عطار · هیلاج نامه

در نموداری سر توحید به هر نوع

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تعالی الله منم منصور حلّاج
۲
همه بر رحمت من گشته محتاج
۳
تعالی الله منم خورشید و اختر
۴
مرا گویند کل الله اکبر
۵
تعالی الله منم اینجا خداوند
۶
وجود خویش ازمن جمله پیوند
۷
تعالی الله منم سرّ عیانی
۸
ز من گویند هر شرح و بیانی
۹
تعالی الله منم هم نفخ و هم ذات
۱۰
همی آیم درون جمله ذرات
۱۱
تعالی الله منم اسرار لائی
۱۲
نموده درنمود خود خدائی
۱۳
تعالی الله روح از ماست پیدا
۱۴
بما پیوسته و یکتاست پیدا
۱۵
زهی دیدارما با جان و دل حق
۱۶
منم اینجا حقیقت واصل حق
۱۷
نداند ذات ما جز ما کسی باز
۱۸
صفات ماست هم انجام و آغاز
۱۹
هم انجامم بآغازم سلامت
۲۰
الست بربکم ما را پیامت
۲۱
الست بربّکم گفتم بذرّات
۲۲
دمیدم در تمامت نفخهٔ ذات
۲۳
الست اندر ازل گفتم ابد را
۲۴
نمایم چون نمودم نیک و بد را
۲۵
هر آنکس را که خواهم من برانم
۲۶
هر آنکس را که میخواهم بخوانم
۲۷
نداند هیچ کس چون خواندهام من
۲۸
حدیث عشق کلی راندهام من
۲۹
خداوندی مرا زیبد که دانم
۳۰
تمامت در یقین راز نهانم
۳۱
خداوندی مرا زیبد به اسرار
۳۲
که هستم آفرینش رانگهدار
۳۳
ز صنعم آفرینش جمله پیداست
۳۴
ز نور ذاتم اینجاگه هویداست
۳۵
مه و خورشید و چرخم با ستاره
۳۶
صفاتم جمله ذراتم نظاره
۳۷
یکی ذانم منزه در همه من
۳۸
فکنده در تمامت دمدمه من
۳۹
بمن آمد تمامت آفرینش
۴۰
منم در جملگی آثار بینش
۴۱
ز کنه ذرات من اینجا نشان نیست
۴۲
بجز از جان جان بر من نشان نیست
۴۳
نشان دارم صور گر باز دانند
۴۴
مرا بینند و از من راز دانند
۴۵
دوئی نبود مرا کاینجا یکیام
۴۶
حقیقت جزو با کل بیشکیام
۴۷
صفاتم کس ندیده کس نه بیند
۴۸
اگرچه عقل بسیاری نشیند
۴۹
در اینجا بهر دیدن بر سر راه
۵۰
کجا گردد دوی ز اسرار آگاه
۵۱
منم اسرار خود اینجا نموده
۵۲
درون جانها پیدا نموده
۵۳
منم اسرار خود بنموده اینجا
۵۴
ابا خود گفته و بشنوده اینجا
۵۵
منم ذرات در خورشید عالم
۵۶
دمیده از دم خود در همه دم
۵۷
زهی فرد حضور نورذاتم
۵۸
که آدم بود در عین صفاتم
۵۹
حقیقت آدم آمد ذات ماراست
۶۰
دراینجا علم الاسماء ما راست
۶۱
حقیقت بایزید اینجا خبردار
۶۲
تو بردار من و از من خبردار
۶۳
اناالحق میزنم اینجای دیگر
۶۴
مرا در مأمن و مأوای بنگر
۶۵
اناالحق میزنم از جان گذشته
۶۶
بساط جزو و کل را در نوشته
۶۷
اناالحق میزنم در کایناتم
۶۸
حقیقت ذاتم و عین صفاتم
۶۹
اناالحق میزنم بیچون منم هان
۷۰
که بنمودم حقیقت نص و برهان
۷۱
چو حق در جان من گوید اناالحق
