عطار · هیلاج نامه

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بزرگی گفته است این سر مرا باز
۲
بگویم بیشکی اینجا ترا باز
۳
چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرار
۴
که صورت در فنا آمد پدیدار
۵
حقیقت اصل کل اینجا فنا بود
۶
فنا میدان که کل دید خدا بود
۷
اگر دید خدا خواهی که بینی
۸
فنا میبین اگر صاحب یقینی
۹
حقیقت بود خود دیدم فنا من
۱۰
فنا دیدم رسیدم در بقا من
۱۱
بقا چون آخر کار است این راز
۱۲
مبین این صورت و معنی بینداز
۱۳
فنا چون کل شیئی هالک آمد
۱۴
فنا اینجای راه سالک آمد
۱۵
اگر سالک فنای خود بداند
۱۶
شود واصل بقای خود بداند
۱۷
سلوک تو در اینجا گه نمود است
۱۸
فنا شو زانکه اینت بود بود است
۱۹
اگر ز اینجا زنی دم در فنایت
۲۰
شود دم کل بمانی در بقایت
۲۱
بقای تو فنای آخر اینست
۲۲
خدا خواهی شدن کل آخر این است
۲۳
تو خواهی شد فنا در آخر کار
۲۴
تو خواهی بد خدا در آخر کار
۲۵
چو این صورت رود کل از میانه
۲۶
بیابی کل بقای جاودانه
۲۷
خداگردی چو صورت رفت از بر
۲۸
زهر وصفی که خواهم کرد رهبر
۲۹
تو این دم ماندهٔ اندر صور باز
۳۰
نمانده بر سر این رهگذر باز
۳۱
حقیقت بود دنیا رهگذار است
۳۲
ترا با صورت دنیا چه کار است
۳۳
یقین صورت ز باد و آب و آتش
۳۴
درین خاکست آتش مانده سرکش
۳۵
ترا تا آتش کبر است در سر
۳۶
نخواهی یافت این صورت تو در سر
۳۷
ترا تا باد پندار است اینجا
۳۸
کجا جانت خبردار است اینجا
۳۹
ترا تا آب اینجا گه روانست
۴۰
ترا ذوقی ز روحت در روانست
۴۱
تراتا خاک باشد روشنائی
۴۲
نخواهی یافت درعین خدائی
۴۳
بکش این آتش طبع و هوایت
۴۴
مجو از یار در اینجا بقایت
۴۵
مریز اینجایگه آب رخ دوست
۴۶
اگرچه خاکی آمد مغز در پوست
۴۷
میان هر چهاری باز مانده
۴۸
توی رازی و اندر راز مانده
۴۹
چهارت دشمن اینجا در کمین است
۵۰
حقیقت جان بدیشان پیش بینست
۵۱
ز جان گر ره بری در سوی جانان
۵۲
بمانی زنده دل در کوی جانان
۵۳
ز جان گر رهبری در سوی اول
۵۴
نمانی تو در اینجا گه معطل
۵۵
ز جان گر رهبری در حضرت یار
۵۶
ترا آن جان جان آید خریدار
۵۷
ز جان گر رهبری در جزو و در کل
۵۸
برون آئی تو از پندار و از دل
۵۹
ولیکن چون کنم تو میندانی
۶۰
وگر دانی عجب حیران بمانی
۶۱
ترا این کار گه چون ساختستند
۶۲
وزین هر چار چون پرداختستند
۶۳
تو اندر این چهاری مانده سرمست
۶۴
نمیدانی که این صورت که پیوست
۶۵
ره تو دور و تو اندر سر راه
۶۶
بمانده باز اینجا در بن چاه
۶۷
رهت دور است و تو اینجا اسیری
۶۸
که خواهد کردت اینجا دستگیری
۶۹
ز من زادی تو اینجا گه بصورت
۷۰
