عطار · هیلاج نامه

جواب دادن منصور شبلی را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جوابی داد او را آن زمان دوست
۲
که من مغزم همه شبلی توئی پوست
۳
منم مغز و تو اینجا پوست هستی
۴
که از بهر خود اینجا بت پرستی
۵
کجا دانی تو این راز مرا هان
۶
که از تقلید داری نص قرآن
۷
تو در تقلید و من در سر توحید
۸
کجاگنجد یقین توحید و تقلید
۹
اگر ره بردهٔ شبلی درین سر
۱۰
کجا دانی تو باطن راز ظاهر
۱۱
من از اسرار جوهر مرتضی راز
۱۲
بگفتستم اناالحق با همه باز
۱۳
من از سرحقیقت شاه دینم
۱۴
نه چون تو در گمان عین الیقینم
۱۵
تو شبلی این زمان بر صورت خود
۱۶
بماندستی و بینی نیک یا بد
۱۷
کجا بینی یکی چون دردومستی
۱۸
منم با حق تو با خود بت پرستی
۱۹
من از حیدر یقین گفتم عیانم
۲۰
اناالحق هست در شرح و بیانم
۲۱
دگر از مصطفی بشنیدهام من
۲۲
که صاحب درد و صاحب دیدهام من
۲۳
ز احمد دیدهام سر معانی
۲۴
بدان اسرار سرّ من رآنی
۲۵
حقیقت لو کشف برخوان زحیدر
۲۶
کز آن بگشایدت شبلی یقین در
۲۷
من از احمد یقین این راز گفتم
۲۸
اناالحق از رآنی بازگفتم
۲۹
دگر از حیدر کرار این راز
۳۰
بگفتم لو کشف در این یقین باز
۳۱
من از این هر دو واصل گشتم از ذات
۳۲
نه مانند تو من سرگشتهام مات
۳۳
حقیقت دم ز احمد میزنم من
۳۴
چو حیدر هر دم آخر نی زنم من
۳۵
از این معنی که من دارم در اینجا
۳۶
حقیقت پایدارم من در اینجا
۳۷
تو این معنی کجا دانی نکوئی
۳۸
که در میدان فتاده همچو گوئی
۳۹
کسی داند که همچون من شود یار
۴۰
برآید عاشقانه بر سر دار
۴۱
کسی داند که چون من کشته گردد
۴۲
میان خاک و خون آغشته گردد
۴۳
کسی داند که همچون من شود حق
۴۴
بگوید در اناالحق راز مطلق
۴۵
کسی داند که دست از جان بشوید
۴۶
یقین حق یابد و کل حق بگوید
۴۷
کسی داند که اندر آفرینش
۴۸
یکی گوید یکی بیند ز بینش
۴۹
چو من واصل شود این راز گوید
۵۰
اناالحق با همه کس بازگوید
۵۱
چو من واصل شود جان برفشاند
۵۲
بجان اندر ره جانان نماند
۵۳
چو من واصل شود اندر عیان او
۵۴
اناالحق گوید و راز نهان او
۵۵
چو من واصل شود شبلی درین راه
۵۶
نه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه
۵۷
چو من واصل شود در جزو و کل او
۵۸
کشد چون من بکلی عین ذل او
۵۹
هر آنکس کو شود واصل چو من باز
۶۰
بیابد در درون انجام و آغاز
۶۱
منم انجام با آغاز دیدی
۶۲
در اینجا روی جانان باز دیدی
۶۳
منم اینجا بدیده اصل فطرت
۶۴
رسیده در مکان قرب و عزت
۶۵
منم اینجا یکی دیده درونم
۶۶
همه ذرات از خود رهنمونم
۶۷
منم اینجا تمامت عین اشیا
۶۸
