عطار · هیلاج نامه

جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جوابش داد شاه آفرینش
۲
که بگشاد این زمانت عین بینش
۳
کنون ای بایزیدا دیده بگشای
۴
که تاواصل شوی از من در اینجای
۵
سؤالم کردی از جان نی ز جانان
۶
بگویم با تو اکنون راز پنهان
۷
حقیقت جان توامروز مائیم
۸
که بود خود در این صورت نمائیم
۹
توئی صورت منم جان تو اینجا
۱۰
یقین پیدا و پنهان تو اینجا
۱۱
ز پیدائی درین صورت نظر کن
۱۲
ز پنهانی تو از جانت خبر کن
۱۳
خبر کن جان و بنگر در درونت
۱۴
همی گویم که هستم رهنمونت
۱۵
قل الرّوحست امر من نهانی
۱۶
در آتاسرّم اینجاباز دانی
۱۷
قل الروحست جان نقشی ندارد
۱۸
ابا ما اندر اینجا پای دارد
۱۹
قل الروحست جان با تو سخنگوی
۲۰
ز بهر دیدما در جست و در جوی
۲۱
قل الروحست جان با تن حقیقت
۲۲
چنین باشد که اینجا دید دیدت
۲۳
قل الروحست چون آگاه ماهست
۲۴
فتاده با تو اندر راه ما هست
۲۵
قل الروحست از ما از عیانت
۲۶
مر او را دادهام عین عیانت
۲۷
قل الروحست از ما بینشانست
۲۸
نمود او ابا ما جاودانست
۲۹
قل الروح است از ما بردر تو
۳۰
حقیقت بایزید از رهبر تو
۳۱
قل الروح است از رازم خبردار
۳۲
حجاب صورتت از پیش بردار
۳۳
تو ازمائی به جز ما خود چه چیز است
۳۴
در اینجا دید غیری یک پشیز است
۳۵
ندارد از صور جانت نشانی
۳۶
ز من گر بشنود شرح و بیانی
۳۷
دلت چون خانهٔ راز است ما را
۳۸
دو چشم جان تو باز است ما را
۳۹
چنان ای بایزید اینجا گرفتار
۴۰
نماندستی تو اندر پنج و در چار
۴۱
تو صورت داری و گویی که معنی
۴۲
همی بینی تو در پندار دعوی
۴۳
مبین اینجا چنین ما را حقیقت
۴۴
همی گویم دمادم از شریعت
۴۵
بجز من هیچ منگر در درون را
۴۶
که باشم من ترا مر رهنمون را
۴۷
تو ای نادیده از من هیچ اسرار
۴۸
وگرنه همچو من بودی خبردار
۴۹
تو ای از من ندیده هیچ بوئی
۵۰
عجایب کردی اینجاگفت و گوئی
۵۱
ز دریا گرخبر داری در اینجا
۵۲
توی دریا و من درّی بدریا
۵۳
وجودت قطره اندر بحر بوده است
۵۴
درو پیدا عجب درّی نموده است
۵۵
تو اینجاجوهری از قطرهٔ آب
۵۶
ولی از دُرنهٔ یکدم خبر یاب
۵۷
خبردار از عیان بحر و جواهر
۵۸
که جانت جوهر است او را تو بنگر
۵۹
که اینجا قدر این قطره بدانی
۶۰
شود پیدا بتو راز نهانی
۶۱
همیشه قطره استسقاست او را
۶۲
که بود او هم از دریاست او را
۶۳
چو قطره عین دریای حقیقت
۶۴
که این دریا بود دایم رفیقت
۶۵
تو اول آنچه گفتی با من اینجا
۶۶
ز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا
۶۷
مرا تو باز دانستی که چونست
۶۸
نمود من ترا این رهنمونست
۶۹
در این آتش که سودای جهانست
۷۰
یکی لمعه درینجا گه عیان است
۷۱
منم تو تو منی ای شبلی پاک