۷۲
ترا میگوید اینجاراز مطلق
۷۳
چو درجانست جانان بنگر اکنون
۷۴
فکنده نور خود در هفت گردون
۷۵
درون تو چو جانانست بنگر
۷۶
وجوداوست آسانست بنگر
۷۷
چه آسان تر ازین که جمله جانان
۷۸
که تو اوئی که چه اسرار پنهان
۷۹
در آن دم روی دریا باز بینی
۸۰
که پرده از رخ جان باز بینی
۸۱
چو پرده برگرفت از رخ بیکبار
۸۲
جمال بینشان آید پدیدار
۸۳
جمال بینشان اینست بنگر
۸۴
درون جان هویدا است بنگر
۸۵
از اول تا بآخر لا گرفته است
۸۶
حقیقت لا همه الّا گرفته است
۸۷
ز اول تا بآخر ذات بیچون
۸۸
نمودی از صفاتش هفت گردون
۸۹
از اول تا بآخر در یکی باز
۹۰
نظر میکن بیاب انجام و آغاز
۹۱
از اول تا بآخر در یکی بین
۹۲
همه جانست اینجا بیشکی بین
۹۳
ز اول تا بآخر یک دم آمد
۹۴
کمال این حقیقت آدم آمد
۹۵
از آن دم یافت آدم روشنائی
۹۶
از اینجا دید زاندم آشنائی
۹۷
از آن دم یافت آدم لام اینجا
۹۸
از آن دم آدم آمد جام اینجا
۹۹
چو جام معرفت را داد دادم
۱۰۰
حقیقت بازدید اینجای آن دم
۱۰۱
حقیقت باز بین اینجای ذاتم
۱۰۲
که من مجموعهٔ ذات و صفاتم
۱۰۳
حقیقت بایزید آن دم مرا بین
۱۰۴
تو بیشک آن زمان آدم مرا بین
۱۰۵
دمادم بازگشتم سوی آدم
۱۰۶
دم من بد دراینجا نام آن دم
۱۰۷
هزاران طور گشتم در زمانی
۱۰۸
بمردم یافتم عین مکانی
۱۰۹
از اول تا بآخر باز گشتم
۱۱۰
در اینجا گاه صاحب راز گشتم
۱۱۱
چودیدم باز آن دم در یقین من
۱۱۲
شدم جمله در اشیا پیش بین من
۱۱۳
چو اینجا پیش بین گشتم در اسرار
۱۱۴
ز سر خود شدم اینجا خبردار
۱۱۵
فراقم در وصال اینجا عیان بود
۱۱۶
اگرچه نقشم اندر بی نشان بود
۱۱۷
نشان را محو کردم بینشانی
۱۱۸
حقیقت ماند جانم در نهانی
۱۱۹
چوذات خویشتن کردم تماشا
۱۲۰
حقیقت جزؤم و کلی هویدا
۱۲۱
زجز واینجایگه اکنون شدم کل
۱۲۲
بکردم اختیار خویشتن ذُلّ
۱۲۳
چو ذاتم اختیار افتاد اینجا
۱۲۴
از آن ای دوست یار افتاد اینجا
۱۲۵
هر آنکو اختیار آمد درین راه
۱۲۶
حقیقت دید یار آمد درین راه
۱۲۷
چه به زین تا ترا جانان بود دوست
۱۲۸
توئی تو درین ره بیشکی اوست
۱۲۹
چو کل کردم دراینجا اختیارم
۱۳۰
نه بیند هیچ جز دیدار یارم
۱۳۱
همه مائیم اینجابا یزیدم
۱۳۲
درونم با برون گفت وشنیدم
۱۳۳
تو اکنون قطره شو در دید جانم
۱۳۴
که من در ظاهر و باطن عیانم
۱۳۵
تو اکنون قطره شو در دید دریا
۱۳۶
تو جزوی کل شو از من هان هویدا
۱۳۷
تو کل شو بایزید و جزو بگذار
۱۳۸
تو جان بایزید وعضو بگذار
۱۳۹
چو کل گردی چو من میگوی مطلق
۱۴۰
در درون جان ما با ما اناالحق
۱۴۱
اناالحق چون زدی بر راستی تو
۱۴۲
همه بازار ما آراستی تو
۱۴۳