نماندستی در اینجا در کدورت
۷۱
حضورت باید و اسرار دیدن
۷۲
پس آنگاهی رخ دلدار دیدن
۷۳
حضور ار آوری اینجا بکف تو
۷۴
زنی تیر مرادی بر هدف تو
۷۵
حضور اینجا طلب در عین طاعت
۷۶
پس آنگه بین تو از عین عنایت
۷۷
اگرچه شرح بسیارت بگویم
۷۸
دوای دردت اینجا گه بجویم
۷۹
اگرچه درد عشقت بی دوایست
۸۰
دوایم عاقبت بیشک بقایست
۸۱
دوائی جوی اینجا در فناتو
۸۲
که بعد از مرگ یابی آن لقا تو
۸۳
تو پیش از مرگ چوی اینجا دوا را
۸۴
طلب میکن ز دیدار آن بقا را
۸۵
بقا گر بیشتر داری بدانی
۸۶
که جاناراضیست این زندگانی
۸۷
اگر خواهی که بینی رهنمایت
۸۸
حقیقت آنست اینجا گه بقایت
۸۹
بقای توست جانت کز فنا نیست
۹۰
ازین حبس وز زندانش رها نیست
۹۱
در آخر باز بین و راز بنگر
۹۲
چو شمعی سوز و میساز و بنه سر
۹۳
بسوز ای همچو شمعی در فنا شو
۹۴
برانداز این صور سر خداشو
۹۵
چه میدانی تو ای دل تا چه چیزی
۹۶
نکو بنگر که بس چیز عزیزی
۹۷
همه باتست این اسرار بیچون
۹۸
که اینجاماندهٔ در خاک و در خون
۹۹
در آخر خاک آمد چون ترا هم
۱۰۰
سزد گر دمبدم سازی تو ماتم
۱۰۱
در آخرجای تو در شیب خاکست
۱۰۲
دلامیدان که کاری صعبناک است
۱۰۳
در آخر ازل خود بازدان تو
۱۰۴
ز پیش از رفتن خود باز دان تو
۱۰۵
در آخر اول است و آخر اینجاست
۱۰۶
حقیقت باطنست و ظاهر اینجاست
۱۰۷
نمیدانم گه این سر با که گویم
۱۰۸
ابا که این زمان این راز گویم
۱۰۹
که میداند صفات او تمامت
۱۱۰
که بگرفتست غوغای قیامت
۱۱۱
که میداند که تا خود راز چونست
۱۱۲
همی انجام با آغاز چونست
۱۱۳
ترا گر ره دهد دلدار اینجا
۱۱۴
بسوی خود کند پندار اینجا
۱۱۵
دو روزی کاندرین عالم تو باشی
۱۱۶
بکن جهدی که با تو تو نباشی
۱۱۷
از آن ماندی بدام خود گرفتار
۱۱۸
که ماندی در سوی صورت به پندار
۱۱۹
ترا تا هستی و پندار باشد
۱۲۰
کجاجان تو برخوردار باشد
۱۲۱
ز نور عشق تادر ظلمت تن
۱۲۲
گرفتاری تو گوئی ما و یا من
۱۲۳
ز ما و من نه بینی هیچ اینجا
۱۲۴
مده دستار صورت پیچ اینجا
۱۲۵
ببوی عشق جانت زنده گردان
۱۲۶
چوخورشیدی دلت تابنده گردان
۱۲۷
ترا تا عشق ننماید رخ خویش
۱۲۸
حجاب اینجا کجا برخیزد از پیش
۱۲۹
حجاب عقل صورت دان تو ای دل
۱۳۰
که صورت هست و عقلت مانده غافل
۱۳۱
ولیکن جان بود هم یار معنی
۱۳۲
که اوست اینجای برخوردار معنی
۱۳۳
یقین عشق است اسرار دو عالم
۱۳۴
کزو منصور زد اینجایگه دم
۱۳۵
حقیقت عشق را منصور زیبا است
۱۳۶
بدو پیدا همه اسرار پیداست
۱۳۷
ورا این سر شد اینجا آشکاره
۱۳۸
ولی کردندش اینجا پاره پاره
۱۳۹
بدید آنکه درینجا گه نهان بود
۱۴۰
همه پنهان بُدند و او عیان بود
۱۴۱
نظر کردند اینجا صاحب راز
