عطار · هیلاج نامه

در حقیقت سرّ منصورو دریافتن اعیان گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین فرمود سلطان حقیقت
۲
سپهر جان و دل قطب شریعت
۳
نمود ذات و سر لامکانی
۴
بگویم کیست تا کلی بدانی
۵
نهاده بر سر معنی خود تاج
۶
نهان و آشکارا نیز حلاج
۷
که من در خواب دیدم حق تعالی
۸
مرا بنمود اینجاگاه دنیا
۹
همه دنیا من اندر خواب دیدم
۱۰
همه ذرات درغرقاب دیدم
۱۱
بدیدم هر دو عالم در درونم
۱۲
نمودم روی در جان رهنمونم
۱۳
حقیقت جان جان را باز دیدم
۱۴
بخواب از وی تمامت راز دیدم
۱۵
همه من بودم و من بیخبر ز آن
۱۶
حقیقت بود من جز جان جانان
۱۷
من و او هر دو یکی گشت درخواب
۱۸
مثال قطره اندر عین غرقاب
۱۹
چو دیدم راز بنمودم حقیقت
۲۰
یکی دیدم در این عین طبیعت
۲۱
یکی بُد چونشدم بیدار و آن بود
۲۲
نهانم در نهان کلی عیان بود
۲۳
عیانی چون بدیدم جمله در خویش
۲۴
حجابم آن زمان برخاست از پیش
۲۵
بشد ظلمت چو نور آمد پدیدار
۲۶
بجان و سر شدم سرش خریدار
۲۷
تو در خوابی کنون درعین صورت
۲۸
نمیدانی تو این یعنی ضرورت
۲۹
اگر بنمایدت چون او به بینی
۳۰
بیابی صورت از صاحب یقینی
۳۱
حقیقت مینماید یار اینجا
۳۲
دمادم میفزاید یار اینجا
۳۳
تو میبینی و در خوابی بمانده
۳۴
ز بیآبی و در آبی بمانده
۳۵
چنان مغرور در دنیا بماندی
۳۶
که در صورت ابی معنا بماندی
۳۷
زمانی کاندرین خواب جهانی
۳۸
چنین در حرص و غرقاب جهانی
۳۹
نگاهی کن به بیداری و بنگر
۴۰
که تا اینجا که میبینی تو ره بر
۴۱
حقیقت مرگ هم مانند خوابست
۴۲
چو برقی عمر تو اندر شتابست
۴۳
چو مردی خواب مرگت میبرد باز
۴۴
پس آنگاهیت با خویش آورد باز
۴۵
چو با خویش آیی و بینی رخ او
۴۶
دگر میبشنوی زو پاسخ او
۴۷
ترا چون وقت مرگ آید بدانی
۴۸
نمود سرّخود گر کاردانی
۴۹
یقین خواب طبیعت خود بود خواب
۵۰
ز من خواب حقیقت خود تو دریاب
۵۱
حقیقت مرگ خواب آمد حقیقت
۵۲
ولی خوش خفته در خواب طبیعت
۵۳
چو مرگ آید شوی از خواب بیدار
۵۴
برون آیی ز بیهوشی پندار
۵۵
تو این دم شو ز خواب نفس بیدار
۵۶
که دلدار است با تو بین رخ یار
۵۷
زهی نادان گرش اینجا نیابی
۵۸
کجا آنجاش بی آنجاش یابی
۵۹
در اینجا راز آنجا دان و بنگر
۶۰
نظر کن دل کتب برخوان و بنگر
۶۱
تو با اوئی و او با تودر اینجا
۶۲
ابا تو راز بگشاده در اینجا
۶۳
درت بسته است و تو در بسته در خود
۶۴
از آنی دایماً در بسته در خود
