عطار · هیلاج نامه

در نموداری عشق به هر انواع گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اگرچه سالک خوب ظریف است
۲
دمادم در همه کاری لطیف است
۳
نظام عالم از عقلست تحقیق
۴
کسی کز عقل اینجا یافت توفیق
۵
هدایت یابد اندر آخر کار
۶
درو اسرار جان آید پدیدار
۷
ممان در عقل گر تو مرد راهی
۸
وگرنه اندرین منزل بکاهی
۹
ممان در عقل خود با عشق میباش
۱۰
که در اینجا نماید عشق نقاش
۱۱
حقیقت عشق اینجا گه سفر کرد
۱۲
چو باز آمد همه زیر و زبر کرد
۱۳
حقیقت خانهٔ عقل اندر اینجا
۱۴
نگیرد لیک او با نقل اینجا
۱۵
چوباز آمد خرابی کرد آخر
۱۶
که شد اسرارش اینجاگاه ظاهر
۱۷
اگرچه خانه بردار است در عشق
۱۸
کند در نقل در پیوستگی عشق
۱۹
چو عشق خانه آمد در خرابی
۲۰
ز بیت او بتابد آفتابی
۲۱
شود روشن بنور عشق اینجا
۲۲
ابا عشق آید اندر وصل یکتا
۲۳
یکی گردد بنور عشق جانان
۲۴
شود در عشق اینجا گاه پنهان
۲۵
چو روشن گردد او دلدار گردد
۲۶
ز دید و بود خود بیزار گردد
۲۷
حقیقت وصلش اندر پاکبازیست
۲۸
چنین اسرارها اینجا نه بازیست
۲۹
تو اندر عشق شو محو هوالله
۳۰
دمی زن هر زمان در ما سوی الله
۳۱
چه کردی جام وحدت نوش بیعقل
۳۲
مکن زنهار از تقلید ما نقل
۳۳
زمانی بیعیان اینجا چه باشی
۳۴
ابی عین العیان اینجا چه باشی
۳۵
در ایمان کوش اندر جام مستی
۳۶
چو بشکستی ز خویشت باز رستی
۳۷
تو تا با خویش باشی حق نیابی
۳۸
شود مطلق که حق مطلق نیابی
۳۹
تو تا با خویش باشی در میانه
۴۰
کجا بینی خدائی جاودانه
۴۱
برون از تست هم با تست بنگر
۴۲
درین اسرار فهمی آر و بنگر
۴۳
برون ذات هم با تست جانان
۴۴
یقین دیدار او بنگر ز پنهان
۴۵
برون از تست هم با تست دلدار
۴۶
همو کرد آمدت از خود خبردار
۴۷
برون از تست هم با تست معشوق
۴۸
ترا از خود بباید جست معشوق
۴۹
برون از تست هم با تست الحق
۵۰
خداوندت زند در خود اناالحق
۵۱
برون هستیی خود را نظر کن
۵۲
همه ذرات ازین هستی خبر کن
۵۳
ازین هستی که باشی رواز اینجا
۵۴
چو اندر عین کل داری خور اینجا
۵۵
ازین هستی که داری برخور ای دوست
۵۶
که هستی برتر از ماه و خور ای دوست
۵۷
ازین مستی که داری شاد میباش
۵۸
ز جزو و کل به کل آزاد میباش
۵۹
ازین مستی که داری روی او بین
۶۰
همه از روی او اینجا نکو بین
۶۱
تو هستی این زمان در جسم و جانت
۶۲
نظر کن هستی کون و مکانت
۶۳
تو مستی این زمان بنگر رخ یار
۶۴
حقیقت عمر خود ضایع بمگذار
۶۵
مکن ضایع تو اینجا زندگانی
۶۶
که تا قدر خود اینجا گه بدانی
۶۷
بدان قدر خود اینجا همچو مردان
۶۸
رخ از عشق کل اینجا برمگردان
۶۹
