در کشف حجاب و وصول دوست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر خود پرده برگیردزرویش
۲
تو خودبینی و او در گفت وگویش
۳
اگر خود پرده بردارد ز رخسار
۴
وجود خود به بینی بیشکی یار
۵
اگر خود پرده برگیرد تمامت
۶
مر این معنی ابا خاص است و عامت
۷
همه دیدار جانانست در کل
۸
که وی در پرده پنهانست در کل
۹
چو او در پرده باشد خود که بینی
۱۰
تو او را بین اگر صاحب یقینی
۱۱
چو او در پرده باشد پس که باشد
۱۲
بجز او در نظر شاها که باشد
۱۳
همه دلها ز عشق او پر از خون
۱۴
که تا کی آید او از پرده بیرون
۱۵
همه دلها از این حسرت کبابست
۱۶
کسی کاین یافت اندر بحر بابست
۱۷
هر آنکو روی جانان دید امروز
۱۸
یقین شد بیشکی در دید پیروز
۱۹
سخن از مغز جان میگویم ای شیخ
۲۰
همه ازجان جان میگویم ای شیخ
۲۱
اگر این باز دانستی چومائی
۲۲
من و تو چون یکیم اندر خدائی
۲۳
جدائی نیست اما فرق اینست
۲۴
که منصور این زمان مر شاه بین است
۲۵
بکل شد شاه منصور اندرین راز
۲۶
بمعنی پرده از رخسار شد باز
۲۷
زوصلش آنچنان پیداست جانان
۲۸
که اصل صورت او گشت پنهان
۲۹
چو اصل صورت او از خدا بُد
۳۰
هم اندر خود اناالحق گو خدا بُد
۳۱
همان بودی که اول بود از یار
۳۲
هم از آن بود شد کلّی پدیدار
۳۳
هم از آن بود کلی گشت نابود
۳۴
چو شد آن بود کلی گشت معبود
۳۵
مرا معبود میبایست دیدم
۳۶
به معنی حقیقی در رسیدم
۳۷
مرا معبود میبایست در دید
۳۸
بدیدم در درون از عین توحید
۳۹
ز توحیدم چو معبودم عیان است
۴۰
ز معبودم همه شرح و بیانست
۴۱
حقیقت هر که چون من یار بیند
۴۲
یکی اندر یکی اسرار بیند
۴۳
یقین من کنون عین الیقین است
۴۴
نمود عشق جانان این چنین است
۴۵
درین توحید کل شیخانظر کن
۴۶
همه ذرات خود زیر و زبر کن
۴۷
ازین وعظی که گفتت ذات منصور
۴۸
از آن مر فهم کن آیات منصور
۴۹
درین آیاتها کز لامکانست
۵۰
نظر میکن که شرح جان جانست
۵۱
درین آیاتها اینجا خبر یاب
۵۲
حقیقت جملگی اندر نظر یاب
۵۳
درین آیاتها بنگر نهانی
۵۴
ز هر آیاتها شرح و بیانی
۵۵
فروخوان و بگو با مرد دیندار
۵۶
که تاگردد چو ما او صاحب اسرار
۵۷
نهان و آشکارا دیدهام من
۵۸
نهان از بود کل بگزیدهام من
۵۹
نهان بگزیدهام اینجا حقیقت
۶۰
که پیدائی بُدم عین طبیعت
۶۱
نهان بیشک خدا بود اندر اینجا
۶۲
که در پیدا رخ او بنمود اینجا
۶۳
نهان بیشک خدا بُد کس ندانست
۶۴
نمود بود خود را او بدانست
۶۵
نمودن بانمود اینجا حقیقت
۶۶
بدین صورت نهان پیدا حقیقت
۶۷
نه منصورست او ذاتست بنگر
۶۸
اناالحق گوی ذراتست بنگر
