عطار · هیلاج نامه

در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بکنج خلوت دل باش ساکن
۲
که تا باشی ز هر آفات ایمن
۳
بکنج خلوت دل گرد واصل
۴
تو در خلوت بکن مقصود حاصل
۵
بکنج خلوت دل راز میجوی
۶
همان گم کردهٔ خود باز میجوی
۷
بکنج خلوت دل یار میبین
۸
یقین بیزحمت اغیار میبین
۹
بکنج خلوت خود در یکی باش
۱۰
تو ذات صرف اینجا بیشکی باش
۱۱
بکنج خلوت دل جوی جانان
۱۲
که بنماید رخت ناگاه سلطان
۱۳
چو درخلوت سرای جان درآئی
۱۴
حقیقت بنگری دید خدائی
۱۵
به از خلوت مدان اینجا حقیقت
۱۶
حضوری جوی بی عین طبیعت
۱۷
به از خلوت مدان گر راز دانی
۱۸
که درخلوت رسد سر معانی
۱۹
به از خلوت چه باشد نزد عشاق
۲۰
که در خلوت شدند ایشان یقین طاق
۲۱
حضور خلوت از بازار خوشتر
۲۲
حقیقت زندگی با یار خوشتر
۲۳
حضور خلوت اینجاگه طلب کن
۲۴
دلت با جان حقیقت با ادب کن
۲۵
حضور خلوت عشاق در یاب
۲۶
ازین عین دوئی خود طاق دریاب
۲۷
دمی با یار به اندر خلوت دل
۲۸
به از بغداد و مصر و چین و موصل
۲۹
دمی با یار اندر خلوت عشق
۳۰
کزویابی حقیقت قربت عشق
۳۱
دمی با یار به ازملک عالم
۳۲
چه میگوئی چه میجوئی در این دم
۳۳
بخلوت جوی یار خویشتن باز
۳۴
گذر کن هان ز جسم و جان و تن باز
۳۵
بخلوت یک زمان بنشین تو فارغ
۳۶
که در خلوت شوی ای شیخ بالغ
۳۷
حضور خلوتست اینجای بنگر
۳۸
توی در خلوت یکتای بنگر
۳۹
نموددوست درخلوت عیانست
۴۰
که درخلوت یقین دیدار جانست
۴۱
بسی در خلوت اینجا چله دارند
۴۲
هوای صورتی در کله دارند
۴۳
نیرزد خلوت ایشان پشیزی
۴۴
چنین گفتست با من آن عزیزی
۴۵
که در خلوت نشستن آن نشاید
۴۶
که جز جانان نه بیند دید باید
۴۷
هوای غیر نبود در درونش
۴۸
بجز یک سیر نبود در درونش
۴۹
بجانان ذات او قائم نماید
۵۰
نمود او یقین دایم نماید
۵۱
چنان دست از همه عالم بشوید
۵۲
که جز اسرار با جانان نگوید
۵۳
اباجانان دمادم گوید او راز
۵۴
که تا جانان کند اورا سرافراز
۵۵
ابا جانان چنان باشد یگانه
۵۶
که با جانان بماند جاودانه
۵۷
ابا جانان چنان مشتاق باشد
۵۸
که در جانان حقیقت طاق باشد
۵۹
ابا جانان شودیکتای جانان
۶۰
ز پنهانی بود پیدای جانان
۶۱
ابا جانان بود یکتای این جا
۶۲
یکی بیند همه ذرات اینجا
۶۳
حضور جان و دل دارد چنان گم
۶۴
که باشد بیگمان مانند قلزم
۶۵
حضورش از یکی آید پدیدار
۶۶
شود در هر دو عالم صاحب اسرار
۶۷
حضورش بیشکی در یک نماید
۶۸
ز دید عشق ما پیدا نماید
۶۹
همه چیزی ازو یکتا بود کل
۷۰
ز دید عشق ناپیدا بود کل
۷۱
از اول تا به آخر یار بیند
۷۲
یکی اندر یکی دیدار بیند
۷۳