۶۵
تو تا خودبینی او راکی به بینی
۶۶
همه اویست وگر تو او به بینی
۶۷
تو او میبین درون خویش زنهار
۶۸
دمی بی او تو ضایع هیچ مگذار
۶۹
تو با اویی چنین غافل بمانده
۷۰
چو ملحد گفته لاواصل بمانده
۷۱
چه دانی راه نابرده بمنزل
۷۲
کجا باشی بآخر عین واصل
۷۳
در این منزل که دنیا نام دارد
۷۴
که را دیدی که اینجا کام دارد
۷۵
نه بیند هیچکس کامی ز اسرار
۷۶
که نی آخر فرو ماند گرفتار
۷۷
همه دنیا چو شور و فتنه آمد
۷۸
حقیقت راهروزو کام بستد
۷۹
گذر کرد و به آنجا رفت او باز
۸۰
برفت از فتنه دید او عز و اعزاز
۸۱
خوشا آنکس که پیش از مرگ مرده است
۸۲
حقیقت گوی او از پیش برده است
۸۳
بمیر از خویش تا زنده بمانی
۸۴
که چون مردی حقیقت جان جانی
۸۵
زوالت نیست اما در زوالی
۸۶
وصالت نیست اما در وصالی
۸۷
ترا خورشید جان تا بنده اینجاست
۸۸
هزاران مهر و مه تابنده اینجاست
۸۹
تو میدانی که اینجا کیستی تو
۹۰
در این پرگار بهر چیستی تو
۹۱
ترا در آفرینش هست بینش
۹۲
تو هستی برتر از این آفرینش
۹۳
کمالت برتر از حد کمال است
۹۴
ترا اینجا بجانانت وصال است
۹۵
بخواهد آفتابت هم فرو شد
۹۶
نهان بیشک حقیقت نور او شد
۹۷
دگر از برج غیبت سر برآرد
۹۸
زوال آخر حقیقت می ندارد
۹۹
زوالی نیست مر خورشید بنگر
۱۰۰
که چون رفت او دگر باز آید از در
۱۰۱
ترا خورشید جان چون رفت اینجا
۱۰۲
بشیب مغرب اندر عین الّا
۱۰۳
مقام تو بالّا میشود باز
۱۰۴
برآید صبح کل الا شود باز
۱۰۵
شود اندر وصال حال بیچون
۱۰۶
یکی کرده همی از شست بیرون
۱۰۷
حقیقت آفتاب این جهانی
۱۰۸
تو در اینجا کجا خود را بدانی
۱۰۹
توئی خورشید اندر عالم جان
۱۱۰
شدستی در حقیقت جان جانان
۱۱۱
توئی خورشید اما گردعالم
۱۱۲
همی گردی برای کل دمادم
۱۱۳
همه ذرات عالم از تو نورند
۱۱۴
سراسر جمله در ذوق حضورند
۱۱۵
دل عطار با تو آشنایست
۱۱۶
ز نور تو پر از نور و ضیایست
۱۱۷
ضیا ونور تو کون و مکانست
۱۱۸
کسی نور تو کلی میندانست
۱۱۹
کجا اعمی بیابد نورت اینجا
۱۲۰
که پیدائی گهی در عشق دردا
۱۲۱
مزین از توذرات دوعالم
۱۲۲
زتو اینجایگه پر نور و خرم
۱۲۳
هر آن وصفی که خواهم کرد از جان
۱۲۴
حقیقت برتر از آنست میدان
۱۲۵
مرا انباز عشقم رهنمونست
۱۲۶
دلم اینجای بیصبر و سکونست
۱۲۷
ندارم طاقت اسرار گفتن
۱۲۸
نه سری نیز از کس میشنفتن
۱۲۹
ندارم طاقت درد فراقش
۱۳۰
همی سوزم دمادم ز اشتیاقش
۱۳۱
ندارم طاقتی در پایداری