۱۴۲
همه درخود بدید اسرارها باز
۱۴۳
چو در خود دید اینجا روی دلدار
۱۴۴
ز جان بیگانه شد در کوی دلدار
۱۴۵
چو درخود دید اینجا روی جانان
۱۴۶
همه دیده ز خود پیدا و پنهان
۱۴۷
حقیقت آمدن رادید رفتن
۱۴۸
ورا واجب شد اینجا باز گفتن
۱۴۹
چو او از آمدن اینجا خبر داشت
۱۵۰
یکی را دید و یکی در نظر داشت
۱۵۱
یکی را دید او اندر دوئی گم
۱۵۲
همه چون قطره بد او عین قلزم
۱۵۳
همه منصور دید و او خدا بود
۱۵۴
نه از این و نه از آن او جدا بود
۱۵۵
همه خود دید و کس اندر میان نه
۱۵۶
نه بد او بود اصل جاودانه
۱۵۷
همه خود دید و خود دید و خداوند
۱۵۸
همه او بود هم ازخویش و پیوند
۱۵۹
از اول تا بآخر ذات خود دید
۱۶۰
سراسر نفخه آیات خود دید
۱۶۱
چنان خود دید او را دوست اینجا
۱۶۲
که یکی بوده مغز و پوست اینجا
۱۶۳
همه بود خدائی دید وگرنه
۱۶۴
بجز او در یکی و پیش و پس نه
۱۶۵
همه اندر یکی دیده خدائی
۱۶۶
یکی باشد که نبود زو جدائی
۱۶۷
همه اندر فنا دید و بقا هم
۱۶۸
خدا بود و خدا آمد خدا هم
۱۶۹
چو اندر اصل نطره راهبر شد
۱۷۰
یکی بد ذاتش و صاحب نظر شد
۱۷۱
چو اصل قطرهٔ خود در فنا یافت
۱۷۲
فنا کل دید و خود کلی فنا یافت
۱۷۳
چو از آغاز و انجام خدائی
۱۷۴
یکی را دید در جام خدائی
۱۷۵
همه دنیا بر او بود ناچیز
۱۷۶
چنانکه یافت اینجا گفت آن چیز
۱۷۷
ولیکن شرح این بسیار آمد
۱۷۸
ازو دیدار با عطار آمد
۱۷۹
چه گویم شرح چون دو رودراز است
۱۸۰
در این سرها بسی شیب و فراز است
۱۸۱
بسی شرح است درهیلاج بنگر
۱۸۲
مرو بیرون زخود حلاج بنگر
۱۸۳
تو اندر عشق هیلاج جهانی
۱۸۴
تو منصوری و حلاج جهانی
۱۸۵
توئی منصور گر ره بردهٔ تو
۱۸۶
چرا چندین چنین در پردهٔ تو
۱۸۷
توی ای غافل اینجا گاه منصور
۱۸۸
ولی از نزد او افتادهٔ دور
۱۸۹
چرا دوری تو چون نزدیک یاری
۱۹۰
شدی دیوانه و عقلی نداری
۱۹۱
از آنت نیست عقل ای مانده غافل
۱۹۲
که همچون او نمیگردی تو واصل
۱۹۳
از آنت این همه تشویش بیش است
۱۹۴
که چندینت غم دیدار خویش است
۱۹۵
تو چندین غم چرا اینجا خوری تو
۱۹۶
چه میدانی که آخر بگذری تو
۱۹۷
ترا خواهد بدن اینجا گذرگاه
۱۹۸
حقیقت هم توئی در خلوت شاه
۱۹۹
ترا از بهر آن اینجا خبر کرد
۲۰۰
که جز از من همی باید گذر کرد
۲۰۱
ترا اینجا بسی کرد او نمودار
۲۰۲
مگر کاینجا شوی از خواب بیدار
۲۰۳
تو گر بیدار گردی یک زمان دوست
۲۰۴
یکی یابی در اینجا مغز با پوست
۲۰۵
ولیکن مغز اینجا کار دارد
۲۰۶
که او جان تو در تیماردارد
۲۰۷
بجان دانی تو ره اندر بریار
۲۰۸
ولی در حضرت او نیست دیار
۲۰۹
همه غوغا در اینجایند خاموش
۲۱۰
شنو این و بکن این جام را نوش
