عطار · هیلاج نامه

در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حقیقت این چنین دان در شریعت
۲
شریعت متصل دان در طریقت
۳
چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقت
۴
دوئی منگر در اینجا در طبیعت
۵
حقیقت با شریعت آشنایست
۶
حقیقت ذات پاک مصطفایست
۷
شریعت قول و فعل و صورت او
۸
کنون بشنو تو از من صورت او
۹
حقیقت با شریعت خانه و در
۱۰
شناس اینجا چو احمد ذات حیدر
۱۱
محمد شهر علم است ار بدانی
۱۲
علی را دان تو از سر معانی
۱۳
اگر داری سر علم علی تو
۱۴
مرو بیرون ز گفتار نبی تو
۱۵
بقول هر دو اینجا سر فرود آر
۱۶
که از ایشان شوی از خواب بیدار
۱۷
از ایشان راه معنی بازجوئی
۱۸
وز ایشان سوی معنی بازپوئی
۱۹
از ایشان گردی اینجا واصل حق
۲۰
چنین دان در حقیقت سر مطلق
۲۱
هر آنکو برخلاف راه ایشان
۲۲
رود از غم بود دایم پریشان
۲۳
هر آنکو دشمن کرار باشد
۲۴
خدا از آن لعین بیزار باشد
۲۵
هر آنکو دوستدار حیدر آمد
۲۶
چو مغز از پوست هر دم برتر آمد
۲۷
دو جوهردان تو ایشان را چو از ذات
۲۸
که آوردند از حق عین آیات
۲۹
دو جوهر دان مر ایشان را بعالم
۳۰
که حق از بهرشان آورد آدم
۳۱
پدیدار آمده آدم از ایشان
۳۲
در اینجا یافته اسرار جانان
۳۳
ره ایشان کن و در منزل یار
۳۴
پس آنگه گرد کلی واصل یار
۳۵
ره ایشان کن اندر کل عالم
۳۶
که تا یابی در آنجاگاه آدم
۳۷
ره ایشان کن و شو محو دیدار
۳۸
بجان و دل شو ایشان را خریدار
۳۹
خریداری ایشان کن تو ازجان
۴۰
که ایشانت نمایند دید جانان
۴۱
تو ایشان مغزدان از آفرینش
۴۲
حقیقت دوست دان از عین بینش
۴۳
تو ایشان دان حقیقت ذات بیچون
۴۴
نموده روی خود در هفت گردون
۴۵
نموده دعوت ایشان نظر کن
۴۶
در اینجاجان از این معنی خبر کن
۴۷
نمود دولت ایشانست عالم
۴۸
زده اینجایگه از ذات کل دم
۴۹
ره ایشان چه باشد عین تقوی
۵۰
اگر کردی شدی دیدار مولی
۵۱
بتقوی زندگانی کن که رستی
۵۲
بجنت شاد با هر دو نشستی
۵۳
بتقوی زندگانی کن در اینجا
۵۴
دل و جان با معانی کن در اینجا
۵۵
بتقوی زندگانی کن بر دوست
۵۶
که مغزت زودگردد در یقین پوست
۵۷
بتقوی زندگی کن بیشکی تو
۵۸
که یابی در یقین دید یکی تو
۵۹
بتقوی زندگی کن چو عشاق
۶۰
که از تقوی شوی ای مرد ره طاق
۶۱
بتقوی زندگانی کن تو ازدل
۶۲
که ازتقوی شوی در عشق واصل
۶۳
بتقوی زندگانی کن در اینجا
۶۴
که از تقوی شوی در ذات یکتا
۶۵
بتقوی و بپاکی یار بینی
۶۶
تو بادلدار جان پندار بینی
۶۷
بتقوی و بپاکی در جهان تو
۶۸
بیاب ای دوست وصل جان جان تو
۶۹
بتقوی و بپاکی در حقیقت
۷۰
زنی دم اندرین عین شریعت
۷۱
شریعت چیست مر تقوی سپردن
۷۲
پس آنگه راز جانان چیست بردن
۷۳
ز تقوی گر خبرداری تو ای شیخ
