عطار · هیلاج نامه

در هدایت یافتن در شریعت فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ره مردان طلب کن تا بدانی
۲
حقیقت جاودان یکتا بمانی
۳
ره مردان طلب تا دید یابی
۴
عیان ذات در توحید یابی
۵
ره مردان طلب تا جاودان تو
۶
بمانی تا جهان جان جان تو
۷
ره مردان طلب در نامرادی
۸
اگر تو بی مرادی یامرادی
۹
ره مردان طلب در خلوت دل
۱۰
عیان یار بین در خلوت دل
۱۱
ره مردان طلب مانندمنصور
۱۲
که ماند نام تو نانفخهٔ صور
۱۳
ره مردان طلب در دید جانان
۱۴
دمی بنگر تو در توحید جانان
۱۵
ره مردان طلب تا شاد گردی
۱۶
ز اندوه و بلا آزاد گردی
۱۷
ره مردان طلب تا در نمودت
۱۸
نمایند از حقیقت بود بودت
۱۹
ره مردان طلب در شادکامی
۲۰
چرا اندر پی ننگی و نامی
۲۱
ره مردان طلب تا راز یابی
۲۲
حقیقت ذات اعیان باز یابی
۲۳
ره مردان طلب تا راه ایشان
۲۴
بیابی و شوی آگاه ایشان
۲۵
ره مردان یقین منصور کل یافت
۲۶
یقین در راه ایشان رنج و دل یافت
۲۷
ره مردان یقین منصور دیده است
۲۸
از آن در راه کل در نوردیده است
۲۹
ره مردان منم کل باز دیده
۳۰
یقین در راه ایشان راز دیده
۳۱
ره مردان منم کرده در این سر
۳۲
دریده بیشکی پرده در این سر
۳۳
ره مردان منم کرده در آفاق
۳۴
شده در راه مردان بیشکی طاق
۳۵
ره مردان منم کرده حقیقت
۳۶
زده دم از طریقت در شریعت
۳۷
ره مردان منم کرده شده کل
۳۸
از اول آخرم کرده شده کل
۳۹
بمنزل در رسیده این زمانم
۴۰
رخ شه دیده در عین العیانم
۴۱
بمنزل در رسیدم ناگهانی
۴۲
بدیدم من جمال بینشانی
۴۳
بمنزل در رسیدم در حقیقت
۴۴
رخ جانان بدیدم در حقیقت
۴۵
رسیدم تا بمنزگاه عشاق
۴۶
بمنزل در رسیدم شاه عشاق
۴۷
رسیدم تا بمنزل یار دیدم
۴۸
خود اندر عشق برخوردار دیدم
۴۹
رسیدم تا بمنزل در یکی من
۵۰
حقیقت سیر کردم بیشکی من
۵۱
رسیدم تا بمنزل در نمودار
۵۲
ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار
۵۳
رسیدم تا بمنزل حق پرستم
۵۴
حقیقت دید من عهد الستم
۵۵
رسیدم تا الست خویش دیدم
۵۶
نمود ذات کل در پیش دیدم
۵۷
رسیدم آنچه میایستم اینجا
۵۸
بدیدم در درونم شیخ یکتا
۵۹
ره سیر وفنا کردم بآخر
۶۰
جمال یار میبینم بظاهر
۶۱
ره سیر و فنا کردم بتحقیق
۶۲
در آخر شیخ بازم داد توفیق
۶۳
ره سیر و فنا کن اندرین راه
۶۴
که تا تو هم رسی در حضرت شاه
۶۵
اگر ره میکنی راهت نمایم
۶۶
بمنزل آدم شاهت نمایم
۶۷
اگر ره میکنی اینست راهت
۶۸
که اینجا مینمایم دید شاهت
۶۹
ره خودبین در اینجا در حقیقت
۷۰
ره تو چیست در راه شریعت
۷۱
ره شرع است شیخا جاودانی
۷۲
اگر این ره کنی بیشک بدانی
۷۳
ره شرعست منزل جان جانان
۷۴
ازین سر وصل ده ذرات جانان
۷۵
ره شرعست دیگر من ندانم
۷۶
بجز این ره روی روشن ندانم
۷۷
ره شرعست اندر شرع شو دوست
۷۸
بشودرخلوت و هر سومرودوست
۷۹
ره شرع است اندر شرع شو شیخ
۸۰
نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ
۸۱
ره شرع است اگر میدانی اسرار
۸۲
درین ره عمر خود ضایع بمگذار
۸۳
ره شرعست راهت بانشان است
۸۴
در آخر یار بیشک بینشان است
۸۵
ره شرعست این را هست تحقیق
۸۶
درین ره عاشقان یابند توفیق
۸۷
ره شرعست ازو اینجا مرادت
۸۸
بیاب ای شیخ با عین سعادت
۸۹
ره شرعست طاعت کن درین راه
۹۰
که در طاعت بیابی مر رخ شاه
۹۱
رهت شرعست هر طاعت کن اینجا
۹۲
که از طاعت شوی درجان مصفا
۹۳
براه شرع هر کو یافت مقصود
۹۴
حقیقت یافت در دیدار معبود
۹۵
براه شرع هر کو رفت او دید
۹۶
ز دید او پس آنگه کل نکو دید
۹۷
براه شرع هر که رفت جان شد
۹۸
چو جان در جملهٔ عالم عیان شد
۹۹
براه شرع هر کو رفت حق یافت
۱۰۰
ز ذات جان جان آنکه سبق یافت
۱۰۱
براه شرع آنکو دید جانان
۱۰۲
شدش او تا ابد در جمله پنهان
۱۰۳
براه شرع هر کوشد چو منصور
۱۰۴
اناالحق میزند تا نفخهٔ صور
۱۰۵
براه شرع هر کو گشت جانباز
۱۰۶
در اینجا یافت این راز نهان باز
۱۰۷
براه شرع هر کو جانفشان شد
۱۰۸
حقیقت در شریعت جان جان شد
۱۰۹
براه شرع هر کو دید حق دید
۱۱۰
حقیقت گم شد از اسرار توحید
۱۱۱
براه شرع هر کو در فنا شد
۱۱۲
ز بعد آن فنا ذات خدا شد
۱۱۳
براه شرع هر کو دید دیدار
۱۱۴
یکی گردد عیان ولیس فی الدار
۱۱۵
براه شرع شیخا رفتهام من
۱۱۶
سخن در شرع جمله گفتهام من
۱۱۷
براه شرع احمد در عیانم
۱۱۸
کنون بنگر نشان بینشانم
۱۱۹
براه شرع احمد یافتم راز
۱۲۰
شدم از شرع احمد من سرافراز
۱۲۱
براه شرع احمد راز دیدم
۱۲۲
حق الحق در یکی صدر از دیدم
۱۲۳
چو راه شرع احمد بسپری تو
۱۲۴
ز دید یار آخر برخوری تو
۱۲۵
چو راه شرع احمد را سپردی
۱۲۶
چو من ای شیخ بیشک گوی بردی
۱۲۷
چو راه شرع احمد دیدی ای دوست
۱۲۸
کنون برخورچواندر دیدی ای دوست
۱۲۹
چو راه شرع احمد ره نباشد
۱۳۰
دل زندیق ازو آگه نباشد
۱۳۱
دل صدّیق میباید درین راه
۱۳۲
که از جانان شود در آخر آگاه
۱۳۳
دل صدّیق میباید در این سر
۱۳۴
که بیند در درون اوست ظاهر
۱۳۵
دل صدّیق میباید حقیقت
۱۳۶
که حق بیند درین راه شریعت
۱۳۷
دل صدّیق میباید که جانان
۱۳۸
به بیند او در اینجا گاه اعیان
۱۳۹
دل صدّیق دایم پر ز خونست
۱۴۰
که میداند که سرّ کار چونست
۱۴۱
دل صدیق دایم در فنایست
۱۴۲
دلش اندر فنادیدن لقایست
۱۴۳
دل صدیق دایم در یکی یار
۱۴۴
همی خواهم درون خود پدیدار
۱۴۵
دل صدیق میبیند حقیقت
۱۴۶
که راهی نیست جز راه شریعت
۱۴۷
دل صدیق جز جانان نه بیند
۱۴۸
عیان بیند وی و پنهان نه بیند
۱۴۹
دل صدیق با یار است دایم
۱۵۰
از آن در عشق در کار است دایم
۱۵۱
دل صدیق دایم غرق توحید
۱۵۲
بود پیوسته اندر دیده و دید
۱۵۳
دل صدیق دایم درنمود است
۱۵۴
از آنش عرش دایم در سجود است
۱۵۵
دل صدیق ذاتست ار بدانی
۱۵۶
شده در عین ذرات نهانی
۱۵۷
دلی باید که یابد نور صادق
۱۵۸
بود از نور خود در عشق صادق
۱۵۹
دلی باید که این معنی بداند
۱۶۰
پس آنگه جان خود در کل فشاند
۱۶۱
دلی باید که برخوردار آید
۱۶۲
چو ما اینجایگه بردار آید
۱۶۳
دلی باید که باشد همچو من گم
۱۶۴
که بیند گوهر اندر عین قلزم
۱۶۵
دلی چون من نکوهرگز که یابد
۱۶۶
چو من دلدار هرگز کس نیابد
۱۶۷
چو بادل میکنم دلدار دارم
۱۶۸
دل از دیدار او بردار دارم
۱۶۹
چو با دل میکنم دلدار اویست
۱۷۰
که با من در یقین در گفت و گوی است
۱۷۱
چو با دل میکنم دلدار دیدم
۱۷۲
خود اندر عشق برخوردار دیدم
۱۷۳
چو بادل میکنم من اندرین راه
۱۷۴
حقیقت می نه بینم جز که دلخواه
۱۷۵
چه با دل میکنم چون دل فنا شد
۱۷۶
بدلدارم رسید و کل فنا شد
۱۷۷
چه با دل میکنم این لحظه جانست
۱۷۸
حقیقت جان و هم عین عیانست
۱۷۹
چه با دل میکنم این لحظه ذاتست
۱۸۰
برون از این مکان عین صفاتست
۱۸۱
چه با دل میکنم این لحظه دلدار
۱۸۲
مراکرده است ذات خود نمودار
۱۸۳
که با من این زمان عین عیان است
۱۸۴
فکنده پرده از رخ نی نهانست
۱۸۵
که با من در نهان جانست واصف
۱۸۶
منم از ذات جان پیوسته واحد
۱۸۷
که با من این زمان در گفت و گویست
۱۸۸
ز بهر ما چنین درجست و جویست
