بچشم دل ببین دیدارش اینجا
۱۴۶
حقیقت جملگی اسرارش اینجا
۱۴۷
بچشم دل نظر کن ذات پاکش
۱۴۸
عیان گشته در این اسرار خاکش
۱۴۹
بچشم دل ببین و کن نظر باز
۱۵۰
که بنموده ترا انجام و آغاز
۱۵۱
خبر کردت ندانستی تو او را
۱۵۲
از آن افتادهٔ در گفت و گو را
۱۵۳
تمامت واصلان در وصل اینجا
۱۵۴
محمد یافتندش اصل اینجا
۱۵۵
وصال مصطفی اینجا بدیدند
۱۵۶
از آن پنهانیش پیدا بدیدند
۱۵۷
وصال احمد ایشان را خبر کرد
۱۵۸
شدند اندر ره شرعش همه فرد
۱۵۹
اگر مرد رهی با درد اوباش
۱۶۰
در اینجا از دل و جان مرد اوباش
۱۶۱
اگر با درد او آئی دوائی
۱۶۲
در آنجا دم زنی اندر خدایی
۱۶۳
ترا تا درد او نبود حقیقت
۱۶۴
نه بسیاری درو راه شریعت
۱۶۵
کجا این سر میسر گردد ای یار
۱۶۶
کاناالحق گوی از عین الیقین یار
۱۶۷
ترا آن لحظه آن آید میسر
۱۶۸
که آیی از نمود خویش بر در
۱۶۹
فنائی در بقائی باز بینی
۱۷۰
یقین انجام با آغاز بینی
۱۷۱
از اول پاکی راهست تقوی
۱۷۲
ز بعد دید تقوی عین مولا
۱۷۳
درین ره پاکبازان پاکبازند
۱۷۴
برو جان را درین ره پاک بازند
۱۷۵
درین ره پاکبازان گوی بردند
۱۷۶
که از بود وجود خود بمردند
۱۷۷
درین ره پاکبازان راه دیدند
۱۷۸
حقیقت خویشتن بردار دیدند
۱۷۹
درین ره پاکبازان محرمانند
۱۸۰
که جز جانان ز عالم میندانند
۱۸۱
درین ره پاکبازان ذات گشتند
۱۸۲
بری از جمله ذرات گشتند
۱۸۳
درین ره پاکبازان دید دیدند
۱۸۴
که در پاکی سوی منزل رسیدند
۱۸۵
درین ره پاکبازی کرد منصور
۱۸۶
چنین کاری نه بازی کرد منصور
۱۸۷
درین ره پاکبازی کرد و جانداد
۱۸۸
ز جانان داد تا درد ار جان داد
۱۸۹
درین ره پاکبازی زاد راهست
۱۹۰
پس آنگه در میان دیدار شاهست
۱۹۱
درین ره پاکبازی کن که رستی
۱۹۲
درون پردهٔ جانان نشستی
۱۹۳
درین ره پاکبازی کن که ذاتی
۱۹۴
گمان کم کن که در عین حیاتی
۱۹۵
چو کردی پاکبازی در بر شاه
۱۹۶
کند ز اسرار کل آن جات آگاه
۱۹۷
براه پاکبازان زن قدم تو
۱۹۸
که ناگه خود به بینی درحرم تو
۱۹۹
براه پاکبازارن رو که توفیق
۲۰۰
ترا باشد وز آن بینی تو توفیق
۲۰۱
اگر تو پاکباز آئی درین راه
۲۰۲
چو ما بیشک رسی نزدیک آن شاه
۲۰۳
اگر در پاکبازی سر ببازی
۲۰۴
مثال انبیا سر برفرازی
۲۰۵
از آن در پاکبازی سرفرازم
۲۰۶
که از کون و مکان من بینیازم
۲۰۷
دم پاکان زدم در آشنائی
۲۰۸
در اینجا یافتم دید خدائی
۲۰۹
دم پاکان زدم تا کل شدم من
۲۱۰
حقیقت در حقیقت کل بدم من
۲۱۱
از آنم کل که اندر پاکبازی
۲۱۲
برفتم بر سر عشق مجازی
۲۱۳
مرا در عشق کل شرح و بیانست
۲۱۴
به هر لحظه هزاران داستان است
۲۱۵
مرا در عشقبازی پاکبازیست
۲۱۶
از آن ذاتم حقیقت بینیازیست
۲۱۷
چو ساقی ازل با ماست امروز
۲۱۸
درین جام دلم پیداست امروز
۲۱۹
چو ساقی ازل دادست این جام
۲۲۰
ازین مستی همی بینم سرانجام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.