هم در این معنی بنوع دیگر فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنان مستم کنون در روی ساقی
۲
که درمستی نخواهم ماند باقی
۳
چنان مستم که پای از سر ندانم
۴
بجز ساقی در این رهبر ندانم
۵
چنان مستم که ساقی پیش بینم
۶
ولیکن دید ساقی خویش بینم
۷
چنان مستم درینجان فنا من
۸
که میبینم همه عین بقا من
۹
ز مستی در همه کون و مکانم
۱۰
اناالحق میزند عین العیانم
۱۱
حقیقت شیخ ازین می باز خور تو
۱۲
گذر کن بعد از این از ماه و خور تو
۱۳
حقیقت شیخ ازین یک جرعه کن نوش
۱۴
بجز او جملگی گردد فراموش
۱۵
حقیقت شیخ از این جرعه خبردار
۱۶
که در مستی به بینی روی دلدار
۱۷
منم مست و شده ازدست اینجا
۱۸
از آنم جام بشکسته است اینجا
۱۹
بده جامی دگر ساقی به از این
۲۰
نه جای تلخ جای خوب و شیرین
۲۱
اگر من جام بشکستم تو جامی
۲۲
دگر ده تا بیابم زود نامی
۲۳
اگر من جام بشکستم دراینجا
۲۴
تو جامی ده در اینجا گه مصفا
۲۵
اگر من جام بشکستم حقیقت
۲۶
درون جام دیدم دید دیدت
۲۷
درون جام میبینم ترا من
۲۸
کشیدم از تو پر جور و جفا من
۲۹
درون جام میبینم رخ تو
۳۰
همی بینم ز جام فرخ تو
۳۱
توی جانا اناالحق گوی ما را
۳۲
که گردان کردهٔ چونگوی ما را
۳۳
توی جانا درون جان نهانی
۳۴
اناالحق میزنی باقی تو دانی
۳۵
ز مستی شیخ ما را دار معذور
۳۶
که طاقت طاق شد درجان منصور
۳۷
ز مستی شیخ هستی یافتستم
۳۸
یقین جانان ز مستی یافتستم
۳۹
ز مستی شیخ من عین عیانم
۴۰
از آن اندر نشان بینشانم
۴۱
زمستی در صفاتم بیشکی ذات
۴۲
ز ذاتم مست کرده جمله ذرات
۴۳
همه ذرات من از مستی عشق
۴۴
اناالحق میزنند از هستی عشق
۴۵
همه ذرات من از روی جانان
۴۶
بماندستند مست روی جانان
۴۷
همه ذرات من اینجا عیانند
۴۸
ازین مستی حقیقت جان جانند
۴۹
همه ذرات من درتست اعیان
۵۰
نخواهد ماند یاد دوست پنهان
۵۱
از آن جرعه که ساقی داد بشکست
۵۲
حقیقت نیست شد دیگر شده هست
۵۳
دمادم جام خواهم خورد اینجا
۵۴
که ازمستی بمانده فرد اینجا
۵۵
دمادم جام خواهم من از این خورد
۵۶
که خواهم بود دائم در جهان فرد
۵۷
دمادم جام خواهم خورد معنی
۵۸
کزین جامم بکل دیدار مولا
۵۹
دمادم نوش خواهم کرد این جام
۶۰
که میبینم در او آغاز و انجام
۶۱
نظرکن هان و جام آخر به بینم
۶۲
که به آمد ز جام اولینم
۶۳
ز ساقی مر مرا جام است اینجا
۶۴
ز ساقی مر مرا کامست در کام
۶۵
چو کام دل ز ساقی یافتستم
۶۶
در اینجا خویش باقی یافتستم
۶۷
بخواهد خواند آخر تا ابد من
۶۸
حقیقت فارغ از هر نیک و بد من
۶۹
نخواهم ماند اینجا گاه باقی
۷۰
ولکین مینخواهد ریخت ساقی
۷۱
درین حیرت که منصور است سرمست
۷۲
نگاهی میکند اندر سرمست
۷۳
بدست یار دست خویش بیند
۷۴
حقیقت جام می در پیش بیند
۷۵
چنان درپاکی او مست آمد
۷۶
که دست یارش اندر دست آمد
۷۷
چو من از روی جانان زار و مستم
۷۸
بت خود در بر جانان شکستم