۱۳۲
دمی در صبر یک دم بیقراری
۱۳۳
مرا اینجا همان پیداست اسرار
۱۳۴
که آن حلاج را آمد پدیدار
۱۳۵
بجز حلاج چیزی می ندانم
۱۳۶
که باوی گفتم و ازوی بخوانم
۱۳۷
مرا چیزی به جز او ای دل اینجا
۱۳۸
کزو گشتی بکل تو واصل اینجا
۱۳۹
ز منصورم کنون واصل بمانده
۱۴۰
چو او دست از دو عالم برفشانده
۱۴۱
همان آتش که در حلاج افتاد
۱۴۲
مرا در جان ودل آنست فریاد
۱۴۳
زنم هر لحظه دم ازعشق منصور
۱۴۴
اگرچه مینماید در دلم شور
۱۴۵
چه سریّ بود این در آخر کار
۱۴۶
که آمد در دل و در جان عطار
۱۴۷
چه سری بود ای جان باز گویم
۱۴۸
ز هر نوعی که خواهم راز گویم
۱۴۹
چو میدانم که میدانم که اینست
۱۵۰
دگر تقلید دین عین الیقین است
۱۵۱
یقین اینست و دیگر نیست تقلید
۱۵۲
مرا این راز میآید ز توحید
۱۵۳
ز اول تا بآخر ختم این راز
۱۵۴
که تا آخر بدیدم راز سرباز
۱۵۵
مرا تا جان بود در دیر فانی
۱۵۶
همه گویم ازو سر معانی
۱۵۷
مرا تا جان بود زو راز گویم
۱۵۸
ازو هر قصه هر دم بازگویم
۱۵۹
مرا تا جان بود جز او نه بینم
۱۶۰
کزو پیوسته در عین الیقینم
۱۶۱
همه منصور میبیند درونم
۱۶۲
همه خواهد بد آخر رهنمونم
۱۶۳
همه منصور مییابم در آفاق
۱۶۴
که منصور است اندر جزو و کل طاق
۱۶۵
بجز او کیست تا من بنگرم کس
۱۶۶
همه او دانم و میبنگرم کس
۱۶۷
حقیقت اوست این دم سر گفتار
۱۶۸
که میگوید درون جان عطار
۱۶۹
ز دست عقل هر دم درشکیبم
۱۷۰
که اینجا میدهد هر دم شکیبم
۱۷۱
ز دست عقل من درماندهام من
۱۷۲
مثال حلقه بردر ماندهام من
۱۷۳
ولیکن عقل اینجا هم بکار است
۱۷۴
که او را سر معنی بیشمار است
۱۷۵
ز نور عشق در نور و ضیایم
۱۷۶
که میبخشد همه نور و صفایم
۱۷۷
مرا تا عشق گوید دمبدم راز
۱۷۸
نخواهم ماند اندر عقل ممتاز
۱۷۹
که باشد عقل پیری بر فضولی
۱۸۰
ولی در عشق کی باشد اصولی
۱۸۱
حقیقت عشق به از عقل میدان
۱۸۲
ازو چیزی که میبینی تو میخوان
۱۸۳
مرا تا عقل اول بود در کار
۱۸۴
حکایتها بسی گفتم ز اسرار
۱۸۵
ز عقلم بود اول گفت تقلید
۱۸۶
ولیکن عشق دارم سر توحید
۱۸۷
بنور عشق جانان یافتم باز
۱۸۸
ز جان در سوی او بشتافتم باز
۱۸۹
چه راز از عشق جویم تا بیابم
۱۹۰
که از عشق است چندین فتح بابم
۱۹۱
کمال عشق اگر در جان نماید
۱۹۲
بیک ره جسم با جان در رباید
۱۹۳
کمال عشق هر کس را نشاید
۱۹۴
شگرفی چابک و پاکیزه باید
۱۹۵
حقیقت عشق مشتق دان تو از ذات
۱۹۶
که میگویم دمادم سر آیات