۲۱۱
از اول پوست این جا کن نگاهی
۲۱۲
که تا پیدا کنی در عشق راهی
۲۱۳
نظر چون کرد اینجا گاه در پوست
۲۱۴
یقین از جان همی دان کاین همه اوست
۲۱۵
ولی چون رفتی اینجا در سوی دل
۲۱۶
نظر کن تاکنی مقصود حاصل
۲۱۷
ولی چون دل بدانی بار خانت
۲۱۸
نظر کن بین بدل راز نهانت
۲۱۹
بدل دیدی و جان دیدی در اینجا
۲۲۰
دوئی بگذار و بنگر ذات یکتا
۲۲۱
چو اندر ذات یابی راز جانان
۲۲۲
ز انجامت بدان آغاز جانان
۲۲۳
چو اندر ذات آئی در یکی گم
۲۲۴
شوی چون قطرهٔ در بحر قلزم
۲۲۵
چو تو اندر یکی کردی نظاره
۲۲۶
صفات جمله بینی پاره پاره
۲۲۷
دوئی پیوستگی مییاب در وی
۲۲۸
که پیوند است کل با دانش وی
۲۲۹
چو اندر بود خود کردی نگاهت
۲۳۰
نظر داری چه در ماهی و ماهت
۲۳۱
تمامت آفرینش پیش بینی
۲۳۲
که باشی چه پس و چه پیش بینی
۲۳۳
همه اندر تو باشد تو نباشی
۲۳۴
حقیقت در خدائی خویش باشی
۲۳۵
تو باشی لیک این بسیار راز است
۲۳۶
سفر کن گرچه ره دور و دراز است
۲۳۷
چه گوید هرچه گوید خوب باشد
۲۳۸
نماید طالب و مطلوب باشد
۲۳۹
خطاب طالب اول یاب آخر
۲۴۰
یکی بین اولین در سوی آخر
۲۴۱
دوئی چون نیست اینجا آخر کار
۲۴۲
یکی باشند چه نقطه چه پرگار
۲۴۳
تو پنداری که خود اینجا شوی باز
۲۴۴
تو اینجا میروی و میروی باز
۲۴۵
تو آنجائی و آگاهی نداری
۲۴۶
گدائی میکنی شاهی نداری
۲۴۷
توئی شهزاده اینجا در گدائی
۲۴۸
فتادستی و زرقی مینمائی
۲۴۹
توئی شهزاده لیک از نسل آدم
۲۵۰
که آدم هست اسرار دو عالم
۲۵۱
ره خود گرچه گم هم خویش کردی
۲۵۲
از آن جان و دلت باریش کردی
۲۵۳
اگرچه آدم او را یافت اینجا
۲۵۴
ولیکن در قفس او ماند تنها
۲۵۵
حقیقت مرغ باغ لامکان بود
۲۵۶
که معنی و صور هم جانجان بود
۲۵۷
حقیقت بود صافی اندرین راه
۲۵۸
از آن مقبول آمد در بر شاه
۲۵۹
چو صافی شد مر او را صاف دادند
۲۶۰
بهشت نقد در پیشش نهادند
۲۶۱
از آن او را بود اینجاچنین صاف
۲۶۲
که بیشک پاک شد در حضرت او صاف
۲۶۳
چو او را جوهر جان وجودش
۲۶۴
یکی شد جملگی کرده سجودش
۲۶۵
حقیقت جوهر او بود بیچون
۲۶۶
که اینجا صورت آمد بی چه و چون
۲۶۷
چو اصل او ز ذات اندر مکان خاست
۲۶۸
از آن این شورو افغان در جهان خاست
۲۶۹
چراغی بود آدم از تجلا
۲۷۰
فکنده پرتوی در عین دنیا
۲۷۱
از آن پرتو که از اعلا نمودار
۲۷۲
شد از اسفل یقین آمد پدیدار
۲۷۳
از آن پرتو که او را بود آنجا
۲۷۴
حقیقت یافت هم معبود هم آنجا
۲۷۵
کرا برگویم این سر نهانی
۲۷۶
نمیبینم یکی ای دل تو دانی
۲۷۷
دلا باتست گفتارم در اینجا
۲۷۸
که میدانی تو اسرارم در اینجا
۲۷۹
دلا با تست گفتارم سراسر
۲۸۰
همی داری یقین از من تو باور
۲۸۱