بدان قدر خود اینجا گه چو عشاق
۷۰
که هستی جوهری در جزو و کل طاق
۷۱
چوداری اندر اینجا قربت یار
۷۲
اگر ای جان توهستی سر هر کار
۷۳
بدان قدر خود اینجا همچو منصور
۷۴
تو نزدیک شهی چه میروی دور
۷۵
تو از نزدیکیان شاه هستی
۷۶
حقیقت از یقین آگاه هستی
۷۷
از آگاهی در اینجا گاه برخور
۷۸
تو محبوب شهی از شاه برخور
۷۹
تو برخور این زمان از شاه اینجا
۸۰
که گرداند ترا آگاه اینجا
۸۱
تو برخور این زمان از وصل امروز
۸۲
که بیشک داری اینجا اصل امروز
۸۳
چو در خمخانهٔ عشقی فتاده
۸۴
بماندستی عیانی هست باده
۸۵
بمستی راست ناید دیدن دوست
۸۶
که خوانندت همه اهل دلان پوست
۸۷
دمی مستی خوش است ای شیخ عالم
۸۸
وگرنه مستی اینجا گه دمادم
۸۹
بنزد عارفان و پاکبازان
۹۰
ابی مغزی بود اینجا یقین دان
۹۱
دمادم سرّ عشق آید پدیدار
۹۲
دمی مستی تو و یک لحظه هشیار
۹۳
کسانی کاندرین ره مست اویند
۹۴
از آن در مستی کل هست اویند
۹۵
که قدر خویش میدانند اینجا
۹۶
همه از پیش میدانند اینجا
۹۷
حقیقت پیش بینی واصلی است
۹۸
ورنه بیجنون بیحاصلی است
۹۹
دمی در بیش بینی راهبر تو
۱۰۰
مرو از بود خود اینجا بدر تو
۱۰۱
چو بیرون و درون دیدار جانست
۱۰۲
ترا اندر درون عین عیانست
۱۰۳
چو میخوردی ز خود بیرون مشو تو
۱۰۴
مر این اسرار کل نیکو شنو تو
۱۰۵
درونت با برون هر دو یکی کن
۱۰۶
نمود خویش اعیان بیشکی کن
۱۰۷
که با عشقت در اینجا راز باشد
۱۰۸
کسی باید که او دمساز باشد
۱۰۹
که سرّ عشق اینجا گه بداند
۱۱۰
یقین پنهانی از پیدا بداند
۱۱۱
اگر مرد رهی او را چنین بین
۱۱۲
تو عقل و عشق اینجا پیش بین بین
۱۱۳
دو جوهر با یکی ذاتست در تو
۱۱۴
عیان در عین ذراتست در تو
۱۱۵
دو جوهر با تو اینجا هم جلیساند
۱۱۶
بمانده اندرین نفس خسیساند
۱۱۷
دو جوهر با تو اینجا در حقیقت
۱۱۸
یکی با ذات دیگر در طبیعت
۱۱۹
بر ایشانست سر کار گاهت
۱۲۰
حقیقت در عیان دیدار شاهت
۱۲۱
چو هر دو با تو همراهند اینجا
۱۲۲
حقیقت هر دو دل خواهند اینجا
۱۲۳
نکو گفتیم شرحی و شنیدی
۱۲۴
یکی دیگر بکلی آن بدیدی
۱۲۵
ز سر عقل دانی نیز چندی
۱۲۶
ز عشقت میدهم ای شیخ پندی
۱۲۷
حقیقت عشق ورزاندر مکانت
۱۲۸
که عشق اینجا بماند جاودانت
۱۲۹
نباشد جوهری زیباتر از عشق
۱۳۰
مبین اینجا حقیقت برتر از عشق
۱۳۱
حقیقت عشق مغز بود بوده است
۱۳۲
که بهر عاشقان اندر نمود است
۱۳۳
حقیقت عشق دان دیدار الله
۱۳۴
که او از کنه ذات اوست آگاه
۱۳۵
بود اینجا به جز جانان نهبیند
۱۳۶
کسی مر عشق را اعیان نه بیند
۱۳۷
از آن گوئی نشانست اندر اینجا
۱۳۸
حقیقت جان جانست اندر اینجا
۱۳۹
حقیقت متصل با ذات باشد
