قال النبی صلی الله علیه و آله موتواقبل ان تموتوا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی
۲
بمیر از خود که بیشک شاه گشتی
۳
ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی
۴
بمیر از خود که بیشک شاه عشقی
۵
ز موتوا قبل اگر میدانی این راز
۶
بمیر آنگه به بین انجام و آغاز
۷
ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت
۸
بباید مرد اینجا از طبیعت
۹
ز موتوا قبل اگر از خود بمیری
۱۰
توبه از بدروخورشیدی منیری
۱۱
بمیر ای شیخ و بی او زندگانی
۱۲
مکن در صورت و در این معانی
۱۳
بمیرای شیخ بیش از آنکه میری
۱۴
اگر مرد رهی از جان بمیری
۱۵
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش
۱۶
حجاب زندگی بردار از پیش
۱۷
بمیر ای شیخ چون منصور حلاج
۱۸
که بینی بیگمان بر فرق جان تاج
۱۹
بمیر ای شیخ کین عین الیقین است
۲۰
که این عین الیقین راه بین است
۲۱
همه از مرگ ترسانند اینجا
۲۲
که سرّ آن نمیدانند اینجا
۲۳
همه از مرگ ترسانند از خویش
۲۴
که سیری این چنین دارند از پیش
۲۵
همه از مرگ ترسانند مانده
۲۶
ولیکن مررموز آن نخوانده
۲۷
همه از مرگ ترسانند چون بید
۲۸
که کی ذره رسد در سوی خورشید
۲۹
اگر آگه شوند اینجا یقین باز
۳۰
ازین مرگست آخر عزت و ناز
۳۱
اگر آگه شدی اینجا بدانند
۳۲
که از سرش سر موئی بدانند
۳۳
ازین مرگست آخر زندگانی
۳۴
بقای صرف و ذوق جاودانی
۳۵
ازین مرگست اینجادیدن ذات
۳۶
نمیدانند از آن مانند ذرات
۳۷
ازین مرگست بیماری عقبی
۳۸
توخوان و دان یقین اسرار مولا
۳۹
ازین مرگست آخر دید جانان
۴۰
یکی بیند آنگه عین اعیان
۴۱
نه مرگست اینکه عین زندگانی است
۴۲
فراقی نیست عین شادمانیست
۴۳
نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند
۴۴
که این مر عاشقانرا برگ خوانند
۴۵
نه مرگست اینکه برگ عاشقانست
۴۶
هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست
۴۷
نه مرگست اینکه تجرید است عشاق
۴۸
نه اندر مرگ توحید است عشاق
۴۹
نه مرگست اینکه دیدار خدایست
۵۰
که اندر مرگ اسرار بقایست
۵۱
نه مرگست این حقیقت شیخ عالم
۵۲
که سالک میرسد دربود آن دم
۵۳
هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت
۵۴
بمرد از خویش وانگه سربرافراخت
۵۵
هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان
۵۶
بماند تا ابد در عشق پنهان
۵۷
هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق
۵۸
بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق
۵۹
هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید
۶۰
عیان مرگ دید و جان جان دید
۶۱
هر آنکو مرگ اینجا دید راحت
۶۲
رسید از عشق در عین سعادت
۶۳
هر آنکو مرگ اینجا آرزویست
۶۴
زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است
۶۵
حیات طیبه در مرگ دریاب
۶۶
بکن بود خود اینجا ترک دریاب
۶۷
حیات طیبه مرگست اینجا
۶۸
شوی بیشک خبردار اندر اینجا
۶۹
حیات طیبه یابی در آن دم
۷۰
که گردد محو اینجا گاه آندم
۷۱
حیات طیبه داری چو مردی
۷۲
ز مردان بیشکی تو گوی بردی
۷۳
ز مردن میرسی سوی حیاتت
۷۴
در آنباقی بود عین نجاتت
۷۵
ز مردن زندگی جاوید حاصل
۷۶
نداند این معانی جز که واصل
۷۷
ز مردن آخر کار اندر اینجا
۷۸
شوی بیشک خبردار اندر اینجا
۷۹
خبر در مرگ یابی آخر کار
۸۰
که بیصورت شود جانان پدیدار
۸۱
خبر در مرگ یابی واصل کل
۸۲
حقیقت مرگ را بین حاصل کل
۸۳
خبر از مرگ دار و جان برافشان
۸۴
که از مرگ آنگهی گردی تو جانان
۸۵
خبر از مرگ دار ار مرد رازی
۸۶
چه باشد جان و سر کاینجا نبازی
۸۷
خبر از مرگ داری شیخ آگاه
۸۸
بمردم تا بدیدم من رخ شاه
۸۹
بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم
۹۰
از آن فارغ من از شاه و امیرم
۹۱
بمردم تا بماندم زندهٔ دوست
۹۲
بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست
۹۳
بمردم تا بماندم جاودان من
۹۴
شدم در جاودانی جان جان من
۹۵
بمردم تا بماندم ذات باقی
۹۶
حیاتی دیدم اندر ذات باقی
۹۷
بمردم تا شدم از خود خبردار
۹۸
از آن اسرار کل گفتم در این دار
۹۹
بماندم تا شدم هستم بقا من
۱۰۰
نمودم حق عیانم از لقا من
۱۰۱
بمردم تا خبر دارم ز هر چیز
۱۰۲
نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز
۱۰۳
بمردم تا شدم ذات خداوند
۱۰۴
برون جستم بیکباره ازین بند
۱۰۵
بمردم تا شدم خورشید تابان
۱۰۶
بماندم تا ابد جاوید جانان
۱۰۷
بمردم تا شدم دیدار بیچون
۱۰۸
بگفتم با تو این اسرار بیچون
۱۰۹
بمردم تا شدم اعیان در اینجا
۱۱۰
نمودم خویش را جانان در اینجا
۱۱۱
بمردم تا شدم عین بقا من
۱۱۲
ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن
۱۱۳
بمردم زنده اندر مردگی شیخ
۱۱۴
نباشم اندرین افسردگی شیخ
۱۱۵
فسرده دان کسی کز خود نمیرد
۱۱۶
حقیقت دوست اندر برنگیرد
۱۱۷
فسرده آنکسی باشد درین راه
۱۱۸
که نبود او زسرّ مرگ آگاه
۱۱۹
فسرده آنکسی باشد بمعنی
۱۲۰
که از خود مینمیرد سوی دنیی
۱۲۱
چرا دل بستهٔ در درد و در رنج
۱۲۲
نتازی هیچ اندر سوی این گنج
۱۲۳
چرا دل بستهٔ در عین خواری
۱۲۴
از آن پرگار سیرت برقراری
۱۲۵
چرا دل بستهٔ در محنت و غم
۱۲۶
از آن افتادهٔ در انده و غم
۱۲۷
چرا دل بستهٔ اندر بلا تو
۱۲۸
از آنی دایم اینجا مبتلا تو
۱۲۹
چرا دل بستهٔخوار و شکسته
۱۳۰
در اینجا کمتر از نشخوار کشته
۱۳۱
چرا دل بسته در عین زندان
۱۳۲
دمادم میبری جور فراوان
۱۳۳
چرا اندوه تست از شادمانی
۱۳۴
که در دنیا کنی آخر ندانی
۱۳۵
که از دنبال هر شادی غمی هست
۱۳۶
پس این شادی رها کن جان تو از دست
۱۳۷
از آن شادی که دارد عین دنیا
۱۳۸
چه بریابی تو اندر عین عقبی
۱۳۹
اگر میدانی این معنی تو ره بر
۱۴۰
مکن شادی درین بار آدمی سر
۱۴۱
میان خاک شادی کرده آغاز
۱۴۲
خبر نایافته ز انجام و آغاز
۱۴۳
ترا آخر ز شادی چیست آخر
۱۴۴
که در دنیا نخواهی زیست آخر
۱۴۵
اگر صد سال مانی رفت باید
۱۴۶
میان خاک و خونت خفت باید
۱۴۷
اگر صد سال مانی میروی تو
۱۴۸
زمانی گوش کن تا بشنوی تو
۱۴۹
اگر صد سال مانی مُرد خواهی
۱۵۰
اگر هستی گدا ور پادشاهی
۱۵۱
اگر صد سال مانی درجهانت
۱۵۲
بباید رفتن از اینجا جهانت
۱۵۳
اگر صد سال مانی در حقیقت
۱۵۴
حقیقت محو خواهد شد طبیعت
۱۵۵
اگر صد سال خواهی در یقینت
۱۵۶
بباید رفت در زیر زمینت
۱۵۷
اگر صد سال مانی نیز و پنجاه
۱۵۸
بباید مردنت اینجای ناگاه
۱۵۹
بباید مرد ازین صورت یقین شیخ
۱۶۰
تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ
۱۶۱
یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب
۱۶۲
تو از مردان یقین اینجا خبریاب
۱۶۳
یقی از مرگ تو آگاه گردی
۱۶۴
بمرگ اینجا به کلی شاه گردی
۱۶۵
یقین مرگ بین و زنده دل باش
۱۶۶
که چون مردی بخواهی دید نقاش
۱۶۷
بمیر و زنده شو اینست معنی
۱۶۸
بمردن بین تودلدارت بعقبی
۱۶۹
بمیرد زنده شو اینست روحت
۱۷۰
ابی صورت یقین عین فتوحت
۱۷۱
بمیر و زنده شو بیمنتها تو
۱۷۲
که تا رسته شوی شیخ از بلا تو
۱۷۳
بمیر و زنده شو بیصورت اینجا
۱۷۴
نظر کن بعد از این منصورت اینجا
۱۷۵
بمیرو زنده شو از ذات بیچون
۱۷۶
چو خور تا بنده شو از ذات بیچون
۱۷۷
اگر میری نمیری نیز شاهی
۱۷۸
خدائی بینی ازدید الهی
۱۷۹
الهی یافتی اینجا بگو هان
۱۸۰
زنی دم از وصول سرّ قرآن
۱۸۱
حقیقت کل شوی خواننده دوست
۱۸۲
وزو هر نکته داننده دوست
۱۸۳