در اینجاچون منم باتو یقین باز
۲۸۲
ابا هم آمدستم صاحب راز
۲۸۳
منم باتو تو با من هم جلیسی
۲۸۴
چرا درمانده در نفس خسیسی
۲۸۵
نه جای تست ای دل صورت اینجا
۲۸۶
اگرچه ماندهٔ معذورت اینجا
۲۸۷
همی دارم ولی تا آخر مرگ
۲۸۸
چو من دنیا کن و هم آخرت ترک
۲۸۹
حقیقت ترک خود کن گر توانی
۲۹۰
که اندر ترک برگ خود بدانی
۲۹۱
ترا داد ار ترکست و تو تاجیک
۲۹۲
بمانده بر سر این راه باریک
۲۹۳
ترا آن ترک مه رخ رخ نموده است
۲۹۴
دمادم از خودت پاسخ نموده است
۲۹۵
ترا چون آن مه خوبان عالم
۲۹۶
حقیقت رازها گفته دمادم
۲۹۷
چرا چندین تواندر بند خویشی
۲۹۸
وز آن مجروح و دل افکار خویشی
۲۹۹
نه چندین گفتم ای دل در جواهر
۳۰۰
تراتا سر معنی گشت ظاهر
۳۰۱
ترا چون کردم اینجا واصل یار
۳۰۲
تو ماندستی حقیقت واصل یار
۳۰۳
اگر غافل بمانی دل درین راه
۳۰۴
چو رو به باز مانی در بن چاه
۳۰۵
اگر غافل بمانی دل درین درد
۳۰۶
کجاآخر بخوانی آیت فرد
۳۰۷
اگر غافل بمانی دل درین گل
۳۰۸
کجائی آخر اندر سوی منزل
۳۰۹
اگر غافل بمانی وای بردل
۳۱۰
بسی گرید ز سر تا پای این دل
۳۱۱
اگر غافل بمانی باز مانی
۳۱۲
چو گنجشکی بچنگ بازمانی
۳۱۳
اگر غافل بمانی کافری تو
۳۱۴
کجا در منزل خود رهبری تو
۳۱۵
ترا مرگی حقیقت گور باشد
۳۱۶
از اول گر نه چشمت کور باشد
۳۱۷
ترامنزل چو درخاکست ای دل
۳۱۸
درون خاک خواهی بود واصل
۳۱۹
وصال ای دل ترا در روی خاکست
۳۲۰
ترا هم رهگذر در سوی خاک است
۳۲۱
وصالت ای دل آخر در فنایست
۳۲۲
بشیب خاک ره بیمنتهایست
۳۲۳
وصالت آخر است اندر دل خاک
۳۲۴
که اندر خاک خواهی گشت کل پاک
۳۲۵
دل خاک است در آخر وصالت
۳۲۶
همین خواهد بدن در عین حالت
۳۲۷
درین منزل تو آخر باز دانی
۳۲۸
وگرنه سوی صورت با زمانی
۳۲۹
فنا شو در دل خاک و عیان بین
۳۳۰
پس آنگه شو محیط و جان جان بین
۳۳۱
همی جوئی تو این ره اندر اینجا
۳۳۲
دریغا نیست کس آگه در اینجا
۳۳۳
از این منزل بسی رفتند و کس نیست
۳۳۴
چه گویم کاندرین ره باز پس نیست
۳۳۵
در این منزل همه مردان فنایند
۳۳۶
اگرچه در فنا اینجا بقایند
۳۳۷
در این منزل که آخر خاک و خونست
۳۳۸
که میداند که سرکار چونست
۳۳۹
در این منزل نخواهی بود بیدار
۳۴۰
در آخر گردهان از عشق بیدار
۳۴۱
اگر هشیاری و گرمست اویی
۳۴۲
بآخر خاکی و هم پست اویی
۳۴۳
ز هشیاری همی جوئی تو مستی
۳۴۴
رها کن این خیال بت پرستی
۳۴۵
بت صورت پرستی در میانه
۳۴۶
نخواهد ماند این بت جاودانه
۳۴۷
چنین است ایدل اینجا آنچه گفتم
۳۴۸
در این راز کلی با تو سفتم
۳۴۹
بخواهی مرد ای صورت در آخر
۳۵۰
طلب کن بیش از آن این سر خانه
۳۵۱
که پیش از مرگ یابی آنچه جوئی