۱۹۷
مرا چون عشق درجانست و در دل
۱۹۸
نخواهم ماند من یک لحظه غافل
۱۹۹
دمادم سرّدیگر مینماید
۲۰۰
مرا ازجان و ازدل میرباید
۲۰۱
سخنهای مرا میدان و میخوان
۲۰۲
که گفتارم به کل عشق است و جانان
۲۰۳
گذشتم من ز عقل آنگه ز تقلید
۲۰۴
چودیدم عشق رازم گشت توحید
۲۰۵
دل و جان واقفند اینجا زتقلید
۲۰۶
ولیکن بیشمار آید بتوحید
۲۰۷
یقین شد حاصلم کل بیگمانم
۲۰۸
که از سرّ یقین شد کل عیانم
۲۰۹
یقین در پیش دار ای مرد سالک
۲۱۰
که در عین یقین گیری ممالک
۲۱۱
یقین گر باشدت اینجانمودار
۲۱۲
مرا جان بیگمان آید پدیدار
۲۱۳
یقین چون جان پیامی در همه تو
۲۱۴
در اندازی بعالم دیدهٔ تو
۲۱۵
یقین وصل است و باقی بیگمانت
۲۱۶
مراین معنی که اینجا کس ندانست
۲۱۷
بجز منصور کاینجابی گمان شد
۲۱۸
گمان برداشت تاکل جان جاشد
۲۱۹
گمان برداشت تا عین الیقین دید
۲۲۰
در اینجا ذات کل آن پیش بین دید
۲۲۱
گمان برداشت اینجا کل مطلق
۲۲۲
جمال دوست دید وزد اناالحق
۲۲۳
جمال دوست در خود جاودان یافت
۲۲۴
نمودار حقیقت جسم و جان یافت
۲۲۵
وصالش گشت اینجاگاه حاصل
۲۲۶
که تا شد در جمال عشق واصل
۲۲۷
چو واصل شد فغان از جان پردرد
۲۲۸
که او بُد درمیانه صاحب درد
۲۲۹
چودرد عشق اینجا دید اول
۲۳۰
از آن شد عقل و جان اینجا مبدل
۲۳۱
همان صورت که اول داشت اینجا
۲۳۲
بکلی جسم را بگماشت اینجا
۲۳۳
رها کرد آن زمان هم جسم و هم جان
۲۳۴
یقین پیوسته شد تا دید جانان
۲۳۵
چنان از خود برون آمد که خود دید
۲۳۶
خودی خود زخود الانکودید
۲۳۷
ز خود بیرون شد و در اندرون یار
۲۳۸
اناالحق زد شد آنگه سوی دیدار
۲۳۹
چو در چشمش کمی شد آفرینش
۲۴۰
یکی بد در یکی عین الیقینش
۲۴۱
از آنسرداشت وز آن سر باز گفت او
۲۴۲
ز خود بگذشت و کلی راز گفت او
۲۴۳
چو بخشایش کسی را داد بیچون
۲۴۴
بگوید راز بیچون بیچه و چون
۲۴۵
اگر محرم شوی مانند منصور
۲۴۶
سراپایت شود نور علی نور
۲۴۷
اگر محرم شوی در جسم و جانت
۲۴۸
گشاید سر بسر راز نهانت
۲۴۹
اگر محرم شوی در دار دنیا
۲۵۰
درون دل بیابی سر مولا
۲۵۱
اگرمحرم شوی مانند مردان
۲۵۲
یکی بینی درون خود جانان
۲۵۳
اگر محرم شوی مانند عطار
۲۵۴
نمائی سر کل آنگه بگفتار
۲۵۵
اگر محرم شوی این راز یابی
۲۵۶
در اینجا راز ما را باز یابی
۲۵۷
چو مردان ره درون راز جستند
۲۵۸
در آن گم کرده کی خود باز جستند
۲۵۹
چواول راه گم شد اندرین راه
۲۶۰
در آخر راه بردند سوی درگاه