بنور من شده هر چیز پیدا
۶۹
منم اینجا حقیقت نور خورشید
۷۰
که خواهم بود تابان تا بجاوید
۷۱
منم اینجا حقیقت چون قمر گم
۷۲
شده خورشید را در عین قلزم
۷۳
منم اینجا سما و مر ستاره
۷۴
بنورم جمله ذره در نظاره
۷۵
منم اینجا فلک گردان نموده
۷۶
همه کوکب در او حیران نموده
۷۷
منم اینجا نموده آتش یار
۷۸
میان عاشقانم سرکش یار
۷۹
منم اینجا نمود آباد کرده
۸۰
جهان از روح خود آباد کرده
۸۱
منم اینجا حقیقت آب روشن
۸۲
نموده صنعها در هفت گلشن
۸۳
منم اینجا نموده خاک را راز
۸۴
ابا او راز دایم گفته سرباز
۸۵
منم اینجا نموده کوه معنی
۸۶
مرکب کرده در انبوه معنی
۸۷
منم اینجا حقیقت در و دریا
۸۸
نموده هر نفس صد شور و غوغا
۸۹
منم اینجا حقیقت جوهر عشق
۹۰
تمامت سالکان را رهبر عشق
۹۱
منم اینجا یکی جوهر پدیدار
۹۲
همه از من بکل شد ناپدیدار
۹۳
منم اینجا همان جوهر که بودم
۹۴
به هر کسوت که هستم رخ نمودم
۹۵
حقیقت آنچه من دارم از اسرار
۹۶
کجا دانی تو ای شبلی نگهدار
۹۷
تو ای شبلی حقیقت رازداری
۹۸
ستاده این زمان در پایداری
۹۹
کجائی در کجائی من که باشم
۱۰۰
اگر از وصل آیی من که باشم
۱۰۱
محمد دان که میگوید محمد
۱۰۲
درون جان منصورم مؤید
۱۰۳
حقیقت من رآنی دان در این راز
۱۰۴
حقیقت پرده همچون من برانداز
۱۰۵
ندانی ور بدانی هم ندانی
۱۰۶
که دانای خود و سرنهانی
۱۰۷
توئی من من توام اینجا حقیقت
۱۰۸
کنم خود را در اینجا با شریعت
۱۰۹
تو گر مانند من آیی پدیدار
۱۱۰
ز عشق رویم آیی بر سر دار
۱۱۱
ترا گرچه من اینجا باز دیدم
۱۱۲
چه از سر کمالت راز دیدم
۱۱۳
منم اینجا بعشق خویش دیده
۱۱۴
نهاده سر ز کفر و کیش دیده
۱۱۵
چو در ذاتم یقین توحید پیداست
۱۱۶
مرا چندین هزاران شورو غوغاست
۱۱۷
از آنجاکامدم اینجا بدیدم
۱۱۸
یکی بد در کمال خود رسیدم
۱۱۹
یکی دیدم از اینجا تابدانجا
۱۲۰
یکیام در یکی برجمله پیدا
۱۲۱
منم امامنی من عیان است
۱۲۲
منم من در منم اینجا بیان است
۱۲۳
حقیقت جز که من چیز دگر نیست
۱۲۴
از آن مانده از انجامت خبر نیست
۱۲۵
اگر اینجا بیابی مر خبر تو
۱۲۶
یکی بینی یکی داری نظر تو
۱۲۷
اگر اینجا بیابی اصل جانان
۱۲۸
چو من بردار یابی وصل جانان
۱۲۹
اگر اینجا تو اصل کار بینی
۱۳۰
یکی اندر یکی دلدار بینی
۱۳۱
بجز من نیست دانائی حقیقت
۱۳۲
که دانستم که مردم در طبیعت
۱۳۳
ز یک اصلم توهم از اصل مائی
۱۳۴
بیانی کن چو من گر قرب دانی
۱۳۵
چو من واصل شوی ورازگوئی
۱۳۶
اناالحق همچو من کل بازگوئی
۱۳۷
من آن اصلم که اصل جمله از ماست
۱۳۸
من اویم بشنو ای شیخ از من این راز
۱۳۹
منم در نطق جمله گشته گویا
۱۴۰