۱۸۹
که با من این زمان یار است پیدا
۱۹۰
ولی در لیس فی الدار است پیدا
۱۹۱
که با من هر زمانی راز گوید
۱۹۲
دگر منصور با تو باز گوید
۱۹۳
که با من این زمان عین العیانست
۱۹۴
دمادم با تو در شرح و بیانست
۱۹۵
که با من این زمان اندر حقیقت
۱۹۶
نمودار است در راه شریعت
۱۹۷
که با من این چنین کرده است یاری
۱۹۸
که کردستم ز عشقش پایداری
۱۹۹
که با من اینچنین کرده است جانان
۲۰۰
نخواهم کردنم در عشق پنهان
۲۰۱
در این ره شیخ بسیار است اسرار
۲۰۲
ولی ذاتست اینجا گه پدیدار
۲۰۳
در این اعیان منصور است رفته
۲۰۴
سخن چین چنین در عشق گفته
۲۰۵
که گوید شیخ دیگر این چنین راز
۲۰۶
مگر آنکو شود عین الیقین باز
۲۰۷
دلش خود آنگهی اعیان به بیند
۲۰۸
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند
۲۰۹
شود یکرنگ همچون ما درین راه
۲۱۰
اگر دارد شود پیدا درین راه
۲۱۱
شود یکرنگ همچون نور خورشید
۲۱۲
بتابد در همه ذرات جاوید
۲۱۳
شود یک رنگ همچون ما درین راه
۲۱۴
اگر دارد شود پیدا درین راه
۲۱۵
شود یکرنگ همچون نور خورشید
۲۱۶
بتابد در همه ذرات جاوید
۲۱۷
شود یک رنگ و یکرنگی ببیند
۲۱۸
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند
۲۱۹
شود یکرنگ اندر بینشانی
۲۲۰
بماند تا ابد در عشق فانی
۲۲۱
شود یکرنگ در بحر حقیقت
۲۲۲
سراسر محو گرداند شریعت
۲۲۳
شود یکرنگ در بازار معنی
۲۲۴
بگوید دمبدم اسرار معنی
۲۲۵
شود یکرنگ بر مانند جوهر
۲۲۶
نمود نور عشق او سراسر
۲۲۷
شود یکرنگ در رنگ حقیقت
۲۲۸
به بیند عشق نیرنگ حقیقت
۲۲۹
شود یکرنگ در اسرار اینجا
۲۳۰
شود از عشق برخوردار اینجا
۲۳۱
شود یکرنگ اینجا همچو جانان
۲۳۲
بگوید همچو ما او را زمردان
۲۳۳
شود یکرنگ اینجا گه حقیقت
۲۳۴
ز یکرنگی رسد اندر طریقت
۲۳۵
شود یکرنگ اینجا در یقین او
۲۳۶
بود در عشق جانان پیش بین او
۲۳۷
شود یکرنگ آنگه در اناالحق
۲۳۸
بگوید همچو ما اسرار مطلق
۲۳۹
شود یکرنگ همچون ما یگانه
۲۴۰
بماند تا ابد او جاودانه
۲۴۱
شود یکرنگ همچون ما حقیقت
۲۴۲
نماید راز خود پیدا حقیقت
۲۴۳
درین ره عاشقی باید که در کار
۲۴۴
که یکرنگی گزیند همچو پرگار
۲۴۵
کند پرگار و اندرجا بماند
۲۴۶
ولیکن نقش ناپیدا نماند
۲۴۷
دل اندر نقش بستی ای یگانه
۲۴۸
نماند تا ابد او جاودانه
۲۴۹
دل اندر نقش بستی همچو او باش
۲۵۰
کجا هرگز ببینی روی نقاش
۲۵۱
دل اندر نقش بستستی حقیقت
۲۵۲
نخواهد ماند این نقش طبیعت
۲۵۳
دل اندر نقش بستی جاودان تو
۲۵۴
نخواهی دید بیشک جان جان تو
۲۵۵
دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست
۲۵۶
که ازنقش خود بی آگهی دوست
۲۵۷
دل اندر نقش بستی مرد خواهی
۲۵۸
تو مراین نقش آخر بردخواهی
۲۵۹
دل اندر نقش بستی با زمانی
۲۶۰
کجانقاش را آخر بدانی
۲۶۱
دل اندر نقش بستی در حقیقت
۲۶۲
کجا نقاش کل آید پدیدت
۲۶۳
نخواهد ماند نقشت جز که نقاش
۲۶۴
از این معنی که گفتم باخبر باش
۲۶۵
نخواهد ماند نقشت جاودانی
۲۶۶
سزد گر بود نقاشت بدانی
۲۶۷
نخواهد ماند نقشت آخر کار
۲۶۸
نخواهد گشت گم در عین پرگار
۲۶۹
نخواهد ماند نقشت غم مخور تو
۲۷۰
یقین اینجا لقا را مینگر تو
۲۷۱
تو مر نقاش را بشناسی تحقیق
۲۷۲
که نقاشت دهد پیوسته توفیق
۲۷۳
تو گر نقاش بشناسی برستی
۲۷۴
ابا نقاش جاویدان نشستی
۲۷۵
تو گر نقاش بشناسی تو اوئی
۲۷۶
که با نقاش اندر گفت و گوئی
۲۷۷
تو گر نقاش بشناسی درین راز
۲۷۸
کند از روی خود مرپرده را باز
۲۷۹
دگر نقاش بشناسی حقیقت
۲۸۰
نماید در عیان نقش حقیقت
۲۸۱
بدان نقاش و ایمن باش از خود
۲۸۲
که باشی رسته تو از نیک و از بد
۲۸۳
بدان نقاش اگر صاحب یقینی
۲۸۴
که جز نقاش خود چیزی نه بینی
۲۸۵
بدان نقاش و با اوباش دایم
۲۸۶
که گرداند ترا در ذات قایم
۲۸۷
بدان نقاش و اندر وی فنا گرد
۲۸۸
که مانی اندرین عین فنا فرد
۲۸۹
بدان نقاش را امروز ای شیخ
۲۹۰
که تا گردی بکل پیروز ای شیخ
۲۹۱
بدان نقاش و با او آشنا باش
۲۹۲
ز دیدارش همیشه در بقا باش
۲۹۳
بدان نقاش در بود وجودت
۲۹۴
که نقش ذات خود اینجا نمودت
۲۹۵
بدان نقاش بیچون در حقیقت
۲۹۶
که چون کرده است این نقش طبیعت
۲۹۷
بدان نقاش خود ای شیخ بیچون
۲۹۸
که چون نقش تو بسته بیچه و چون
۲۹۹
بدان نقاش خود ای شیخ زنهار
۳۰۰
که نقش تو زخود کرده است اظهار
۳۰۱
بدان نقاش خود ای شیخ عالم
۳۰۲
که روی خویش بنموده است این دم
۳۰۳
بدان نقاش تا بینی تو در خویش
۳۰۴
که اعیان کرده در تو جوهر خویش
۳۰۵
بدان نقاش سرّ لایزالی
۳۰۶
که با نقاش در عین وصالی
۳۰۷
تو بانقاش و نقاش است با تو
۳۰۸
یکی در جملگی فاش است با تو
۳۰۹
تو با نقاش خویش اندر جهانی
۳۱۰
چو امر صانع خود را ندانی
۳۱۱
تو با نقاش خویش و آشنا اوست
۳۱۲
تو هستی بیوفا و با وفا اوست
۳۱۳
تو نقاشی کنون ای شیخ در دید
۳۱۴
یکی بنگر تو در اسرار توحید
۳۱۵
تو با نقاش اینجا آشنا شو
۳۱۶
چو او در بود جانها با فنا شو
۳۱۷
تو با نقاش اینجا نقش بسته
۳۱۸
در آخر میکند نقشت شکسته
۳۱۹
چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت
۳۲۰
نماید دید خود او ناپدیدت
۳۲۱
روی ز اینجا و در حسرت بمانی
۳۲۲
خوری آنگه دریغ جاودانی
۳۲۳
دریغ آن لحظه مر سودی ندارد
۳۲۴
که هرگز درد بهبودی ندارد
۳۲۵
در اینجا کار دارد دیدن یار
۳۲۶
که ناگاهت کند او ناپدیدار
۳۲۷
در اینجا کار دارد دیدن دوست
۳۲۸
حقیقت گفتن و بشنیدن دوست
۳۲۹
در اینجا کاردارد گربیابی
۳۳۰
وگر تو فتنهٔ تو در نیابی
۳۳۱
ترا درخواب نقشت مینماید
۳۳۲
زناگه نقش خود اندر رباید
۳۳۳
ترا در خواب نقشی کرده اظهار
۳۳۴
در اینجا گاه اندرپنج و در چار
۳۳۵
ترا در خواب کرده مینماید
۳۳۶
درون هفت پرده مینماید
۳۳۷
که چون این پرده برگیرد ز رخسار
۳۳۸
ترا آنگه کند از خواب بیدار
۳۳۹
توجه ز آن کین صورنا بود گردد
۳۴۰
زیانت جملگی با سود گردد
۳۴۱
تو سود خویش کن دیدار جانان
۳۴۲
در اینجا صاحب اسرار جانان
۳۴۳
تو مر نقاش خود در نقش بشناس
۳۴۴
ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس
۳۴۵
چه نقاش است بینائی چه باکست
۳۴۶
که نقاش از حقیقت نور پاکست
۳۴۷
چو نقاش است بینائی درین راه
۳۴۸
چونقاش عجب داری تو همراه
۳۴۹
چو نقاش است بینائی بآخر
۳۵۰
ترا اظهار بودن کرده ظاهر
۳۵۱
ازو برخور تواندر نقش بنگر
۳۵۲
ز دید نقش اینجا گاه بگذر
۳۵۳
ازو برخور اگر تو راز دانی
۳۵۴
دو روزی کاندرین بود جهانی
۳۵۵
ازو برخور که ناگه میرود او
۳۵۶
بمانی صورتی بی گفت و بی گو
۳۵۷
ازو برخور که تا جاوید مانی
۳۵۸
بنورش بیصفت خورشید مانی
۳۵۹
ازو برخور که آمد آشکاره
۳۶۰
بباید کردنت جانان نظاره
۳۶۱
اگر امروز از وی برخوری تو
۳۶۲
هم امروزش حقیقت بنگری تو
۳۶۳
اگر امروز بینی روی جانان
۳۶۴
بمانی تاابد در کوی جانان
۳۶۵
اگر امروز اینجا یار بینی
۳۶۶
تو بیشک جاودان دیدار بینی
۳۶۷
اگر امروز این اسرار ما را
۳۶۸
حقیقت بشنوی گفتار ما را
۳۶۹
ترا فردا بکار آید حقیقت
۳۷۰
که باید رفت از دار طبیعت