درین بازار اگر زاری تو ما را
۱۴۴
برون خویش بازاری تو ما را
۱۴۵
اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتو
۱۴۶
یکی میبین در این عین فنا تو
۱۴۷
چو اینجا گه بگفتی کل اناالحق
۱۴۸
همین باشد حقیقت راژ مطلق
۱۴۹
فنا باش و بقا میجوی اینجا
۱۵۰
همی سرّ لقا میگوی اینجا
۱۵۱
چو شد بر تو حقیقت راز ما فاش
۱۵۲
تو در نقشی و ما باشیم نقاش
۱۵۳
چو نقش خویش اینجا در فکندی
۱۵۴
شوی آزاد از این مستمندی
۱۵۵
تو حق باشی و من درحق یکی باز
۱۵۶
ز من دریاب این عین الیقین باز
۱۵۷
سرافرازی کن و سر را ببر تو
۱۵۸
که هستی جوهر و هم بحرُ در تو
۱۵۹
چو جانست این زمان جوهر درین راز
۱۶۰
ز من دریاب این حق الیقین باز
۱۶۱
چو جانت جوهر است و بحرمائیم
۱۶۲
گه این جوهر درونت مینمائیم
۱۶۳
درین بحری تو اکنون بازمانده
۱۶۴
چو جوهر در صدفها باز مانده
۱۶۵
صدف بشکن اگر جوهر تو خواهی
۱۶۶
که بیشک بهره زو یابند و شاهی
۱۶۷
چو بشکستی صدف جوهر ببینی
۱۶۸
چنین کن هان اگر صاحب یقینی
۱۶۹
بسی مردند وین جوهر ندیدند
۱۷۰
چنین کن هان اگر صاحب یقینی
۱۷۱
بسی مردند وین جوهر ندیدند
۱۷۲
درون بحر مرده آرمیدند
۱۷۳
هر آنکو یافت جوهر همچو ماشد
۱۷۴
حقیقت جوهر اسرار لا شد
۱۷۵
بصد قرن این چنین جوهر نیابند
۱۷۶
بسی جویند خشک و تر نیابند
۱۷۷
نه آنست این بیان که کس بداند
۱۷۸
یقین منصور دیگر کس نداند
۱۷۹
اگرچه من کنون منصور عشقم
۱۸۰
حقیقت غرقه اندر نو رعشقم
۱۸۱
حقیقت جوهر خودباز دیدم
۱۸۲
چو جوهر بود خود را باز دیدم
۱۸۳
چوجانت جوهر است اینجا حقیقت
۱۸۴
نگر این بحر درغوغا حقیقت
۱۸۵
چو جوهر جان بود اینجا به تحقیق
۱۸۶
ز جان جان بدیده سر توفیق
۱۸۷
رسیده سوی یار و او شده فاش
۱۸۸
ز جسم و جان حقیقت دید نقاش
۱۸۹
حقیقت دید جان دیدار یار است
۱۹۰
در اینجا دیدن جانان بکار است
۱۹۱
حقیقت دید جان دیدار جانست
۱۹۲
در اینجا دید جانان باز دانست
۱۹۳
در اینجا بازدید و یار شد او
۱۹۴
ز بود خویشتن بیزار شد او
۱۹۵
در اینجا یار دید و آشنا شد
۱۹۶
عیانی محو کرد و کل خدا شد
۱۹۷
خدا شد جان ابا منصور اینجا
۱۹۸
خدا منصور را مهجور اینجا
۱۹۹
خدا شد کرد او اسرار آفاق
۲۰۰
که تا افتاد همچون بود او طاق
۲۰۱
خدا شد این زمان منصور در عشق
۲۰۲
درون جزو و کل مشهور در عشق
۲۰۳
خدا شد این زمان تا بار دیده است
۲۰۴
حقیقت خویش برخوردار دیده است
۲۰۵
خدا شد در خدائی زد اناالحق
۲۰۶
ابا ذرات گفت او راز مطلق
۲۰۷
خدا شد تا مکان را بیمکان دید
۲۰۸
همه جان بود و خود از جان جان دید
۲۰۹
خدا شد تا یکی آمد پدیدار
۲۱۰
خدای بیشکی آمد پدیدار