۷۲
اگر بیرون شوی از آب و از خاک
۷۳
مرا تو باز دانستی که چون است
۷۴
نمود من ترا این رهنمون است
۷۵
تو اول آنچه گفتی با من اینجا
۷۶
ز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا
۷۷
رها کن بایزیدا این چهارت
۷۸
که تا بیرون شوی با این چه کارت
۷۹
ازین صورت اگر فانی شوی باز
۸۰
بیابی در درون ذاتم عیان باز
۸۱
تو کام خود زجان اینجا نیابی
۸۲
یقین میدان که جان پیدا نیابی
۸۳
نیابی جان تو پیدا سوی صورت
۸۴
که صورت دارد اینجا گه کدورت
۸۵
نیابی جان تو با صورت در اینجا
۸۶
همی بشنو زمنصورت در این جا
۸۷
حقیقت جان ذاتم بیگمانست
۸۸
یقین خود را در این صورت ندان است
۸۹
چو جان تو از این صورت جدایست
۹۰
که در ذات حقیقت جان خدایست
۹۱
کنون ای بایزید ارازدان تو
۹۲
ز من این نکته دیگر بازدان تو
۹۳
که او در دل بود پیوسته پیدا
۹۴
ز دل بنگر سوی جانان در اینجا
۹۵
درون دل منور دار دایم
۹۶
که دل از جان بود پیوسته قائم
۹۷
چو دل با تو شود هر دو یکی باز
۹۸
یکی باشد ز ذاتم بیشکی باز
۹۹
نموداری کنم در جان نهانت
۱۰۰
کنم بیوسته بی نام و نشانت
۱۰۱
چوجان اینجا است از دیدار ما گم
۱۰۲
شده در نقطهٔ پرگار ما گم
۱۰۳
تو تا با جان بوی ما را نیابی
۱۰۴
نمود ما کجا پیدا بیابی
۱۰۵
تو جان با ما چه گوئی تا چه جوئی
۱۰۶
چو نطق ماست اکنون تو چه گوئی
۱۰۷
بما پیداست عرش و فرش اینجا
۱۰۸
که تا پیدا کنم سر دو عالم
۱۰۹
بما پیداست آنجا آنچه بینند
۱۱۰
کسانی کاندرین عین الیقیناند
۱۱۱
مرادانند جان اینجا برد راه
۱۱۲
نموده تا ز ما هستند آگاه
۱۱۳
حقیقت صورتت از جانست با قدر
۱۱۴
بودجانت مثال ماه یا بدر
۱۱۵
مثال بدر آمد جان درین راه
۱۱۶
نموده تا زما هستند آگاه
۱۱۷
چو جان را بنگری اینش مثال است
۱۱۸
که بعد پانزده او را زوالست
۱۱۹
چو جان باشد حقیقت بدراین راه
۱۲۰
شود بیشک قبول حضرت شاه
۱۲۱
قبول حضرت بیچون بیابد
۱۲۲
تمامت قبهٔ گردون بیابد
۱۲۳
شود سالکُ منازل در منازل
۱۲۴
بقدر خود شود در عشق واصل
۱۲۵
ز بعد آن گذر آرد به اسرار
۱۲۶
شود یک جزء از وی ناپدیدار
۱۲۷
چو یک جزء از جمالش محو گردد
۱۲۸
بساط عشق دیگر در نوردد
۱۲۹
به هر روزی که آید گم شود باز
۱۳۰
بآخر تا بآخر گم شود باز
۱۳۱
چو دور افتد زجرم آسمانی
۱۳۲
شود نزدیک شاه ار می بدانی
۱۳۳
چو مه در جرم گردد ناپدیدار
۱۳۴
که تواندر خود نظر میکن پدیدار
۱۳۵
همه خورشید گردد صورت ماه
۱۳۶
نماند نور حقیقت گردد آگاه
۱۳۷
چو جان اینجاست ماه رویم اینجا
۱۳۸
دو روزی رخ نموده سویم اینجا
۱۳۹
نمودی روی با من در صور باز
۱۴۰
نخواهد ماند در این رهگذر باز
۱۴۱
شوم محو فنا از سرّ بیچون
۱۴۲
دگر خورشید گردد بیچه و چون
۱۴۳