۳۷۱
بشیب خاک ناچیزی بمانده
۳۷۲
بمانده عاقبت خاکی فشانده
۳۷۳
وصالی بخش جانت را درین راه
۳۷۴
که تا بیند در اینجا گه رخ شاه
۳۷۵
وصالی بخش جانت را درین دید
۳۷۶
که تا می بشنود اسرار توحید
۳۷۷
وصالی بخش جان مانده در غم
۳۷۸
که تا اینجا به بیند یار همدم
۳۷۹
وصالی بخش جان از دید جانان
۳۸۰
که بینددر یقین توحید جانان
۳۸۱
وصالی بخش جان نازنین را
۳۸۲
که تا یابد به کل عین الیقین را
۳۸۳
وصالی بخش تا جان راز بیند
۳۸۴
همی نقاش در خود باز بیند
۳۸۵
وصالی بخش جانت در سوی دل
۳۸۶
که تا با دل شوی از یار واصل
۳۸۷
وصالی بخش جان را در وفایت
۳۸۸
که تا می بنگرد دید لقایت
۳۸۹
وصالی بخش جان ای دوست اینجا
۳۹۰
که تا بیرون شوی از پوست اینجا
۳۹۱
وصالی بخش جان ای شیخ از نور
۳۹۲
که تا بیند به کل دیدارمنصور
۳۹۳
حقیقت وصل جانان آشکار است
۳۹۴
ولی زندیق باوصلش چه کار است
۳۹۵
سخن با صادقان و واصلانست
۳۹۶
دگر با عاشقان و صادقانست
۳۹۷
سخن با واصلان گفتم حقیقت
۳۹۸
در اسرار بر سفتم حقیقت
۳۹۹
وصال یار دارد جان منصور
۴۰۰
نمیبیند کسی جانان منصور
۴۰۱
وصال یار دارد در اناالحق
۴۰۲
که اینجا میزند در یارالحق
۴۰۳
که داند تا چه صورت نداری
۴۰۴
بجز دیدار منصورت نداری
۴۰۵
که داند تا تو خود اندر کجائی
۴۰۶
اگر خواهی نه گر خواهی نمائی
۴۰۷
که داند سر ذات پاکت ای جان
۴۰۸
که هم جانی و هم عشقی و جانان
۴۰۹
که داند سر بیچون تو اینجا
۴۱۰
بسرگردانست گردون تو اینجا
۴۱۱
که داند جز تواندر ذات هر کس
۴۱۲
تو دانائی درون جملگی بس
۴۱۳
که داند جز تو غیب و غیب دانی
۴۱۴
که راز جمله میدانی نهانی
۴۱۵
که داند جز تو تا فردا چه باشد
۴۱۶
بجز ذات تو پس جانا چه باشد
۴۱۷
تمامت در تو حیرانند اینجا
۴۱۸
تو دانا جمله نادانند اینجا
۴۱۹
تمامت از تو و پیدا و تو از خویش
۴۲۰
حجابی از جمال آورده در پیش
۴۲۱
تمامت از تو پیدا و ندانند
۴۲۲
که کلی خود توئی چندانکه خوانند
۴۲۳
همه الکن شده در وصف ذاتت
۴۲۴
فرو مانده بدریای صفاتت
۴۲۵
که یارد تازند دم جز تو دردم
۴۲۶
که بنموده است اندر نقش آدم
۴۲۷
جمال خویش پنهانی حقیقت
۴۲۸
که داند آنچه میدانی حقیقت
۴۲۹
جمالت عاشقان دیدند اینجا
۴۳۰
وصالت جمله بخریدند اینجا
۴۳۱
چنان در جستجویت عقل مانده
۴۳۲
که دست از جان و از دل برفشانده
۴۳۳
رخی بنمای آخر دوستانت
۴۳۴
گلیشان بخش هان از بوستانت
۴۳۵
رخی بنمای و جان بنما بشادی
۴۳۶
که جانرا در دلم دادی بدادی
۴۳۷
رخی بنمای تا جان برفشانم
۴۳۸
که جز این نیست درعین روانم
۴۳۹
رخی بنمای تا خود را بسوزم
۴۴۰
که از دیدارت اینجا نیکروزم
۴۴۱
رخی بنمای و جان بستان زدرویش
۴۴۲
که جز این نیست چیزی دیگرش پیش
۴۴۳
رخی بنمای تا پنهان شوم من
۴۴۴
نمائی ذات تا اعیان شوم من
۴۴۵
منم حیران کوی دوست اینجا
۴۴۶
بریده دست خود از پوست اینجا
۴۴۷
منم حیران ز دیدار جمالت
۴۴۸
بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت
۴۴۹
منم حیران ز دیدار تو جانا
۴۵۰
که چون میگویم اسرار تو اینجا
۴۵۱
منم حیران ز دیدت باز مانده
۴۵۲
ز دید دوست صاحب راز مانده
۴۵۳
منم حیران شده ای دوست درتو
۴۵۴
که چون بگشادهٔ ای دوست درتو
۴۵۵
منم حیران شده در روی خویت
۴۵۶
یقین جان میدهم در آرزویت
۴۵۷
چه شور است اینکه در عالم فکندی
۴۵۸
خروشی در دل آدم فکندی
۴۵۹
چو شور است اینکه در بازار عشق است
۴۶۰
نگر منصور بین بردار عشق است
۴۶۱
چه شور است اینکه در جان جهان است
۴۶۲
مگر منصور بین عین العیان است
۴۶۳
چه شور است این بگو با من خبرباز
۴۶۴
که ناید کس که میگوید خبرباز
۴۶۵
چه شور است این مگر صاحب فرانست
۴۶۶
که درگفتار کل عین العیانست
۴۶۷
چه شور است این بگو تا من بدانم
۴۶۸
زشور و گفت در روی جهانم
۴۶۹
چه شور است اینکه در دریای عشق است
۴۷۰
مگر منصور ناپروای عشق است
۴۷۱
چه شور است اینکه ما را دست داده است
۴۷۲
که جان را دیداینجا دست دادست
۴۷۳
چه شور است اینکه ما را در نهادست
۴۷۴
که شوری در نهاد ما نهاده است
۴۷۵
زند بحرم عجب شوری در اینجا
۴۷۶
بگفت اسرار کل درروی دریا
۴۷۷
بگفت اسرار و اندردار کردش
۴۷۸
ز شاخ عشق برخوردار کردش
۴۷۹
بکل اسرار گفت و جان جان شد
۴۸۰
از آن اینجا نمودار عیان شد
۴۸۱
توئی ای ذات بیچون و چگونه
۴۸۲
درون بگرفته و اندر برون نه
۴۸۳
توئی ای ذات بیچون تمامت
۴۸۴
که اینجا میکنی شور و قیامت
۴۸۵
توئی ای ذات بیچون در عیانم
۴۸۶
که شور آورده در شرح و بیانم
۴۸۷
توئی ای ذات بیچون در یقین تو
۴۸۸
یقین میبینم ازعین الیقن تو
۴۸۹
توئی ای ذات بیچون آشکاره
۴۹۰
بروی دار خود برخود نظاره
۴۹۱
توی منصور که بود اندرین راه
۴۹۲
اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه
۴۹۳
توئی منصور ورنه او که باشد
۴۹۴
بجز تو در جهان جز او که باشد
۴۹۵
توئی منصور در دیدار اینجا
۴۹۶
نمودار از تو پرده دار اینجا
۴۹۷
توئی منصور شوری درفکنده
۴۹۸
ورا آزاد کرده جمله بنده
۴۹۹
توئی منصور در بازار معنی
۵۰۰
حقیقت گفتهٔ اسرار معنی
۵۰۱
توئی منصور در عین العیانی
۵۰۲
نموده کل ز خود راز نهانی
۵۰۳
توئی منصور اندر قربت لا
۵۰۴
یکی بنمود او را لا بالّا
۵۰۵
توئی منصور در دید خلایق
۵۰۶
که میدانی تو اسرار خلایق
۵۰۷
توئی منصور اندر گفت و گوئی
۵۰۸
توی منصور و خود منصور جوئی
۵۰۹
نبودم بی توام من یک دم ای دوست
۵۱۰
کنون میبینمت چون مغز و در پوست
۵۱۱
ترا از دست اکنون چون گذارم
۵۱۲
تو خواهی بود جانان پایدارم
۵۱۳
ترا ازدست چون بگذارم ای یار
۵۱۴
که خواهی کردن اینجا ناپدیدار
۵۱۵
ترا من جان شیرین دانم ای دل
۵۱۶
که مقصود منی در هر دو حاصل
۵۱۷
برویت زندهام اندر سردار
۵۱۸
ببویت زندهام و از جان خبردار
۵۱۹
خریدار تو مائیم و دگر نیست
۵۲۰
بجز من از وصالت کس خبر نیست
۵۲۱
خریدار تو مائیم اندرین راه
۵۲۲
وگرنه نیست کس از راز آگاه
۵۲۳
خریدار تو مائیم از دل و جان
۵۲۴
که در راهت ببازم دیده و جان
۵۲۵
خریدار تو مائیم و تو دانی
۵۲۶
که ما را با تو این راز نهانی
۵۲۷
خریدار تو مائیم از حقیقت
۵۲۸
که بیشک آگهیم از دید دیدت
۵۲۹
خریدار تو مائیم اندر اینجا
۵۳۰
تو میدانی که هستی شاه دانا
۵۳۱
دلی پر خون و جانی سوگواریم
۵۳۲
بجز این چیز دیگر مینداریم
۵۳۳
ازان تست این هم در حقیقت
۵۳۴
سخن کی باز گویم از طبیعت
۵۳۵
طبیعت شد خجل در راهت ای جان
۵۳۶
چه ماند در یقین آگاهت ای جان
۵۳۷
طبیعت محو شد چون سوگواری
۵۳۸
که همچون تو به بیند باز یاری
۵۳۹
طبیعت شد خجل در گفتگویت
۵۴۰
از آن میمیرم اندر آرزویت
۵۴۱
طبیعت شد خجل با خود چه چیزی
۵۴۲
کسی کز دید تودارد عزیزی
۵۴۳
حقیقت جان خجل دل بازمانده
۵۴۴
عجایب جسم و جان در راز مانده
۵۴۵
بباید کاملی مانند منصور
۵۴۶
که اینجا گه کند ذات تو منصور
۵۴۷
بباید کاملی ماننده من
۵۴۸
که اسرارت کند ای دوست روشن
۵۴۹
بباید کاملی چون من بگفتار
۵۵۰
که بنماید عیانت بر سردار
۵۵۱
بباید کاملی پاکیزه گوهر
۵۵۲
