عطار · هیلاج نامه

در معنی وسقاهم ربهم شراباً طهورا فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو جام ما خوری اندر خرابات
۲
ترا من محو گردانم سوی ذات
۳
چو جام ماخوری در عز و در ناز
۴
نقاب هستی از پیشت برانداز
۵
چو جام ما خوری و مست گردی
۶
تو گردی نیست و آنگه هست گردی
۷
مکن هستی و در عین ادب باش
۸
مکن اسرار ما ای شیخ دین فاش
۹
مکن اسرار ما فاش اندر اینجا
۱۰
وگرنه این چنین باش اندر اینجا
۱۱
بسی مردان ره اینجام خوردند
۱۲
هم اندر جایگاه خویش مردند
۱۳
تو گر اینجا خوری از خود بمیری
۱۴
ولی در ذات من هرگز نمیری
۱۵
چنین دان شیخ اندر جام هستی
۱۶
ز آغازت به بین انجام هستی
۱۷
شریعت گفتم آنگاهی حقیقت
۱۸
نمودم جملگی دید دیدت
۱۹
ادب داران ما در عز و در ناز
۲۰
شدند اینجا زدید ما سرافراز
۲۱
ادب داران ما در عین تقوی
۲۲
مرا دیدند اندر عین دنیا
۲۳
ادب داران ما در خود رسیدند
۲۴
جمال ما در این معنی بدیدند
۲۵
ادب داران ما واقف نبودند
۲۶
یقین در عشق ما واصف نبودند
۲۷
ادب داران ما در عین ذاتند
۲۸
اگرچه بیشکی اندر صفاتند
۲۹
که با ایشان یقین گفت و شنیدم
۳۰
صفات و ذات ایشانست دیدم
۳۱
صفات ذات ایشان جمله مائیم
۳۲
که در ایشان جمال خود نمائیم
۳۳
نبیند ذات ما جز مرد واصل
۳۴
چو مقصودش بود اینجای حاصل
۳۵
کسی کز ما در اینجا گاه دم زد
۳۶
حقیقت کام دید از ما چو بستد
۳۷
مراد خویش از ما اندر اینجا
۳۸
حجابش برگرفت از پیش اینجا
۳۹
منم در جمله پیدا و نهانی
۴۰
چه در صورت چه در عین معانی
۴۱
خداوند نهان و آشکارم
۴۲
که درهر جایگه بی گفت یارم
۴۳
احد خوانندم از جان ذات بینان
۴۴
یکی دانند مر صاحب یقینان
۴۵
ازل را با ابد پیوند دادم
۴۶
نه زن نی یار و نی فرزند دارم
۴۷
کنون از عشق خود اندر سردار
۴۸
همی گویم دمادم سرّ اسرار
۴۹
همه اسراربینان بیچه و چون
۵۰
نمایم از عیانم ذات بیچون
۵۱
کرا بنمایم اینجا گاه دیدار
۵۲
که باشد با من اینجا صاحب اسرار
۵۳
یکی داند مرا بی یار و پیوند
۵۴
منزه از زن و از خویش و فرزند
۵۵
یکی داند مرا در بینیازی
۵۶
کنم او را حقیقت کارسازی
۵۷
یکی داند مرا در بود جمله
۵۸
یکی بیند مرا معبود جمله
۵۹
یکی داند مرا در جمله پیدا
۶۰
من او را باشم اینجا گاه پیدا
۶۱
یکی داند مرا در پادشاهی
۶۲
ورا بخشم من او را دستگاهی
۶۳
یکی داند مرا جان بخش مطلق
۶۴
حیات جاودانی بخشم الحق
۶۵
یکی داند مرا بیجسم اینجا
۶۶
حقیقت بینمود اسم اینجا
۶۷
چنان دانم که من هستم دگر نیست