حقیقت کل شوی اینجا یقین دان
۱۸۴
که خواهی گشت محو ذات جانان
۱۸۵
همه ذرات خواهانند فی الله
۱۸۶
در آخر جمله از محو هوالله
۱۸۷
همه ذرات ما اندر نمودار
۱۸۸
فنا دیدند راز و هست دیدار
۱۸۹
از آن از مرگ بیشک زندگانیست
۱۹۰
که این غمها به آخر شادمانیست
۱۹۱
در آخر راحتست از ذات تحقیق
۱۹۲
یکی خواهد شدن ذرات تحقیق
۱۹۳
در آخر رستگاری سوی ذاتست
۱۹۴
یقین میدان که دنیا کوی ذاتست
۱۹۵
در آخر رستگاری دید خواهی
۱۹۶
چنان خواهم که کل توحید خواهی
۱۹۷
مگردان رخ ز توحید آخر کار
۱۹۸
یکی میدان یکی دید آخر کار
۱۹۹
یکی دید است آخر چون بمردی
۲۰۰
اگر از دید دیدی گوی بردی
۲۰۱
یکی دید است آخر گر به بینی
۲۰۲
یکی دید است گر ظاهر به بینی
۲۰۳
یکی دید است از آن شو در عیان گم
۲۰۴
که درآن میشود جان و جهان گم
۲۰۵
یکی دید است از اعلی به اسفل
۲۰۶
از آن دیدار بین اسرار اول
۲۰۷
یکی دید است اندر وی فنا گرد
۲۰۸
کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد
۲۰۹
یکی دید است بیچون گر بدانی
۲۱۰
درین دید صور بیشک توانی
۲۱۱
یکی دید است بیچون راست بنگر
۲۱۲
که اندر جزو وکل یکتاست بنگر
۲۱۳
یکی دید است اندر وی دوئی نیست
۲۱۴
درو دیدار مائی و توئی نیست
۲۱۵
یکی دید است توحید است نامش
۲۱۶
از این معنی عیان دید است نامش
۲۱۷
یکی دید است از آن معبود گویند
۲۱۸
باسم اینجا همان معبود جویند
۲۱۹
که آن معبود اینجا باز یابی
۲۲۰
ز بود خویشتن این راز یابی
۲۲۱
ز بود خود مشو بیرون و بنگر
۲۲۲
که اندر تست آن بی چون و بنگر
۲۲۳
ز بود خود مشو بیرون در اینجا
۲۲۴
در اینجا بازبین بیچون در اینجا
۲۲۵
تو از بود فنا معبودمی بین
۲۲۶
وزینجا گه زیان و سود می بین
۲۲۷
زیانت نفس دان و سود جانت
۲۲۸
حقیقت راهبر معبود جانت
۲۲۹
در اینجا گر بجان پیوند جوئی
۲۳۰
همه با تست اینجا پس چه جوئی
۲۳۱
حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار
۲۳۲
ز مرگت کردم اینجا گه خبردار
۲۳۳
ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ
۲۳۴
بباید کرد اینجا جسم و جان ترک
۲۳۵
چو کردی ترک جسم و جان زبودت
۲۳۶
یکی باشد حقیقت در نمودت
۲۳۷
چو کردی ترک جسم و جان در اینجا
۲۳۸
شوی چون اولین یکسان در اینجا
۲۳۹
چو کردی ترک جسم و جان حقیقت
۲۴۰
حقیقت حق بود بیشک طبیعت
۲۴۱
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
۲۴۲
حقیقت هم بدان راز نهانی
۲۴۳
چو کردی ترک جسم و جان به آفاق
۲۴۴
تو چون عشاق باشی در جهان طاق
۲۴۵
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
۲۴۶
به بینی آنگهان دیدار مولی
۲۴۷
نه آگاهند شیخا در یقین هان
۲۴۸
که مرگ آمد نمود جان جانان
۲۴۹
نه آگاهند از این جان حقیقت
۲۵۰
که این آمد سرانجام حقیقت
۲۵۱
سرانجام همه مرگست آخر
۲۵۲
که جمله این جهان ترکست آخر
۲۵۳
ازین شک آخرت مقصود چبود
۲۵۴
زیانت سودتست و سود چبود
۲۵۵
که بی صورت تو جان خویش بینی
۲۵۶
ز پیدائی نهان خویش بینی
۲۵۷
نهانخویش بشناس از عیانت
۲۵۸
عیان خواهد بُد آخر مر نهانت
۲۵۹
نهان خویش بشناس و یقین بین
۲۶۰
گذر کن از صور عین الیقین بین
۲۶۱
نهان خویش بشناس از خدائی
۲۶۲
مکن یک لحظه ازمعنی جدائی
۲۶۳
همی گویم بمیر و زنده دل شو
۲۶۴
وگرنه هم در اینجا عینکل شو
۲۶۵
بزرگانی کز اینجا گوی بردند
۲۶۶
از آن دیدند کز دید ار بردند
۲۶۷
چو میدیدند کین دنیای غدّار
۲۶۸
نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار
۲۶۹
دو روزی نزد ایشان چون سرابی
۲۷۰
حقیقت مینمود اینجای خوابی
۲۷۱
شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق
۲۷۲
حقیقت خواستند از شاه توفیق
۲۷۳