که گوید راز تو در بحر و در بر
۵۵۳
منم راز تو گفته سوی دریا
۵۵۴
رسیده ماهیانت تا بر شاه
۵۵۵
منم راز تو گفته در سوی کوه
۵۵۶
فتاده او ز پا از فکر و اندوه
۵۵۷
منم راز تو گفته با زمینت
۵۵۸
زمین دیده زمین عین الیقینت
۵۵۹
منم راز توگفته باز آتش
۵۶۰
از آن آتش همی سوزد عجب خوش
۵۶۱
منم راز تو گفته در سوی باد
۵۶۲
جهانت کرد یاد آر عشق آباد
۵۶۳
منم راز تو گفته در سوی آب
۵۶۴
دوان از عشق رویت شد به اشتاب
۵۶۵
منم راز تو گفته سوی خورشید
۵۶۶
بسی گردان شده در عشق جاوید
۵۶۷
منم راز تو گفته در سوی کوه
۵۶۸
فکنده زلزله در بار اندوه
۵۶۹
منم راز تو گفته در سوی ماه
۵۷۰
گذاران گشت هر مه سوی خرگاه
۵۷۱
منم راز تو گفته با تمامت
۵۷۲
حقیقت نیز با اهل قیامت
۵۷۳
وصالت درهمه بیشک بدیدم
۵۷۴
ازان بیشک بدید تو رسیدم
۵۷۵
وصالت در همه پیداست امروز
۵۷۶
چنین شور از وصالت خاست امروز
۵۷۷
وصالت جان من اینجا ربوده
۵۷۸
ز تو گفته یقین از تو شنوده
۵۷۹
وصالت در دلم آتش فکنده
۵۸۰
عجب شوری در او بس خوش فکنده
۵۸۱
وصالت سوخت سر تا پای منصور
۵۸۲
ترا دیدم ترا یکتای منصور
۵۸۳
وصالت سوخت جانم تا بدانی
۵۸۴
توی پنهانم و دیگر تو دانی
۵۸۵
عجب حالیست جانا اندر اینجا
۵۸۶
که بگشادم من تنها در اینجا
۵۸۷
درم بگشادهٔ در گفت و در گوی
۵۸۸
بگو اکنون دگر درجست و درجوی
۵۸۹
اگر جانم رود من سر برآرم
۵۹۰
نمود عشق را اندر سرآرم
۵۹۱
چه باشد شور دنیا شور عقبی
۵۹۲
ترا بنمایم این در جمله مولی
۵۹۳
چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا
۵۹۴
که اندر ذات خود یکتائی اینجا
۵۹۵
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
۵۹۶
اگر بنمایم اینجا جان روشن
۵۹۷
چو من اینجاترا بینم عیان باز
۵۹۸
نمائی این زمانم بر سر دار
۵۹۹
عیان بینم اگرچه بینشانی
۶۰۰
کنون در من ز خود توحید خوانی
۶۰۱
عیان میبینمت اندر خلایق
۶۰۲
کجاآیم بنزدیک تولایق
۶۰۳
عیان میبینمت اما نهانی
۶۰۴
همی گویم ترا رازم تودانی
۶۰۵
منم دیوانهٔ عشق تو گشته
۶۰۶
منم تخم محبت جمله کشته
۶۰۷
منم دیوانهٔ سودایت ای جان
۶۰۸
یقین میبینم از هر جانبی جان
۶۰۹
منم دیوانهٔ سودای دردت
۶۱۰
شده بی دینم اندر عشق فردت
۶۱۱
منم دیوانه در سودای رازت
۶۱۲
که اینجا دیدهام دیدار بازت
۶۱۳
منم دیوانهٔ عین الیقینت
۶۱۴
که دیدم ذات پاک اوّلینت
۶۱۵
منم دیوانه از دیدارت ای جان
۶۱۶
دمادم گفتهام اسرارت ای جان
۶۱۷
دلم بربودهٔ در قصد جانی
۶۱۸
دل و جان میبری اینجا نهانی
۶۱۹
دلم بربودهٔ در عشق هجران
۶۲۰
از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن
۶۲۱
دلم بربودهٔ در عشق بازی
۶۲۲
ندانم تا چه دیگر عشق بازی
۶۲۳
دلم بربودهٔ ای جان جمله
۶۲۴
ز من تنها ربودی ز آن جمله
۶۲۵
دلم بر بودهٔ زانم درین راه
۶۲۶
ترا دلدار کرده بیشکی شاه
۶۲۷
حقیقت هم دل و هم جان توداری
۶۲۸
درین پیدائیت پنهان توداری
۶۲۹
نظر اینجا مگردان آخر کار
۶۳۰
اناالحق گوی ای دلدار با یار
۶۳۱
نظر آخر مگردان تا به بینند
۶۳۲
کسانی کاندرین صاحب یقینند
۶۳۳
نظر آخر مگردان اندر این راز
۶۳۴
اناالحق گوی بی نقش صورباز
۶۳۵
نظر آخر مگردان از دل من
۶۳۶
اناالحق گوی بی نقش گل من
۶۳۷
نظر آخرمگردان این جهان بین
۶۳۸
حقیقت ازدمت راز نهان بین
۶۳۹
نظر داری تو با ما راز آنیم
۶۴۰
که اینجا گاه غوغای جهانیم
۶۴۱
نظر داری تو با ما از دل و جان
۶۴۲
که میگوئیم رازت از دل و جان
۶۴۳
نظر داری تو با ما در حقیقت
۶۴۴
کاناالحق میزند خون طبیعت
۶۴۵
نظر داری تو با ما آخر کار
۶۴۶
که بنمائی جمال خویش اظهار
۶۴۷
نظر داری تو با ما از عنایت
۶۴۸
نظر کرده ببخشیده هدایت
۶۴۹
نظر داری تو با ما بیش از آنی
۶۵۰
که اینجا دادیم راز نهانی
۶۵۱
نظر داری توبا ما ای خداوند
۶۵۲
که تا بیرون کنی مسکین از این بند
۶۵۳
نظر داری تو با ماراست اینست
۶۵۴
مرا از ذات خود در خواب اینست
۶۵۵
چنان کاول نمودی آخرم آن
۶۵۶
نمائی تا بود ذات تو یکسان
۶۵۷
چنان کاول نمودی آخر کار
۶۵۸
همان لذت ز ذات خود پدیدار
۶۵۹
چنان کاول نمودی راز بیچون
۶۶۰
همان بنمای اینجا بیچه و چون
۶۶۱
چنان کاول نمودی جان جانم
۶۶۲
همان بنمای در آخر عیانم
۶۶۳
چنان کاول نمودی بود بودم
۶۶۴
همان بنمای آخر در نمودم
۶۶۵
همان کاول نمودی بازم اینجا
۶۶۶
نما تا جسم وجان در بازم اینجا
۶۶۷
حقیقت من کیم اعیان توئی دوست
۶۶۸
درون جان ودل پنهان توئی دوست
۶۶۹
به پنهانی دلم بردی و جانم
۶۷۰
عیان بر تا همه خلق جهانم
۶۷۱
کنند اقرار بر منصور اعیان
۶۷۲
که سر میبازد از عشق دل و جان
۶۷۳
دریغا از نمودت چون کنم من
۶۷۴
که خواهد ماند این اسرار روشن
۶۷۵
دلم خونست اندر قربت تو
۶۷۶
نخواهددید جز از حضرت تو
۶۷۷
دلم خونست در راهت فتاده
۶۷۸
دمادم خون ازو اینجاگشاده
۶۷۹
دلم خونست اندر پاکبازی
۶۸۰
حقیقت یافت از تو بینیازی
۶۸۱
دلم خونست در خاک و طپانست
۶۸۲
بامید تو اینجا او عیانست
۶۸۳
دلم خونست از سودای عشقت
۶۸۴
بمانده درجهان رسوای عشقت
۶۸۵
دلم خونست وجانم غرقه در خون
۶۸۶
فتاده راز تو از پرده بیرون
۶۸۷
ز سودای تو در خونم چنین راز
۶۸۸
نظر کن در دل مسکین افکار
۶۸۹
ز سودای تو درخونم بمانده
۶۹۰
بیک ره دست از خود برفشانده
۶۹۱
جمال خویش بنمودی مرا تو
۶۹۲
فکنده مر مرا اندر فنا تو
۶۹۳
دل مسکین من خاک ره تست
۶۹۴
میان خاک و خون او آگه تست
۶۹۵
نبایستت از اول رخنمودن
۶۹۶
ز ما جان و دل اینجا گه ربودن
۶۹۷
چو بنمودی و بربودی چه گویم
۶۹۸
توئی اندر درون اکنون چگویم
۶۹۹
توئی جانا کنون منصور گم شد
۷۰۰
از اول تا بآخر در فنا بد
۷۰۱
کنون گم شد دل منصوراینجا
۷۰۲
توی درجسم و جان کل نور اینجا
۷۰۳
منزه دانمت درعین توحید
۷۰۴
یکی دیدم یکی دیدم یکی دید
۷۰۵
یکی دیدم ز تو در بینشانی
۷۰۶
از آن کردم در اینجا جان فشانی
۷۰۷
یکی دیدم ز تو اعیان ذرات
۷۰۸
از آن من وصف تو میخوانم از ذات
۷۰۹
یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست
۷۱۰
منم محو و در اینجا جز دوئی نیست
۷۱۱
یکی دیدم ترا اندر لقایت
۷۱۲
از آن خواهم شد اینجا گه فدایت
۷۱۳
فنایت را بقائی بخش ما را
۷۱۴
در آخر کل بقائی بخش ما را
۷۱۵
فنایت خوشتر آمد در نمودم
۷۱۶
که در اول فنای محض بودم
۷۱۷
فنایت خوشتر آمد در عیانم
۷۱۸
ازآن گشتم فنا زیرا که دانم
۷۱۹
که در عین فنا بینم ترا من
۷۲۰
فنا دانم یقین اسرار روشن
۷۲۱
عیانت کردهٔ با ما دمادم
۷۲۲
از آنم در فنای عشق خرم
۷۲۳
نماندم عقل و جان و دل بیکبار
۷۲۴
همی گویم که اینجا پرده بردار
۷۲۵
از این پرده که در کون و مکانست
۷۲۶
هزاران شور اینجا و فغان است
۷۲۷
عجایب پردهٔ جان بستهٔ تو
۷۲۸
نمود خود بدان پیوستهٔ تو
۷۲۹
حقیقت پردهٔ ذات تو بستست
۷۳۰
از آنم پرده اینجا گه گسسته است
۷۳۱
چنانت عاشقم در عشقبازی
۷۳۲
که اندر پرده کردی برده بازی
۷۳۳
چنانت عاشقم اینجا در اسرار
۷۳۴
که کلّی پرده کردم باز ای یار
۷۳۵
دریدی پردهٔ منصور مسکین
