عطار · هیلاج نامه

در سلوک و وصول فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین میدان اگر صاحب یقینی
۲
که خود اینجای روی خویش بینی
۳
اگر داری سر آن کاندر اینجا
۴
که بازی هم تن و هم جان در اینجا
۵
قدم در نه اگر جان تو شادست
۶
که بی ساقی در اینجا در گشاد است
۷
چو رفتی خرقهٔ صورت گرو کن
۸
یقین جان کهن اینجا گرو کن
۹
گرو کن خرقه تا ساقی حقیقت
۱۰
بگرداند ترا باقی حقیقت
۱۱
گرو کن خرقه و تسبیح اینجا
۱۲
که پیش آرد ترا جان مصفا
۱۳
بیک جامت کند اینجایگه مست
۱۴
مده زنهار اینجا گاه ازدست
۱۵
بیک جامت کند از خویشتن دور
۱۶
شود سر تا قدم نور علی نور
۱۷
بیک جامت کند سرمست اسرار
۱۸
برو آنگاه بیخود بر سر دار
۱۹
بیک جامت کند از خویشتن گم
۲۰
تو باشی جوهری در عین قلزم
۲۱
بیک جامت کند اینجا یقین ذات
۲۲
صفات خویش بینی عین ذرات
۲۳
بیک جامت کند عین خرابی
۲۴
تو جانان بینی و خود را نیابی
۲۵
بیک جامت کند رسوا حقیقت
۲۶
شوی از جان جان شیدا حقیقت
۲۷
بیک جام دگر خود را گرو کن
۲۸
نگه کن جام آن سر بیسر و بن
۲۹
رخ معشوق در جانت عیان بین
۳۰
نشان درجام و او را بی نشان بین
۳۱
رخ معشوقه اندر جام بنگر
۳۲
از او آغاز تا انجام بنگر
۳۳
زمانی صبر کن در عین مستی
۳۴
مکن زنهار یکدم خودپرستی
۳۵
زمانی صبر کن تا صاف گردی
۳۶
نمود عین و نون و کاف گردی
۳۷
زمانی صبر کن تو پای میدار
۳۸
که آن حضرت نماید عین دیدار
۳۹
زمانی صبر کن میگویمت من
۴۰
که مر جام مئی بینی تو روشن
۴۱
چو روشن بینی آنجا گاه یک جام
۴۲
ز شوق دوست آن را ریز در کام
۴۳
بناکامی بنوش و کام برگیر
۴۴
بقدر ار میتوانی جام برگیر
۴۵
حقیقت هر کسی بر قدر خود باز
۴۶
تواند دید اینجا گاه این راز
۴۷
چو خوردی از می آخر در آخر
۴۸
جمال یار خود بینی بظاهر
۴۹
چو خوردی یار بینی در درونت
۵۰
در آن مستی بود او رهنمونت
۵۱
چو خوردی یار بینی در تن و دل
۵۲
از آنت او کند در جانت واصل
۵۳
چو خوردی از عیانش وصل بینی
۵۴
تو خود را در تمامت وصل بینی
۵۵
چوخوردی یار گردی در همه ذات
۵۶
یکی بینی عیانی جمله ذرات
۵۷
چو خوردی بازبینی خویشتن تو
۵۸
ولیکن مینبینی جان و تن تو
۵۹
چو خوردی صبر کن اندر بریار
۶۰
که تا یابی تو خود را در بر یار
۶۱
حقیقت بیخودی این سر نماید
۶۲
ترا این سر کل ظاهر نماید
۶۳
حقیقت بیخودی تو حضور است
۶۴
وگرنه درخودی عین نفور است
۶۵
حقیقت بیخودی دان سرّ اسرار
۶۶
ورگرنه در خودی مانی گرفتار
۶۷
کمال بیخودی وصل است بنگر