۱۴۰
عیان جملهٔ ذرات باشد
۱۴۱
گهی بر صورت حیوان نماید
۱۴۲
گهی بیصورت کل جان نماید
۱۴۳
گهی باشد حقیقت روشنائی
۱۴۴
گهی در ظلمت و عین سیاهی
۱۴۵
گهی در خویش واحد مینماید
۱۴۶
گهی مر خویش زاهد مینماید
۱۴۷
گهی در ظلمت است و گاه در نور
۱۴۸
گهی پنهان بود او گاه مشهور
۱۴۹
بود کارش همه رندی و مستی
۱۵۰
گهی در ظلمت و گه بت پرستی
۱۵۱
گهی در کعبه باشد در مناجات
۱۵۲
گهی مستانه و گه در خرابات
۱۵۳
ز هر نوعی که میخواهد دگرگون
۱۵۴
برون او یقین بیچه و چون
۱۵۵
درین نیرنگها یکرنگ باشد
۱۵۶
همه اینجا ورا درجنگ باشد
۱۵۷
که داند سرّ عشق اینجا تمامی
۱۵۸
گهی درپختگی و گاه خامی
۱۵۹
کمال عشق آن دم بازبینی
۱۶۰
که در یکی تو او را راز بینی
۱۶۱
دوئی را اندر اینجا منگر اینجا
۱۶۲
زدید او حقیقت برخور اینجا
۱۶۳
یکی دان سرّ عشق از مخرج ذات
۱۶۴
ازو بگشای اینجا گه معمّات
۱۶۵
حقیقت واصلی پاکیزه ناید
۱۶۶
که تا مراین معمّا بر گشاید
۱۶۷
نه چندانست وصف عشقبازی
۱۶۸
که برگیری مر او را تو ببازی
۱۶۹
نه چندانست وصف عشق کردن
۱۷۰
که بتوانی بگلشن راه بردن
۱۷۱
نه چندانست وصف عشق اینجا
۱۷۲
که گردد بر تو اینجا گاه پیدا
۱۷۳
نه چندانست وصف او حقیقت
۱۷۴
که بتوان یافت در عین طبیعت
۱۷۵
توانی یافت عشق اینجا به تحقیق
۱۷۶
گرت معشوق بخشد عین توفق
۱۷۷
توانی یافت عشق آنجا با عیان
۱۷۸
اگر میبگذری از کسوت جان
۱۷۹
توانی یافت عشق اینجا بدیدار
۱۸۰
ار از خویش گردی ناپدیدار
۱۸۱
توانی یافت عشق اینجا یقین تو
۱۸۲
اگر از عشق باشی پیش بین تو
۱۸۳
حقیقت عشق منصوری طلب کن
۱۸۴
چو کاری کرد خواهی با ادب کن
۱۸۵
بود عشق آنکه روی دوست بینی
۱۸۶
همه یکی چو مغز و پوست بینی
۱۸۷
همه یکی نگر اینجایگه دوست
۱۸۸
حقیقت بود او چه مغز و چه پوست
۱۸۹
همه یکی نگر در حضرت ذات
۱۹۰
چه خورشیدت یکی چه عین ذرات
۱۹۱
همه یکی نگر از بود بیچون
۱۹۲
در این حضرت در آنجایی چه و چون
۱۹۳
همه یکی نگر گر کاردانی
۱۹۴
بجز یکی در این حضرت ندانی
۱۹۵
همه یکی است اینجا در حقیقت
۱۹۶
ولی نادان و وی بیند طبیعت
۱۹۷
همه اینجاست یکی در دم یار
۱۹۸
در اینجا آمده از وی پدیدار
۱۹۹
پدیدار است این جمله ز جانان
۲۰۰
همه در حضرت خورشید تابان
۲۰۱
پدیدار است این جمله ز بودی
۲۰۲
در اینجا جملگی کرده سجودش
۲۰۳
پدیدار است این جمله ز الله
۲۰۴
همه ذرات او اینجای آگاه
۲۰۵
یکی ذاتست بنگر لا بالا
۲۰۶
همه ذرات در خورشید پیدا
۲۰۷
چنان منصور در عشق است سرمست
۲۰۸
که خود شد نیست میبیند بکل هست
۲۰۹
چنان در عشق موصوفست منصور
۲۱۰
که میبیند وجود خود همه نور
