در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حقیقت ایدل اکنون چند گوئی
۲
همی گوئی تو تا پیوند جوئی
۳
ترا پیوند با جانست و جانان
۴
توئی پیدا ولی در عشق پنهان
۵
تو پیدائی و ناپیدای جانی
۶
که میدانم تو راز خویش دانی
۷
نمیداند کسی احوالت ای دل
۸
تو میدانی دراینجا راز مشکل
۹
تو میدانی که اندر عشق و هجران
۱۰
چه بار غم کشیدستی ز جانان
۱۱
مرا ای دل ابا تو جمله کار است
۱۲
مرا با تو سخنها بیشمار است
۱۳
مرا باتست اینجا گفت و گویم
۱۴
که سرگردان تو مانند گویم
۱۵
مرا عمریست ای دل تاتوانی
۱۶
که تا من چند گفتم از معانی
۱۷
ریاضت چند من از تو کشیدم
۱۸
اگرچه با تو درگفت و شنیدم
۱۹
بسی گفتم ترا ای دل ز جانان
۲۰
که هم بنموده است اسرار پنهان
۲۱
ز جوهر جوهرت دادم در اینجا
۲۲
ترادر دانهها دادم در اینجا
۲۳
دلا باتست هر راز نهانی
۲۴
تو میگوئی دلا و هم تو خوانی
۲۵
تو بینائی درون چشم مانده
۲۶
کنون درجسم خود بی اسم مانده
۲۷
منزه از دوعالم در وصالی
۲۸
درین حضرت تجلی جمالی
۲۹
درین عالم دو عالم از تو پیداست
۳۰
همه شور و فغانها از تو برخاست
۳۱
بسی شور از تو در روی جهان است
۳۲
کسی سر تو جز تو کس ندانست
۳۳
تو دانائی و جز تو کس نشاید
۳۴
وگردانی کجا رازت گشاید
۳۵
ز حل مشکل صدق و صفائی
۳۶
تو بخشیدی جهانی را صفائی
۳۷
نه در کون و مکان آیی پدیدار
۳۸
که بیشک خواهی اینجا گاه دیدار
۳۹
ترازآنحضرت اینجاگه خبر هست
۴۰
ازین ذات تو اینجا باز پیوست
۴۱
تو بیشک حضرتی و خانهٔ یار
۴۲
ز دیداری توئی دیوانهٔ یار
۴۳
از آن دیوانهٔ و بازمانده
۴۴
که مستی دمبدم در راز مانده
۴۵
ازین دیوانگی دربند ماندی
۴۶
درآخر رخت در دریا فشاندی
۴۷
دلا اینجا سخن بسیار و ده دور
۴۸
گهی مستی ز عشق و گاه مخمور
۴۹
زمانی مست عشقی در خرابات
۵۰
زمانی مست شوقی در مناجات
۵۱
زمانی گنج اندر پیش داری
۵۲
زمانی عقل پیش اندیش داری
۵۳
زمانی بر در خمّار مستی
۵۴
زمانی سوی دیری بت پرستی
۵۵
زمانی بر گذشته از دو عالم
۵۶
زمانی شادی و دیگر تو در غم
۵۷
دمی در گفتن اسرار واصل
۵۸
دمی دیگر بماندستی تو غافل
۵۹
دمی درکون ودیگر در مکانی
۶۰
دمی در صورت و گه در نهانی
۶۱
دمی در کافری زنّار بندی
۶۲
دمی خود را بپای دار بندی
۶۳
دمی واصل دمی عاشق درین راه
۶۴
فزونی آخر از این هفت خرگاه
۶۵
تو خواهی برد با خود جاودانی
۶۶
که مرغ باغ عشق لامکانی
۶۷
درین چندین عجایبهای اسرار
۶۸
که تو دیدی کنون در عین پرگار