۶۸
مر این معنی ما اصل است بنگر
۶۹
کمال بیخودی اکسیر ذاتست
۷۰
در این معنی چو سالک رانجاتست
۷۱
اگر بیخود شوی این سر بدانی
۷۲
ز پنهانی خود ظاهر بمانی
۷۳
اگر بیخود شوی زینمی که گفتم
۷۴
نمایم بیشکی راز نهفتم
۷۵
اگربیخود شوی با او بمانی
۷۶
بجز او در همه عالم ندانی
۷۷
اگر بیخود شوی او خود بماند
۷۸
بجز واصل در این معنی نداند
۷۹
که اندر بیخودی درمان عشق است
۸۰
کسی داند که در فرمان عشق است
۸۱
چو در فرمان عشق آئی فنا گرد
۸۲
ولی باید که باشی صاحب درد
۸۳
چو در فرمان عشق آیی بمعنی
۸۴
تو باشی آنگهش دیدار مولی
۸۵
چو در فرمان عشق آئی به بین خود
۸۶
بجز عین الیقین اندر یقین خود
۸۷
چو در فرمان عشق آئی برستی
۸۸
همه معشوق خود بینی و رستی
۸۹
چو در فرمان عشق آیی حقیقت
۹۰
شود باقی ترا عین طبیعت
۹۱
توی معشوق و عاشق در میانه
۹۲
یکی باشند صورت در میانه
۹۳
یکی باشند هر سه اندر این راه
۹۴
نباشد هیچ چیزی جز رخ شاه
۹۵
یکی باشید سه دیدار کرده
۹۶
به بینی خویشتن بردار کرده
۹۷
چه دانی شیخ کاین معنی چگونه است
۹۸
که ازعقل این معانی کل برونست
۹۹
نیارد عقل بردن ره در این سر
۱۰۰
کجا این سرو را گردد بظاهر
۱۰۱
نیارد عقل پی بردن درین راز
۱۰۲
وگرنه پرده کی آید دگر باز
۱۰۳
چو گردد محو عشق آید پدیدار
۱۰۴
حقیقت عشق را گردد خریدار
۱۰۵
فنا باقیست گر تو راه بینی
۱۰۶
فنا بنگر که بیشک راه بینی
۱۰۷
فنا باقیست مردان جمله دانند
۱۰۸
که جز عین بقا آن را ندانند
۱۰۹
فنا باقیست گر گردی فنا تو
۱۱۰
خدا گردی و گردی در بقا تو
۱۱۱
فنا باقیست کلی در بقایش
۱۱۲
بقا بینند آنگه در بقایش
۱۱۳
در اینجا باش در عین فنایت
۱۱۴
خدا را مینگر عین بقایت
۱۱۵
ز ناگه عین مستی شور آرد
۱۱۶
ترا در عین مستی زور آرد
۱۱۷
در آن شور ار شوی بیدار باری
۱۱۸
چنین بنگر حقیقت مردکاری
۱۱۹
در آن شور ار شوی آگاه معنی
۱۲۰
تو باشی در حقیقت شاه معنی
۱۲۱
در آن شور ارشوی از خود برون تو
۱۲۲
یکی بینی حقیقت کاف و نون تو
۱۲۳
در آن شور ار شوی آگاه در دین
۱۲۴
یقین گردی تو اندر عین تحسین
۱۲۵
در آن شورت یکی آید پدیدار
۱۲۶
خدایت بیشکی آید پدیدار
۱۲۷
در آن شورت در آن یکی نماید
۱۲۸
ترا از بود خود اندر رباید
۱۲۹
همه مردان چو در اینجا رسیدند
۱۳۰
بجز حق هیچ اندر خود ندیدند
۱۳۱
همه مردان در اینجا گه شده کل
۱۳۲
فغان کردند از کل همچو بلبل
۱۳۳
همه مردان در اینجا دردم لا
۱۳۴
حقیقت محو گشته بر دم لا
۱۳۵
حقیقت شیخ در این معنی عشق
