سؤال دیگر شبلی از منصور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
محمددان وصال حق در اینجا
۲
محمد اوست خلق مطلق اینجا
۳
چو شبلی این بیان بشنید از او
۴
تعجب کرد از وی گفت نیکو
۵
حقیقت این چنین است اندر اینجا
۶
که را همچو تو بگشاید در اینجا
۷
در تو در حقیقت باز کرده است
۸
دو چشم جانت اینجا باز کرده است
۹
در این سر هیچ شک اینجایگه نیست
۱۰
که جمله اوست جزدیدار شه نیست
۱۱
چنین است و ولیکن کس نداند
۱۲
بجز تو هیچکس این سر نداند
۱۳
ترا دادست این سر در ازل یار
۱۴
نباید گفت این پاسخ به اغیار
۱۵
نباید گفت این با هر کس ای دوست
۱۶
که تو مغزی و خلقانند در پوست
۱۷
تو مغزی وهمه چون پوست باشند
۱۸
کجامانند او ای دوست باشند
۱۹
تو اصلی این همه فرعست دانی
۲۰
برون کونی و عین مکانی
۲۱
ترا زیبد که دیدستی رخ شاه
۲۲
کزین اسرارها هستی تو آگاه
۲۳
دم از این میزنم گرمیزنم من
۲۴
تو مرد راهی و بیشک منم زن
۲۵
مرا این زهره کی باشد که باعام
۲۶
بگویم ز آنکه این عامند انعام
۲۷
ندانند و مرا همچون تو ای حق
۲۸
بیاویزند پهلوی تو مطلق
۲۹
حقیقت کفر دانند این خلایق
۳۰
مرا این گفتن اینجا نیست لایق
۳۱
کرا برگویم این راز آشکاره
۳۲
بیک ساعت کنندم پاره پاره
۳۳
ترا گفتست جانان تا بدانی
۳۴
تو بیشک خود یقین دانم که دانی
۳۵
چوتو یاری ترا باید نمودن
۳۶
حقیقت گفتن و از حق شنیدن
۳۷
تو صاحب دولتی در کل آفاق
۳۸
توئی اندر میان واصلان طاق
۳۹
تو صاحب دولت و کون و مکانی
۴۰
که برگفتی یقین راز نهانی
۴۱
نهان بد راز تا این دم بعالم
۴۲
تو کردی فاش نزد خلق این دم
۴۳
خلایق جملگی در گفت و گویند
۴۴
تمامت سالکان در جست و جویند
۴۵
گمانی میبرند از سالکانت
۴۶
درین گفتار وین راز نهانت
۴۷
گمانشان هم یقین شد آخر کار
۴۸
مرایشان را وصال آور پدیدار
۴۹
پدیدارست رویت چو خورشید
۵۰
بتو دارند مر ذرات امید
۵۱
گمان بردار ای شاه جهان بین
۵۲
که تا بینندت اینجا در یقین بین
۵۳
حقیقت گفتگوی خلق بسیار
۵۴
در این بازار عشقت شد پدیدار
۵۵
امید جملگی در حضرت تست
۵۶
وصال سالکان در قربت تست
۵۷
چه باشد گر کنی اینجا نظر باز
۵۸
درون جانها بیشک سرافراز
۵۹
همه در انتظار وصل بودند
۶۰
همه در دیدن این اصل بودند
۶۱
عجب روزیست امروز همایون
۶۲
که رخ بنمودهٔ از کاف و از نون
۶۳
منت میدانم اینجا اول کار
۶۴
ببازی برنگفتم عین گفتار
۶۵
تو بیش از جملهٔ از جملگی گم
۶۶
همانا قطرهٔ تو بود قلزم
۶۷
تو دریائی و ایشان جمله قطره
۶۸
تو خورشیدی و ایشان جمله ذره
۶۹
تو بحر جوهری و ایشان صدف وار
۷۰
توئی جوهر یقین در جمله اسرار
۷۱
نداند جوهر تو جز تو جانا
۷۲
که هستی جوهر اندر بود الّا
۷۳
بدانستم ز اول ذات پاکت
۷۴
بدانستم در آخر زین چه باکت
۷۵
ازین شیوه که بنمودی تو امروز
۷۶
منم در واصلی یک ذره پیروز
۷۷
تمامت وصل میخواهم ز دیدار
۷۸
که بنمائی مرا آری پدیدار
۷۹
وصال امروز از تو یافتستم
۸۰
ز جان نزد تو من بشتافتسم
۸۱
مرا امروز از تو بر وصال است
۸۲
که امروز یقین روز وصالست
۸۳
وصالم آشکارا گشت چندی
۸۴
مرا بنهادهٔ در عشق بندی
۸۵
منم در بند تو ای ماه دیدار
۸۶
بجانم وصلت اینجاگه خریدار
۸۷
تو وصل خود نما تا جان فشانم
۸۸
بجان و سر ترا بیشک بخوانم
۸۹
تو وصل خود نمایم یک زمانی
۹۰
که درغوغای عشق تو جهانی
۹۱
بهر زه گفت و گوئی گشت پیدا
۹۲
منم در وصل تو باشور و غوغا
۹۳
در این غوغا مرا با تو وصالست
۹۴