چو توفیق عیانت باز دیدند
۲۷۴
ز دید شاه هم شهباز دیدند
۲۷۵
حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان
۲۷۶
ز حق عین دلیل آمد بر ایشان
۲۷۷
کنون باید که دل بیدار داری
۲۷۸
دل از دنیا به کل بیزار داری
۲۷۹
بمیری این زمان از دید دنیا
۲۸۰
نه بینی این زمان جز دید مولی
۲۸۱
بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت
۲۸۲
که باید شد سوی مولا حقیقت
۲۸۳
جهان هیچست جز مولی نجویند
۲۸۴
سخن خود هیچ از دنیا نگویند
۲۸۵
تمامت انبیا زین سرّ اسرار
۲۸۶
حقیقت از خدا گشتند خبردار
۲۸۷
همه از جبرئیل آن پیک حضرت
۲۸۸
رسیدند در نمود عزّ و قربت
۲۸۹
ز جبریل امین بیدار گشتند
۲۹۰
ز بود نفس کل بیزار گشتند
۲۹۱
نمود حق بدیدند از یقین باز
۲۹۲
در اینجا گه رسیدند از یقین باز
۲۹۳
تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت
۲۹۴
که همراه تو است اینجا دلیلت
۲۹۵
دلیلت با تو است و می ندانی
۲۹۶
چنین اینجایگه می باز مانی
۲۹۷
دلیلت با تو اندر راه معنی
۲۹۸
ویست از خیر و شر آگاه معنی
۲۹۹
دلیلت با تو اینجا ره برده
۳۰۰
ره خود را بسوی شاه برده
۳۰۱
دلیلت با تو اینجا در میانست
۳۰۲
درین پیدا ترا در جان نهان است
۳۰۳
دلیلت با تو و تو بیخبر زو
۳۰۴
چنین افتادهٔ در گفت و درگو
۳۰۵
دلیلت با تو تو آگاه کرده
۳۰۶
همه ذرات تو در راه کرده
۳۰۷
تو زوغافل چنین اینجا بمانده
۳۰۸
برسوائی درین غوغا بمانده
۳۰۹
تو زوغافل چنین مانده در اینجا
۳۱۰
فتاده در میان شور و غوغا
۳۱۱
تو زو غافل دریغا کو ندیدی
۳۱۲
اگرچه وصف او بیحد شنیدی
۳۱۳
اگر وصفش کنم چون دانی اینجا
۳۱۴
به بیرون راه مینتوانی اینجا
۳۱۵
مشو غافل که این معنی یقین است
۳۱۶
که او در اندرونت پیش بین است
۳۱۷
ترا این جبرئیل اینجا بیاید
۳۱۸
که این درهای معنی برگشاید
۳۱۹
دمادم میدهد پیغام جانان
۳۲۰
همی گوید دمادم نام جانان
۳۲۱
تو از پیغام او حرفی ندیده
۳۲۲
یقین حرفی تو از وی ناشنیده
۳۲۳
همه گفتار ما از اوست امروز
۳۲۴
از آن معنی ما نیکوست امروز
۳۲۵
همه گفتار ما از او پدید است
۳۲۶
حقیقت جمله او گفت و شنیداست
۳۲۷
همه گفتار ما از وی عیانست
۳۲۸
دمادم از درین شرح و بیانست
۳۲۹
اگر از گفت او راهی بری تو
۳۳۰
نمود او در اینجابنگری تو
۳۳۱
دمادم اندر اینجا اوبگفتار
۳۳۲
همی گوید درونم سرّ اسرار
۳۳۳
ز گفتارش یقین اینجا جنیدم
۳۳۴
بدام او بمانده خار و قیدم
۳۳۵
که داند تا مر اینجا گه بنمود
۳۳۶
حقیقت چون بدیدم ذات کل بود
۳۳۷
حقیقت سالکان در دید او یار
۳۳۸
شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز
۳۳۹
هر آنکو دید او بشناخت اینجا
۳۴۰
ز دیدش جان ودل دریافت اینجا
۳۴۱
گروهی آدمش گویند تحقیق
۳۴۲
ز ذات او دمش جویند توفیق
۳۴۳
گروهی علت اولاش گویند
۳۴۴
گروهی آدم معناش گویند
۳۴۵
گروهی گفتهاند اینجاش اعلام
۳۴۶
که اینجا میرساند وحی و پیغام
۳۴۷
گروهی جبرئیلش گفته ازناز
۳۴۸
که بیشک دیده است انجام و آغاز
۳۴۹
همه انوار و اسراری که بوده است
۳۵۰
حقیقت مرد را اعیان نموده است
۳۵۱
تمامت انبیای راز دیده
۳۵۲
یقین در حضرت ایشان رسیده
۳۵۳
بگفته راز جانان پیش ایشان
۳۵۴
ز دید جان بیش اندیش ایشان
۳۵۵
خبردار است و چیزی مینداند
۳۵۶
بجز حق او ز خود چیزی نخواند
۳۵۷
هر آن اسرار کاینجا گفته از یار
۳۵۸
کند عشاق را اینجا خبردار
۳۵۹
از آنش عقل کل خوانده است منصور
۳۶۰
که او از کل نباشد یک زمان دور
۳۶۱
از آنش عقل کل گویند از راز
۳۶۲
که دیده است از عیان انجام و آغاز
۳۶۳
از آنش عقل کل خوانند در دید
۳۶۴
که کلی حق نمیبیند ز توحید
۳۶۵
از آنش عقل کل خوانند در ذات
۳۶۶
که کل میبیند اینجا جمله ذرات
۳۶۷