بجز یکی نداند در حقیقت
۷۴
بجای آرد همه شرط شریعت
۷۵
اگر بیشرع آید فرع دانش
۷۶
بجز زندیق در این سر مخوانش
۷۷
اگر بسپارد اینجا گه ره شرع
۷۸
بخلوت در بیابد مرشه شرع
۷۹
چنین کردند اینجا پاکبازان
۸۰
ره تحقیق جسته کارسازان
۸۱
حقیقت چون در خلوت نشینی
۸۲
یقین باید که جز یکی نه بینی
۸۳
بشرع احمد اینجا پاکدل باش
۸۴
تو اندر پاکبازی یاب نقاش
۸۵
حضور خلوت از روی زمین به
۸۶
ز ذات کل یقین عین الیقین به
۸۷
چو در خلوت نشینی پیشه سازی
۸۸
ز ذات کل حقیقت سرفرازی
۸۹
نه اندر بند آن باشی که آن دست
۹۰
ترا بوسند درخلوت جهان دست
۹۱
بت ره باشی آن دم نزد جانان
۹۲
کجا بستانی آنگه مرد جانان
۹۳
بت خود بشکن از دیدار بیشک
۹۴
ز جانان باش برخوردار بیشک
۹۵
حقیقت بت ترا مر دوست آمد
۹۶
از آن مغزت حقیقت پوست آمد
۹۷
که خود را دوست داری در برخلق
۹۸
همی ترسی تو از خیر و شر خلق
۹۹
اگر از عین دنیا این تمامت
۱۰۰
که خواهی تا بماندنیک نامت
۱۰۱
بنام وننگ اینجا در نمازی
۱۰۲
تو پنداری که بیشک کارسازی
۱۰۳
بنام وننگ جانت رفت بر باد
۱۰۴
کجا بینی تو ذات خویش آباد
۱۰۵
بنام و ننگ در مکری بمانده
۱۰۶
ز سرّ عشق یک نکته نخوانده
۱۰۷
بنام وننگ میخواهی بسربرد
۱۰۸
بنام و ننگ خواهی بیخبر مرد
۱۰۹
ز ننگت چیست چون نامی نداری
۱۱۰
بجز حسرت دگر کامی نداری
۱۱۱
تو از بهر ریای خلق تحقیق
۱۱۲
بپوشیدی حقیقت دلق تحقیق
۱۱۳
یقین دلق تو زنار است اینجا
۱۱۴
ابا تو لایق نار است اینجا
۱۱۵
بسوزان دلق آنگه خود بسوزان
۱۱۶
تو نام نیک را و بد بسوزان
۱۱۷
اگر رویت حقیقت در خدایست
۱۱۸
ابا اوباش کو خود رهنمایست
۱۱۹
چرا در بند خلقی بازمانده
۱۲۰
در آن خلوتسرای راز مانده
۱۲۱
طمع یکبارگی باید بریدن
۱۲۲
ز خلق آنگه جمال شاه دیدن
۱۲۳
طمع زین ناگهان آخر ببر تو
۱۲۴
شنو این نکتهای همچو در تو
۱۲۵
طمع زینها ببر اینجا به تحقیق
۱۲۶
که به زینت ندیدم هیچ توفیق
۱۲۷
بکار تو کجا آیند اینان
۱۲۸
کجاکار تو بگشایند اینان
۱۲۹
همه درمکر و زرق ونام و ناموس
۱۳۰
بمانده درنهاد خود بافسوس
۱۳۱
همه مردار و هم مردار خوارند
۱۳۲
یقین میدان که چون مردار خوارند
۱۳۳
دلم بگرفت شیخ از دید دو نان
۱۳۴
از آن میگویمت اینجا ببرهان
۱۳۵
طمع زینها بیکباره بریدم
۱۳۶
که تا اینجا یقین جانان بدیدم
۱۳۷
طمع زینها بریدم در خدائی
۱۳۸
که تادیدم وصال خود نمائی
۱۳۹
طمع زینها بریدم در حقیقت
۱۴۰
سپردم آنگهی راه شریعت
۱۴۱
طمع ببریدهام از هر دو عالم
۱۴۲
که تا میگویم این سر دمادم
۱۴۳
بجز حق این همه باطل شناسم
۱۴۴
از اینان کی در این معنی هراسم
۱۴۵