۲۶۱
در معنی گشاده است ار بدانی
۲۶۲
بود در آخرت صاحبقرانی
۲۶۳
چو راه اینجایگه بردند سویش
۲۶۴
بمستی دم زدند در گفت و گویش
۲۶۵
بگفتن راست ناید راست این راز
۲۶۶
اگر از عاشقانی جان و سرباز
۲۶۷
دگرگوئی ابا اهل دلان گوی
۲۶۸
نه با کون خوان وابلهان گوی
۲۶۹
کسی راگوی کوره برده باشد
۲۷۰
بسوی دوست ره بسپرده باشد
۲۷۱
ابا او گوی راز ار میتوانی
۲۷۲
که او گوید ترا درد نهانی
۲۷۳
مگو این درد جز با صاحب درد
۲۷۴
که او باشد چو تو در عشق کل فرد
۲۷۵
مرا این درد دل گفتن از آنست
۲۷۶
که درمان من از صاحبدلانست
۲۷۷
مرا با عشق راز است و نیاز است
۲۷۸
که عشق از هر دو عالم بی نیاز است
۲۷۹
مرا با عشق خواهد بودن این راز
۲۸۰
که هم در عشق خواهم گشت جان باز
۲۸۱
یقین صاحبدلان دانند در دم
۲۸۲
که چون ایشان من اندر عشق فردم
۲۸۳
منم امروز اندر درد جانان
۲۸۴
بمانده در جهان من فرد جانان
۲۸۵
از این دردم دوا آمد پدیدار
۲۸۶
چنین در دردماندستم گرفتار
۲۸۷
حقیقت دردم اینجا بی دوایست
۲۸۸
که نور عشقم اینجا رهنمایست
۲۸۹
تمامت اهل دل با من درونند
۲۹۰
مرا هر لحظه اینجا رهنمونند
۲۹۱
ندیدم هیچ جز ایشان در این دل
۲۹۲
کز ایشانست هر مقصود حاصل
۲۹۳
تمامت انبیا و اولیایم
۲۹۴
همی بینم درون پر صفایم
۲۹۵
همه با من منم در ذات ایشان
۲۹۶
همی گویم به کل آیات ایشان
۲۹۷
منم آدم منم نوح ستوده
۲۹۸
منم دریار کل جولان نموده
۲۹۹
منم موسی صفت کل رفته در طور
۳۰۰
دم ارنی زده پس غرقه در نور
۳۰۱
منم ماننداسمعیل جانباز
۳۰۲
که تا دید ستم اینجا جان جانباز
۳۰۳
منم اسحق اینجا سر ببازم
۳۰۴
چو شمعی دیگر اینجا سرفرازم
۳۰۵
منم یعقوب دیده یوسف خویش
۳۰۶
مرا یوسف کنون بیش است در پیش
۳۰۷
منم جرجیس اینجا پاره پاره
۳۰۸
حقیقت جزو و کل در من نظاره
۳۰۹
منم بر تخت معنی همچو داود
۳۱۰
سلیمانم رسیده سوی مقصود
۳۱۱
منم اینجا زکریا پاره گشته
۳۱۲
بساط جزو و کلم در نوشته
۳۱۳
منم یحیی و سوزان در فراقش
۳۱۴
همی نالم ز سوز اشتیاقش
۳۱۵
منم عیسی که اندر پای دارم
۳۱۶
حقیقت عشق جانان پایدارم
۳۱۷
منم احمد زده دم از رآنی
۳۱۸
کزو دارم همه سر معانی
۳۱۹
منم حیدر که دیدارم یقینست
۳۲۰
دل و جانم برازش پیش بین است
۳۲۱
چو در من جمله دیدارند کرده
۳۲۲
ازینم صاحب اسرار کرده
۳۲۳
همه در من پدیدارند اینجا
۳۲۴
درون من بگفتارند اینجا
۳۲۵
چو من در این یقین باشم سرافراز
۳۲۶