نمود او ز دیدار است جانان
۳۶۸
حقیقت صاحب اسرار است جانان
۳۶۹
نمود او نداند کس به جز من
۳۷۰
کزو شد شیخ مر اسرار روشن
۳۷۱
نمود او مرا اینجا یقین است
۳۷۲
که اینجا عقل کلم پیش بین است
۳۷۳
حقیقت عقل کل بوده است بنگر
۳۷۴
یقین الهام معبود است بنگر
۳۷۵
از آن حضرت خبردار است اینجا
۳۷۶
از آن بیشک پدیدار است اینجا
۳۷۷
از آن حضرت خبر او میدهد باز
۳۷۸
تو واقف گرد گر میدانی این راز
۳۷۹
از آن حضرت ابی چون راز دارد
۳۸۰
دمادم مر ترا پاسخ گذارد
۳۸۱
خبردارت کند از نیک و از بد
۳۸۲
تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد
۳۸۳
دمادم میخوری در غفلت خویش
۳۸۴
جدا مانده چنین از قربت خویش
۳۸۵
دمی بااو در اینجا آشنا گرد
۳۸۶
که او گرداندت اندر خدا فرد
۳۸۷
دمی را او در اینجا باش یکتا
۳۸۸
که بنماید ترا نقاش اینجا
۳۸۹
تو از الهام بیچون درحقیقت
۳۹۰
زمانی گوش میکن بیطبیعت
۳۹۱
که تا او می چو میگوید همان کن
۳۹۲
بروز اینجایگه مرگوش جان کن
۳۹۳
بگوش جان ازو بشنو در اینجا
۳۹۴
ازو کن رازها باور در اینجا
۳۹۵
دریغا با که میگویم من این راز
۳۹۶
که داند تا بداند این یقین باز
۳۹۷
کسی درخواب رفته او چه داند
۳۹۸
که او در خواب بود خود بداند
۳۹۹
مگر از خواب او بیدار گردد
۴۰۰
در اینجا صاحب اسرار گردد
۴۰۱
چو در خوابی کجا یابی تو معنی
۴۰۲
دریغاره نبردی سوی مولی
۴۰۳
اگر از عقل کل هستی خبردار
۴۰۴
چو ما از عین این هستی خبردار
۴۰۵
ابا ما جبرئیل اندر میانست
۴۰۶
حقیقت شیخ در شرح و بیانست
۴۰۷
ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا
۴۰۸
یقین اندر عیان ماست پیدا
۴۰۹
ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی
۴۱۰
ره معنی ببرده در سخن گوی
۴۱۱
ابا ما جبرئیل اسرار گفته است
۴۱۲
حقیقت جمله از دیدار گفته است
۴۱۳
همه از یار گفت اسرار با ما
۴۱۴
حقیقت بر سر این دار با ما
۴۱۵
همه از یار گفت اینجا حقیقت
۴۱۶
نمود اینجا گه اسرار حقیقت
۴۱۷
همه از یار گفت اینجای با ما
۴۱۸
از آن گشتیم از دیدار یکتا
۴۱۹
که داند جبرئیلم تا کدامست
۴۲۰
که کار از جبرئیل ماتمام است
۴۲۱
که داند جبرئیل ما در اینجا
۴۲۲
که خواهد مر دلیل ما در اینجا
۴۲۳
که داند جبرئیلم شیخ بیچون
۴۲۴
بگویم با تو این اسرار اکنون
۴۲۵
حقیقت جبرئیلم مصطفایست
۴۲۶
که او کل رازدار پادشاه است
۴۲۷
حقیقت جبرئیل ماست اینجا
۴۲۸
زهر معنی دلیل ماست اینجا
۴۲۹
حقیقت جبرئیلش عقل کل بود
۴۳۰
از آن پیوسته اندر نقل کل بود
۴۳۱
مرا او عین کل اینجاست بیشک
۴۳۲
از آنم دیده از دیدار او یک
۴۳۳
مرا پیغام او داد از خدائی
۴۳۴
مرا بخشید اینجا روشنائی
۴۳۵
مرا پیغام او داد از نمودم
۴۳۶
در اینجا بود او کرده در سجودم
۴۳۷
مرا پیغام او داد از حقیقت
۴۳۸
که بیرون آمدم کل از طبیعت
۴۳۹
مرا پیغام اوداد از عنایت
۴۴۰
رسانید اندرین عین عیانت
۴۴۱
مرا پیغام او داد از یکی باز
۴۴۲
که تادیدم یکی را بیشکی باز
۴۴۳
مرا پیغام او داد از عیانش
۴۴۴
که واصل هستم از شرح و بیانش
۴۴۵
مرا پیغام اوداده است از دید
۴۴۶
که یکی گردد اندر عین توحید
۴۴۷
مرا پیغام او داده است اینجا
۴۴۸
درم از بود بگشاده است اینجا
۴۴۹
مرا پیغام او داده است الحق
۴۵۰
که چون حقی ز حق میگو اناالحق
۴۵۱
اناالحق من ز قول او ز دستم
۴۵۲
یقین در قول وفعل او بدستم
۴۵۳
مرا جبریل کلی ذات اویست
۴۵۴
از آن اینجا مرادر گفتگویست
۴۵۵
مرا بیواسطه اینجا یقین اوست
۴۵۶
از آن ای شیخ دین در گفت و گویست
۴۵۷
چو او جبریل راه ماست اینجا
۴۵۸
یقین جبریل شاه ماست اینجا
۴۵۹
زهی جبریل ما به ز آن دیگر
۴۶۰
زهی اعیان ما اعیان دیگر
۴۶۱
چه میگویم بگو ای شیخ دیندار