۲۱۱
چنان در عشق منصور است واصل
۲۱۲
که عالم جملگی جسم است و او دل
۲۱۳
چنان از عشق شاها ناپدیدم
۲۱۴
که با جانان درین گفت وشنیدم
۲۱۵
چنان در عشق شاها زار و مستم
۲۱۶
که جام پر می اینجاگه شکستم
۲۱۷
چنان در عشق شیخا عین ذاتم
۲۱۸
که جز او نیست در دید صفاتم
۲۱۹
چنان در عشق شیخا بود گشتم
۲۲۰
که در عین العیان معبود گشتم
۲۲۱
چنان در عشق شیخا بردبارم
۲۲۲
که محکوم اندر اینجا نزد یارم
۲۲۳
چنان در عشق شاها مست ماندم
۲۲۴
که در عشقش یقین بیدست ماندم
۲۲۵
چنان شیخا سخن ازوصل گویم
۲۲۶
که جز اصلش حقیقت مینجویم
۲۲۷
چنین شیخا فتادستم چنین ز او
۲۲۸
بخاک پایت اینجا سرنگونسار
۲۲۹
که آتش بینم و منصور درهم
۲۳۰
حقیقت سوز او در من دمادم
۲۳۱
دمادم هستم و یک ذره در نیست
۲۳۲
بر من هست اندر نیست یکیست
۲۳۳
وصال احمدم در جانست پیدا
۲۳۴
مرا آن ماه و خور تابانست اینجا
۲۳۵
محمد رهنمای من در این سر
۲۳۶
بود کو کرد سرّم جمله ظاهر
۲۳۷
سراپایم از او در غرق نور است
۲۳۸
دلم از نور او عین حضور است
۲۳۹
حضور و نور من از مصطفایست
۲۴۰
مرا او در درون جان صفای است
۲۴۱
کمالم از محمد در یقین است
۲۴۲
محمد در درون من یقین است
۲۴۳
اگر وصلم نه ازوی باشد ای شیخ
۲۴۴
یقین کارم نه نیکو باشد ای شیخ
۲۴۵
چنان در مهر او مجروح ماندم
۲۴۶
که جسمم رفت کلی روح ماندم
۲۴۷
اناالحق گفتم و جان رفت دیگر
۲۴۸
همه ذرات من شد در یقین خور
۲۴۹
منم خورشید ذرات دو عالم
۲۵۰
نهاده روی سوی من دمادم
۲۵۱
منم خورشید و ذره پای کوبان
۲۵۲
وصال ما در اینجاگاه جویان
۲۵۳
چنان شد مست منصور اندرین راه
۲۵۴
که میبیند عیان در خویشتن شاه
۲۵۵
دمی بیجسم یک دم در وجودم
۲۵۶
دمی جانم دمی اسرار بودم
۲۵۷
دمی دردی کشم اندر خرابات
۲۵۸
دمی صافی خورم اندر دم ذات
۲۵۹
دمی بودم بود پیدا در این راه
۲۶۰
زمانی محو گشته در بر شاه
۲۶۱
بچشم من به جز جانان نیاید
۲۶۲
که جمله نزد من جانان نماید
۲۶۳
بچشم من به جز جانان پدیدار
۲۶۴
نمیآید در اینجا بر سر دار
۲۶۵
منم اسرار لاهوتی در این سر
۲۶۶
که اندر قاف قربت گشت ظاهر
۲۶۷
در این حضرت همه جویای مااند
۲۶۸
حقیقت جملگی جویای ما اند
۲۶۹
در این حضرت منم گم کردهٔ خویش
۲۷۰
بغربت در پس این پردهٔ خویش
۲۷۱
که داند راز من جز من حقیقت
۲۷۲
که کردم راز خودروشن حقیقت
۲۷۳
که داند راز من من خویش دانم
۲۷۴
که بود خویشتن از پیش دانم
۲۷۵
ندانم راز من جز من ندانند
۲۷۶
کسانی کاندرین روی جهانند
۲۷۷
جمال ما ندیدند اندر اینجا
۲۷۸
که بگشاید در ایشان را در اینجا
۲۷۹
در خود ما گشادستیم به تحقیق
۲۸۰