۷۹
بت من لاجرم بشکست و جان شد
۸۰
حقیقت بت پرست اینجا عیان شد
۸۱
بت ما لاجرم بشکست دلدار
۸۲
پس آنگه بت پرست آمد پدیدار
۸۳
چنان مستم که بت بشکسته بینم
۸۴
حقیقت خویش را پیوسته بینم
۸۵
منم شیخا حقیقت بت شکسته
۸۶
ز ننگ و نام دنیا باز رسته
۸۷
درین معنی منم هشیار معنی
۸۸
قلندروار اندر دار دنیا
۸۹
قلندر در جهان منصور آمد
۹۰
که از جان و جهان او دور آمد
۹۱
چو رخت افکندهام این لحظه بر در
۹۲
از آنم در ره معنی قلندر
۹۳
قلندر وار اینجا پاکبازم
۹۴
که در پاکی حقیقت پاکبازم
۹۵
میان پاکبازان در خرابات
۹۶
گذشتم من ز تقلید خرافات
۹۷
میان پاکبازان رند و مستم
۹۸
کزو گردم حقیقت هر چه هستم
۹۹
خرابات فنادان و درو رو
۱۰۰
ز من این نکتههای بکر بشنو
۱۰۱
اگر خواهی شدن سوی خرابات
۱۰۲
نمیگنجد در اینجا عین طامات
۱۰۳
اگر خواهی شدن جان بر کف دست
۱۰۴
نهٔ دلدار چون گردی تو سرمست
۱۰۵
بجانی جرعهٔ اینجا به جز تو
۱۰۶
اگر میشایدت کلی بخور تو
۱۰۷
بصد جان جرعهٔ اینجا فروشند
۱۰۸
همه تقلید اینجا چون بپوشند
۱۰۹
در آن خمخانه کان منصور دیده است
۱۱۰
که غمهاراسرار نور دیده است
۱۱۱
اگر راهت دهند آنجا حقیقت
۱۱۲
نگنجد اندر آنجا گه طبیعت
۱۱۳
در آن خمخانه چون رفتی فنا شو
۱۱۴
ز بود خویش آنگه آشنا شو
۱۱۵
چو ساقی اندر آن خمخانه بینی
۱۱۶
تو عقل و دین و دل دیوانه بینی
۱۱۷
بجز از دست ساقی می مخور باز
۱۱۸
که گرداند ترا ساقی سرافراز
۱۱۹
ز دست ساقی ار جامی بنوشی
۱۲۰
زمانی تن زن آنجا درخموشی
۱۲۱
خموشی کن مرو بیرون ز خود تو
۱۲۲
وگر نه میبریزی خون خود تو
۱۲۳
در آن خمخانه بنگر جمله عشاق
۱۲۴
که ایشان گشته ازمستی می طاق
۱۲۵
در آن خمخانه بنگر سالکان را
۱۲۶
فداکردی بکلی جسم و جان را
۱۲۷
در آن خمخانه بنگر واصل ای یار
۱۲۸
یقین منصور آنجا واصل یار
۱۲۹
چو منصور است ساقی بسکه باشد
۱۳۰
بجز او اندر اینجاگه چه باشد
۱۳۱
میی دارد در آن خمخانهٔ عشق
۱۳۲
که بیشک آن خورد دیوانهٔ عشق
۱۳۳
میی دارد که گر خوردی نمیری
۱۳۴
اگر تو خود گدا یا شاه و میری
۱۳۵
میی دارد که جان بخش حیاتست
۱۳۶
در آن می بیشکی دیدار ذاتست
۱۳۷
میی کان هر که خورد از خود برون شد
۱۳۸
اگر عاقل بود عین جنون شد
۱۳۹
میی کان هر که خورد از دید معنی
۱۴۰
برون تا زد ز جان دردید معنی
۱۴۱
میی کان هر که خورد از عین دیدار
۱۴۲
شود از هر دوعالم ناپدیدار
۱۴۳
میی کان هر که خورد از لاعیان شد
۱۴۴
ولی در صورت اینجاگه عیان شد
۱۴۵
میی کان هر که خورد از گفت و گو رست
۱۴۶
بماند تا ابد اینجایگه مست
۱۴۷
میی کان هر که خورد از خود فناشد
۱۴۸
پس آنگه در فنا دید خدا شد
۱۴۹
میی کان هر که خورد اینجای الحق
۱۵۰
زند مانند من هم او اناالحق
۱۵۱
حقیقت هر که را این آرزویست
۱۵۲
درین معنی چه جای گفت و گویست
۱۵۳
در اینجا گفتگو گر میکنی باز
۱۵۴
درون شو تا به بینی ای سرافراز