۴۶۲
که باشد این سخن ما را خریدار
۴۶۳
بمگذر این زمان از عقل کل تو
۴۶۴
دمادم گوش میکن نقل کل تو
۴۶۵
که نقل من همه از مصطفایست
۴۶۶
که او جبریل جمله انبیایست
۴۶۷
بمعنی و بصورت رهنما اوست
۴۶۸
ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست
۴۶۹
زهی مهتر که منصور است رازست
۴۷۰
در اینجا بازبین اعتراز و نازست
۴۷۱
زهی مهتر که هستی رهنما تو
۴۷۲
گزین انبیا و اولیا تو
۴۷۳
حقیقت هرچه بینی مصطفا بین
۴۷۴
محمد در همه نور خدا بین
۴۷۵
تو منگر هیچ بی احمد در اینجا
۴۷۶
ز احمد بنگر اندرهر در اینجا
۴۷۷
حقیقت شیخ اندر مجلس ما
۴۷۸
حقیقت زر شده از وی مس ما
۴۷۹
که بیشک آمد آن را کیمیایست
۴۸۰
که او از کیمیای آن بقایست
۴۸۱
تو اندر کیمیاگر راه داری
۴۸۲
کنی مس را بزرگرهوشیاری
۴۸۳
ز دید کیمیای شرع بگذر
۴۸۴
که گردد ناگهانت مس چون زر
۴۸۵
مس تو از شریعت زر شود هان
۴۸۶
ازین سرور مست بازد شود هان
۴۸۷
از آن سو مگذر و بنگر درین راز
۴۸۸
که گرداند ترا از خود سرافراز
۴۸۹
ازین سروردمی بگذر یقین تو
۴۹۰
کزو گردی حقیقت راه بین تو
۴۹۱
ازین سرور که منصور است برادر
۴۹۲
یقین منصور از او آمد خبردار
۴۹۳
ازین سرور منم پیروز امروز
۴۹۴
بنور عشق او گشته دل افروز
۴۹۵
ازین هر دو منم امروز دیندار
۴۹۶
اناالحق میزنم از وی درین دار
۴۹۷
ازین سرور منم جانان شده کل
۴۹۸
ز دید بود خود پنهان شده کل
۴۹۹
ازین سرور منم بیشک خداوند
۵۰۰
خداوندم چنین کردست در بند
۵۰۱
ازین سرور منم واصل در اینجا
۵۰۲
ز وصل او گشاده در در اینجا
۵۰۳
ازین سرور منم امروز سرور
۵۰۴
ز عشقش بازم این جاجان و هم سر
۵۰۵
سر و جانم بمهر او ببازم
۵۰۶
که جز او نیست اینجا سرفرازم
۵۰۷
جمالش در درون جان نهانست
۵۰۸
جمالش در همه چیزی عیان است
۵۰۹
جمالش در دل و در جان واصل
۵۱۰
نمیبینی تو او را شیخ حاصل
۵۱۱
ببین تا چند بارت گفتم این راز
۵۱۲
نمییابی تو این معنی کل باز
۵۱۳
به بین تا چند بارت باز گفتم
۵۱۴
در اسرار هر نوعی بسفتم
۵۱۵
جنید اینجا ز دید مصطفایست
۵۱۶
که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست
۵۱۷
نه این هر سه یکی باشد ز اعیان
۵۱۸
تو دید مصطفی دان دید جانان
۵۱۹
جنیدا بهترین دینست احمد
۵۲۰
درون دیده ره بین است احمد
۵۲۱
هر آنکو مصطفی در خود عیان دید
۵۲۲
ز دید مصطفی بس دید جان دید
۵۲۳
هر آنکو مصطفا را یافت بیشک
۵۲۴
بسوی مصطفا بشتافت بیشک
۵۲۵
هر آن کو مصطفی دیده است اینجا
۵۲۶
حقیقت عین توحید است اینجا
۵۲۷
ز دید احمد مرسل یقین دان
۵۲۸
ازو هر مشکلی حل این، یقین دان
۵۲۹
اگر اینجا به بینی مصطفایت
۵۳۰
همین جاگه به بینی مربقایت
۵۳۱
اگر اینجا رخ او باز بینی
۵۳۲
درون ذرهها زو راز بینی
۵۳۳
اگر اینجا رخ او یافتی باز
۵۳۴
بمعنی و بصورت شو سرافراز
۵۳۵
الا ای شیخ چونست این معانی
۵۳۶
ز من بشنو که چونست این معانی
۵۳۷
حقیقت نور ذات آمد محمد
۵۳۸
از آن عین صفات آمد محمد
۵۳۹
ازو بشناس اینجا قربت دوست
۵۴۰
کزو اینجا رسی در حضرت دوست
۵۴۱
بدان احمد که احمد یافت در خویش
۵۴۲
حجاب عشق را برداشت از پیش
۵۴۳
بنورش تا ابد اینجا بقا دید
۵۴۴
ز نور عرش اینجا با صفا دید
۵۴۵
بنورش راه کرد او سوی منزل
۵۴۶
بمنزل در رسید و گشت کامل
۵۴۷
بنورش راه شرع حق عیان یافت
۵۴۸
بمنزل در رسید و جان جان یافت
۵۴۹
بنورش گر در اینجا راز بینی
۵۵۰
مر او را هم ز خود می باز بینی
۵۵۱
بنورش هرچه دیدم راز دیدم
۵۵۲
که او را در حقیقت باز دیدم
۵۵۳
ازو من ساختم اینجا اناالحق
۵۵۴
مرا برگفت هان برگوی الحق
۵۵۵
مرا او گفت چندین بار گفتم
۵۵۶
اناالحق شیخ اندر دار گفتم
۵۵۷
هر آنچه سرور ما گفت ما را