چو من خورشید جمله عاشقانم
۱۴۴
گهی پیداست جان گاهی نهانم
۱۴۵
نمانم ازنهان شد راز مطلق
۱۴۶
که پیدا دیدم و گفتم اناالحق
۱۴۷
از اول ماه بودم اندرین راه
۱۴۸
شدم خورشید اندر هفت خرگاه
۱۴۹
بگشتم گرد گردونها سراسر
۱۵۰
نمودم جرم خود در هفت اختر
۱۵۱
سراسر سیر گردم در وصالم
۱۵۲
شده گم عاقبت اندر جلالم
۱۵۳
چو با خورشید عزت کل رسیدم
۱۵۴
بجز خورشید من چیزی ندیدم
۱۵۵
چو ذات ما بنور او فنا شد
۱۵۶
حقیقت بود شد عین خدا شد
۱۵۷
چنان خورشید اینجا آشکار است
۱۵۸
که در آتش بنور اندر نظاره است
۱۵۹
همه ذرات ازخورشید پیداست
۱۶۰
ز خورشید این تمامت شور و غوغاست
۱۶۱
ز نور ذات او روشن شده کل
۱۶۲
ز نور ذات او گلشن شده کل
۱۶۳
یقین ای بایزید این را بدان باز
۱۶۴
که میگویم ز سر جان جان باز
۱۶۵
یقین خورشید منصور است و ذاتست
۱۶۶
ترا امروز در عین صفات است
۱۶۷
درون من منوّر شد حقیقت
۱۶۸
نهاد او مصور شد حقیقت
۱۶۹
فرستادم ترا در عین مستی
۱۷۰
که چون ماهی شدی و خودپرستی
۱۷۱
چنانت رخ نمودستم درین راز
۱۷۲
نمییابی مرا اینجایگه باز
۱۷۳
مگر ما را بچشم ما ببینی
۱۷۴
نهانی و عیان پیدا ببینی
۱۷۵
منم خورشید و تو ماهی درین راه
۱۷۶
ترا محو آورم آخر در این راه
۱۷۷
چنانت محو گردانم به آخر
۱۷۸
که خورشیدم به بینی جان بظاهر
۱۷۹
چو آخر محو گردانم نهانت
۱۸۰
در این پیدا بیابی سر جانت
۱۸۱
دم آخر طلب کن سر جانان
۱۸۲
که پیداست اینجابی صور جان
۱۸۳
حقیقت جان چو محو این جهان شد
۱۸۴
نمانده جان بکلی جان جان شد
۱۸۵
منست او و منم ای شیخ جانم
۱۸۶
در او گم گشت جان او شد جهانم
۱۸۷
چو او در ذاتم اینجا زد اناالحق
۱۸۸
نباشد جز که او پیوسته مطلق
۱۸۹
مرا معبود اینجا آشکار است
۱۹۰
حقیقت در دل و جانم نظاره است
۱۹۱
چو من جزوم در اینجا جمله جزوند
۱۹۲
چو من جانم در اینجاجمله عضوند
۱۹۳
چو من دیدار بنمایم در اینجا
۱۹۴
نظر کردم همه من بودم اینجا
۱۹۵
چو دیدار من اینجا باز دیدم
۱۹۶
جمالم در جمال او بدیدم
۱۹۷
جلالم در تو پیدا شد نه بینی
۱۹۸
مرا بشناس اگر صاحب یقینی
۱۹۹
یقین پیش آر و بگذر از گمان تو
۲۰۰
مرا بین در درون جان جان تو
۲۰۱
عیان اینست کاگاهی بدیدم
۲۰۲
ترا اینجایگه شاهی بدیدم
۲۰۳
عیان اینست کاکنون گردی آگاه
۲۰۴
بمعنی و بصورت خود توئی شاه
۲۰۵
تو شاهی بایزید از قرب اعلی
۲۰۶
حقیقت غرقه در نور تجلا
۲۰۷
تو شاهی بایزیدا اصل بنگر
۲۰۸
مرا بین در درون و وصل بنگر
۲۰۹
تو شاهی بایزید اینجا حقیقت
۲۱۰
سپردستی یقین راه شریعت
۲۱۱
تو شاهی بایزید از سرّ ما باز
۲۱۲
نظر کن این زمان انجام و آغاز
۲۱۳
چنان دان بایزید اینجا حقیقت
۲۱۴
تو شاهی و الهی در حقیقت
۲۱۵
چنین دان بایزید اینجا به تحقیق