از آن خواهم شدن در عشق سرباز
۳۲۷
محمد جان جان تست بنگر
۳۲۸
ز نور جان تو اینجاگاه برخور
۳۲۹
علی در دل به بین ولُو کَشَفْ یاب
۳۳۰
اگر مرد رهی مگذر ازین باب
۳۳۱
علی نفس محمد دان حقیقت
۳۳۲
علی بیرونست از دار طبیعت
۳۳۳
علی بنمایدت راز نهانی
۳۳۴
گشاید بر تو درهای معانی
۳۳۵
دو دست خود زد امانش تو مگذار
۳۳۶
که تا بنمایدت اینجایگه باز
۳۳۷
از آن خوانندش اینجاگاه حیدر
۳۳۸
که او بگشاد در اینجای صد در
۳۳۹
در معنی علی بگشاد اینجا
۳۴۰
مرا این گنج کل او داد اینجا
۳۴۱
شبی دیدم جمال جانفزایش
۳۴۲
شده افتاده اندر خاکپایش
۳۴۳
ازو پرسیدم احوالم سراسر
۳۴۴
مرا برگفت اندر خواب حیدر
۳۴۵
بگفتم رازها در خواب آن شاه
۳۴۶
مرا از کشتن او کردست آگاه
۳۴۷
نمودم آنچه پنهان بود بر من
۳۴۸
که تا اسرارهایم گشت روشن
۳۴۹
مراگفتا که ای عطار مانده
۳۵۰
ز سر عشق برخوردار مانده
۳۵۱
بسی گفتی ز ما اینجا حقیقت
۳۵۲
ببردی نزد ما راه شریعت
۳۵۳
بسی اینجا ریاضت یافتستی
۳۵۴
که تا عین سعادت یافتستی
۳۵۵
بسی کردی تو تحصیل معانی
۳۵۶
که تا دادیمت این صاحبقرانی
۳۵۷
کنون از عشق برخوردار میباش
۳۵۸
که کردی سر ما اینجایگه فاش
۳۵۹
بگفتی آنچه ما اینجا بگفتیم
۳۶۰
ز تو دیدیم اسرار و شنفتیم
۳۶۱
حقیقت آنچه اینجا گه تو گفتی
۳۶۲
در اسرار ما اینجا تو سفتی
۳۶۳
حقیقت بر تو این در برگشادیم
۳۶۴
ترا گنج یقین در دل نهادیم
۳۶۵
ترا این لحظه چون دادیم این گنج
۳۶۶
ز ما اینجا بکش از جان جان رنج
۳۶۷
بکش رنج این زمان چون گنج داری
۳۶۸
ز ما در عشق هان کن پایداری
۳۶۹
ترا خواهند کشتن آخر کار
۳۷۰
که کردی فاش اینجا گاه اسرار
۳۷۱
کسی کوراز ماگوید حقیقت
۳۷۲
نه بگذاریم اور ا در طبیعت
۳۷۳
حقیقت گفت منصور آن خود دید
۳۷۴
در اینجا گه جفای نیک و بد دید
۳۷۵
تو آن گفتی که آن منصور گفتست
۳۷۶
که دیگر چون تو این مشهور گفته است
۳۷۷
تو گفتی سرّ ما اکنون ببر سر
۳۷۸
که تا آیی و بینی بیشک آن سر
۳۷۹
هر آنکو کرد گستاخی درین راز
۳۸۰
نه بگذاریم او را در جهان باز
۳۸۱
کنونت وقت کشتن آمد ای دوست
۳۸۲
که مغزی و برون آریمت از پوست
۳۸۳
همه خواهیم کشتن همچو تو باز
۳۸۴
که تا اینجا نگوید این سخن باز
۳۸۵
کنون این گفته عطار بینوش
۳۸۶
بشو یک ذره از اسرار خاموش
۳۸۷
بگوی و جان خود را باز اینجا
۳۸۸
که بگشادستمت در باز اینجا
۳۸۹
کنون وقتست ای دل تا بدانی
۳۹۰
که حیدر گفت این راز نهانی