۲۱۱
چودرعین خدائی پاکبازیم
۲۱۲
حقیقت ما در اینجا پاک بازیم
۲۱۳
ز عشق خویشتن خود آفریدیم
۲۱۴
جمال خود هر آیینه بدیدیم
۲۱۵
بعشق خود زهر آیینه دم دم
۲۱۶
نمودم سر عشق خود بآدم
۲۱۷
بعشق خویش اینجا درنمودم
۲۱۸
نمودم سر عشق خود بآدم
۲۱۹
بعشق خویش اینجا در نمودم
۲۲۰
درون جمله خود گفت و شنودم
۲۲۱
چو در صنعم کنون پیدا در اینجا
۲۲۲
یقین کردم چنین غوغا در اینجا
۲۲۳
ره عشقم چنین است ار به بینی
۲۲۴
همه تلخست اگر صاحب یقینی
۲۲۵
فراقم دروصال آمد پدیدار
۲۲۶
وصالم عاشق اینجا شد خبردار
۲۲۷
حقیقت شرح جان گفتم ترا من
۲۲۸
که تا شد سر جان ز اسرار روشن
۲۲۹
ندارد نقش جان نقاش بشناس
۲۳۰
جمال ماست اینجا فاش بشناس
۲۳۱
از این ظلمت که تن خوانند بگریز
۲۳۲
بنور ذات حق خود را در آویز
۲۳۳
ازین ظلمت که تن خوانند برون آی
۲۳۴
همه ذرات ما را رهنمون آی
۲۳۵
از این ظلمت اگر آئی برون تو
۲۳۶
ابا ما گردی اینجا خاک و خون تو
۲۳۷
چو تن دیدی وجان بشناختی باز
۲۳۸
تنت در سوی جان انداختی باز
۲۳۹
تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراست
۲۴۰
نفور است این تن وجان کل حضور است
۲۴۱
حضور جان طلب نی ظلمت تن
۲۴۲
که جان آمد حقیقت نور روشن
۲۴۳
چو نور افروزد اینجا صبحگاهان
۲۴۴
نظر میکن تو در خورشید تابان
۲۴۵
نه چندانی که چونخور میبرآید
۲۴۶
کجا ظلمت در اینجاگه نماید
۲۴۷
نماید هیچ ظلمت نزد خورشید
۲۴۸
حقیقت محو گردد سایه جاوید
۲۴۹
چو خورشید عیان آید پدیدار
۲۵۰
حقیقت سایه گردد ناپدیدار
۲۵۱
حقیقت سایهٔ صورت برافتد
۲۵۲
نقاب از روی منصورت برافتد
۲۵۳
تو از جانان بیابی راز منصور
۲۵۴
یکی گردی بکل نور علی نور
۲۵۵
اگر این سر بدانی بایزیدی
۲۵۶
از این اسرارها هل من مزیدی
۲۵۷
حقیقت در خدائی رهبری تو
۲۵۸
هم از کون و مکانت بگذری تو
۲۵۹
مرا پایت یکی گردد باسرار
۲۶۰
ترا اسرار ما آید پدیدار
۲۶۱
سراپایت یکی گردد چو فرموک
۲۶۲
چو مردان ترک گیری پنبهٔ دوک
۲۶۳
سراپایت یکی گردد چو خورشید
۲۶۴
بمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید
۲۶۵
سراپایت یکی گردد چو ماهی
۲۶۶
زنی بر هفت گردون پایگاهی
۲۶۷
سراپایت یکی گردد ز بینش
۲۶۸
تو باشی مغز کل آفرینش
۲۶۹
سراپایت یکی گردد چو من پاک
۲۷۰
نماند هیچ نار و آب با خاک
۲۷۱
سراپایت یکی باشد به هر چار
۲۷۲
بوصل خود بوند ایشان گرفتار
۲۷۳
سراپایت یکی باشد نهانی
۲۷۴
تو باشی بود خود اما چه دانی
۲۷۵
چو در یکی جمال خود بدیدی
۲۷۶
چو ما اینجا وصال خود بدیدی
۲۷۷
چو در یکی تو باشی خود یقین دان
۲۷۸
تو بود خویش از ما بیشکی دان
۲۷۹