۲۱۶
که بخشیدم ترا اسرار توفیق
۲۱۷
ترا توفیق دادم تا بیابی
۲۱۸
ترا تحقیق دادم تا بیابی
۲۱۹
که من جان توام اینجا یقین دان
۲۲۰
چو جانت در درونت بیش بین دان
۲۲۱
ترا بخشیدهام جان و جهان من
۲۲۲
نمود خود نمودستم نهان من
۲۲۳
درون جان ما میبین رخ یار
۲۲۴
حقیقت باز میدان پاسخ یار
۲۲۵
ترا جانم در این جان و تن و دل
۲۲۶
ترا آخر کنم ای شیخ واصل
۲۲۷
کنم واصل ترا بیشک حقیقت
۲۲۸
نمایم مر ترا اسرار دیدت
۲۲۹
ز جان اینجا نظر کن در دل خود
۲۳۰
حقیقت عرش بنگر حاصل خود
۲۳۱
بجان بنگر که من خورشید هستم
۲۳۲
درون سایهات جاوید هستم
۲۳۳
نباشد جز رخ من هیچ خورشید
۲۳۴
که خواهد بود اینجاگاه جاوید
۲۳۵
نباشد جز رخ تو جاودانی
۲۳۶
مراد جانم از جان و جوانی
۲۳۷
بمانم جاودانی در بر تو
۲۳۸
درون جمله باشم رهبر تو
۲۳۹
منم راه و منم رهبر در اینجا
۲۴۰
حقیقت او دمی رهبر در اینجا
۲۴۱
چو ره بردی کنون در جسم و جانت
۲۴۲
منم هم آشکارا و نهانت
۲۴۳
نهان و آشکاراام همیشه
۲۴۴
ترا اینجای بنمائیم همیشه
۲۴۵
نهانی بس هویداام درونت
۲۴۶
منم در عشق کل صبر و سکونت
۲۴۷
درون جان تو جانات مستم
۲۴۸
که پیدائی و پنهانیت هستم
۲۴۹
سلوک اولت در صورت افتاد
۲۵۰
از آن در راه ما معذورت افتاد
۲۵۱
سلوک آخرت اینجا وصالست
۲۵۲
ترا اکنون بهت شد عید سال است
۲۵۳
چو سال آمد مبارک دان تو نوروز
۲۵۴
که دیدستی حقیقت عید نوروز
۲۵۵
بروز تو کنون تو در رسیدی
۲۵۶
بهار وسال نو را باز دیدی
۲۵۷
گلت بشکفت و نرگس بار آورد
۲۵۸
وصالت در درون این بار آورد
۲۵۹
یقین جانان منم امروز پیدا
۲۶۰
به بخت و طالع اینجائی هویدا
۲۶۱
همه ذرات صورت باز گردان
۲۶۲
ز خورشیدت رخم تابنده گردان
۲۶۳
حقیقت زنده کن ذرات عالم
۲۶۴
نگه کن ز آنکه هستی ذات عالم
۲۶۵
تو ذرات عالمی اینجای بشناس
۲۶۶
توئی پنهان شده پیدا و بشناس
۲۶۷
چو پنهان یافتی پیدا بدانی
۲۶۸
چو پیدا یافتی یکتا بدانی
۲۶۹
دمی بخشیدمت از خود بیکبار
۲۷۰
که تا اینجا شدی از ما پدیدار
۲۷۱
دمی بخشیدمت از لامکان من
۲۷۲
ز ذات خویشتن اندر جهان من
۲۷۳
دمی بخشیدمت تا زنده باشی
۲۷۴
ز خورشید رخم تابنده باشی
۲۷۵
ترا این دم که داری آن زمان دان
۲۷۶
هر آن چیزی که میخواهی بمادان
۲۷۷
ترا اینجا چو دادم آشنائی
۲۷۸
حقیقت دادمت هم روشنائی
۲۷۹
ز نور ذات من خود آشکاره
۲۸۰
ترا کردم همی میکن نظاره
۲۸۱
نفخت فیه من روحست جانت
۲۸۲
نمود مادرین عین عیانت
۲۸۳
نفختُ فیهِ من روحست ز اسرار
۲۸۴
تو کلّی ذات مائی دم نگهدار
۲۸۵
ز ذات مایکی لمعه رسیده است
۲۸۶
ترا یک سلسله از آن رسیده است
۲۸۷
از آن یک لمعه در جمله جهان بین
۲۸۸
از آن صد شور وآشوب و فغان بین
۲۸۹