۶۹
کنون اینجا حقیقت شد تمامی
۷۰
کنون پخته شد شیخا ز خامی
۷۱
ز خامی پخته شو شیخا کنون تو
۷۲
حقیقت پخته باش و رهنمون تو
۷۳
ز خامی پختهٔ در کل اسرار
۷۴
کنون شیخا یکی بینی ز اسرار
۷۵
ز خامی پختهٔ و نور ذاتی
۷۶
چه غم داری چو با منصور ذاتی
۷۷
ز یکرنگی ترا مقصود باشد
۷۸
ز یک ذاتی ترا معبود باشد
۷۹
ز یکرنگی رسی در مسکن خویش
۸۰
ببینی جملگی را بیشکی بیش
۸۱
ز یکرنگی همه مردان رسیدند
۸۲
بمنزلگاه و روی یار دیدند
۸۳
ز یکرنگی زدند اینجایگه دم
۸۴
نمود جان جان دیدند دمدم
۸۵
ز یکرنگی رخ جانان خود را
۸۶
شدند و گم شدند اندر احد را
۸۷
ز یکرنگی در اینجاگاه جانند
۸۸
درون بود کل ذات عیانند
۸۹
ز یکرنگی در اینجا راز بین تو
۹۰
همان یکرنگی خود بازبین تو
۹۱
ز یکرنگی خود اندر نشانند
۹۲
که تا باشد حقائق را ندانند
۹۳
ز یکرنگی خود داری خبر تو
۹۴
در آن یکرنگی خود کن نظر تو
۹۵
ز یکرنگی خود آگاه شو باز
۹۶
چو اوّل اندر اینجا شاه شو باز
۹۷
ز یکرنگی بسی اسرار گویند
۹۸
در این معنی حقیقت یار جویند
۹۹
ز یکرنگی بسی اینجا زدم دم
۱۰۰
ولی کی باز بیند بیشک آن دم
۱۰۱
که در لاقربت الّا به بیند
۱۰۲
پس آنگه حضرت والا به بیند
۱۰۳
اگر یکرنگ خواهی شد درین راه
۱۰۴
در آخر شاه خواهی بُد در این راه
۱۰۵
اگر یکرنگ خواهی شد چو مردان
۱۰۶
بجز لامنگر و اسرار لادان
۱۰۷
اگر یکرنگ خواهی شد به لاتو
۱۰۸
ز اول بایدت شد کل فنا تو
۱۰۹
اگر یکرنگ خواهی شد چو منصور
۱۱۰
مبین ظلمت حقیقت این همه نور
۱۱۱
اگر یکرنگ خواهی شد تو در ذات
۱۱۲
حقیقت محو گردان در یکی ذات
۱۱۳
اگر یکرنگ گردی ذات بینی
۱۱۴
که کل ذاتی و آنگه راز بینی
۱۱۵
اگر یکرنگ گردی بیچه و چون
۱۱۶
برت موئی نماید هفت گردون
۱۱۷
اگر یکرنگ گردی ذات باشی
۱۱۸
تو جان جملهٔ ذرات باشی
۱۱۹
دو بینی تو هم اینجا نموده است
۱۲۰
نمیدانی کت اینجاگه چه بوده است
۱۲۱
دو بینی میکنی زان در بلائی
۱۲۲
کجاهرگز رسی در روشنائی
۱۲۳
دو بینی میکنی ز آن ماندهٔ باز
۱۲۴
خدائی کردهٔ ز انجام و آغاز
۱۲۵
دو بینی میکنی اندر بلایت
۱۲۶
دمادم مینماید او لقایت
۱۲۷
ز تو یک لحظه جانان نیست خالی
۱۲۸
ولیکن این چنین افتاده خالی
۱۲۹
ز تو یک لحظه جانان نیست فارغ
۱۳۰
چه گویم چون نهٔ اینجای بالغ
۱۳۱
ز تو یک لحظه جانان نیست بی دید
۱۳۲
نمیبینی تو او در عین توحید
۱۳۳
گناه آفتاب اینجایگه نیست
۱۳۴
ولیکن کور را دیدار ره نیست
۱۳۵
رهی بس ناخوش است و منزلی خوش
۱۳۶
ولیکن راه بر کور است ناخوش
۱۳۷
چو نفس کور اینجا ره نبیند
۱۳۸