۷۴
در اینجاگاه پنداری تو ای شیخ
۷۵
دمی بیباکی اندر راه معنی
۷۶
مباش و گرد کل آگاه معنی
۷۷
دمی گر این زنی مردت شمارم
۷۸
که بیشک این چنین کرده است یارم
۷۹
حقیقت پاکی صورت حقیقت
۸۰
زنی دم اندر این عین شریعت
۸۱
چه باشد عین تقوی پاکبازی
۸۲
که جان و دل بروی دوست بازی
۸۳
هر آنکو پاک باشد در ره عشق
۸۴
بود پیوسته از جان آگه عشق
۸۵
هر آنکو پاک باشد در عیانش
۸۶
بلی پیدا نماید جان جانش
۸۷
لکم دین بین بشرع خویش بسپار
۸۸
ترا با نیک و بد اینجایگه کار
۸۹
نباشد چون یکی بینی ز تحقیق
۹۰
نه بینم من به جز از عشق و توفیق
۹۱
حقیقت شیخ کل شرعست بنگر
۹۲
سخنهایم نه از فرع است بنگر
۹۳
نیم دیوانه اما در جنونم
۹۴
در این اسرارها کل ذوفنونم
۹۵
نیم دیوانه اما مرد راهم
۹۶
نظر کن در حقیقت دستگاهم
۹۷
نیم دیوانه اما مرد رازم
۹۸
که شد راه معانی جمله بازم
۹۹
نیم دیوانه اما در یقینم
۱۰۰
که اندر بود خود یکی بهبینم
۱۰۱
نیم دیوانه اما در یکی من
۱۰۲
همه حق بینم اینجا بیشکی من
۱۰۳
نیم دیوانه اما نور ذاتم
۱۰۴
که اینجا یک دمی اندر صفاتم
۱۰۵
نیم دیوانه اما در حضورم
۱۰۶
که با جانان دراینجا غرق نورم
۱۰۷
نیم دیوانه اما دید یارم
۱۰۸
که یاراست اندرین سر آشکارم
۱۰۹
نیم دیوانه من اندر ره عشق
۱۱۰
که از شاهم ز دیدش آگه عشق
۱۱۱
نیم دیوانه این تقریر گویم
۱۱۲
زهر معنی و هر تفسیر گویم
۱۱۳
چو جانان اندر اینجا یافتستم
۱۱۴
در این دیوانگی بشتافتستم
۱۱۵
بنزد یار وصل یار دیده
۱۱۶
در اینجا گاه با دست بریده
۱۱۷
گرفته دست جانان در حقیقت
۱۱۸
بدان ای شیخ نی دست طبیعت
۱۱۹
یدالله است اندر چنگل ما
۱۲۰
نظر کن شیخ اینجا مشکل ما
۱۲۱
یدالله است اندر دست ما را
۱۲۲
از این معنی نظر کن هست ما را
۱۲۳
یدالله است ما را اندر اینجا
۱۲۴
که دست یار بگشاده در اینجا
۱۲۵
نه منصور است با دست بریده
۱۲۶
یداللهست در دستم کشیده
۱۲۷
نه منصور است اینجا بار عشاق
۱۲۸
که میگوید کنون اسرار عشاق
۱۲۹
نه منصور است اینجا دید جانان
۱۳۰
بمانده غرقه در توحید جانان
۱۳۱
نه منصور است شیخا را ز دیده
۱۳۲
یقین گم کردهٔ خود باز دیده
۱۳۳
نه منصور است بردار حقیقت
۱۳۴
ترا میگویم اسرار حقیقت
۱۳۵
بدین کسوت نیاید اودگربار
۱۳۶
تو را زین میکنم دایم خبردار
۱۳۷
نه منصور است اینجا جان بداده
۱۳۸
سر خود بر کف جانان نهاده
۱۳۹
بدین کسوت نیاید او دگربار
۱۴۰
ترا زین میکنم دایم خبردار
۱۴۱
نه منصور است دید جمله مردان
۱۴۲
که میگوید دمادم سرّ جانان
۱۴۳
نیاید شیخ دیگر مثل منصور
۱۴۴
چو شد از جسم و جان اینجایگه دور
۱۴۵
بدین کسوت خبردار حقیقت
۱۴۶
ترا میگوید اسرار حقیقت
۱۴۷
بدین کسوت نیاید شیخ دانی
۱۴۸