۷۳۶
ز شوق مهر خود نی از سرکین
۷۳۷
دریدی پردهٔ ما را بیکبار
۷۳۸
نه بس بود این که کردستیم بردار
۷۳۹
دریدی پردهٔ ما در جهان تو
۷۴۰
پس آنگه کردیم شور و فغان تو
۷۴۱
دریدی پردهٔ ما در حقیقت
۷۴۲
که تا دیدیم یک دیدار دیدت
۷۴۳
دریدی پردهٔ ما تا بدانند
۷۴۴
ولیکن دوست این یکتا بدانند
۷۴۵
جمالت از پس پرده عیان است
۷۴۶
از آن شور اناالحق درجهانست
۷۴۷
از آن شور اناالحق خاست اینجا
۷۴۸
که وصل تو به کل پیداست اینجا
۷۴۹
از آن شور اناالحق درنمود است
۷۵۰
که رخسار تو دیدارم نمود است
۷۵۱
از آن شوراناالحق خاست در دل
۷۵۲
که دیدار عیانم هست حاصل
۷۵۳
از آن شور اناالحق خاست در جان
۷۵۴
که پیداگشت این اسرار پنهان
۷۵۵
جهان جان توئی و سر مطلق
۷۵۶
که میگوئی ز ذات خود اناالحق
۷۵۷
اناالحق خود زدی در ذات منصور
۷۵۸
بگفتی تا شدی در عشق مشهور
۷۵۹
زبانم لال شد از گفتن دوست
۷۶۰
که میبینم یقین مغز تو از پوست
۷۶۱
ابا تو این زمان راز است فاشم
۷۶۲
ندانم من کیم ذات تو باشم
۷۶۳
ابا تو جان و سر اندر میانست
۷۶۴
اناالحق گوی ذاتت عین جانست
۷۶۵
چه چیزی جملهٔ در جملگی گم
۷۶۶
همه قطره توئی اعیان قلزم
۷۶۷
از آنت دمبدم من بحر خوانم
۷۶۸
که در بحر تو من غواص زانم
۷۶۹
مرا از بحر تو دیدار بوده است
۷۷۰
که از بحر توام جوهر نموده است
۷۷۱
مرا بخشیدهٔ یک جوهر ای یار
۷۷۲
که آن میبینم اندر جمله دیدار
۷۷۳
مرا از جوهر عشقت حقیقت
۷۷۴
نمودار است ازدیدار دیدت
۷۷۵
تو فانی باشی و هر دو توئی دوست
۷۷۶
حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست
۷۷۷
توجانی و تنی و بود بودی
۷۷۸
درین تن بود بود خود نمودی
۷۷۹
چنان منصور با تو درجهانست
۷۸۰
که بیشک با تودر شرح و بیانست
۷۸۱
چنان منصور باتو در نمود است
۷۸۲
که کلی با تو درگفت و شنود است
۷۸۳
بکش منصور جانا هم دراینجا
۷۸۴
که بگشادی ورا کلی در اینجا
۷۸۵
تو میدانی حقیقت راز منصور
۷۸۶
توئی انجام و هم آغاز منصور
۷۸۷
اگر صد سال باشم بر سر دار
۷۸۸
تراگویم حقیقت وصف دلدار
۷۸۹
حقیقت حبّهٔ نبود درین راه
۷۹۰
توئی از وصف ذات خویش آگاه
۷۹۱
توی از وصف خود آگاه و کس نه
۷۹۲
بجز تو درجهان فریادرس نه
۷۹۳
توئی در وصف خود پیوسته گویا
۷۹۴
توئی مر ذات خود پیوسته جویا
۷۹۵
توی اینجا شناسای کمالت
۷۹۶
نمای آنگاه خود خواهی وصالت
۷۹۷
توئی اینجا شناسای وجودت
۷۹۸
حقیقت خویش دانی بود بودت
۷۹۹
تو بیشک واقفی برجمله اشیا
۸۰۰
همه اشیا ز ذات تست پیدا
۸۰۱
تو بیشک واقفی بر درد عشاق
۸۰۲
توئی در آخرین مرمرد عشاق
۸۰۳
تو بیشک واقفی در عین هستی
۸۰۴
نمود ذات خود خود میپرستی
۸۰۵
تو بیشک واقفی بر کل اسرار
۸۰۶
توئی ذات خود اینجاگه طلبکار
۸۰۷
تو بیشک در درون جان حقیقت
۸۰۸
بخود پیدا زجان پنهان حقیقت
۸۰۹
توئی گفته اناالحق در جهانت
۸۱۰
اناالحق کرده واقف دوستانت
۸۱۱
توئی گفته اناالحق خود بخود تو
۸۱۲
یقین فارغ شده از نیک و بد تو
۸۱۳
توئی گفته اناالحق بر سر دار
۸۱۴
همه عشاق را کرده خبردار
۸۱۵
توئی گفته اناالحق بر زبانم
۸۱۶
من بیچاره رسوای جهانم
۸۱۷
توئی گفته اناالحق در جهان تو
۸۱۸
توئی هستی همه کون و مکان تو
۸۱۹
توئی گفته اناالحق با همه تو
۸۲۰
فکنده بود من در دمدمه تو
۸۲۱
تو گفتی و مرا بردار کردی
۸۲۲
مرا از خویش برخوردار کردی
۸۲۳
تو گفتی در میان منصور بردار
۸۲۴
حقیقت او ز گفت تو خبردار
۸۲۵
جهانی عاشقان در جستجویت
۸۲۶
فتاده در پی این گفتگویت
۸۲۷
جهانی عاشقان اینجا طلبکار
۸۲۸
ترا و تو چنین اندر سردار
۸۲۹
جهانی در جهان گفت و گویند
۸۳۰
ترا اینجایگه در جستجویند
۸۳۱
برافکن پردهٔ عزت ز دیدار
۸۳۲
نمود خود تمامت را پدیدار
۸۳۳
برافکن پرده از رخسار جانا
۸۳۴
نما بر عاشقان دیدار جانا
۸۳۵
برافکن پرده تا رویت به بینند
۸۳۶
کسانی کاندرین سر در یقینند
۸۳۷
برافکن پرده از دیدار هستی
۸۳۸
که تا توبه کنند از بت پرستی
۸۳۹
برافکن پرده و خلقی بسوزان
۸۴۰
ولی منصور را کلی بسوزان
۸۴۱
برافکن پرده ای جان خلایق
۸۴۲
بکن امروز مهمان خلایق
۸۴۳
برافکن پردهٔ عزلت درین راه
۸۴۴
همه گردان ز فعل خویش آگاه
۸۴۵
برافکن پرده از منصور بنیوش
۸۴۶
لباس سرّ خود در جمله درپوش
۸۴۷
برافکن پرده از عین تمامت
۸۴۸
که بگرفتست این شور و قیامت
۸۴۹
برافکن پرده از شمع حقیقت
۸۵۰
منور کن رخ جمع حقیقت
۸۵۱
برافکن پرده از شمع سرافراز
۸۵۲
وجود جمله همچون شمع بگداز
۸۵۳
برافکن پرده ای شمع جهانسوز
۸۵۴
وجود جمله هم جان و جهانسوز
۸۵۵
برافکن پرده ای شمع جهان تو
۸۵۶
که تا بینندت ای جمع جهان تو
۸۵۷
برافکن پرده چون منصور حلاج
۸۵۸
وجود عاشقان را ساز آماج
۸۵۹
برافکن پرده از روی همایون
۸۶۰
که راز از پرده افتادست بیرون
۸۶۱
برافکن پرده از عین العیانت
۸۶۲
که تا بینند مر خلق جهانت
۸۶۳
برافکن پرده از دیدار عشاق
۸۶۴
که با تست این زمان اسرار عشاق
۸۶۵
برافکن پرده ورنه من کنم باز
۸۶۶
که خواهم گشت در راه تو جانباز
۸۶۷
برافکن پرده ورنه من حقیقت
۸۶۸
کنم باز و شوم روشن حقیقت
۸۶۹
برافکن پرده و بنمای خورشید
۸۷۰
که کشتی عاشقان از بهر امید
۸۷۱
برافکن پرده و بنمای رویت
۸۷۲
که کل افتند اندر خاک کویت
۸۷۳
جمال خویش کن اظهار برخویش
۸۷۴
مر این پرده کنون بردار از پیش
۸۷۵
جمال خویش کن اظهار ما را
۸۷۶
بکن در عشق برخوردار ما را
۸۷۷
جمال خویش کن اظهار جانا
۸۷۸
همی گویم ترا بردار اینجا
۸۷۹
دل عشاق در ذاتت اسیر است
۸۸۰
رخش مهر است یا بدر منیر است
۸۸۱
دل عشاق افتاده است در خون
۸۸۲
که تا از پرده کی آئی تو بیرون
۸۸۳
دل عشاق در خونست جانا
۸۸۴
که وصفت آخرت چونست جانا
۸۸۵
نه چندانست وصلت در دل و جان
۸۸۶
که بتوان گفت اینجا گاه آسان
۸۸۷
نه چندانست دیدار تو دیدن
۸۸۸
حقیقت آخر کار تو دیدن
۸۸۹
نه آسانست با تو عشق بازی
۸۹۰
که بتوانی که با کس عشقبازی
۸۹۱
نه آسانست اینجا دیدن تو
۸۹۲
بجان میبایدت بخریدن تو
۸۹۳
نه آسانست اینجا عشقت ای یار
۸۹۴
ولی خواهم که گردم ناپدیدار
۸۹۵
دم وصلت نه کل بینم حقیقت
۸۹۶
که میبینم من اینجاگه حقیقت
۸۹۷
دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا
۸۹۸
که بیشک ناشده وصلم در اینجا
۸۹۹
دمی وصلی ز کل بخشم عیانم
۹۰۰
که کرده همچو این گفتار جانم
۹۰۱
دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را
۹۰۲
که پنهان کردم اندر تو عیان را
۹۰۳
وصال کل مرا میباید و بس
۹۰۴
که تا کارم یقین بگشاید و بس
۹۰۵
وصال کل مرا میباید ای یار
۹۰۶
که این پرده براندازم بیکبار
۹۰۷
وصال کل مرا میباید ای دوست
۹۰۸
که یکباره بسوزانم رگ و پوست
۹۰۹
وصال کل مرا میباید ای جان
۹۱۰
که گرداند مرا دیدار اعیان
۹۱۱
وصال کل دهم تا جان فشانم
۹۱۲
حقیقت چون در این دو جان فشانم
۹۱۳
دوعالم منتظر از بهر منصور
۹۱۴
نظر کرده بلطف و قهر منصور
۹۱۵
دو عالم منتظر اندر وصالم
۹۱۶
که چون باشد بآخر عین حالم
۹۱۷
دو عالم منتظر در عین رازم
۹۱۸