منم در ذات خود در جمله گویا
۱۴۱
نشانم هست نی نام و نشانم
۱۴۲
بود صورت در اینجاگه نشانم
۱۴۳
فنا خواهم شدن بیصورت اینجا
۱۴۴
منم بیشک ترا مر صورت اینجا
۱۴۵
حقیقت وقت کار آید پدیدار
۱۴۶
که بردار است یار آید پدیدار
۱۴۷
همه یار است اینجا نیست جز دوست
۱۴۸
منم این جمله میدانی که من اوست
۱۴۹
بجز من نیست چیزی در حقیقت
۱۵۰
نمودستم ازو راه شریعت
۱۵۱
اگر گفتم اناالحق آشکاره
۱۵۲
کنم اینجایگه خود پاره پاره
۱۵۳
چو اصلم این چنین بدخواست کردم
۱۵۴
از آن در عشق دارم راست کردم
۱۵۵
از آنم دار جای راستانست
۱۵۶
هر آنکو جان ببازد مرد آنست
۱۵۷
اگر کردم در اینجا کر خود راست
۱۵۸
که دیدم در ازل من کار خود راست
۱۵۹
بکن شبلی چو من این پایداری
۱۶۰
چرا اینجا تو اندر پایداری
۱۶۱
سؤالی کردی و گفتم جوابت
۱۶۲
گشادم بر تمامت فتح بابت
۱۶۳
ترا گر فتح اینجا رخ نماید
۱۶۴
چو من هر لحظه این پاسخ نماید
۱۶۵
اناالحق گوید اینجا گاه جانان
۱۶۶
نماید بر تو اینجا راز پنهان
۱۶۷
اناالحق باز گوید تو بدانی
۱۶۸
که سیّد گفت آن را من رآنی
۱۶۹
دمی او را در اینجا رخ نمودش
۱۷۰
از آن دم خود بخود پاسخ نمودش
۱۷۱
از آن حالت که آن از جان من خاست
۱۷۲
ورا پیدا شد و گفت این سخن راست
۱۷۳
نه وقت لی مع الله را عیان بود
۱۷۴
که او پیوسته در کون و مکان بود
۱۷۵
مر او راذات اینجا بود پیدا
۱۷۶
درون جان او معبود پیدا
۱۷۷
به اول او به آخر بیشکی دید
۱۷۸
ز ذات خود همیشه بیشکی دید
۱۷۹
ز ذات خود خوداندر خود نظر کرد
۱۸۰
علی را هم ز ذات خود خبر کرد
۱۸۱
علی را لو کشف بد در معانی
۱۸۲
محمد گفت دیگر من رآنی
۱۸۳
از آن مر هر دو صاحب راز بودند
۱۸۴
که ایشان بیشکی ممتاز بودند
۱۸۵
از آن شه باز دیدند اندر اینجا
۱۸۶
که ایشان راز دیدند اندر اینجا
۱۸۷
از ایشان منشدم اینجا خبردار
۱۸۸
تو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار
۱۸۹
بگو گر میتوانی سر من باز
۱۹۰
که تا باشی چو من در عشق ممتاز
۱۹۱
اگر شهباز عشقی باز جوئی
۱۹۲
که وصلش همچو من گر باز جوئی
۱۹۳
وصال حال را اینجا بجو تو
۱۹۴
چو دیدی دید از آن اسرار جو تو
۱۹۵
چو بنمودت رخ اینجاشاه جانان
۱۹۶
بگوئی راز او در عشق پنهان
۱۹۷
اگر دیدی یکی اینجا طبیعت
۱۹۸
دراندازی در آخر مر طبیعت
۱۹۹
طبیعت چیست مان بر روی داراست
۲۰۰
ابا ما یار ما در پای دار است
۲۰۱
ابا ما پایداری کرد اینجا
۲۰۲
ابا ما شد حقیقت فرد اینجا
۲۰۳
در اینجا فرد شد اندر سردار
۲۰۴
ابا ما شد در اینجاگه نمودار
۲۰۵
نمودار است اینجا سرّ مطلق
۲۰۶
در اینجا میزند با ما اناالحق
۲۰۷