بسی برهان در این سرّ نهانی
۱۴۹
بدین کسوت نیاید باز منصور
۱۵۰
نخواهد ماند دایم غرقه در نور
۱۵۱
بدین کسوت نیاید درجهان او
۱۵۲
که گوید دیگر این شرح و بیان او
۱۵۳
بدین کسوت نیاید او بعالم
۱۵۴
که گوید اواناالحق اندر عالم
۱۵۵
بدین کسوت مرا بشناس تحقیق
۱۵۶
در این کسوت تو شیخا یاب توفیق
۱۵۷
بدین کسوت مرا بشناس و بنگر
۱۵۸
که در کل نیست پنهان شیخ این خور
۱۵۹
بدین کسوت مرا بشناس اینجا
۱۶۰
که بازم کی بیابی شیخ دانا
۱۶۱
بدین کسوت مرا بشناس مطلق
۱۶۲
که اینجا گه زدم از تو مطلق
۱۶۳
اگر ره میبری دانی حقیقت
۱۶۴
وگرنه ماندهٔ اندر طبیعت
۱۶۵
حقیقت چون مرا اینجا شناسی
۱۶۶
منت دانم که بیحد و قیاسی
۱۶۷
تو هستی واصل و از ما نهانی
۱۶۸
ولی کی تو مرا اینجا بدانی
۱۶۹
که همچون من شوی اینجای الحق
۱۷۰
که اینجا گه زدم دم از تو مطلق
۱۷۱
چو آئی اندراین ای کان معنی
۱۷۲
نگه میدار چار ارکان معنی
۱۷۳
تو اندر صورتی در خود سفر کن
۱۷۴
بمنزل در رس و درحق نظر کن
۱۷۵
زیانی نیست اینجا جمله سوداست
۱۷۶
که او هرگز نبود و یا نبوده است
۱۷۷
همه مستغرق دریای امید
۱۷۸
همه در عشق ناپروای امید
۱۷۹
نموده بود خود اینجا بدیدار
۱۸۰
بصورت مینماید شیخ هشیار
۱۸۱
بصورت باشم اینجا در حقیقت
۱۸۲
منزه باشد از عین طبیعت
۱۸۳
صبور است او یقین و بیملالست
۱۸۴
چرا کو خود بخود نور جلال است
۱۸۵
صبور است او یقین و راز دان است
۱۸۶
حقیقت اندر اینجا بود جان است
۱۸۷
صبور است او یقین و راز داند
۱۸۸
مراد اینجایگه دادن تواند
۱۸۹
صبور است او کرم کرده است ما را
۱۹۰
دمادم در حقیقت شیخ ما را
۱۹۱
صبور است و خداوند جهانست
۱۹۲
درون جملگی اسرار دانست
۱۹۳
صبور است و کریم و بردبار است
۱۹۴
حقیقت در نهانی آشکار است
۱۹۵
صبور است و نمود راستی او
۱۹۶
ندارد اندر اینجا کاستی او
۱۹۷
یکی بیمثل در جمله سخن گوی
۱۹۸
ز بهر بود خود در جست و در جوی
۱۹۹
یکی اصل است اندر جمله دیدار
۲۰۰
زوصل خویش اصل خود خبردار
۲۰۱
شناسای خود است اندر یکی او
۲۰۲
نمود خویش بیند بیشکی او
۲۰۳
یکی معنی است شیخ این جمله معنی
۲۰۴
بود مقصود کل دیدار مولا
۲۰۵
از آن واصل چنین میبیند اینجا
۲۰۶
که در یکی بود این جمله پیدا
۲۰۷
گر این یک ره بری ای شیخ اینجا
۲۰۸
شوی از غم بری ای شیخ اینجا
۲۰۹
گر این یک ره بری از غم پرستی
۲۱۰
ابا جانان تو در خلوت نشستی
۲۱۱
گر این یک ره بری اعیان به بینی
۲۱۲
تو در پیدائیش پنهان به بینی
۲۱۳
گر این یک ره بری در بود عشاق
۲۱۴
تو باشی بیشکی درجسم و جان طاق
۲۱۵
گر این یک ره بری جانی چه گفتم
۲۱۶
تمامت سرّ آنانی چه گفتم
۲۱۷
گر این یک ره بری منصور گردی
۲۱۸
اناالحق گوئی و مشهور گردی
۲۱۹