۶۹
فزون از عقل و بیرون از ضمیر است
۷۰
که جانانست و جانت دستگیر است
۷۱
دلا چندانکه میگوئی ز ذاتش
۷۲
کجا یابی تو اسرار صفاتش
۷۳
در اینجادان که اینجا آشکار است
۷۴
درون جان و دل پروردگار است
۷۵
ازل را با ابد پیوند او ساخت
۷۶
ترا در ذات خود از عشق بنواخت
۷۷
در این صحن ز مرد رنگ افلاک
۷۸
که گردانست اندر حقهٔ خاک
۷۹
ازین چندین گل پر نور سوزان
۸۰
که ایشانند در عالم فروزان
۸۱
کمال صنع خود پرداخت از ذات
۸۲
بهم پیوست اینجا دید ذرات
۸۳
که داند حد آن بنگر در اینجا
۸۴
تو بستی که گشاید این معما
۸۵
ره اینجا هر که ره اینجاست گفتم
۸۶
جمال شاه جان پیداست گفتم
۸۷
جمال شاه اندر تو پدید است
۸۸
همه کون ومکان در تو پدیداست
۸۹
دو عالم در تو ای دل ناپدیدار
۹۰
تو اینجائی و آنجاناپدیدار
۹۱
زهی دل این همه گفتار از تست
۹۲
حقیقت روشنی عطار از تست
۹۳
مرا اینجا ابا تو سوی دنیا
۹۴
خوش آمد لاجرم در عین مولا
۹۵
دلا عطار باتست و نه در تست
۹۶
ترا اینجا و او و مر ترا جست
۹۷
بیابد چون مر اوراکشته بینی
۹۸
بخون و خاک وی آغشته بینی
۹۹
مرا با تو وصال و هم فراقست
۱۰۰
بسی دیدار شوق و اشتیاقست
۱۰۱
مرا باتو حدیث از شوق افتاد
۱۰۲
سخن هر لحظهٔ با ذوق افتاد
۱۰۳
رها کن زهد خشک و نام وناموس
۱۰۴
که دنیا جملگی ملکی است افسوس
۱۰۵
همه دنیا نیرزد پرّ کاهی
۱۰۶
بنزد عاقلان دنیاست راهی
۱۰۷
همه دنیا مثال حقّهٔ دان
۱۰۸
درون حقه در خورشید تابان
۱۰۹
همه دنیا مثال یک چراغست
۱۱۰
فتاده بر کنارش پر ز زاغ است
۱۱۱
نظر کن سوی دنیا دمبدم تو
۱۱۲
دگر بشتاب در عین عدم تو
۱۱۳
نظر کن درجهان و جان همی بین
۱۱۴
دگر یک لحظه هر جانان همی بین
۱۱۵
چو جانان دمبدم رخ مینماید
۱۱۶
ز وصل خویش پاسخ مینماید
۱۱۷
ز ماهی تا بمه در صنع بیچون
۱۱۸
که پیدا کرد در تو بیچه و چون
۱۱۹
نظر میکن تواندر جمله ذرات
۱۲۰
که گویانند در تسبیح و آیات
۱۲۱
همه در زمزمه در ذکر الله
۱۲۲
همه اینجایگه از راز آگاه
۱۲۳
همه با او در اینجا در مناجات
۱۲۴
طلب دارند از دیدار حاجات
۱۲۵
همی خواهند تا او را به بینند
۱۲۶
همه در سر او صاحب یقینند
۱۲۷
همه بی او و با اویند در راه
۱۲۸
حقیقت مرد معنی زوست آگاه
۱۲۹
زمانی گوش کن هان تابدانی
۱۳۰
که پنهان نیست اسرار عیانی
۱۳۱
همه عالم پر از خورشید بنگر
۱۳۲
حقیقت سایهٔ جاوید بنگر
۱۳۳
نظر کن بامدادان سوی خورتو
۱۳۴
دراین معنی که گویم در نگر تو
۱۳۵
به بین آن لحظه اندر صنع باری