۱۳۶
یکی بوده است او را هستی عشق
۱۳۷
یقین خوانند آنرا سالکان ذات
۱۳۸
که اعیانست اندر نور ذرات
۱۳۹
که بیند آنکه او باشد حقیقت
۱۴۰
عیان هم ذات بشنو از شریعت
۱۴۱
اگر تو دم زنی اینجایگه تو
۱۴۲
بریزد خون شهت اینجا گه تو
۱۴۳
در آن مستی حقیقت در نظر هست
۱۴۴
کسی کو را ردر این معنی خبر هست
۱۴۵
از آن اولش لطفست آخر
۱۴۶
دگر قهر است اگر بینی تو ظاهر
۱۴۷
ولیکن در شریعت این دو خوانند
۱۴۸
ولیکن سالکان جز یک ندانند
۱۴۹
حقیقت لطف و قهرش در یکی دان
۱۵۰
تو لطف و قهر ذاتش بیشکی دان
۱۵۱
چو لطف و قهر او یکسانست با هم
۱۵۲
چرا باید ترا خوردن درین غم
۱۵۳
ز لطف و قهر جانان شاد میباش
۱۵۴
چو منصور از جهان آزاد میباش
۱۵۵
ز لطف و قهر جانان در یکی شو
۱۵۶
مکن سستی و آخر پیش بین شو
۱۵۷
شراب قهر خواهی خورد ناچار
۱۵۸
چنین خواهد بدن در آخر کار
۱۵۹
سرانجام همه عالم چنین است
۱۶۰
کسی داند که در عین الیقین است
۱۶۱
سرانجامت چنین خواهد بدن شیخ
۱۶۲
در آخر کل یقین خواهد بدن شیخ
۱۶۳
چنین خواهد بدن در آخر کار
۱۶۴
ولی در مرگ باشد عین دیدار
۱۶۵
کسانی کاندرین دار فنایند
۱۶۶
بصورت نقش زهدی مینمایند
۱۶۷
از این معنی کجا آگاه گردند
۱۶۸
ولیکن گرد دید شاه گردند
۱۶۹
بمیر از خویش تا باقی بمانی
۱۷۰
نظر در منظر ساقی بمانی
۱۷۱
بمیر از خویش اگر تو مرد راهی
۱۷۲
که اندر مرگ یابی هرچه خواهی
۱۷۳
بمیر از خویش تا یابی بقایت
۱۷۴
که در مردن بیابی کل لقایت
۱۷۵
بمیر از خویش و نقش از عشق بردار
۱۷۶
طمع ازدید نقش خویش بردار
۱۷۷
بمیر از خویش تا زنده بمانی
۱۷۸
یقین یابی لقای جاودانی
۱۷۹
بمیر ای شیخ پیش از مردان خویش
۱۸۰
حجاب صورتت بردار از پیش
۱۸۱
بمیر از خویش و بنگر جان جانت
۱۸۲
که جان جان کند کلی عیانت
۱۸۳
بمیر از خویش شیخ وذات شو تو
۱۸۴
عیان جمله ذرات شو تو
۱۸۵
بمیر از خویش شیخا حق ببین هان
۱۸۶
حیات اینجاست در عین الیقین هان
۱۸۷
چو میخوردی بمیر از خویش اینجا
۱۸۸
که بینی جملگی در خویش اینجا
۱۸۹
کسانی کین می دلدار خوردند
۱۹۰
در آن مستی بر دلدار مردند
۱۹۱
کسی کین می خورد از خود بمیرد
۱۹۲
حقیقت دان که هرگز مینمیرد
۱۹۳
بسی خوردند نیمی از کف دوست
۱۹۴
برون رفتند کل از کسووت دوست
۱۹۵
بسی خوردند و حیرانند اینجا
۱۹۶
بجز جانان نمیدانند اینجا
۱۹۷
بسی خوردند و در عین حیاتند
۱۹۸
نیارم گفت اگر وی در مماتند
۱۹۹
بسی خوردند و رفتند از میانه
۲۰۰
رسیده درحیات جاودانه
۲۰۱
بسی خوردند و آگاهند از شاه