۳۹۱
مشو خاموش و خوش بنویس و برخوان
۳۹۲
دمادم لقمهٔ میخور ازین خوان
۳۹۳
تو برخوان ای محمد با علی راز
۳۹۴
چو بشنودی بگفتی عاقبت باز
۳۹۵
بخور این لقمهٔ اسرار معنی
۳۹۶
دمادم کن ز جان تکرار معنی
۳۹۷
حقیقت آنکه با ایشانست در کار
۳۹۸
چو من آید حقیقت صاحب اسرار
۳۹۹
محمد با علی تو باز بینی
۴۰۰
چو بینی سر بریدی راز بینی
۴۰۱
محمد اول اندر خواب دیدم
۴۰۲
ازو بسیار فتح الباب دیدم
۴۰۳
شترنامه ازو گفتم حقیقت
۴۰۴
سپردم مرد را راز شریعت
۴۰۵
حقیقت صاحب دعوت مرا اوست
۴۰۶
که بیرون آوریدم مغز از پوست
۴۰۷
بجز او صاحب دعوت که بینم
۴۰۸
که او اینجاست کل عین الیقینم
۴۰۹
که او بنمود راهم تا بر شاه
۴۱۰
از آن هستی ز سر شاه آگاه
۴۱۱
کسی کو احمدش کل رهنماید
۴۱۲
درش اینجا بکلی برگشاید
۴۱۳
بجز احمد هر آنکو جست حیدر
۴۱۴
کجا بگشایدش اینجایگه در
۴۱۵
در علم محمد حیدر آمد
۴۱۶
که جمله اولیا را سرور آمد
۴۱۷
سرو سالا جمله اولیا اوست
۴۱۸
مشایخ را تمامت پیشوا اوست
۴۱۹
هر آن سالک که راه مرتضی یافت
۴۲۰
سوی احمد شد و آنگه خدا یافت
۴۲۱
هر آن سالک که اینجا رهنماید
۴۲۲
در آخر در برویش برگشاید
۴۲۳
بجز حیدر مبین بشنو تو این راز
۴۲۴
تو حیدر مصطفی دان ای سرافراز
۴۲۵
محمد با علی هر دو یکی است
۴۲۶
ندانم تا ترا اینجا شکی است
۴۲۷
محمد با علی سالار دیناند
۴۲۸
که ایشان درحقیقت پیش بیناند
۴۲۹
محمد با علی بشناس ای دل
۴۳۰
که تا باشی درون کون واصل
۴۳۱
محمد با علی ذات خدایند
۴۳۲
که دمدم راز در جان مینمایند
۴۳۳
محمد با علی فتحو فتوحست
۴۳۴
محمد آدم و حیدر چو نوح است
۴۳۵
حقیقت احمد و حیدر ز ذاتند
۴۳۶
که بیشک رهنمای این صفاتند
۴۳۷
چو از احمد بحیدر در رسیدی
۴۳۸
حقیقت هر دو یکی ذات دیدی
۴۳۹
یکی دانند ایشان از نمودار
۴۴۰
ز سر حق حقیقت صاحب اسرار
۴۴۱
یکی ذاتند ایشان همچو خورشید
۴۴۲
به ایشانست مر ذرات امید
۴۴۳
محمد رحمة للعالمین است
۴۴۴
علی بیشک صفات اندر یقین است
۴۴۵
ایاسالک اگر تو مرد راهی
۴۴۶
حقیقت واصلی در عشق خواهی
۴۴۷
ره احمد گزین و سرّ حیدر
۴۴۸
که بگشاید ز وصلت ناگهی در
۴۴۹
مبین چیزی مجو جز ذات ایشان
۴۵۰
نظر میکن تو در آیات ایشان
۴۵۱
ره ایشان گزین و گرد واصل
۴۵۲
کز ایشانست خود مقصود حاصل
۴۵۳
از ایشان هر که خود را اصل کل یافت
۴۵۴
چو منصور از حقیقت وصل کل یافت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.