ابا ما زد اناالحق آشکاره
۲۰۸
بخواهد سوخت با ما در نظاره
۲۰۹
بخواهد سوخت تا کل راز بیند
۲۱۰
فنا را در بقایم باز بیند
۲۱۱
فنا خواهد شدن صورت در اینجا
۲۱۲
نخواهد سوخت منصورت در اینجا
۲۱۳
در اینجا بازماند جمله منصور
۲۱۴
حقیقت قرص خور نور علی نور
۲۱۵
نخواهم ماند اینجا جاودانه
۲۱۶
همی خواهم شدن من در میانه
۲۱۷
همی خواهم شدن تا من بوم پاک
۲۱۸
چه باد و آتش و چه آب با خاک
۲۱۹
فنا گردانم و یابم بقا نیز
۲۲۰
وجود خویشتن بهر فنا نیز
۲۲۱
چو من باشم نماند هیچ جز من
۲۲۲
چنین خواهد بدن اسرار روشن
۲۲۳
چو روشن شد مرا خورشید تابان
۲۲۴
از آن روشن همیگویم شتابان
۲۲۵
حقیقت صورت است اندر نمودار
۲۲۶
برون خواهم شدن ازپنج و از چار
۲۲۷
برون خواهم شدن تادر درونم
۲۲۸
شو هر ذرهٔ را رهنمونم
۲۲۹
حققت رهنمای جمله باشم
۲۳۰
یقین صبر و سکون جمله باشم
۲۳۱
نمایم هر کسی را راز سرباز
۲۳۲
بگویم راز خود با هر کسی باز
۲۳۳
حقیقت هرچه من گویم همان هم
۲۳۴
کجا خواهی تو آخر جان جان هم
۲۳۵
چو جان جان مرا نقد است حاصل
۲۳۶
از آنم بر سر این راز واصل
۲۳۷
از آنم بر سر این دار جانان
۲۳۸
که برداریم برخوردار از جانان
۲۳۹
چه به زین یابم ای شاه دو عالم
۲۴۰
که دم اینجا زدم از قرب آن دم
۲۴۱
دم اینجا گه زدم دمدم ز خود باز
۲۴۲
نمودم در حقیقت نیک و بد باز
۲۴۳
دو عالم در من است اینجا دو عالم
۲۴۴
فرو پیچم دو عالم را بیکدم
۲۴۵
دو عالم را بیکدم در نمودم
۲۴۶
در آخر اولم بینم که بودم
۲۴۷
در آخر فرد خواهم شد به آخر
۲۴۸
دو عالم در یکی بینم بظاهر
۲۴۹
دو عالم در درون خویش دیدم
۲۵۰
صفات خویش را در پیش دیدم
۲۵۱
صفات خود از آن دیدم حقیقت
۲۵۲
که ظاهر بودم اینجا گه طبیعت
۲۵۳
طبیعت ظاهر هر دو جهان بود
۲۵۴
درو بیشک حقیقت جانجان بود
۲۵۵
چو جان جان زجان آمد پدیدار
۲۵۶
اناالحق زد برآمد بر سر دار
۲۵۷
تو اینجا شبلی از جانم تو بشناس
۲۵۸
مرا بین راز پنهانم تو بشناس
۲۵۹
از آن پیدا چنین پنهان نمودم
۲۶۰
که پنهانست پیدا بود بودم
۲۶۱
چو پنهانست جان مانند جانان
۲۶۲
از آن صورت نشان دارد در اعیان
۲۶۳
که صورت از صفاتم در مکانست
۲۶۴
درو جانم حقیقت لامکانست
۲۶۵
مکان صورتم عین صفاتست
۲۶۶
ولی جان در حضور نور ذاتست
۲۶۷
حضور ذات دارد جان نهانی
۲۶۸
یقین صورت حضورش در معانی
۲۶۹
کنون هر دو یکی پیدا شدم ذات
۲۷۰
اناالحق میزنم در جمله ذرات
۲۷۱
کنون هر دو یکی شد اصل اول
۲۷۲
یقین صورت پدید از وصل اول
۲۷۳
مرا وصلت دراینجا گاه مطلق
۲۷۴
از آن جانم زند هر دم اناالحق
۲۷۵
مرا وصلست اینجا زانکه اویم
۲۷۶
از انوار ویست این گفتگویم