که تا جان و جهان چون بر تو بازم
۹۱۹
دو عالم منتظر در حضرت تو
۹۲۰
مرا بینند اندر قربت تو
۹۲۱
دو عالم از توحیران مانده امروز
۹۲۲
همه درگریه و من در چنین سوز
۹۲۳
ز سوز عشق من عالم بسوزان
۹۲۴
وجود عالم و آدم بسوزان
۹۲۵
ز سوز عشق تو میسوختم هان
۹۲۶
چنین مر آتشی افروختم جان
۹۲۷
همی گویم ترا تو راز دانی
۹۲۸
یقین شاید که از خود بازدانی
۹۲۹
ز وصفت ماندهام حیران در اینجا
۹۳۰
فلک در ذات ما گردان در اینجا
۹۳۱
ز وصفت ماندهام حیران و سرمست
۹۳۲
اناالحق میزند در بود تو دست
۹۳۳
ز وصفت ماندهام حیران و افکار
۹۳۴
همی گویم عیانت بر سر دار
۹۳۵
ز وصفت ماندهام حیران و مجروح
۹۳۶
دمادم میدهی تو قوت روح
۹۳۷
ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا
۹۳۸
که میبینم چنین تمکین در اینجا
۹۳۹
ز وصفت ماندهام در ناتوانی
۹۴۰
که خواهی کردنم در عشق فانی
۹۴۱
ز وصفت ماندهام اندر بلا من
۹۴۲
که میخواهم که بینم کل لقا من
۹۴۳
ز وصفت ماندهام درخویش امروز
۹۴۴
تو پرده کردهٔ در خویش امروز
۹۴۵
ابا خورشید دارم آشنائی
۹۴۶
توی خورشید و من در روشنائی
۹۴۷
توئی خورشید کل بنموده رخسار
۹۴۸
درین بود وجودم گشت اظهار
۹۴۹
توئی خورشید در عین الیقینم
۹۵۰
بجز روی تو درعالم نه بینم
۹۵۱
توئی خورشید ومن عین صفاتت
۹۵۲
دمادم میکنم من وصف ذاتت
۹۵۳
توئی خورشید و من مانند ذرات
۹۵۴
دمادم میکنم تقریر آیات
۹۵۵
توئی خورشید پنهان گشته در دل
۹۵۶
حقیقت تخم بودت کشته در دل
۹۵۷
تو خورشیدی میان جان عشاق
۹۵۸
یقین پیدا و هم پنهان عشاق
۹۵۹
توئی خورشید و من خاک ره تو
۹۶۰
حقیقت هستم ای جان آگه تو
۹۶۱
تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت
۹۶۲
که میبینم در اینجا دید دیدت
۹۶۳
تو خورشیدی و من راز نهانت
۹۶۴
ز نورت میکنم شرح و بیانت
۹۶۵
توخورشیدی چگویم من درین راز
۹۶۶
تو میآئی و دیگر میشوی باز
۹۶۷
تو خورشیدی که بودت آشکار است
۹۶۸
عیان تو تمامت در نظار است
۹۶۹
تو خورشیدی که درآئینه هستی
۹۷۰
هر آیینه در آیینه تو هستی
۹۷۱
در این آیینه منصور است نوری
۹۷۲
در این آیت به بین عین حضوری
۹۷۳
در این آیینه پیدائی همیشه
۹۷۴
دگر آیینه بنمائی همیشه
۹۷۵
در این آیینه دیده عکس رویت
۹۷۶
هر آئینه شدم در گفت و گویت
۹۷۷
در این آیینه دیدم من جمالت
۹۷۸
شدم گویا من از شوق وصالت
۹۷۹
در این آیینه دیدستم ترا من
۹۸۰
که آیینه زنور تست روشن
۹۸۱
در این آیینه چون شمعی فروزان
۹۸۲
تو این آیینه اینجا گه بسوزان
۹۸۳
در این آیینه گفتستی اناالحق
۹۸۴
هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق
۹۸۵
در این آیینه هر آیینه دانی
۹۸۶
که بنمائی همه راز نهانی
۹۸۷
در این آیینه بنمودی جمالت
۹۸۸
ربودی جان منصور جلالت
۹۸۹
در این آیینه پیدائی و پنهان
۹۹۰
نمائی هر زمان راز دگر بیان
۹۹۱
در این آیینه ذاتی آشکاره
۹۹۲
هر آیینه جمال خود نظاره
۹۹۳
کنی در آینه خود را نگاهی
۹۹۴
ندارد کس در این آیینه راهی
۹۹۵
که پیدا جمالت را به بیند
۹۹۶
یقین عکس جلالت را به بیند
۹۹۷
دل پاکیزه میباید درین سر
۹۹۸
که بیند ذاتت از آیینه ظاهر
۹۹۹
دل پاکیزه میباید درین راز
۱٬۰۰۰
که تا بیند رخت در آینه باز
۱٬۰۰۱
دلی پاکیزه میباید حقیقت
۱٬۰۰۲
که در آیینه بیند دید دیدت
۱٬۰۰۳
دل پاکیزه باید بر سر دار
۱٬۰۰۴
که کل ز آیینه بیند روی دلدار
۱٬۰۰۵
هر آیینه تو در منصور نوری
۱٬۰۰۶
حقیقت بیشکی ذوق حضوری
۱٬۰۰۷
هر آئینه تو در منصور رازی
۱٬۰۰۸
که با خود میکنی این عشقبازی
۱٬۰۰۹
هر آئینه تو در منصور هستی
۱٬۰۱۰
بت منصور در اینجا شکستی
۱٬۰۱۱
هر آئینه تو در منصور جانی
۱٬۰۱۲
ابا او گفتهٔ راز نهانی
۱٬۰۱۳
هر آیینه ترا بینم در اینجا
۱٬۰۱۴
بجز تو هیچ نگزینم در اینجا
۱٬۰۱۵
هر آئینه بریدی دستم ای دوست
۱٬۰۱۶
ز بوی خویش کردی مستم ای دوست
۱٬۰۱۷
هر آینه اناالحق میزنی خویش
۱٬۰۱۸
حجابت بر گرفته دوست از پیش
۱٬۰۱۹
هر آیینه جلالت باز دیدم
۱٬۰۲۰
در اینجا گه جمالت باز دیدم
۱٬۰۲۱
هر آیینه عیانی در نمودم
۱٬۰۲۲
درین روی جهانی در نمودم
۱٬۰۲۳
هر آیینه جمالت بی نشان است
۱٬۰۲۴
در آیینه چنین شرح و بیانست
۱٬۰۲۵
هر آیینه توئی و می ندانند
۱٬۰۲۶
فتاده در دوئی و میندانند
۱٬۰۲۷
هر آیینه توئی ای صاحب راز
۱٬۰۲۸
اناالحق گفته اندر آینه باز
۱٬۰۲۹
در این آیینه گفتستی اناالحق
۱٬۰۳۰
تو حقی گفتهٔ اسرار مطلق
۱٬۰۳۱
از این آیینه گفتستی تو اسرار
۱٬۰۳۲
چرا کز ذات خود هستی خبردار
۱٬۰۳۳
از این آیینه دیدستی تو خود باز
۱٬۰۳۴
همی گوئی یقین از نیک و بد باز
۱٬۰۳۵
درین آیینه دیدستی سراسر
۱٬۰۳۶
از آن در عشق پیوستی سراسر
۱٬۰۳۷
بدو نیک تو یکسانست با تو
۱٬۰۳۸
مرا این سان نه آسانست با تو
۱٬۰۳۹
تو هر کس را که میخوانی بخوانی
۱٬۰۴۰
منم بنده بکن آنچه تودانی
۱٬۰۴۱
نه برگردد ز تو منصور حلاج
۱٬۰۴۲
گرش اینجا کنی از تیر آماج
۱٬۰۴۳
نه برگردد ز تو تا عین آتش
۱٬۰۴۴
ترا بیند ترا داند همه خوش
۱٬۰۴۵
نه برگردد ز قهر و کینه تو
۱٬۰۴۶
که منصور است کل دیرینهٔ تو
۱٬۰۴۷
نه برگردد ز تو ای شاه اینجا
۱٬۰۴۸
تو کردستی ورا آگاه اینجا
۱٬۰۴۹
چو آگاهی منصور از تو باشد
۱٬۰۵۰
چرا اینجایگه دور از تو باشد
۱٬۰۵۱
چو آگاهی منصور است از تو
۱٬۰۵۲
از آن در جمله مشهور است از تو
۱٬۰۵۳
چو آگاهی آگاهی است ما را
۱٬۰۵۴
حقیقت از تو مر شاهی است ما را
۱٬۰۵۵
تو شاهی من گدای درگه تو
۱٬۰۵۶
ز عجز افتاده بر خاک ره تو
۱٬۰۵۷
تو شاهی جملگی اینجا گدایند
۱٬۰۵۸
ترا بینان ز دیدت آشنایند
۱٬۰۵۹
تو شاهی و تمامت بندهٔ تو
۱٬۰۶۰
ببوی عشق اینجا زندهٔ تو
۱٬۰۶۱
تو شاهی جمله اینجا در گدائی
۱٬۰۶۲
ترا خواهند و با تو آشنائی
۱٬۰۶۳
تو شاهی در حقیقت من گدایم
۱٬۰۶۴
که بادید تو اینجا آشنایم
۱٬۰۶۵
تو شاهی در حقیقت بندهٔ خود
۱٬۰۶۶
بنور خویش کن تا بندهٔ خود
۱٬۰۶۷
تو شاهی بنده را بنواز امروز
۱٬۰۶۸
حقیقت کن ورا امروز پیروز
۱٬۰۶۹
تو شاهی بنده را بنواز از خود
۱٬۰۷۰
فنا گردان ورا از نیک و از بد
۱٬۰۷۱
تو شاهی بنده را بنواز ای شاه
۱٬۰۷۲
تو برگیرش کنون ازخاک این راه
۱٬۰۷۳
خبر دارم که در آیینه جانی
۱٬۰۷۴
نمائی مر مرا راز نهانی
۱٬۰۷۵
از اول تا بآخر من تو دیدم
۱٬۰۷۶
تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم
۱٬۰۷۷
از اول تا بآخر نیست جز تو
۱٬۰۷۸
حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو
۱٬۰۷۹
از اول تا بآخر ذات پاکی
۱٬۰۸۰
نموده روی در ذرات خاکی
۱٬۰۸۱
از اول تا بآخر تو یکیئی
۱٬۰۸۲
از آن بودی از آن یک بیشکیئی
۱٬۰۸۳
از اول تا بآخر دیدمت باز
۱٬۰۸۴
ز چه از دیدنت انجام و آغاز
۱٬۰۸۵
ز آغازت خبر اینجا که دارد؟
۱٬۰۸۶
کسی اسرار عشقت پای دارد
۱٬۰۸۷
ز آغازت خبر او یافت اینجا
۱٬۰۸۸
که شد در بودت اینجاگاه یکتا
۱٬۰۸۹
ز آغازت خبر او یافت از بود
۱٬۰۹۰
که شد دید تو کلی گفت معبود
۱٬۰۹۱
ز آغاز تو هستم باخبر من
۱٬۰۹۲
یکی بوده است دارم این نظر من
۱٬۰۹۳