۳۵۲
که در دنیا تو بیشک ذات اوئی
۳۵۳
که میداند چنین سر در چنین راز
۳۵۴
چگونه آمده است و میرود باز
۳۵۵
که میداند صفات او تمامت
۳۵۶
که بگرفتست غوغای قیامت
۳۵۷
چو اینجا آمد از آنجا حقیقت
۳۵۸
فتاد اندر بلای این طبیعت
۳۵۹
ز بهر آنکه دنیا کشت زاریست
۳۶۰
گیاهی رسته اینجا برگذاریست
۳۶۱
چودنیا دید آدم گشت زاری
۳۶۲
که اورا بود بیشک رهگذاری
۳۶۳
چو اینجا رهگذار آن جهان دید
۳۶۴
از آن خود را حقیقت جان جان دید
۳۶۵
اگرچه بود سالک اندر این راه
۳۶۶
در اول باز دید اینجا رخ شاه
۳۶۷
نفختُ فیه من روحی چو او بود
۳۶۸
جمال خویشتن از عشق بنمود
۳۶۹
دم آن دم چو آدم یافت اینجا
۳۷۰
حقیقت باز آن دم یافت اینجا
۳۷۱
دم آدم نفختُ فیه برخوان
۳۷۲
اگر ره مسپری در سر جانان
۳۷۳
نفختُ فیه من روحی چو خوانی
۳۷۴
ز نفخ خود رسی اندر معانی
۳۷۵
نفختُ فیه اینجا گه چه باشد
۳۷۶
بگو معنی که این معنا چه باشد
۳۷۷
همه اینست اگر این راز دانی
۳۷۸
بدانی جمله اسرار معانی
۳۷۹
همه اینست و اینجا جمله گویند
۳۸۰
از این دم دمبدم در گفت و گویند
۳۸۱
از این معنی بگویم شمّهٔ باز
۳۸۲
مگر ره یابی اندر سوی او باز
۳۸۳
ز خود جانان بتو اندر دمیده است
۳۸۴
ابا تو راز گفته است و شنیده است
۳۸۵
ابا او خود بخود او صورت خویش
۳۸۶
نمود عشق را آورد در پیش
۳۸۷
نمود عشق خود را کرد اظهار
۳۸۸
که تا بنماید اندر پنج و درچار
۳۸۹
نمود عشق خود اینجا نهان کرد
۳۹۰
عیان برگفت وخود را داستان کرد
۳۹۱
نمود عشق خود اندر دل و جان
۳۹۲
عیان کرد و نهان پیدا نمود آن
۳۹۳
حقیقت گفت صورت ساخت اینجا
۳۹۴
طلسم بوالعجب پرداخت اینجا
۳۹۵
ز بود خود نمود اینجا دم خود
۳۹۶
نهادش نام اینجا آدم خود
۳۹۷
ز ذات خود صفات خود نمود او
۳۹۸
نهادش نام آدم در نمود او
۳۹۹
چه میدانم که هم خود راز داند
۴۰۰
خود اندر راه خود خود باز داند
۴۰۱
چو عشق اوست اینجا آمده باز
۴۰۲
رود در قرب خود با عزّ و اعزاز
۴۰۳
چه عشق است اینکه این پاسخ نموده است
۴۰۴
مگر دلدار اینجا رخ نموده است
۴۰۵
نمیدانی تو ای عطار آخر
۴۰۶
که اسرار است اندر عشق ظاهر
۴۰۷
چه میگوئی که هرگز کس نگفته است
۴۰۸
در اسرار این معنی که سفته است؟
۴۰۹
تو میدانی که میدانی بتحقیق
۴۱۰
ترا معشوق اینجاداد توفیق
۴۱۱
حقیقت آنچه میگوئی یکی است
۴۱۲
ترا این راز اینجا بیشکی است
۴۱۳
که هر چیزی که گفتی درحقیقت
۴۱۴
همه اسرار جانست و شریعت
۴۱۵
عجب راز تو مشکل حالت افتاد
۴۱۶
که آتش در پر و در بالت افتاد
۴۱۷
در اینجا سر خود از عشق دانی
۴۱۸
حقیقت جان جان در پیش دانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.