یکی دانست بود ما همه را
۲۸۰
نهاده در درونه دمدمه را
۲۸۱
چو شور است آنکه خود را راست کردم
۲۸۲
بدار عشق خود را راست کردم
۲۸۳
چه شور است اینکه درجانها فکندیم
۲۸۴
که در هر قطره طوفانها فکندیم
۲۸۵
چه شور است آن که این فانیست بنگر
۲۸۶
بجز ما جسم و جانت نیست بنگر
۲۸۷
بعشق خویش شور انگیز خویشم
۲۸۸
حیققت نیک و بد یکیست پیشم
۲۸۹
چو یکسانست پیشم نیک یا بد
۲۹۰
هر آنچیزی که کردم کردهام خود
۲۹۱
یکی جانم گهی جسم و گهی دل
۲۹۲
مرا مقصود هر چیز است حاصل
۲۹۳
چو مقصود من اینجا ذات آمد
۲۹۴
یکی ذاتم که این آیات آمد
۲۹۵
بیان این معانی کرد آگاه
۲۹۶
صفات ذات پاکم قل هوالله
۲۹۷
منم در قل هو الله راز دیده
۲۹۸
در اینجا گه هوالله باز دیده
۲۹۹
منم در قل هوالله راز گفته
۳۰۰
اناالحق در عیانم باز گفته
۳۰۱
چو ذاتم قل هوالله است بنگر
۳۰۲
نمود من هوالله است بنگر
۳۰۳
نموم از هوالله است پیدا
۳۰۴
عیانم قل هوالله است پیدا
۳۰۵
یکی ذاتست کاین راز است بیچون
۳۰۶
که من گفتم ابا تو بیچه و چون
۳۰۷
چو جان از نور من در روشنائی است
۳۰۸
درآ در عاقبت دیدخدائی است
۳۰۹
چو جان از نور من در قربت آمد
۳۱۰
از آن درحضرت و در غربت آمد
۳۱۱
گهی گردد فلک گه مهر و گه ماه
۳۱۲
گهی باشد زمین گه کوه و گه کاه
۳۱۳
گهی نور است و گاهی عین ظلمت
۳۱۴
گهی دریاست گاهی عز و قربت
۳۱۵
گهی جان و دل آید گه بود جان
۳۱۶
دل وجان شد یقین امروز جانان
۳۱۷
منم جانان یقین اینست رازم
۳۱۸
ز هر نوعی یقینت گفته بازم
۳۱۹
منم جانان تو کاینجا بدیدم
۳۲۰
ترا اسمای اعظم بایزیدم
۳۲۱
منم جانان تو از جان آگاه
۳۲۲
بکردستم ز جان و دل مرا خواه
۳۲۳
دمی زد بعد از آن خاموش گشته
۳۲۴
ز عشق ذات خود بیهوش گشته
۳۲۵
چنان بیهوش و باهوشی از آن داشت
۳۲۶
که بیشک در صور کون و مکان داشت
۳۲۷
چنان در قربت او راه دیده
۳۲۸
دراینجاگه جمال شاه دیده
۳۲۹
در اینجا در برون و دردرون راز
۳۳۰
که اینجا آمده در عشق شهباز
۳۳۱
دمی دیگر بزد پس گفت الله
۳۳۲
اناالحق گفت و دیگر قل هوالله
۳۳۳
بخواند و کرد خوداندر دمیدش
۳۳۴
جوابی داد بیشک بایزیدش
۳۳۵
بدو گفتا چرا خاموش گشتی
۳۳۶
چو من اینجا عجب مدهوش گشتی
۳۳۷
چنان خواهم که با من راز گوئی
۳۳۸
سؤالم در شریعت بازگوئی
۳۳۹
بپرس آنچه ندانی تا بگویم
۳۴۰
دوای دردت اینجاگه بجویم
۳۴۱
دمی کین جایگه از عمر مانده است
۳۴۲
بصورت لیک دایم جان بمانده است
۳۴۳
سؤالی کن ز وحدت گر توانی
۳۴۴
تو منگر سوی کثرت گر توانی
۳۴۵
همه ذرات خود را دان تو کثرت
۳۴۶
ز کثرت در گذر شو سوی وحدت
۳۴۷
که در حضرت بیابی آنچه خواهی
۳۴۸