۱۳۶
که نوری میدمد در صیح تاری
۱۳۷
عجب نوریست از آن حضرت ذات
۱۳۸
حقیقت تابد آن بر جمله ذرات
۱۳۹
منور میکند آن نور عالم
۱۴۰
فزاید روشنی اینجا دمادم
۱۴۱
دمادم روشنی آید پدیدار
۱۴۲
برآید بعد از آن خورشید انوار
۱۴۳
شود عالم منور از حضورش
۱۴۴
شود روشن جهان از عکس نورش
۱۴۵
رود تاریکی ظلمت د اینجا
۱۴۶
نماند سایه جز نور مصفا
۱۴۷
چنان دان اندر آن پاکی تو ای دل
۱۴۸
که نور خورشوی زین راز مشکل
۱۴۹
برآیی تا جهان جان منور
۱۵۰
کنی ماندن یکبارگی خور
۱۵۱
جهان جان دمادم روشنائی
۱۵۲
همی ده تا یقین عین خدائی
۱۵۳
ترا پیدا شود در آخر کار
۱۵۴
بگوئی سر خود اینجا بیکبار
۱۵۵
بیکباره چو دل بر این نهادی
۱۵۶
در معنی در اینجا برگشادی
۱۵۷
تو صبحی ای دل آشفته مانده
۱۵۸
چرا در صبح باشی خفته مانده
۱۵۹
بوقت صبح اینجا بین یکی راز
۱۶۰
که اندر تست کل انجام و آغاز
۱۶۱
ترا انجام و آغاز است اینجا
۱۶۲
تراکل دیدهها باز است اینجا
۱۶۳
نظر کن در نگر آغاز و انجام
۱۶۴
بنوش از دست جانان آنگهی جام
۱۶۵
دمادم نوش کن از جرعهٔ یار
۱۶۶
که تا مستت کند در عین پندار
۱۶۷
تو خورشیدی و مست راه جانی
۱۶۸
چرا چندین بسر خود را دوانی
۱۶۹
گهی زردی و گاهی شرح هستی
۱۷۰
دمی در عین بالا گاه پستی
۱۷۱
گهی اینجا ز اول آخر روز
۱۷۲
بود در شغل و خوش میباش و میسوز
۱۷۳
بدانی اول و تا آخر کار
۱۷۴
شوی آخر در اینجا ناپدیدار
۱۷۵
چووقت شام میآید پدیدار
۱۷۶
نمیگردد نموده نانمودار
۱۷۷
همه عالم چو شب آیند بیهوش
۱۷۸
شوند وجام حضرت راکند نوش
۱۷۹
همه مست جمال جان فزایند
۱۸۰
مثال اولین حیران نمایند
۱۸۱
شوند از خود نماند عقل در تن
۱۸۲
برون آیند کلی از ما و از من
۱۸۳
عدم باشد در آن دم هرچه بینند
۱۸۴
کسانی کاندرین صاحب یقینند
۱۸۵
یکی خوابست بیداری ایشان
۱۸۶
ولی کی داند این مرد پریشان
۱۸۷
هر آنجا کاشکار او نهانست
۱۸۸
به بیداری نشین عین نشانست
۱۸۹
همان در خواب باشد در ولایت
۱۹۰
که ایشان راست در عین هدایت
۱۹۱
ز بعد آن حیات و زندگانی
۱۹۲
چو رفتی از صور بیشک بدانی
۱۹۳
نه مرگی کوچک است اینجایگه خواب
۱۹۴
رموزی دیگر است این نکته دریاب
۱۹۵
مثال مردهٔ آن دم که خفتی
۱۹۶
نه بیداری نظر کن خویش و رفتی
۱۹۷
تو اندر خانهٔ خویشی بمانده
۱۹۸
عجب با خویش در پیشی بمانده
۱۹۹
توئی اما وصالت نیست حاصل
۲۰۰
نمیدانی از آنی مانده غافل
۲۰۱
در آن دم وصل آنکس باز بیند
۲۰۲
که اندر خواب بیشک راز بیند