دلم در ذات تو عین جلال است
۹۵
مرا بر گوی جانا عشق بازی
۹۶
توداری عشق وعشقت نیست بازی
۹۷
چه باشد عشق بی منصور جمله
۹۸
که ایشانند از تو نور جمله
۹۹
تو نور جملهٔ ای ماه تابان
۱۰۰
حقیقت در دل و جانی تو جانان
۱۰۱
ز راز عشق آگاهم کن ای دوست
۱۰۲
مرا بیرون کن اینجا گاه از پوست
۱۰۳
که عشقت چیست اصل عشق گویم
۱۰۴
در این احوال وصف عشق گویم
۱۰۵
بسی گفتم من از عشق نهانی
۱۰۶
تو سر عشق ای دل نیک دانی
۱۰۷
حقیقت عشق تو بالای دین است
۱۰۸
که سر کل ترا عین الیقین است
۱۰۹
ترا عین الیقین از کشف راز است
۱۱۰
که آن بر تو ز نور عشق باز است
۱۱۱
ترا از خویش شد در باز اینجا
۱۱۲
توئی در عشق کل در را ز اینجا
۱۱۳
مرا راز نهان میباید اینجا
۱۱۴
توئی درعشق کل در راز اینجا
۱۱۵
مرا راز نهان میباید از دل
۱۱۶
که تا چون درم بگشاید از دل
۱۱۷
درم بگشای و ره ده در درونم
۱۱۸
که هم تو درگشا و رهنمونم
۱۱۹
شدی اینجایگه در قربت خود
۱۲۰
مرا گرهم دهی نی قوت خود
۱۲۱
به بخشم تا بگویم راز خود باز
۱۲۲
شوم چون تو دگر ای دوست سرباز
۱۲۳
ببخشا راز تا جانی است اینجا
۱۲۴
یقین دان راز ربّانی است اینجا
۱۲۵
ببخشا راز تا جانی است ای جان
۱۲۶
کنم در راه تو امروز قربان
۱۲۷
ببخشم راز از عشق الستت
۱۲۸
مرا آگاه کن زین سر که هستت
۱۲۹
مرا اینجا ببخشی عین دیدار
۱۳۰
نبودی این عیانم جمله بریار
۱۳۱
حجابم از میان بردار اینجا
۱۳۲
مرا چون خویش کن بردار اینجا
۱۳۳
حقیقت سالکان راست ای دل
۱۳۴
بگو امروز اینجا راز مشکل
۱۳۵
دلم چون شد بسی در انتظارت
۱۳۶
کنون درخاک آمد پایدارت
۱۳۷
دلم چون گشت چون رویت ندیدم
۱۳۸
هلالی شد ز شمست ناپدیدم
۱۳۹
تو خورشیدی و من ذره درین راه
۱۴۰
منم بنده توئی بر جان ودل شاه
۱۴۱
تو در جانی و راز جمله دانی
۱۴۲
ولی میگویم اینجا تا بدانی
۱۴۳
که میدانم ولی چون تو حقیقت
۱۴۴
کجادانم یقین از دید دیدت
۱۴۵
سخن میرانم اندر قدر خود باز
۱۴۶
منم گنجشک تو باز سرافراز
۱۴۷
چو میدانم که میدانی تو رازم
۱۴۸
ز شیب انداز در سوی فرازم
۱۴۹
ز شیب اندازم اکنون سوی بالا
۱۵۰
که با تو باز گویم عین الا
۱۵۱
تو ای اینجا فنا آخر بقایم
۱۵۲
ز عین لای خود اینجا نمایم
۱۵۳
بماندم این چنین حیران دلدار
۱۵۴
که گشتم از خود و از خویش بیزار
۱۵۵
بسی گفتم ولی سودی ندارد
۱۵۶
که دردم هیچ بهبودی ندارد
۱۵۷
چو توفیق تو میخواهم در اینجا
۱۵۸
که گردانی مرا این دم مصفا
۱۵۹
ز دست خلق مانده در ز حیرم
۱۶۰
زمانی باش اینجا دستگیرم
۱۶۱
تو دستم گیر چون تو دستگیری
۱۶۲
ازین افتاده از پا دست گیری
۱۶۳
تو دستم گیر تا من پایدارم
۱۶۴
بسر استاده اندر پای دارم
۱۶۵
کجا همچون تودارم پایداری
۱۶۶
مرا این بس که جان و دل تو داری
۱۶۷
ببخشا این زمان بر جسم و جانم
۱۶۸
تو میگوئی کنون راز نهانم
۱۶۹
یقین در نطق من از گفتن تست
۱۷۰
دل و جانم در اینجا دیدن تست
۱۷۱
بمقصودی رسیدی این زمان باز
۱۷۲
که خودشان بگذرانی زین نشان باز
۱۷۳
مکانی صعبناکی پر بلا هست
۱۷۴
مرا رفتن حقیقت سوی لا هست
۱۷۵
در آخر باز گویم شرح این راز
۱۷۶
که چون خواهم شدن تا حضرتش باز
۱۷۷
چگونه باز گشتم سوی ذاتت
۱۷۸
بود در آخر کار از صفاتت
۱۷۹
درین اندیشهام ای جان جمله
۱۸۰
منم در عشق تو حیران جمله
۱۸۱
در اینجا دیدمت بازار دنیا
۱۸۲
حقیقت باز گشتم سوی عقبی
۱۸۳
چگونه است این فنا آنکه بقایم
۱۸۴
بگو از سر عشق آن لقایم
۱۸۵
لقایم دید اندر عین صورت
۱۸۶
مرا باید که دانم این ضرورت