بجز حق این همه خار جهانند
۱۴۶
که چون سگ هر نفس هر سو جهانند
۱۴۷
اوائل این چنین دیدم حقیقت
۱۴۸
از اینان ذات بگزیدم حقیقت
۱۴۹
چوذات حق در ایشانست موجود
۱۵۰
مرا آن ذات بد از جمله مقصود
۱۵۱
همه دارند لیکن چون ندارند
۱۵۲
حقیقت آمده بیچون ندارند
۱۵۳
اگر دارند اما این حقیقت
۱۵۴
حقیقت شیخ حق است ای رفیقت
۱۵۵
ابا دارند اما این حکایت
۱۵۶
حقیقت شیخ دور است از شکایت
۱۵۷
مرا مقصود ازین گفتار آنست
۱۵۸
که شرع اندر میان ذات جانست
۱۵۹
شریعت گفتمت تا راز دانی
۱۶۰
حقیقت ذات ایشان باز دانی
۱۶۱
که چندی در میانه این چنیناند
۱۶۲
گمان در پیش کرده بییقیناند
۱۶۳
بسی دیدم ملامت من از اینان
۱۶۴
ولیکن خاطر اسرار بینان
۱۶۵
درین ره مر مرا داده است تحقیق
۱۶۶
همی بینم دراینجا اهل توفیق
۱۶۷
مرا کار است با ایشان حقیقت
۱۶۸
چه کارم شیخ با اهل طبیعت
۱۶۹
همه در ذات یکی مینماید
۱۷۰
ولیکن گفتن ایشان را نشاید
۱۷۱
مر این اسرار ای شیخ جهان تو
۱۷۲
همی گویم که هستی در میان تو
۱۷۳
نمیدانند هر چندی سر از پای
۱۷۴
رموز ما در اینجا گاه بگشای
۱۷۵
سراپای حقیقت دیدهام من
۱۷۶
همه کون و مکان گردیدهام من
۱۷۷
حقیقت دیدهام هم مغز و هم پوست
۱۷۸
اگرچه در حقیقت این همه اوست
۱۷۹
بنور حق مزین شرع بشناس
۱۸۰
ز حق مراصل را با فرع بشناس
۱۸۱
همه زین کار هانه رخ نمودند
۱۸۲
به هر صورت یقین ما را نمودند
۱۸۳
نظام کار عالم ار بدانست
۱۸۴
که نیکان راعیانی در عیانست
۱۸۵
چنین افتادهٔ از شرع در فرع
۱۸۶
که تا تو بازدانی اصل با فرع
۱۸۷
کمال شرع از آن تحقیق دارد
۱۸۸
که ذات مصطفی توفیق دارد
۱۸۹
ابوجهل لعین باشد چو احمد؟
۱۹۰
حقیقت مصطفی نیکست و او بد؟
۱۹۱
کجا فرعون باشد همچو موسی
۱۹۲
که او حق بدفراز طور سینا
۱۹۳
کجا نمرود ابراهیم باشد
۱۹۴
کزین معنی حقیقت بیم باشد
۱۹۵
تو و شیخ کبیر اینجا یکی اید
۱۹۶
حقیقت ذات بیچون بیشکیاید
۱۹۷
که ره بسبودهاید اندر خدائی
۱۹۸
شما را می نهبینم در خدائی
۱۹۹
چنین افتاد سرّ عشقبازی
۲۰۰
مدان اسرار ما شیخا ببازی
۲۰۱
از اول عزلتی خوش داشتم من
۲۰۲
ز عزلت بهرهها برداشتم من
۲۰۳
ز عزلت یافتم سر کماهی
۲۰۴
ز خلوت یافتم دید الهی
۲۰۵
ز عزلت یافتم اسرار بیچون
۲۰۶
مرا بخشیده او اسرار بیچون
۲۰۷
ز عزلت یافتم اسرارها کل
۲۰۸
از آنم در همه دیدارها کل
۲۰۹
ز عزلت در درون خلوت دل
۲۱۰
شدم ای شیخ در دیدار واصل
۲۱۱
ز عزلت جوی شیخ و یار خودبین
۲۱۲
بخلوت جملهٔ اسرار خود بین
۲۱۳
تو عزلت جوی و در عین الیقین شو
۲۱۴
در اینجا در حقیقت پیش بین شو
۲۱۵
اگر عزلت گزینی همچو عنقا
۲۱۶