گر این یک ره بری جانانی ای دوست
۲۲۰
همی گویم که بیشک آنی ای دوست
۲۲۱
گر این یک ره بری ذات خدائی
۲۲۲
ترا روشن شود از کبریائی
۲۲۳
چه میگوئی بگو ای شیخ تا من
۲۲۴
کنم اسرارها اینجای روشن
۲۲۵
نمیبینی که روشن هست اسرار
۲۲۶
که میگردد یقین اینجا باظهار
۲۲۷
عیان اینجا است گر مرد رهی تو
۲۲۸
از این سان یاب اینجا آگهی تو
۲۲۹
عیان اینجاست هر کو میشناسد
۲۳۰
کجا از جان و تن اینجا هراسد
۲۳۱
هزاران جان بیک جودان در اینجا
۲۳۲
چو گشتی در نمود عشق یکتا
۲۳۳
نمود عشق یکتائی است بنگر
۲۳۴
مرا این خرقه یکتائی است بنگر
۲۳۵
دو بینی نیست در دیدار منصور
۲۳۶
یکی میبیند و یکی است مشهور
۲۳۷
دو بینی نیست اینجا گه یکیایم
۲۳۸
حقیقت درخدائی بیشکیایم
۲۳۹
دو بینی نیست در ما جمله ذاتست
۲۴۰
نهاد ما اگرچه در صفات است
۲۴۱
حقیقت این چنین بین و چنین دان
۲۴۲
تو مر منصور در عین الیقین دان
۲۴۳
حقیقت این چنین دان شیخ اینجا
۲۴۴
که منصور است این در وصف الا
۲۴۵
در الّاییم ما الا بدیده
۲۴۶
منم شاه و جمال شاه دیده
۲۴۷
در الاییم اینجا آشکاره
۲۴۸
حقیقت خود بخود اینجا نظاره
۲۴۹
حقیقت میکنم در عین هستی
۲۵۰
اناالحق میزنم در عین مستی
۲۵۱
مرا مستی ز هستی شد پدیدار
۲۵۲
از آن مستی شدم اینجا پدیدار
۲۵۳
چنین توحید دان شیخ همایون
۲۵۴
که اینجا مینمایم بیچه و چون
۲۵۵
چو بیچونم در اینجا سرّ توحید
۲۵۶
یکی بینم در اینجا دیدن دید
۲۵۷
چو بیچونست اینجا ذات پاکم
۲۵۸
ز جسم و جان دراینجاگه چو خاکم
۲۵۹
اگر گردی فنا بیشک خدائیست
۲۶۰
نه پندارم که ازذاتم جدائیست
۲۶۱
جدائی کی بود در ذات ما را
۲۶۲
یکی باشد همه آیات ما را
۲۶۳
ز یک ذاتیم پیدا عین صورت
۲۶۴
بیان کردیم در دید حضورت
۲۶۵
بیان خواهیم کردن بیش از این ما
۲۶۶
نه در صورت که در عین الیقین ما
۲۶۷
ز یک ذاتیم پیدا عین صورت
۲۶۸
بیان کردیم در دید حضورت
۲۶۹
بیان خواهم کرد بیش از این ما
۲۷۰
نه در صورت که در عین الیقین ما
۲۷۱
بیان خواهم کردن بر سردار
۲۷۲
نه از صورت ز دید یار دلدار
۲۷۳
بیان خواهم کردن دمبدم هان
۲۷۴
یکی بین شیخ جمله نص و برهان
۲۷۵
چو سرّ ذات باشم بیشکی من
۲۷۶
بیانها میکنم از کل یکی من
۲۷۷
ز یکی واصلم نی از دوئی باز
۲۷۸
همی گویم ز یکی تادوئی باز
۲۷۹
برافکن پرده همچون من ز رخسار
۲۸۰
که چیزی نیست جز دیدار دلدار
۲۸۱
برافکن پرده از رخ تا بدانی
۲۸۲
که گفتم راز در عشق معانی
۲۸۳
برافکن پرده گر تو مرد راهی
۲۸۴
که بی پرده نیابی پادشاهی
۲۸۵
برافکن پرده و بنگر جمالش
۲۸۶
که در پرده نه بینی جز خیالش
۲۸۷
جمالش در پس پرده نهانست
۲۸۸
بجز واصل در این معنی ندانست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.