۲۷۷
بچشم من نظر کن سوی دلدار
۲۷۸
یکی را بین تو از هر سوی دلدار
۲۷۹
همه دیدار صورت هست حیران
۲۸۰
چو واصل شد یکی دید است جانان
۲۸۱
یکی دیده است جانان را در اینجا
۲۸۲
یکی پیدا و پنهان را در اینجا
۲۸۳
چو پیدا و نهان اینجا یکی بود
۲۸۴
چو صورت یار دیدش اندکی بود
۲۸۵
برخورشید دائم در حقیقت
۲۸۶
نهادم اسم او را مر طبیعت
۲۸۷
طبیعت نامش اینجا گه نهادم
۲۸۸
درون او دل آگه نهادم
۲۸۹
دل خود را بدان گر یار خواهی
۲۹۰
بجان بنگر اگر دلدار خواهی
۲۹۱
ز دل در سوی جان اینجا قدم زن
۲۹۲
دل و جان هر دو در عین عدم زن
۲۹۳
عدم را نیستی دان همچو منصور
۲۹۴
یکی در نیستی هان یاب در دور
۲۹۵
مشو از خود اگر صاحب یقینی
۲۹۶
که اندر نیستی کلی به بینی
۲۹۷
اگر از نیستی یابی رخ یار
۲۹۸
هم از وی باز گوئی پاسخ یار
۲۹۹
ندانم جز که لا در عشق اینجا
۳۰۰
که ازلا شد دلم بینا در اینجا
۳۰۱
همه در لاست پیدا تا بدانی
۳۰۲
تولا شو تا عیان الّا بدانی
۳۰۳
ز یکتائی خود در لا نهان شو
۳۰۴
برافکن صورت هر دو جهان شو
۳۰۵
دو عالم صورتست اینجا برانداز
۳۰۶
که تا در لا همه بینی یکی باز
۳۰۷
حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگر
۳۰۸
صفات لابهم بنگر سراسر
۳۰۹
اگر تو لا شوی الّا بیابی
۳۱۰
قدم در لازنی یکتا بیابی
۳۱۱
چرا در خود بماندستی تو مهجور
۳۱۲
از آنی از کمال وصل او دور
۳۱۳
تو خود بینی چو از نقش زمانه
۳۱۴
نیابی هیچ وصل جاودانه
۳۱۵
اگر مرد رهی خودبین تو دلدار
۳۱۶
که جز او نیست هان بنگر تو دلدار
۳۱۷
وصال یارنی بازیست میدان
۳۱۸
حقیقت وصل جانبازیست میدان
۳۱۹
وصال یار اگر خواهی تو ای دوست
۳۲۰
ترا اینجا بباید سوخت آن پوست
۳۲۱
اگرچه پوست اینجا دوست داری
۳۲۲
تو بیمغزی بمانده پوست داری
۳۲۳
دمی زین پوست بیرون آی چون من
۳۲۴
که مغز جان جان یابی تو روشن
۳۲۵
هر آنکو اندرین عالم یقین باز
۳۲۶
رخ جانان بیابد شد سرافراز
۳۲۷
سرافرازی زسربازی پدید است
۳۲۸
ترا این سر کل بازی پدیداست
۳۲۹
اگر جان وسرت اینجا ببازی
۳۳۰
چو ما یابی در اینجا سرفرازی
۳۳۱
نه جان و تن اگر سیصد هزار است
۳۳۲
که اینجا گه نه اندر خورد یار است
۳۳۳
اگر از عاشقانی بگذر از خود
۳۳۴
یکی بین در حقیقت نیک یا بد
۳۳۵
چه میخواهی چه میجویی همه اوست
۳۳۶
درین صورت حقیقت دیدهٔ اوست
۳۳۷
ز خود اینجا حقیقت صورتی ساخت
۳۳۸
ز ذات خود عیانی را بپرداخت
۳۳۹
دم خود سوی این صورت دمیده است
۳۴۰
صور پیدا از آن دم ناپدید است
۳۴۱
اگر آن دم شود از تو پدیدار
۳۴۲
دو عالم بر تو گردد ناپدیدار
۳۴۳
از آن وصل و وز آن اعیان نمائی
۳۴۴