تو در خلوت شوی ای شیخ یکتا
۲۱۷
اگر عزلت گزیدی درخودی تو
۲۱۸
برون آیی ز نیکی و بدی تو
۲۱۹
اگر عزلت گزینی در عیانت
۲۲۰
نماید دید بیشک دید جانت
۲۲۱
اگر عزلت گزینی صاحب درد
۲۲۲
شوی درخلوت ای شیخ جهان فرد
۲۲۳
اگر عزلت گزینی همچو عشاق
۲۲۴
شوی ای شیخ عالم همچو من طاق
۲۲۵
اگز عزلت گزینی همچو مردان
۲۲۶
حقیقت ذات خود را فرد گردان
۲۲۷
به از عزلت گزینی از سر درد
۲۲۸
نمانی جاودان از جان جان فرد
۲۲۹
اگر عزلت گزینی در لقایت
۲۳۰
نماید رخ حقیقت جانفزایت
۲۳۱
حقیقت جوی عزلت تا توانی
۲۳۲
که چون عزلت کنی این خود بدانی
۲۳۳
حقیقت جوی عزلت همچو مردان
۲۳۴
ازینان خویشتن آزاد گردان
۲۳۵
حقیقت دردسر میدان تو دنیا
۲۳۶
ز دنیا عزلت دیدار مولا
۲۳۷
ز دنیا حظ روح خویش بردار
۲۳۸
عیان فتح و فتوح خویش بردار
۲۳۹
تمامت انبیاء در عزلت خویش
۲۴۰
حقیقت یافته از قربت خویش
۲۴۱
چو میدیدند کین دنیای ناساز
۲۴۲
نخواهد بود با کس نیز دمساز
۲۴۳
کناره زین جهان کردند ایشان
۲۴۴
که سودی نیست زینجای پریشان
۲۴۵
حقیقت سوددنیا چیست طاعت
۲۴۶
به از این نیست این عین سعادت
۲۴۷
چو دنیا کنده پیر گوژپشتست
۲۴۸
بسا پرورده و آنگه بکشتست
۲۴۹
تو ازدنیا چه خواهی برد آنجا
۲۵۰
که بیشک تو نخواهی مرد آنجا
۲۵۱
جهان و هرچه در روی جهان است
۲۵۲
همه از ذات حق عکسی عیان است
۲۵۳
جهان بیوفا نوری ندارد
۲۵۴
دمی بیماتم او سوری ندارد
۲۵۵
بلا و محنت است این دار دنیا
۲۵۶
که شد از عشق برخوردار دنیا
۲۵۷
جهان بیگانهٔ دان در ره عشق
۲۵۸
اگر هستی حقیقت آگه عشق
۲۵۹
جهان بیگانهٔ چون آشنایست
۲۶۰
وفا از وی مجو که بیوفایست
۲۶۱
جهان بیگانهٔ مردار خواراست
۲۶۲
بنزدعاشقان مردار، خوار است
۲۶۳
جهان بیگانهٔ پر درد و رنج است
۲۶۴
بنزد عاشقان خوان سپنج است
۲۶۵
جهان بیگانه دان ای شیخ اینجا
۲۶۶
در آن دیوانهٔ دان شیخ اینجا
۲۶۷
جهان بگذار شیخ و در نهان شو
۲۶۸
چو کردی پشت بر وی جان جانشو
۲۶۹
جهان بگذار شیخ و راستی کن
۲۷۰
ز دید او نظر در کاستی کن
۲۷۱
جهان بگذار تا جاوید گردی
۲۷۲
تو در عین عیان خورشید گردی
۲۷۳
جهان بگذار همچون عاشقان تو
۲۷۴
چه میجوئی به آخر زین جهان تو
۲۷۵
جهان بگذار تا رویت نماید
۲۷۶
مکن گوشت بوی کویت نماید
۲۷۷
جهان بگذار ای شیخ جهان بین
۲۷۸
جهان چبود خداوند جهان بین
۲۷۹
جهان بگذار و در حق پیش بین گرد
۲۸۰
که تا مانی تو در عین الیقن فرد
۲۸۱
جهان بگذار و در یکی قدم زن
۲۸۲
وگرنه در ره مردان قدم زن
۲۸۳
ره مردان طلب مانند مردان
۲۸۴
طلب کن علم و بگذر زینجهان هان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.