۶۸
بجز من نفع و خیر و خیر و شر نیست
۶۹
منزه ذاتم ومن بیچه و چون
۷۰
مرا دارندهٔ این هفت گردون
۷۱
منزه داندم از عین دیدار
۷۲
مرا درجمله او داند پدیدار
۷۳
حقیقت شیخ اینم راز بنگر
۷۴
مرا بییار و بی انباز بنگر
۷۵
حقیقت این شناس از من توواصل
۷۶
که تا گردد ترا مقصود حاصل
۷۷
چو مقصود تو اینجاگه عیانست
۷۸
چنین اینجا درین شرح و بیانست
۷۹
چو مقصود تو اندر اصل مائیم
۸۰
که بود خویش در کل مینمائیم
۸۱
بباید گفت تا تو هم بیابی
۸۲
تو ریشی ریش را مرهم بیابی
۸۳
منت مرهم نهم اندر دل ریش
۸۴
من اکنون بیشکت بردارم از پیش
۸۵
حجابت دور گردانم در اینجا
۸۶
که من درد تو و درمانم اینجا
۸۷
دوای درد تو عطار آمد
۸۸
حقیقت مرد این اسرار آمد
۸۹
دوای درد تو اینجا منم دان
۹۰
دوای درد تو اینجا کنم هان
۹۱
دوای درد عشاق جهانم
۹۲
ازیرا من طبیب غمگنانم
۹۳
دوای درد را درمان کنم من
۹۴
ترا این درد عشق اسان کنم من
۹۵
دوای درد تو خواهیم کردن
۹۶
یقین فرمان تو خواهیم کردن
۹۷
یقین ای شیخ دیندار خدائی
۹۸
تو اینجا گاه هم درد و دوائی
۹۹
ز معنی کن دوای درد اینجا
۱۰۰
که تا آیی حقیقت فرد اینجا
۱۰۱
ز معنی کن دوای خویش اینجا
۱۰۲
که تا آیی حقیقت پیش اینجا
۱۰۳
ز معنی کن دوای خویش ای شیخ
۱۰۴
به بین اینجا خدای خویش ای شیخ
۱۰۵
دواباتست و درد اینجای با تست
۱۰۶
دواباتست و فرد اینجای با تست
۱۰۷
دوا با تست اگر بینی حقیقت
۱۰۸
دوای تو بود دید شریعت
۱۰۹
دوای تو بود آن ماه رخسار
۱۱۰
نماید اندر اینجا گاه دیدار
۱۱۱
ترا دیدار بنمودست یارت
۱۱۲
در اینجا گاه گشته آشکارت
۱۱۳
ترا دیدار بنموده است آن ماه
۱۱۴
دمادم میکند از خویش آگاه
۱۱۵
ترا دیدار بنموده است جانان
۱۱۶
درت اینجای بگشوده است جانان
۱۱۷
ترا دیدار بنمود و تو دانی
۱۱۸
ز هستی اندرین پرده نهانی
۱۱۹
دوا کن در دو بنگر در درونت
۱۲۰
که بنموده است یار رهنمونت
۱۲۱
دوا کن درد و بنگر در رخ یار
۱۲۲
که درمانت شود کلی پدیدار
۱۲۳
دوا کن درد شیخاهم در اینجا
۱۲۴
که جانانست در دید تو پیدا
۱۲۵
دوا کن دردو اینجا روی او بین
۱۲۶
ز روی او تو هر چیزی نکو بین
۱۲۷
تو تا واصل نگردی در بر یار
۱۲۸
دوای درد کی آید پدیدار
۱۲۹
دوای درد تو دیدار یار است
۱۳۰
که درجان و دل تو آشکاراست
۱۳۱
دوای درد تو جان جهان است
۱۳۲
کی اینجا گه ترا عین العیان است
۱۳۳
دوای درد تو اویست بنگر
۱۳۴
که در تو هست اینجا یار ناظر
۱۳۵
دوای درد تو اویست الحق
۱۳۶
که اینجا میزند در تو اناالحق
۱۳۷