۵۵۸
یقین مانیز آن گفتیم اینجا
۵۵۹
ازو گفتیم و از وی باز گوئیم
۵۶۰
ازو هر لحظه این سر باز گوئیم
۵۶۱
ازو گفتیم ما اینجا حقیقت
۵۶۲
مر این سر نهان پیدا حقیقت
۵۶۳
ازو گفتیم ما اینجا هوالله
۵۶۴
اناالحق ما زدیم از ما سوی الله
۵۶۵
کجامردی که اینجا بشنود راز
۵۶۶
حقیقت اندر اینجا بنگرد باز
۵۶۷
بدین ما که آن دین خدائیست
۵۶۸
حقیقت عشق آیین خدائیست
۵۶۹
بدین ما اگر ره میبری تو
۵۷۰
ز هفتم آسمانها بگذری تو
۵۷۱
بدین ما در اینجا سر فرود آر
۵۷۲
که از دینم به بینی تو رخ یار
۵۷۳
بدین ما هر آنکو رغبت آرد
۵۷۴
دمی در دین ما او پای دارد
۵۷۵
ز دین ما شود اینجا یقین او
۵۷۶
خدا خود میشود اندر یقین او
۵۷۷
حقیقت مستی اندردین ماهست
۵۷۸
در آخر نیستی آئین ما هست
۵۷۹
اگر از نیستی ره باز بینی
۵۸۰
تو هم در نیستی این راز بینی
۵۸۱
ره عشاق اندر نیستی بود
۵۸۲
ز عین نیستی دیدند معبود
۵۸۳
ره عشاق اندر نیستی خاست
۵۸۴
که اندر نیستی هستیش پیداست
۵۸۵
ز هستی گر رسی در نیستی باز
۵۸۶
تو اندر نیستی گردی سرافراز
۵۸۷
ز هستی گر رسی در قربت دوست
۵۸۸
حقیقت نیست بینی حضرت دوست
۵۸۹
دمی بی نیستی اینجا مزن دم
۵۹۰
حقیقت نیستی بنگر دریندم
۵۹۱
بود این هستی اشیا پدیدار
۵۹۲
که عین نیستی بد ناپدیدار
۵۹۳
مرین معنی ندانم با که گویم
۵۹۴
ویا زین سر درین معنی چه جویم
۵۹۵
ز اول چون ندانی آخرت چون
۵۹۶
شود بیشک بظاهر معنیت چون
۵۹۷
چواول می ندانی آخر کار
۵۹۸
چگونه آید اینجاگه پدیدار
۵۹۹
چواول می ندانی رازت اینجا
۶۰۰
کجا بوده است و چون آغازت اینجا
۶۰۱
چو اول می ندانی وحدت کل
۶۰۲
چگونه رهبری در حضرت کل
۶۰۳
چو اول می ندانی اولینت
۶۰۴
چگونه بازی بینی آخرینت
۶۰۵
چو اول می ندانی ماندهٔ تو
۶۰۶
اگرچه صد معانی خواندهٔ تو
۶۰۷
چو اول می ندانی ذات اینجا
۶۰۸
کجادانی عیان آیات اینجا
۶۰۹
ز اول شو خبردار حقیقت
۶۱۰
از اول دان مر اسرار حقیقت
۶۱۱
از اول شو خبردار یقین تو
۶۱۲
در آخر اول اینجا گه ببین تو
۶۱۳
از اول گرم آخر راه داری
۶۱۴
از این معنی دل آگاه داری
۶۱۵
دلی باید که او نبود مبدل
۶۱۶
که اینجا باز بیند سرّ اول
۶۱۷
دلی باید در اینجا صاحب اسرار
۶۱۸
که از اول بود شیخا خبردار
۶۱۹
دلی باید از اول بینشان او
۶۲۰
که آخر باز بیند جان جان او
۶۲۱
از اول شیخ میباید خبر داشت
۶۲۲
پس آنگاهی به آخر پرده برداشت
۶۲۳
از اول گر شوی اینجا خبردار
۶۲۴
چو منصورت کند از عشق بردار
۶۲۵
مرا مقصود ای شیخم چه چیز است
۶۲۶
نخواهم جسم و جان جانان عزیز است
۶۲۷
مرا مقصود اول ذات جانان
۶۲۸
کنون اعیان در این ذرات جانان
۶۲۹
مرا مقصود از اول یار بوده است
۶۳۰
کنون اینجا در این گفتار بوده است
۶۳۱
دراول نیستت بود این زمان هست
۶۳۲
کجا او را هلم او را من از دست
۶۳۳
برین دست بریده گوش دارم
۶۳۴
ورا کزوی در این سر هوش دارم
۶۳۵
در آخر اولم شیخا ببین باز
۶۳۶
چه میخواهی ز اول راز آغاز
۶۳۷
در آخر اولم اینجا نظر کن
۶۳۸
ز اول بود جانت را خبر کن
۶۳۹
در آخر اولیم شیخا عیانست
۶۴۰
نمیبینی که در شرح و بیانست
۶۴۱
در آخر اولم شیخا پدید است
۶۴۲
اباتو اندرین گفت و شنید است
۶۴۳
ابا دید تو شیخا ساخت امروز
۶۴۴
زهی معنی ترا پرداخت امروز
۶۴۵
یقین میگویمت شیخا که مائیم
۶۴۶
که دید خود دمادم مینمائیم
۶۴۷
در این حق الیقین راه بینان
۶۴۸
ترا تقریر کردم هان یقین دان
۶۴۹
حقیقت شیخ این از خود شنو باز
۶۵۰
ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز
۶۵۱
مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا
۶۵۲
که تا در حق نباشی غره اینجا
۶۵۳
سخنهایم همه باتست در دید
۶۵۴
نه با دیگر بصورت عین تقلید