۲۰۲
حقیقت شاه میخواهند از شاه
۲۰۳
بسی خوردند و در عین وصالاند
۲۰۴
ز زخم تیغ تیز اینجا ننالند
۲۰۵
بسی خوردند ازین می شیخ عالم
۲۰۶
ولی چون من که زد اینجایگه دم
۲۰۷
بسی خوردند تا دیدند رویم
۲۰۸
یقین امروز اندر گفت و گویم
۲۰۹
همه زین جام می با بهره هستند
۲۱۰
کسانی مست و دیگر نیم مستند
۲۱۱
کسی باید که این می را بنوشد
۲۱۲
که همچون من بجان و دل بکوشد
۲۱۳
یکی گردد در این بازار معنی
۲۱۴
اناالحق گوید او بردار معنی
۲۱۵
یکی باید که چون من در میان او
۲۱۶
دمد در عین مستی جان عیان او
۲۱۷
بصد جان من خریدم جان جانان
۲۱۸
از آن دیدم حقیقت جام جانان
۲۱۹
بصد جان من خریدستم یکی جام
۲۲۰
که تا جامم شکست اندر سرانجام
۲۲۱
ز جام آخرم کن مست ساقی
۲۲۲
مرا داد و در آنم کرد باقی
۲۲۳
مرا جامی از آن خمخانه آورد
۲۲۴
حقیقت نوش کردم از سر درد
۲۲۵
چو کردم نوش بیرون یافتم خود
۲۲۶
شدم فارغ یقین از نیک و از بد
۲۲۷
چو کردم نوش جامی بود پرنوش
۲۲۸
بجز ساقی جهان کردم فراموش
۲۲۹
چو کردم نوش آن جام همایون
۲۳۰
حقیقت یافتم عالم دگرگون
۲۳۱
به آخر چون مکان کون گشتم
۲۳۲
حقیقت صد هزاران لون گشتم
۲۳۳
نمود خویش دیدم جمله اشیا
۲۳۴
حقیقت آمدم در جمله پیدا
۲۳۵
همه خود دیدم و ذات خداوند
۲۳۶
مرا با ذات بود اینجای پیوند
۲۳۷
ابا دلدار آنجا راز گفتم
۲۳۸
ز هر شرحی ابا او بازگفتم
۲۳۹
نیارم وصف کردن کین دراز است
۲۴۰
که این معنی نه از عین مجاز است
۲۴۱
نیارم وصف کردن این بیکبار
۲۴۲
ولیکن تو ز هر معنی خبردار
۲۴۳
دمادم سرّ معنی آشکار است
۲۴۴
ز معنی راز پنهان آشکار است
۲۴۵
چو شیخ این جام عین وصل آمد
۲۴۶
نمودم در یکی در اصل آمد
۲۴۷
نظر کردم بجانان بود جانم
۲۴۸
تنم بد آشکارا و نهانم
۲۴۹
نظر کردیم جانان بود منصور
۲۵۰
ولی پیدا و پنهان بود منصور
۲۵۱
ز پیدائی چنان یکتا نمودم
۲۵۲
که چشم عقل و دل شیدا نمودم
۲۵۳
نبود و بود گشتم درمیان من
۲۵۴
نظر کردم همه کون و مکان من
۲۵۵
یکی دیدم وجود خویشتن من
۲۵۶
از آن کردم سجود خویشتن من
۲۵۷
از اوّل بود هستی آخر کار
۲۵۸
اناالحق گفت جانانم بیکبار
۲۵۹
رخم بنمود تا شیدا بماندم
۲۶۰
من اندر عقل ناپیدا بماندم
۲۶۱
نه عقلم بود اندر سرّ جانان
۲۶۲
اناالحق گفت و بنمودم بدینسان
۲۶۳
بعقل این راز شیخا کس نیابد
۲۶۴
مگر آنکو خود آید عشق یابد
۲۶۵
اگر نه از عشق بودی رهبر اینجا
۲۶۶
کجا بگشود می من بی در اینجا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.