به از این دم دم دیگر دهد دست
۱۳۸
که در دیدار تو یار است سرمست
۱۳۹
دم بهتر از این دم مینیابی
۱۴۰
که او با تست تو عین خدائی
۱۴۱
به از این دم که جانانست با تو
۱۴۲
یقین در پردهٔ اعیانست با تو
۱۴۳
تو اینجا نقد داری شیخ دلدار
۱۴۴
چرا یکدم نگردی شیخ بیدار
۱۴۵
بنقد امروز داری روی جانان
۱۴۶
ستادستی تو اندر سوی جانان
۱۴۷
تو با یاری و یار اینجاست پیدا
۱۴۸
ترادر جان نموده روی زیبا
۱۴۹
از آن در دردیاری باز مانده
۱۵۰
که بی او میشوی در آز مانده
۱۵۱
از آن دردردیاری زار و مجروح
۱۵۲
که نی دل بینی اینجا گاه و نه روح
۱۵۳
دوایت آن زمان باشد به آفاق
۱۵۴
که چون منصور گردی از همه طاق
۱۵۵
دوایت آن زمان باشد حقیقت
۱۵۶
که گردانی تو محو اینجا طبیعت
۱۵۷
دوایت آن زمان آید ز توحید
۱۵۸
که در یکی شوی از عین تقلید
۱۵۹
دوایت آن زمان باشد ز اسرار
۱۶۰
که گردی از وجودت ناپدیدار
۱۶۱
دوایت آن زمان باشد که در ذات
۱۶۲
حقیقت محو آری جمله ذرات
۱۶۳
یکی بینی تو اندر جزو و در کل
۱۶۴
برون آئی بیکباره ازین ذل
۱۶۵
چنین کن شیخ این جا بادواگرد
۱۶۶
چو من در بود کل کلی خدا گرد
۱۶۷
در او گم شو دراینجا در عیان باز
۱۶۸
که تا گرداندت از خود سرافراز
۱۶۹
تو دراو گم شو آنگه پرده برگیر
۱۷۰
پس آنگه یار را بیچون ببر گیر
۱۷۱
تو در او گم شو و محو هوالله
۱۷۲
حقیقت گرد و آنگه باش الله
۱۷۳
تو در او گم شو و دیدار بنگر
۱۷۴
درآ در خویشتن اسرار بنگر
۱۷۵
تو در او گم شو و صورت رها کن
۱۷۶
بجز او صورت اینجا گه فداکن
۱۷۷
تو در او گم شوی نابود گردی
۱۷۸
حقیقت درخدائی فرد گردی
۱۷۹
دوائی این چنین است گر بدانی
۱۸۰
یقین این از یقین است گر بدانی
۱۸۱
فنا شو شیخ تا بینی دوایت
۱۸۲
که این عین دوا آمد شفایت
۱۸۳
فنا خواهی شد ای شیخ جهان تو
۱۸۴
نمودم این زمانت جان جان تو
۱۸۵
چو او با تست و تو با او چه جوئی
۱۸۶
بگو عطار کآخر چند گوئی
۱۸۷
بسی گفتیم و دل آرام نگرفت
۱۸۸
ز ساقی دمبدم جز جام نگرفت
۱۸۹
دوای درد ما یار است ای شیخ
۱۹۰
که اندر ما پدیدار است ای شیخ
۱۹۱
دوای درد ما دیدار اویست
۱۹۲
که او درجان ما در گفت و گویست
۱۹۳
دوای درد ما او بود دیدم
۱۹۴
بسی در جان یقین گفت و شنیدم
۱۹۵
دوای درد ما او بود اینجا
۱۹۶
دوا کرد و رخم بنمود اینجا
۱۹۷
دوا کردم در این دست بریده
۱۹۸
بسی اسرارها زویم شنیده
۱۹۹
دوا کردم در اینجا یار عشاق
۲۰۰
حقیقت شیخ اندر دار عشاق
۲۰۱
دوای درد مااکنون رخ اوست
۲۰۲
قرار جانم اینجا پاسخ اوست
۲۰۳