ز آغاز تو و انجامت اینجا
۱٬۰۹۴
خبردارم بخورده جامت اینجا
۱٬۰۹۵
منم جام تو خورده تا بدانی
۱٬۰۹۶
دریده هفت پرده تا بدانی
۱٬۰۹۷
منم جام تو خورده در حقیقت
۱٬۰۹۸
ز مستی دم زده اندر شریعت
۱٬۰۹۹
منم از جام تومست جلالت
۱٬۱۰۰
نظر دارم درین عین وصالت
۱٬۱۰۱
منم خورده ز دست تو یقین جام
۱٬۱۰۲
ز رویت دیدهام آغاز و انجام
۱٬۱۰۳
منم بیهوش با هوش اوفتاده
۱٬۱۰۴
بحکم و رأی تو گردن نهاده
۱٬۱۰۵
اگر مستم یقین جام تو خوردم
۱٬۱۰۶
غم عشق از سرانجام تو خوردم
۱٬۱۰۷
اگر مستم تو هشیارم کنی باز
۱٬۱۰۸
تمامی در درون ناز خود راز
۱٬۱۰۹
اگر مستم مرا هشیار گردان
۱٬۱۱۰
ز خواب مستیم بیدار گردان
۱٬۱۱۱
اگرمستم من از دست تو مستم
۱٬۱۱۲
حقیقت کشتهٔ عهد الستم
۱٬۱۱۳
اگر مستم من از دیدار رویت
۱٬۱۱۴
از آن افتادهام در گفت و گویت
۱٬۱۱۵
اگر مستم من از دیدارت اینجا
۱٬۱۱۶
دمادم گویمت اسرارت اینجا
۱٬۱۱۷
اگر مستم من از دیدارت ای جان
۱٬۱۱۸
بمستی گفتهام اسرارت ای جان
۱٬۱۱۹
بمستی راز تو من فاش گفتم
۱٬۱۲۰
به پیش رند و هر اوباش گفتم
۱٬۱۲۱
بحق رازت در اینجا گفتهام من
۱٬۱۲۲
در اسرارت اینجا سفتهام من
۱٬۱۲۳
بمستی گفتم اسرار تو ای دوست
۱٬۱۲۴
حقیقت بر سر دار تو ای دوست
۱٬۱۲۵
بمستی گفتم اسرار تو با خاص
۱٬۱۲۶
ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص
۱٬۱۲۷
بمستی گفتم اسرار تو با عام
۱٬۱۲۸
همی خواهم ز انعام تو با عام
۱٬۱۲۹
وگرنه میکنم مستی در اینجا
۱٬۱۳۰
حقیقت میکنم هستی در اینجا
۱٬۱۳۱
بمستی گفتم اسرارت حقیقت
۱٬۱۳۲
منم هم مست و هشیارت حقیقت
۱٬۱۳۳
اگر کامم دهی اینجا بآخر
۱٬۱۳۴
کنی در بود خود پیدا بآخر
۱٬۱۳۵
وگرنه میکنم مستی در اینجا
۱٬۱۳۶
حقیقت میکنم مستی در اینجا
۱٬۱۳۷
چنان مستم ز دیدارت که دانی
۱٬۱۳۸
مرا میبایدم کز من رهانی
۱٬۱۳۹
ز دست عقل اینجا من اسیرم
۱٬۱۴۰
فرو ماندم درین غوغا بمیرم
۱٬۱۴۱
چنان ازدست عقل افتادم از پای
۱٬۱۴۲
که از عشقم گرفتار اندر اینجای
۱٬۱۴۳
اگر من مست و هشیارم همیشه
۱٬۱۴۴
در اینجا گه ترا یارم همیشه
۱٬۱۴۵
ز مستی عقل میراند دمادم
۱٬۱۴۶
خلافم عقل میداند دمادم
۱٬۱۴۷
خلاف عقل خواهم خورد از این می
۱٬۱۴۸
که گردم محو کلی من زلاشیی
۱٬۱۴۹
خلاف عقل خواهم خورد از این جام
۱٬۱۵۰
که میبینم بقای خود سرانجام
۱٬۱۵۱
بده ساقی دگر جامی بمنصور
۱٬۱۵۲
که حق گوید ز حق تا نفخهٔ صور
۱٬۱۵۳
بده جامی دگر تا مست گردم
۱٬۱۵۴
برانم عقل و دیگر مست گردم
۱٬۱۵۵
بده جام دگر ساقی بدرویش
۱٬۱۵۶
مهل چیزی بده باقی بدرویش
۱٬۱۵۷
بده ساقی دگر جامی کهمستم
۱٬۱۵۸
بت خود را در این مستی شکستم
۱٬۱۵۹
بده جامی دگر تا گویمت راز
۱٬۱۶۰
بگویم رازت اینجا جمله سرباز
۱٬۱۶۱
بده جامی دگر در دست ازصاف
۱٬۱۶۲
که الحق ما زدیم از قاف تا قاف
۱٬۱۶۳
بده جامی که در عین الیقینم
۱٬۱۶۴
بجز تو هیچ در عالم نه بینم
۱٬۱۶۵
بده جامی که خواهد سوخت جانم
۱٬۱۶۶
نمایم راز با کل از نهانم
۱٬۱۶۷
بده جامی که ذات لامکانی
۱٬۱۶۸
مرا امروز کلی در عیانی
۱٬۱۶۹
بده جامی که منصور است خسته
۱٬۱۷۰
بجز تو دست ازعالم بشسته
۱٬۱۷۱
بده جامی که منصور است بیچون
۱٬۱۷۲
ترا وی بیند اینجا بیچه و چون
۱٬۱۷۳
بده جامی که مستم ای یگانه
۱٬۱۷۴
ترا بینم که هستی جاودانه
۱٬۱۷۵
بده جامی دگر ساقی بمنصور
۱٬۱۷۶
که تا کل دردمد در جملگی صور
۱٬۱۷۷
بده جامی دگر تا جان دهم باز
۱٬۱۷۸
بجان خویشتن منت نهم باز
۱٬۱۷۹
بده جامی دگر کاندر فنائیم
۱٬۱۸۰
در آن جامت دگر مستی نمائیم
۱٬۱۸۱
درین مستی بده کامم در اینجا
۱٬۱۸۲
برافکن صورت و نامم در اینجا
۱٬۱۸۳
درین مستی نه بینم هیچ نبود
۱٬۱۸۴
جهان بر چشم من جز هیچ نبود
۱٬۱۸۵
ترا بینم در اینجا یار دلخواه
۱٬۱۸۶
اگر خواهی تو از من جان و دل خواه
۱٬۱۸۷
همه اینجا فدای خاک کویت
۱٬۱۸۸
سرم گردان درین میدان چو گویت
۱٬۱۸۹
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
۱٬۱۹۰
بده جامی ز مشتاقی اسرار
۱٬۱۹۱
که درجانست از تو های و هویم
۱٬۱۹۲
درون جانی و در آرزویم
۱٬۱۹۳
که بنمائی جمال خود تمامت
۱٬۱۹۴
که تا بینند این شور وقیامت
۱٬۱۹۵
هوالله میندانم بیش از این من
۱٬۱۹۶
هوالله گفتهام کل پیش از اینمن
۱٬۱۹۷
حقیقت ای جنید کامران تو
۱٬۱۹۸
بیاب اسرار ما کلی روان تو
۱٬۱۹۹
حقیقت ای جنید پاک دیدی
۱٬۲۰۰
مر این اسرارها کز من شنیدی
۱٬۲۰۱
چگونه سر توحیدش نخوانم
۱٬۲۰۲
نظرداری تو در شرح و بیانم
۱٬۲۰۳
چنین توحید باید گفت او را
۱٬۲۰۴
که تا باشد حقیقت مر نکو را
۱٬۲۰۵
چنین توحید باید گفت اینجا
۱٬۲۰۶
که مغز از پوست کردم باز زیبا
۱٬۲۰۷
چنین توحید باید گفت مشتاق
۱٬۲۰۸
که تاگردد حقیقت در عیان طاق
۱٬۲۰۹
زهی توحید ما با یار بیچون
۱٬۲۱۰
که بنمودستم از دیدار بی چون
۱٬۲۱۱
زهی توحید ما با شاه جمله
۱٬۲۱۲
کزو هستیم یقین آگاه جمله
۱٬۲۱۳
زهی توحید ما با جان جانها
۱٬۲۱۴
زهی معنی دو صد شرح و بیانها
۱٬۲۱۵
اگر ره بردهٔ در پردهٔ راز
۱٬۲۱۶
نقاب از صورت و معنی برانداز
۱٬۲۱۷
برافکن این زمانت روح از رخ
۱٬۲۱۸
که آرد لحظه لحظه عین پاسخ
۱٬۲۱۹
چه گویم شرح این اسرار دیگر
۱٬۲۲۰
که ما را عشق بازی بار دیگر
۱٬۲۲۱
نمود واصل این هر دو جهانست
۱٬۲۲۲
مرا از گفت بی نام و نشان است
۱٬۲۲۳
چنان شادم که در دنیای غدار
۱٬۲۲۴
نمیآیم من از شادی پدیدار
۱٬۲۲۵
ز دامم آخر است اینجا رهائی
۱٬۲۲۶
که دیدم کل جهان عین خدائی
۱٬۲۲۷
کنون وقت وصال و شادمانی
۱٬۲۲۸
که جانان دیدهام در زندگانی
۱٬۲۲۹
مرا از زندگانی حاصل این است
۱٬۲۳۰
که درجان و دلم عین الیقین است
۱٬۲۳۱
رسیدم در بر حق الیقین باز
۱٬۲۳۲
بدیدم اولین و آخرین باز
۱٬۲۳۳
چو اول یافتم اسرار آخر
۱٬۲۳۴
مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر
۱٬۲۳۵
مرا مقصود از این بد سر اسرار
۱٬۲۳۶
که هیلاجم نمود اینجا دگر باز
۱٬۲۳۷
کنون چون از رخ او وصل دیدم
۱٬۲۳۸
مر او رادر میانه اصل دیدم
۱٬۲۳۹
وصال ما کنون در گفت اویست
۱٬۲۴۰
که بیشک اوست کاندر گفتگویست
۱٬۲۴۱
حقیقت هر که او الله بیند
۱٬۲۴۲
تمامت نور الاالله بیند
۱٬۲۴۳
هر آنکو جست اینجا دید رویش
۱٬۲۴۴
اگر باشد چو من در خاک کویش
۱٬۲۴۵
حقیقت حق در اینست ای برادر
۱٬۲۴۶
که آخر در یقین است ای برادر
۱٬۲۴۷
که حق بنمود اول عشق دیدار
۱٬۲۴۸
در آخر گشت او هم ناپدیدار
۱٬۲۴۹
کلاه عشق جانان داد هرکس
۱٬۲۵۰
همو قدر کله میداند و بس
۱٬۲۵۱
کلاه فقر هر کس را که دادند
۱٬۲۵۲
در معنی بروی او گشادند
۱٬۲۵۳
کلاه فقر پنداری تو بازیست
۱٬۲۵۴
کله هر کس بیابد سر ببازیست
۱٬۲۵۵
سر و جان اندرین ره همچو عطار
۱٬۲۵۶
کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار
۱٬۲۵۷
کنون وقت سر است کامد کلاهم
۱٬۲۵۸
که میباید شدن در نزد شاهم
۱٬۲۵۹
کله داریم اکنون از سرباز
۱٬۲۶۰
کجا باشیم اینجا همسر راز
۱٬۲۶۱
سر ما بهر پای جان جانست
۱٬۲۶۲
که در این سرکشی راز نهان است
۱٬۲۶۳
سر ما بهر خاک رهگذار است
۱٬۲۶۴