منم هر کسوتی را من خبردار
۲۹۰
نمودارم کنون بنگر بر این دار
۲۹۱
همه مائیم چه دارو چه زنجیر
۲۹۲
ولی در عشق کردستیم تأخیر
۲۹۳
که بنمائیم اینجا راز بیچون
۲۹۴
بگویم آنچه هستم بیچه و چون
۲۹۵
بگویم آنچه ما را آشکاره است
۲۹۶
صفات ما بما اکنون نظاره است
۲۹۷
وصال ما کسی یابد که جان دید
۲۹۸
مرا اندر عیان جا و جهان دید
۲۹۹
وصال او یافت از ما کو فنا شد
۳۰۰
ز بود خود کنون آگاه ماشد
۳۰۱
وصال او یافت از ما در یقین باز
۳۰۲
که ما را دید و از ما شد سرافراز
۳۰۳
وصال او یافت از ما در دل ریش
۳۰۴
که ما را دید اینجا حاصل خویش
۳۰۵
وصالم هر که یابد جان فشاند
۳۰۶
بجان و سر ز وصل ما نماند
۳۰۷
کنون ای بایزید ار عاشقی تو
۳۰۸
فنای عشق ما را لایقی تو
۳۰۹
اگر از عاشقانی جان برافشان
۳۱۰
تو جان جان طلب می بگذر از آن
۳۱۱
وصال اینجاست میبینم دو روزی
۳۱۲
همی آورد میسازی و سوزی
۳۱۳
وصال ظاهر صورت چو جانست
۳۱۴
ترا امروز از او عین عیان است
۳۱۵
وصال باطنت مائیم بیشک
۳۱۶
دم آخر چو بنمائیم بیشک
۳۱۷
بدانی وصل کل در آخر کار
۳۱۸
چو بردارم حقیقت پرده یکبار
۳۱۹
چو بردارم ز رخ پرده حقیقت
۳۲۰
بیابی باز گم کرده حقیقت
۳۲۱
چو این پرده حقیقت بردرانم
۳۲۲
بدانی این زمان از بی نشانم
۳۲۳
در آن ساعت نشانی بی نشانی
۳۲۴
بیابی عین لا آن دم بدانی
۳۲۵
چو در عین فنا یابی بقایت
۳۲۶
یکی باشد ز دید ما لقایت
۳۲۷
بقای آخرین مائیم بنگر
۳۲۸
حقیقت در همه جائیم بنگر
۳۲۹
همه جا جان را پاینده باشد
۳۳۰
کسی داند که از جان زنده باشد
۳۳۱
ز حال این حقیقت نیست آگاه
۳۳۲
کسی تا همچون ما گردد یقین شاه
۳۳۳
من از اول حقیقت بنده بودم
۳۳۴
ببوی وصل جانان زنده بودم
۳۳۵
شدم از بندگی در قرب شاهی
۳۳۶
کنونم این زمان دید الهی
۳۳۷
بصیرت لیک معنی جان جهانم
۳۳۸
تو میدانی حقیقت ز آنکه آنم
۳۳۹
کنون آنم که جویانند جمله
۳۴۰
بدو از عشق گویانند جمله
۳۴۱
چو من آنم کنون در وصف ذاتم
۳۴۲
کجاگویم که من عین صفاتم
۳۴۳
ز وصف ذات خود هم خویش دانم
۳۴۴
حقیقت نکتهٔ با تو بخوانم
۳۴۵
منم کون و مکان ار باز بینی
۳۴۶
ز من اینجا حقیقت راز بینی
۳۴۷
منم اینجا حقیقت چوهر ذات
۳۴۸
فکنده عکس خود بر جمله ذرات
۳۴۹
منم اینجا نموده نقش آدم
۳۵۰
هزاران آدم آرم من دمادم
۳۵۱
بما آدم در اینجا گشت پیدا
۳۵۲
تو اوئی باز بین او را هویدا
۳۵۳
تو و او هر دو نور ذات مائید
۳۵۴
حقیقت صفحه و آیات مائید
۳۵۵
یکی نورید هر دو در هویدا
۳۵۶
حقیقت دان مرا امروز اینجا
۳۵۷
حقیقت بر سر دارم تو بنگر
۳۵۸
ز بود تو خبر دارم تو بنگر
۳۵۹
منم بردار اینجا بر تو بردار
۳۶۰
منم آیینه بیشک تو خبردار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.