دوای درد ما اکنون پدیدار
۲۰۴
شد ای شیخ جهان اندر سر دار
۲۰۵
دوائی کردم از دست بریده
۲۰۶
دل و جانم شد اینجا آرمیده
۲۰۷
دل و جانم ازو اندر قراراست
۲۰۸
که دیدارم در اینجا آشکار است
۲۰۹
قراری یافت دل از روی جانان
۲۱۰
یکی میبیند از هر سوی جانان
۲۱۱
قراری یافت دل در نزد عشاق
۲۱۲
که شد درجان جان امروز کلی طاق
۲۱۳
قراری یافت دل از گفتگویش
۲۱۴
که دید آن رخ که بددرآرزویش
۲۱۵
قراری یافت دل در قربت او
۲۱۶
که این دم واصفست از حضرت او
۲۱۷
قراری یافت دل از دید دیدش
۲۱۸
که در اینجا عیان جانان بدیدش
۲۱۹
قراری یافت دل در سرّ بیچون
۲۲۰
که جانان یافت اینجا بی چه و چون
۲۲۱
قراری یافت دل تا واصل آمد
۲۲۲
که جانانش همین جا حاصل آمد
۲۲۳
قراری یافت دل از ذات پاکش
۲۲۴
که بیرون رفت او از آب و خاکش
۲۲۵
قرار دل ز دیدار است دیدیم
۲۲۶
بسی اسرار از جانان شنیدیم
۲۲۷
قرار جان یقین خواهد بدن زود
۲۲۸
که گردد محو کل در ذات معبود
۲۲۹
قرار جان بود اندر سوی ذات
۲۳۰
چو فارغ گردد از دیدار ذرات
۲۳۱
قرار جان بود محو هوالله
۲۳۲
که گردد در یکی او بیشکی شاه
۲۳۳
قرار جان بود آن دم ز دیدار
۲۳۴
که منصورش بسوزد در تف نار
۲۳۵
حقیقت ذات جمله بیقرارند
۲۳۶
اگرچه جمله در دیدار یارند
۲۳۷
زمین و آسمان هم بیقرار است
۲۳۸
همه در گردش ناپایدار است
۲۳۹
همه چیزی که بینی شیخ بیچون
۲۴۰
ز دید خویش خواهد شد دگرگون
۲۴۱
ز اول هرچه بینی هست آخر
۲۴۲
ز اوّل جملهشان دلدار ظاهر
۲۴۳
ز اول جمله در اینجاست بیشک
۲۴۴
در آخرجان جان پیداست بیشک
۲۴۵
زوالی گر نباشد آخر کار
۲۴۶
کجا جانان شود اینجا پدیدار
۲۴۷
زوالی گر نباشد در حقیقت
۲۴۸
بماند جاودان عین طبیعت
۲۴۹
محال است اینکه صورت بازماند
۲۵۰
چو گردی محو آنگه راز داند
۲۵۱
حقیقت محو خواهد گشت جمله
۲۵۲
در اینجا تا چه خواهد گشت جمله
۲۵۳
هر آن تخمی که کارند آن برآرد
۲۵۴
ولی در عاقبت پائی ندارد
۲۵۵
فنا به از چنین صورت نماندن
۲۵۶
بجان باید در این حضرت بماندن
۲۵۷
فنا به در ره مردان هوشیار
۲۵۸
که یار اندر فنا آید پدیدار
۲۵۹
فنا به در ره مردان رهبر
۲۶۰
فنا بوده است اندر بود بنگر
۲۶۱
فنا به هان فناشو آخر کار
۲۶۲
نمود خود از این پرده برون آر
۲۶۳
نخواهد بود چیزی تا ابد هان
۲۶۴
حقیقت خوب و زشت و نیک و بدهان
۲۶۵
دو روزی صبر کن در گردش دور
۲۶۶
که آنگاهی رسی در جملهٔ غور
۲۶۷
دو روزی صبر کن در بود و نابود
۲۶۸
که در آخر بیابی جمله مقصود
۲۶۹
دو روزی صبر کن در هجر جانان
۲۷۰