ترا بخشد کمال پادشاهی
۳۴۹
هر آنکو سوی دنیا باز ماند
۳۵۰
ز کثرت هر کجا اوراز داند
۳۵۱
همه دنیا پر از کثرت نمودم
۳۵۲
درین کثرت یقین وحدت نمودم
۳۵۳
کسانی چند کثرت راز وحدت
۳۵۴
یکی دانند در اسرار قربت
۳۵۵
ولیکن صاحب شرع اندر اینجا
۳۵۶
توئی گفتست اصل و فرع اینجا
۳۵۷
حقیقت اصل اینجا بهتر آمد
۳۵۸
حقیقت شرع اینجا برتر آمد
۳۵۹
از آن گفتم که فرع صورت خود
۳۶۰
چو مردان دیدهام در راه جان بد
۳۶۱
بد از خود دور کردم تا بدانند
۳۶۲
کنون در عشق فردم تا بدانند
۳۶۳
بد و نیکم کنون یکسانست در عشق
۳۶۴
کنون اسرار مادرجانست در عشق
۳۶۵
ز کثرت درگذر وحدت نظر کن
۳۶۶
نظر اینجا سوی صاحب خبر کن
۳۶۷
همه دنیا بیک جو زر نیرزد
۳۶۸
چو یک جوزر که خاکستر نیرزد
۳۶۹
چو دنیا نزد من چون برگ کاهست
۳۷۰
مرا دنیا حقیقت عذر خواه است
۳۷۱
درین دنیا نمانم تا بدانی
۳۷۲
که من بودم همه راز نهانی
۳۷۳
درین دنیاست بیشک عاشقان را
۳۷۴
که بیشک صورتی بیند آن را
۳۷۵
در این دنیاست دیدار خدائی
۳۷۶
اگر نبود چو منصورت جدائی
۳۷۷
در این دنیاست بیشک شور و غوغا
۳۷۸
حقیقت گفتن بیهوده پیدا
۳۷۹
ز پر گفتست اندر دار دنیا
۳۸۰
نیرزد نزد عاشق یار دنیا
۳۸۱
بیک ارزن که دنیا ارزنی هست
۳۸۲
بنزد عقل کین دنیا زنی هست
۳۸۳
تو این دنیا زنی دان ای برادر
۳۸۴
یقین چون ارزنی دان ای برادر
۳۸۵
همه دنیا کف خاکست بنگر
۳۸۶
چه غم چون حضرت پاکست بنگر
۳۸۷
حقیقت درگه پروردگار است
۳۸۸
مرین دنیا اگرچه رهگذار است
۳۸۹
چو مردان زن قدم در آشنائی
۳۹۰
که باشد آشنائی روشنائی
۳۹۱
چو گشتی آشنای یار اینجا
۳۹۲
تو منگر برجفای یار اینجا
۳۹۳
حقیقت برجفای او وفایست
۳۹۴
وفای تو یقین عین لقایست
۳۹۵
اگر می واصلی خواهی در اینجا
۳۹۶
که بگشاید ترا بیشک در اینجا
۳۹۷
دمی اینجا قدم بی او مزن تو
۳۹۸
وگر بی او زنی باشی چو زن تو
۳۹۹
زنی باشد که او خود دم زند باز
۴۰۰
کجا گردد چو مردان او سرافراز
۴۰۱
سرافرازی عالم مرد دارد
۴۰۲
عیان عشق صاحب درد دارد
۴۰۳
هر آنکو درد دارد اندرین دار
۴۰۴
درونت درد او گیرد بیکبار
۴۰۵
چو در دردت یقین در ما نماید
۴۰۶
از اول جان و دل شیدا نماید
۴۰۷
ز درد عشق اگر جانت خبر یافت
۴۰۸
همه در یک حقیقت در نظر یافت
۴۰۹
همه مردان ز درد اوست دایم
۴۱۰
برون جسته چو مغز از پوست دایم
۴۱۱
ز درد اینجا شوند از خویش بیزار
۴۱۲
نماند تن بماند جان و دیدار
۴۱۳
حقیقت بایزیدا دردداری
۴۱۴
ترا گویم که جان خرد داری
۴۱۵
نکو بشنو تو و باطن سخنگوی
۴۱۶
که بودم بیشکی اندر سخن گوی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.