که دنیا نزد ما چون رهگذار است
۱٬۲۶۵
چه باشد جان و سر تا در کف دوست
۱٬۲۶۶
کنم کین خود نباشد لایق دوست
۱٬۲۶۷
نمود عشق جانان چون نمودم
۱٬۲۶۸
زیان اینجایگه شد جمله سودم
۱٬۲۶۹
الا تاچند سرگردان شوی تو
۱٬۲۷۰
چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو
۱٬۲۷۱
طلبکاری دلا اینجا طلبکار
۱٬۲۷۲
میان عاشقان صاحب اسرار
۱٬۲۷۳
کنون وقتست تا گوهر فشانی
۱٬۲۷۴
بجای خاک ره عنبر فشانی
۱٬۲۷۵
فراقت رفت و وصل آمد پدیدار
۱٬۲۷۶
چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار
۱٬۲۷۷
چو مقصود تو اصل است از میانه
۱٬۲۷۸
از اینجا یاب وصل جاودانه
۱٬۲۷۹
ترا اکنون چو در وصل است امید
۱٬۲۸۰
چو ذرهٔ بودی و گشتی تو خورشید
۱٬۲۸۱
چنانت عشق بنموده است دیدار
۱٬۲۸۲
که خواهی گشت کلی ناپدیدار
۱٬۲۸۳
فنا خواهی بدن یک دم بقابین
۱٬۲۸۴
تو از پیش فنا عین بقا ین
۱٬۲۸۵
ترا اصل از فنا بد تا بدانی
۱٬۲۸۶
فنا اصل بقا بد تا بدانی
۱٬۲۸۷
حقیقت نیست بودی هست گشتی
۱٬۲۸۸
سوی ذرات عالم بر گذشتی
۱٬۲۸۹
بدیدی آنچه کس نادید اینجا
۱٬۲۹۰
شنیدی آنچه کس نشنید اینجا
۱٬۲۹۱
فراغت جوی اکنون با قناعت
۱٬۲۹۲
که چیزی نیست خوشتر از قناعت
۱٬۲۹۳
بکنج خلوت ار شادان نشینی
۱٬۲۹۴
جمال یار بیهمتا به بینی
۱٬۲۹۵
مرا این زندگی با معنی افتاد
۱٬۲۹۶
ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد
۱٬۲۹۷
چنانم نفس کافر شد مسلمان
۱٬۲۹۸
که چیزی می نه بیند جز که جانان
۱٬۲۹۹
چنان اینجا عیان یار دارد
۱٬۳۰۰
که گویی او همه دیدار دارد
۱٬۳۰۱
حقیقت در حقیقت راه برده است
۱٬۳۰۲
ره خود را بنزد شاه برده است
۱٬۳۰۳
بجز شه هیچکس او را ندید او
۱٬۳۰۴
اباشه گفت و هم از شه شنید او
۱٬۳۰۵
چو جایش داد نزد خویشتن شاه
۱٬۳۰۶
از آن پیوسته آگاهست از شاه
۱٬۳۰۷
نباشد هیچ خوشتر از معانی
۱٬۳۰۸
که معین بهتر است از زندگانی
۱٬۳۰۹
کمالش آخر آمد به ز اول
۱٬۳۱۰
ولی آگاه میباشد معطل
۱٬۳۱۱
بنزد شاه دارد چون کمالش
۱٬۳۱۲
هم از شاهست دیدار وصالش
۱٬۳۱۳
حقیقت گشت اینجا گه زبونم
۱٬۳۱۴
من او دانم در اینجا گه که چونم
۱٬۳۱۵
چو وقت اینست ای دل در حقیقت
۱٬۳۱۶
که بسپردی به کل راه شریعت
۱٬۳۱۷
مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی
۱٬۳۱۸
همی پرداز از وی داستانی
۱٬۳۱۹
چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی
۱٬۳۲۰
چو او با تست دیگر می چه جوئی
۱٬۳۲۱
ترا افتاد اگر افتاد کاری
۱٬۳۲۲
که کس را از تو بر دل نیست باری
۱٬۳۲۳
ندیدی غمخور کس در جهان تو
۱٬۳۲۴
از آنی در همه عالم نهان تو
۱٬۳۲۵
حقیقت غم خورت اینجای یار است
۱٬۳۲۶
ترا با دیگران اکنون چه کار است
۱٬۳۲۷
کنون در عین خلوت باش هشیار
۱٬۳۲۸
مکن مستی بدل میباش هشیار
۱٬۳۲۹
بنور شرع جان خود برافروز
۱٬۳۳۰
ز نور عشق خوش میساز و میسوز
۱٬۳۳۱
دمادم راز جانان گوی اینجا
۱٬۳۳۲
که بردستی حقیقت گوی اینجا
۱٬۳۳۳
فراقت شد وصالت آخر کار
۱٬۳۳۴
حقیقت برده میخواهد بیکبار
۱٬۳۳۵
فکندن با جمالش باز بینی
۱٬۳۳۶
شوی تو از میان و راز بینی
۱٬۳۳۷
ابی صورت تو باشی در خدائی
۱٬۳۳۸
ازین گفتارها می با خودآئی
۱٬۳۳۹
ترا امروز بخت و شادکامی
۱٬۳۴۰
که از جانان توئی با شادکامی
۱٬۳۴۱
بر آنکامت چو یارت هست در بر
۱٬۳۴۲
ازین در گاه تو یک ذره مگذر
۱٬۳۴۳
بروی دوست هان خرسند میباش
۱٬۳۴۴
درین صورت ابی پیوند میباش
۱٬۳۴۵
چنان کاول ز بیرون مرده بودی
۱٬۳۴۶
رهی کاول بجانان برده بودی
۱٬۳۴۷
همان ره جوی وز آن ره می مشو دور
۱٬۳۴۸
که این راهست راه عشق منصور
۱٬۳۴۹
ترا منصور کرد اینجا هدایت
۱٬۳۵۰
به بخشیدت به کل عین سعادت
۱٬۳۵۱
همه منصور داری در جهان تو
۱٬۳۵۲
گذشته بیشک از کون و مکان تو
۱٬۳۵۳
چو آخر این چنین خواهد بدن کار
۱٬۳۵۴
میان اهل دل هان گام بردار
۱٬۳۵۵
دمادم از وصالش خرمی کن
۱٬۳۵۶
ابا ذرات عالم همدمی کن
۱٬۳۵۷
دو روزی کاندرین دار فنائی
۱٬۳۵۸
مکن هم از جلیسانت جدائی
۱٬۳۵۹
همه از یار دان و غیر بگذار
۱٬۳۶۰
پس آنگه کعبه را بادیر بگذار
۱٬۳۶۱
وصال کعبه چون داری در اینجا
۱٬۳۶۲
ترادادند ره در کعبه تنها
۱٬۳۶۳
حقیقت دوستان را خوان تو در پیش
۱٬۳۶۴
مکن دوری از ایشان و بیندیش
۱٬۳۶۵
اگر صد قرن یابی زندگانی
۱٬۳۶۶
یقین مر مردنت چاره ندانی
۱٬۳۶۷
بباید مرد آخر در وجودت
۱٬۳۶۸
که در مردن بیابی بود بودت
۱٬۳۶۹
چو مرده زنده باشی در جهان تو
۱٬۳۷۰
حقیقت یادگیر این رایگان تو
۱٬۳۷۱
بمیر و زنده شو در هر دو عالم
۱٬۳۷۲
که باشد باز گشتت سوی آن دم
۱٬۳۷۳
چو آن ره کامدستی باز گردی
۱٬۳۷۴
در آن دم نیز صاحب راز گردی
۱٬۳۷۵
حقیقت این بوداکنون تو بشنو
۱٬۳۷۶
بگفتار من ای دلدار بگرو
۱٬۳۷۷
خوشا آنکس که این دریافت آخر
۱٬۳۷۸
بسوی جان جان بشتافت آخر
۱٬۳۷۹
اگر با عشق میری در بر دوست
۱٬۳۸۰
برون آری از اینجامغز با پوست
۱٬۳۸۱
تو مغزی لیک اندر پوست ماندی
۱٬۳۸۲
ابی دیدار عشق دوست ماندی
۱٬۳۸۳
برون شو یک زمان از پوست با خود
۱٬۳۸۴
که تا فارغ شوی از نیک و از بد
۱٬۳۸۵
سلوک اول اینست ار بدانی
۱٬۳۸۶
که میری زین بلاد و زندگانی
۱٬۳۸۷
ترا این صورت اینجا هیچ آمد
۱٬۳۸۸
که صورت بیشکی پرپیچ آمد
۱٬۳۸۹
ندارد مر بقا اینجا چه صورت
۱٬۳۹۰
از آن دنیاست دائم پر کدورت
۱٬۳۹۱
ز دنیا این بست گر باز دانی
۱٬۳۹۲
که از هر نوع اینجا راز دانی
۱٬۳۹۳
حقیقت جمله دنیا چون پل آمد
۱٬۳۹۴
از آن پرشور و گفت و غلغل آمد
۱٬۳۹۵
ز دنیا بهترین علم است دریاب
۱٬۳۹۶
ز مغز علم معنی راز دریاب
۱٬۳۹۷
چو علم آموختی دل کن برخود
۱٬۳۹۸
در او یابی بآخر راهبر خود
۱٬۳۹۹
چو برخوانی ز علم و حکمت و راز
۱٬۴۰۰
که یابی رشتهٔ گم کرده را باز
۱٬۴۰۱
مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار
۱٬۴۰۲
ترا کردم کنون اینجا خبردار
۱٬۴۰۳
دم آخر بدانی آنچه گفتم
۱٬۴۰۴
که از پیر حقیقت این شنفتم
۱٬۴۰۵
خدا از علم ذاتی یافت اینجا
۱٬۴۰۶
درون از علم کل میکن مصفا
۱٬۴۰۷
چه به از علم جوئی تا بخوانی
۱٬۴۰۸
که در علمست کل راز نهانی
۱٬۴۰۹
چه به از علم خاصه علم تفسیر
۱٬۴۱۰
که در یکی کنی اسرار تقریر
۱٬۴۱۱
حقیقت علم قرآن خوان و رهبر
۱٬۴۱۲
که قرآنست اینجا گاه رهبر
۱٬۴۱۳
بجز قرآن نمیبینم دوایت
۱٬۴۱۴
که قرآنست اینجا رهنمایت
۱٬۴۱۵
بجز قرآن که بنماید ره اینجا
۱٬۴۱۶
که قرآنست از جان آگه اینجا
۱٬۴۱۷
ز سر جان جان معنی قرآن
۱٬۴۱۸
بدان آنگاه میکن راه در جان
۱٬۴۱۹
چو شد مکشوف بر تو راز او فاش
۱٬۴۲۰
بدانی بیشکی در عشق نقاش
۱٬۴۲۱
ز دیده ور به بینی این بدانی
۱٬۴۲۲
که قرآنست سر لامکانی
۱٬۴۲۳
همه مردان ز قرآن راز دیدند
۱٬۴۲۴
ز قرآن جان جان را باز دیدند
۱٬۴۲۵
چه به زین جوی ای نادیده اسرار
۱٬۴۲۶
ز صورت درگذر و از ریش و دستار
۱٬۴۲۷
طلب کن آنچه گم کردی حقیقت
۱٬۴۲۸
ز قرآن باز بین آن در شریعت
۱٬۴۲۹
دلا چون سر قرآن یافتستی
۱٬۴۳۰
ز قرآن باز جانان یافتستی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.