که دیدارت دهد در آخر آن
۲۷۱
دو روزی صبر کن در تنگدستی
۲۷۲
که چون گردی فنا از غم برستی
۲۷۳
دو روزی صبر کن تا جان برآید
۲۷۴
ترا هر محنت و اندوه سرآید
۲۷۵
دو روزی صبر کن تا نیست گردی
۲۷۶
ز هستی جزو و کل اندر نوردی
۲۷۷
دو روزی صبر کن کت بودنی نیست
۲۷۸
در آخر چون به بینی جمله یکیست
۲۷۹
دو روزی صبر کن در محنت یار
۲۸۰
که در آخر بیابی قربت یار
۲۸۱
دو روزی کاندرین روی جهانی
۲۸۲
بکن صبری ز عشقش تا توانی
۲۸۳
دو روزی کاندرین روی زمینی
۲۸۴
قناعت کن اگر صاحب یقینی
۲۸۵
قناعت کن در این دار فنا تو
۲۸۶
که خواهی رفت در دار بقا تو
۲۸۷
قناعت کن تو چون مردان عالم
۲۸۸
میان غم در آن غم باش تو خرم
۲۸۹
قناعت کن که تا گردی مصفا
۲۹۰
چرا باشی تو در اسم و مسما
۲۹۱
قناعت کن چو یارت در کنار است
۲۹۲
مخور غم جان که جانان آشکار است
۲۹۳
قناعت کن چو یارت هست در بر
۲۹۴
تو با اوئی و او اندر برابر
۲۹۵
قناعت کن بدین چیزی که داری
۲۹۶
که این را نیست جانا پایداری
۲۹۷
همه روی جهان در عین ماتم
۲۹۸
همی بینم در اینجا گه دمادم
۲۹۹
نه من در غم بماندستم گرفتار
۳۰۰
نه هم در بند خود مانده است دلدار
۳۰۱
نه من بردارم اینجا در حقیقت
۳۰۲
که بردار غمند اهل طریقت
۳۰۳
همه کار جهان بادرد و سوزاست
۳۰۴
غم و اندوه نه یک دم نه دو روز است
۳۰۵
غم و اندوه جاویدان نماند
۳۰۶
نمود نیک و بد یکسان نماند
۳۰۷
چرا غم میخوری ای شیخ در دهر
۳۰۸
تو لطف یار بین وبگذر از قهر
۳۰۹
ترا لطفست اینجا گه نموده
۳۱۰
تو در قهری و در جهلی چه بوده
۳۱۱
نه آخر علم به از جهل باشد
۳۱۲
کسی داند که آنکس اهل باشد
۳۱۳
خدابین باش ای شیخ جهان تو
۳۱۴
مخور غم اندر این دور زمان تو
۳۱۵
چو دردت با دوا آمد مخور غم
۳۱۶
که ناچیز است این دوران عالم
۳۱۷
حقیقت رو تو در عین شریعت
۳۱۸
تو دنیا سر بسر میدان طبیعت
۳۱۹
طبیعت دان همه دنیای غدار
۳۲۰
که ماندند انبیا در وی گرفتار
۳۲۱
طبیعت دان تو هر چیزی که بینی
۳۲۲
بجز حق هیچ اگر صاحب یقینی
۳۲۳
طبیعت مرد از حق دور دارد
۳۲۴
کسی داند که عین نور دارد
۳۲۵
که اینجا گاه هست اندر کمین تو
۳۲۶
طبیعت دان عزازیل لعین تو
۳۲۷
بدو مگرو که او مردودراهست
۳۲۸
بمانده دور از نزدیک شاه است
۳۲۹
ازو دوری گزین چون انبیا تو
۳۳۰
که گرداند ز ناگه مبتلا تو
۳۳۱
ازو دوری گزین مانند مردان
۳۳۲
رخ از او تو بقول حق بگردان
۳۳۳
ازو دوری کن و او را رها کن
۳۳۴
رخ از دنیای دون سوی خدا کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.