۶۵۵
ز توحید عیان خواهم نمودن
۶۵۶
ترا من جان جان خواهم نمودن
۶۵۷
عیان بنمایمت روشن چو خورشید
۶۵۸
چنان کان را همی بینی تو جاوید
۶۵۹
عیان بنمایمت اینجایگه من
۶۶۰
درونت با برون دیدار شه من
۶۶۱
عیان بنمایمت در دید بیچون
۶۶۲
یکی گردانمت من بیچه و چون
۶۶۳
مرو بیرون ز خود شیخا زمانی
۶۶۴
ز معنی می شنو هر دم بیانی
۶۶۵
مرو بیرون زخود در لاوالا
۶۶۶
که تا در عشق گردانمت یکتا
۶۶۷
مرو بیرون ز خود شیخا دمادم
۶۶۸
که اینجا گه رسانم اندر آن دم
۶۶۹
مرو بیرون زخود شیخا در اسرار
۶۷۰
که تا آرم ترا قربت پدیدار
۶۷۱
ابا خود آشنا باشد یقین او
۶۷۲
ابا خود او بود در گفت و در گو
۶۷۳
ابا خود آشنای لامکان است
۶۷۴
مکان را جملگی دیدار جانست
۶۷۵
کنون او در مکان ز آن راز دارد
۶۷۶
ولی در لامکان اعزاز دارد
۶۷۷
کنون اندر مکان دید دیدت
۶۷۸
نه با من با همه گفت و شنیدت
۶۷۹
یکی بیچون شناسم در خدائی
۶۸۰
ورا کو نیستش هرگز جدائی
۶۸۱
دوئی نبود که بیچونست جانان
۶۸۲
حقیقت هفت گردونست جانان
۶۸۳
چو جانان آفتاب و ماهتاب است
۶۸۴
که خورشید و مهش در تک و تابست
۶۸۵
ورای ذات او چیز دگر نیست
۶۸۶
بجز منصور کس را زوخبر نیست
۶۸۷
حقیقت از یکی اعیانست پیدا
۶۸۸
اگر نه در دوئی جانست پیدا
۶۸۹
ز یکی گر شوی بیرون ندانی
۶۹۰
میان خاک و خون بیشک نمانی
۶۹۱
یکی بین و مرو بیرون زخویشت
۶۹۲
که بنهاده است او اعیان پیشت
۶۹۳
ز اعیان یاب دیدار الهی
۶۹۴
کز اعیانست اسرار الهی
۶۹۵
گر از اعیان خبرداری تو مائی
۶۹۶
ابا اعیان من کن آشنائی
۶۹۷
گر از اعیان خبرداری حقیقت
۶۹۸
ز باغ ما تو برداری حقیقت
۶۹۹
گر از اعیان خبرداری فنا باش
۷۰۰
که رویت چون نمود اینجای نقاش
۷۰۱
چو در اعیان خود راهی نبردی
۷۰۲
نه صافت خوانم این جا و نه دُردی
۷۰۳
چنین پیدا جمال یار پنهان
۷۰۴
بهرزه میدهند اینجایگه جان
۷۰۵
چنین پیدا جمال یار اینجا
۷۰۶
ازو منصور برخوردار اینجا
۷۰۷
چنین پیدا جمال بینشانی
۷۰۸
دمادم گفته او راز نهانی
۷۰۹
چنین پیدا جمال بیچه و چون
۷۱۰
فکنده نور خود برهفت گردون
۷۱۱
چنین پیدا جمال شاه عالم
۷۱۲
نماید وصل خود اینجا دمادم
۷۱۳
چنین پیدا جمال ذات اینجا
۷۱۴
یقین درجمله ذرات اینجا
۷۱۵
چنین پیداست شیخا بیچه و چون
۷۱۶
توئی اکنون که گفتی بیچه و چون
۷۱۷
همه اینجا توئی اندر جمالت
۷۱۸
نمودار است اعیان وصالت
۷۱۹
همه اینجا توئی چیزی دگر نیست
۷۲۰
که بیند مر ترا چون راهبر نیست
۷۲۱
همه اینجاتوئی و رهبر خود
۷۲۲
یقین اندر عیان خیر و شر خود
۷۲۳
همه اینجاتوئی جمله نکوئی
۷۲۴
حقیقت خود تواندر گفتگوئی
۷۲۵
همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز
۷۲۶
که میگویندش اینجا از عدم نیز
۷۲۷
همه اینجاتوئی ای ذات بیچون
۷۲۸
که میخوانی همه آیات بیچون
۷۲۹
همه اینجا توئی بیشک حقیقت
۷۳۰
که پیدائی یکی در یک حقیقت
۷۳۱
ز پیدائی خود هستی یگانه
۷۳۲
تو خواهی بود با خود در میانه
۷۳۳
توخواهی بود شیخ و کس نباشد
۷۳۴
بجز تو در جهان بس نباشد
۷۳۵
در این اسرار شیخا در یقینی
۷۳۶
بجز حق هیچ در عالم نبینی
۷۳۷
حقیقت آنکه در حق هست باقی
۷۳۸
بماند جاودان اویست باقی
۷۳۹
حقیقت آنکه شد هست هوالله
۷۴۰
بماند جاودان هست هوالله
۷۴۱
درین اسرار شیخا در یقینی
۷۴۲
بجز جبار در عالم چه بینی
۷۴۳
اگر مردی ز خود دایم بمانی
۷۴۴
بذات جاودان قایم بمانی
۷۴۵
اگر مردی زخود جاوید گشتی
۷۴۶
ز نور ذات حق خورشید گشتی
۷۴۷
همه مردان ز دید خود بمردند
۷۴۸
از آن در راه معنی گوی بردند
۷۴۹
همه مردان بمردند از صور هان
۷۵۰
برستند آن زمان از خیر و شر هان
۷۵۱
چنین بین شیخ دمدم میر از خود
۷۵۲
درین دنیا تو عبرت گیر از خود