تو جانان گردی و بیجان نمائی
۳۴۵
تو بیجان گردی و جانان بماند
۳۴۶
که راز خویشتن هم خویش داند
۳۴۷
در این اسرار هر کس ره نیابد
۳۴۸
پیامم جز دل آگه نیاید
۳۴۹
دلی آگه بباید راز اینجا
۳۵۰
یکی بیند چو من سرباز اینجا
۳۵۱
دل و جانست آگاه حقیقت
۳۵۲
که هر دو کردهاند راه حقیقت
۳۵۳
در اینجا وصل کل دیدند با یار
۳۵۴
نه در صورت اگرچه زو پدیدار
۳۵۵
یقن یار است و دایم یار باشد
۳۵۶
ز دید خویش برخوردار باشد
۳۵۷
هم اوداند وصال خویش در خویش
۳۵۸
هم او بگشاید اینجا گه درخویش
۳۵۹
درم بگشاد جانانم نموده است
۳۶۰
رخ اینجا چون نمودم را نموداست
۳۶۱
ز وصل یار اینجا بیقرارم
۳۶۲
کنون آویخته بر روی دارم
۳۶۳
اناالحق میزنم من جاودانه
۳۶۴
که بشناسندم این خلق زمانه
۳۶۵
اناالحق میزنم بر راز جمله
۳۶۶
نمایم جمله را شهباز جمله
۳۶۷
اناالحق زن شدم کم گشت پیدا
۳۶۸
منم سروقد هر شور وغوغا
۳۶۹
ز خود بنمودهام تا درجهان من
۳۷۰
نمایم فاش بیشک جان جان من
۳۷۱
نمودم فاش جانان را به هرکس
۳۷۲
مرا این شیوه میزیبد دگر بس
۳۷۳
مرا این شیوه زیبد تا بگویم
۳۷۴
که در میدان خدمت همچو گویم
۳۷۵
درین میدان زدم گوی حقیقت
۳۷۶
منم در عشق دلجوی حقیقت
۳۷۷
بجز من کس نداند شیوهٔ دوست
۳۷۸
که این شیوه حقیقت شیوهٔ اوست
۳۷۹
بجز من کس نگوید سر این راز
۳۸۰
که دیدستم یقین انجام وآغاز
۳۸۱
بجز من کس نمیگوید اناالحق
۳۸۲
که دیدستم حقیقت راز مطلق
۳۸۳
بجز من کس نداند دید نقاش
۳۸۴
نمودم روی او با رند و اوباش
۳۸۵
منم نقاش و از نقش زمانه
۳۸۶
منم در جمله پیدا و یگانه
۳۸۷
یکی دانم که در جمله نمودم
۳۸۸
نظر کن در زمانه بود بودم
۳۸۹
هر آنکو اندر این عالم نیاید
۳۹۰
دم من در جهان این دم نماید
۳۹۱
کجا اینجا بکام دل رسد باز
۳۹۲
نماید جاودان در نیک و بد باز
۳۹۳
اگر در صورت آن اصل دیدی
۳۹۴
یقین در هر دو عالم وصل دیدی
۳۹۵
اگر واصل در اینجا گردی از ذات
۳۹۶
تو واصل گردی اندر کل ذرات
۳۹۷
ز ذات اروصل یابی در اناالحق
۳۹۸
شوی و بازگوئی سر مطلق
۳۹۹
وصال یار اینست ار بدانی
۴۰۰
بنوعی دیگر است از من رآنی
۴۰۱
اگر از مصطفی ره برگشاید
۴۰۲
ترا این هر دو عالم یک نماید
۴۰۳
یکی بینی دوئی برداری از بر
۴۰۴
طلب کن این معانی را ز رهبر
۴۰۵
بجز احمد مدان مر رهنما را
۴۰۶
توهم رهبر شناس و هم خدا را
۴۰۷
بجز احمد مبین گر واصلی تو
۴۰۸
وگرنه در زمانه غافلی تو
۴۰۹
بجز احمد مبین در هیچ حالی
۴۱۰
که تا هر ساعتی یابی کمالی
۴۱۱
هر آنکو از محمد وصل دریافت
۴۱۲
وجودخویشتن از وصل دریافت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.