دهیم آن را که ما خواهیم توفیق
۲۸۱
در ما را نه بسته است در حقیقت
۲۸۲
ولی نتوان درون آمد طبیعت
۲۸۳
طبیعت تا نگردد همچو ما پاک
۲۸۴
که بالایش بیابد اندر این خاک
۲۸۵
کجا آید بسوی ما روانه
۲۸۶
وگرنه گفتنش باشد بهانه
۲۸۷
کجا یارد زد ازما عقل کل دم
۲۸۸
که در ما مینگنجد عقل آدم
۲۸۹
که اوره کرده گم در پردهٔ ماست
۲۹۰
بمانده در سر او پرده ماست
۲۹۱
حقیقت شیخ توحید است این سر
۲۹۲
یقین میدان ز تقلیدست این سر
۲۹۳
ره تحقیق اینجا این چنین یاب
۲۹۴
چو ما زین دم زن و عین یقین یاب
۲۹۵
ازین عین یقین ما توبردار
۲۹۶
که هستی راه بین ما تو بردار
۲۹۷
جمال ماست پیدا در همه کل
۲۹۸
فرستادیم در تو دمدمه کل
۲۹۹
تو از ما زندهٔ در جسم و در جان
۳۰۰
منم اینجا ترا دیدار جانان
۳۰۱
تو از ما زندهٔ در عین صورت
۳۰۲
ترا بخشیدهایم اینجا حضورت
۳۰۳
تو از ما زندهٔ در حضرت ما
۳۰۴
زمانی باش اندر قربت ما
۳۰۵
ز ما مگذر که ما ذاتیم اینجا
۳۰۶
ترا اعیان ذراتیم اینجا
۳۰۷
نمود بود ما در تست موجود
۳۰۸
از آن اینجا ترا هستیم معبود
۳۰۹
منزه بین مرا در جسم و جانت
۳۱۰
که بنمایم همه راز نهانت
۳۱۱
ترا این عز و دولت هم ز ما هست
۳۱۲
که جسم وجان تو در ما بقاهست
۳۱۳
نمیری گر بما تو هست گردی
۳۱۴
بذات ما یقین پیوست گردی
۳۱۵
نمیری گر تو از ما زنده باشی
۳۱۶
ولی باید که از جان بنده باشی
۳۱۷
اگر در بندگی اینجا حقیقت
۳۱۸
نمایم اندر اینجادید دیدت
۳۱۹
اگر در بندگی ما را بخواهی
۳۲۰
رسانیمت بعز و پادشاهی
۳۲۱
اگر در بندگی ما را بدانی
۳۲۲
ترا بخشیم ما صاحب زمانی
۳۲۳
اگر در بندگی آری سجودم
۳۲۴
بمعنی در درونت بود بودم
۳۲۵
ز ما بگذر که پیدائیم در تو
۳۲۶
جمال خویش بنمائیم در تو
۳۲۷
اگر در بندگی فرمان بری تو
۳۲۸
برفعت از همه کل بگذری تو
۳۲۹
اگر در بندگی بینی لقایم
۳۳۰
لقایم مر ترا اینجا نمایم
۳۳۱
چو آیی در خراباتم حقیقت
۳۳۲
نظر کن در سوی ذاتم حقیقت
۳۳۳
چو آیی در خراباتم ز هستی
۳۳۴
چو نوشی جرعهٔ از خود برستی
۳۳۵
چو آیی در خراباتم یقین تو
۳۳۶
بجز من هیچ اینجا گه مبین تو
۳۳۷
چو آیی در خراباتم فنا گرد
۳۳۸
که گردانم ترا اندر فنا فرد
۳۳۹
چو آیی در خراباتم چو مردان
۳۴۰
یکی باش و رخ از هر سو مگردان
۳۴۱
چو آیی در خراباتم مرا بین
۳۴۲
درون خویش بیچون و چرابین
۳۴۳
چو من جامی وهم از دست من نوش
۳۴۴
دو عالم کن بیک جامم فراموش
۳۴۵
منم ساقی ایا شیخ جهان بین
۳۴۶
مرا ساقی جمله عاشقان بین
۳۴۷
منم ساقی تو جام از دست من خور
۳۴۸
که تا گردم بکل بودم تو بنگر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.