بمنزل کی رسد کو شه ببیند
۱۳۹
چو نفس کور اینجا شد گرفتار
۱۴۰
بمنزل کی ببیند او رخ یار
۱۴۱
چونفس کور اینجا بازمانده است
۱۴۲
یقین در حرص و اندر آزماندست
۱۴۳
چو نفس کور را بینا کند شاه
۱۴۴
بیابد او بمنزل چون کند راه
۱۴۵
همه مقصود ما نفس است اینجا
۱۴۶
کزین کوری شود اینجای بینا
۱۴۷
همه مقصود ما نفس است غدار
۱۴۸
که تا گردد زخواب جهل بیدار
۱۴۹
همه مقصود ما نفس است بیشک
۱۵۰
کزین عین دوئی بیند همه یک
۱۵۱
همه مقصود ما اینست ای شیخ
۱۵۲
که جان اینجای یک بین است ای شیخ
۱۵۳
اگر شد نفس بینا اندرین سر
۱۵۴
نمود باطن او را هست ظاهر
۱۵۵
اگر شد نفس بینا سالک آید
۱۵۶
پس آنگه هر دو وصل او گشاید
۱۵۷
اگر شد نفس بینا در شریعت
۱۵۸
بیابد بیشکی پیر حقیقت
۱۵۹
اگر شد نفس بینا همچو عشاق
۱۶۰
اباجان گردد او اینجایگه طاق
۱۶۱
اگر شد نفس بینا در یکی است
۱۶۲
بداند گر خداهم بیشکی است
۱۶۳
اگر شد نفس بینا گشت واصل
۱۶۴
شود مقصود او کلی بحاصل
۱۶۵
اگر شد نفس بینا در لقایش
۱۶۶
یکی بیند نمود جان بجایش
۱۶۷
اگر شد نفس بینا ذات گردد
۱۶۸
حقیقت ذات اوذرات گردد
۱۶۹
حقیقت ره کند در منزل خویش
۱۷۰
به بیند ذات بیشک واصل خویش
۱۷۱
اگرچه او بمنزلگه رسیده است
۱۷۲
همین جا کو جمال شاه دیده است
۱۷۳
هنوز از سرّ کل او نیست آگه
۱۷۴
عیانی صورتی دیده است نی شه
۱۷۵
بوقتی سر کل باید چو من باز
۱۷۶
که گردد محو در انجام و آغاز
۱۷۷
بوقتی سرّ کل بیند درونش
۱۷۸
که مر منصور آید رهنمونش
۱۷۹
بوقتی سر کل بیند حقیقت
۱۸۰
که خود را پاک آرد در شریعت
۱۸۱
ز بهر صورت اینجا گفتگوی است
۱۸۲
که صورت این چنین در جست و جویست
۱۸۳
ز بهر صورت اینجا جمله درشور
۱۸۴
بوند و میرود یک یک سوی نور
۱۸۵
گرفتاری جان در صورت افتاد
۱۸۶
مر این معنی ابا منصورت افتاد
۱۸۷
چو منصور است شیخا اصل دیده
۱۸۸
درین صورت ز جانان وصل دیده
۱۸۹
بیان ما همه در صورت و جانست
۱۹۰
همی آید دمادم راز پنهانست
۱۹۱
نه چندان گفت خواهم تا بآخر
۱۹۲
شود جانان ترا اینجای ظاهر
۱۹۳
نچندان گفت خواهم من در اسرار
۱۹۴
که تا گردد ترا جانان پدیدار
۱۹۵
بگویم دمبدم تا رهبری تو
۱۹۶
تو پردهٔ راه جانان بنگری تو
۱۹۷
جمال او درین پرده حقیقت
۱۹۸
که اینجا است گم کرده حقیقت
۱۹۹
حقیقت شیخ بینا کن دل و جان
۲۰۰
که جان و دل درین نفس است پنهان
۲۰۱
مدان ذاتی که جز جان دید در دل
۲۰۲
کجا بیجان و دل گردند واصل
۲۰۳
اگر بیجان و دل واصل نگردی
۲۰۴
ترا هرگز نباشد دید مردی
۲۰۵
اگر بیجان و دل اینجا نباشی
۲۰۶
یکی اندر یکی یکتا نباشی