عطار · هیلاج نامه

جواب دادن منصور مدعی را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بخندید آن زمان منصور و این گفت
۲
که نتوانی به کُل خورشید بنهفت
۳
منم خورشید و توذرات مائی
۴
کجادرعین این آیات مائی
۵
مرا زیبد که درکشتی و دریا
۶
کنم اسرار خود این لحظه پیدا
۷
مرا زیبد که اکنون اندر این بحر
۸
روم نزد شما من اندرین بحر
۹
بسی بیهوده گفتی اندر اینجا
۱۰
بحل کردم ترا ای جام شیدا
۱۱
توانم امشب اینجاگاه جانت
۱۲
کنم محو و بمانم در نهانت
۱۳
اگر نه شیخ اینجا گاه بودی
۱۴
یقین منصور تو با او نمودی
۱۵
یقین شیخا که من ازواصلانم
۱۶
نه همچون این خزان و جاهلانم
۱۷
کنون بد رود باش ای شیخ باداد
۱۸
که تا با هم رسیم از سوی بغداد
۱۹
مرا وصلی است شیخا باز دانی
۲۰
به بغداد آنگه آن راز نهانی
۲۱
بچشم خویش بینی شیخ آن دم
۲۲
که تو منصور بینی اندر آن دم
۲۳
بپا برخاست آن شوریدهٔ مست
۲۴
میان خویشتن محکم فرو بست
۲۵
بشد او تا لب کشتی و گفتا
۲۶
مرا ای شیخ اعیانست پیدا
۲۷
مرا اعیانست پیدا تا بدانی
۲۸
نمود ما کنون یکتا بمانی
۲۹
کنون خواهم شدن تا دید جانان
۳۰
درون قعر در توحید جانان
۳۱
در این بحر معانی غوطه آرم
۳۲
نهان خواهم شد آن کو پایدارم
۳۳
تو شیخ این نکته از ما بشنو اکنون
۳۴
که تا من بازگویم بیچه و چون
۳۵
در آن روزی که من خواهم ز شیراز
۳۶
ترا در نزد خود ای صاحب راز
۳۷
چو آئی و به بینی راز داری
۳۸
کنی با ما زمانی پایداری
۳۹
کنون ای شیخ اینجا غافلانند
۴۰
کجا اسرار ما اینجا بدانند
۴۱
کنون ای شیخ اینان عاقلانند
۴۲
کجا اسرار ما اینجا بدانند
۴۳
ز بهر عزت تو ای سر افراز
۴۴
بماندم من در این گفتارها باز
۴۵
ولیکن صبر دارم در حضورم
۴۶
ز اسم من به بین اسم صبورم
۴۷
صبوری پیشهٔ منصور آمد
۴۸
از آن پیوسته غرق نور آمد
۴۹
صبورم در همه آفاق گفته
۵۰
میان سالکانم طاق گفته
۵۱
صبورم بیزمان در کایناتم
۵۲
بصورت ز آنکه معنی جمله ذاتم
۵۳
کنون ذاتم که جانم یار گشته
۵۴
ز سرّ عشق برخوردار گشته
۵۵
کنون ذاتم که آگاهم ز اسرار
۵۶
مرا جایست دمدم بر سردار
۵۷
کنون یارم که آگاهم ز خورشید
۵۸
که ذات ماست روشن مانده جاوید
۵۹
کنون چون یار در جانست ما را
۶۰
چو خورشید است جانانست ما را
۶۱
کنون چون یار میگوید مراراز
۶۲
یکی معنی بگویم هان بتو باز
۶۳
در امشب سرّ ما بنگر یقین تو
۶۴
درون جان و دل شو پیش بین تو
۶۵
در امشب آنچه گویم گیر در یاد
۶۶
که معلومت کنم در ملک بغداد
۶۷
حقیقت دار و شرع فرع بگذار
۶۸
بجز حق اصل و فرع شرع بگذار
۶۹
چو از صورت گذشتی نیست تاوان
۷۰
که خورشید یقین یکیست تابان
۷۱
ریاضتها بسی اینجا کشیدی
۷۲
چو من هم صحبت دیگر ندیدی
۷۳
ابا تودم زدم کل از شریعت
۷۴
ز هر رازی نمودم دید دیدت
۷۵
در این معنی که میگوم بسنجی
۷۶
ازین نقد گهر باید نرنجی
۷۷
تو شیخا کل ز من واصل شد و جان
۷۸
تو خود زین معنی اینجاگه مرنجان
۷۹
تو اکنون واصل منصور هستی
۸۰
که همچون دیگران بت می پرستی
۸۱
نه همچون دیگران ای شیخ اکبر
۸۲
توئی هم پیشوای دین و مهتر
۸۳
تو اکنون پیشوای سالکانی
۸۴
حقیقت هم خدای سالکانی
۸۵
وصول واصلانی راز گوئی
۸۶
وطن در مسکن شیراز جوئی
۸۷
کنون دانی که کل منصور باشد
۸۸
در این گفتارها معذور باشد
۸۹
چو منصور است در جانت نظر کن
۹۰
دل و جانت ز راز ما خبر کن
۹۱
کنون تا این دمت من یار بودم
۹۲
ترامن صاحب اسرار بودم
۹۳
ترا معلوم کردم از ریاضت
۹۴
ببخشیدم ترا عین هدایت
۹۵
کنون چون از سلوک راه معنی
۹۶
ترا کردم یقین آگاه معنی
۹۷
ترا بخشیدم اینجا کل کرامات
۹۸
رسانیدم ترا سوی مقامات
۹۹
مقاماتی که توداری در امروز
۱۰۰
کجا بیند بخود چرخ دلفروز
۱۰۱
چو تو شاهی دگر بر تخت اسرار
۱۰۲
که هستی در جهان جان نمودار
۱۰۳
نه بیند چشم عالم تا بآخر
۱۰۴
چو تو دیگر یقین ای قطب ظاهر
۱۰۵
تو قطب عالمی و شاه عشاق
۱۰۶
فکنده زمزمه در کل آفاق
۱۰۷
تو قطب جملهٔ کون و مکانی
۱۰۸
ز کون این لحظه در کون و مکانی
۱۰۹
تو میدانی که یار تو که باشد
۱۱۰
حقیقت غمگسار تو که باشد
۱۱۱
چو بودم غمگسارت تا باکنون
۱۱۲
کنون از پرده خواهم رفت بیرون
۱۱۳
کنون از پرده خواهم رفت بر در
۱۱۴
تو در پرده نشین اکنون و برخور
۱۱۵
من از پرده کنون بیزارم اینجا
۱۱۶
که بیشک صاحب اسرارم اینجا
۱۱۷
مرا این پرده اکنون گشت پاره
۱۱۸
چنین تقدیر بد بهر نظاره
۱۱۹
کنون ای شیخ در عین الیقین باش
۱۲۰
چو مردان هر زماین پیش بین باش
۱۲۱
دمی بی یاد ما اینجامزن تو
۱۲۲
حقیقت مرد باش اینجا نه زن تو
۱۲۳
که ما از اصل فطرت دوستانیم
۱۲۴
بصورت هر دو اندر بوستانیم
۱۲۵
چو ما در اصل کل هستیم ما ذات
۱۲۶
کنون ذاتیم مادر عین ذرات
۱۲۷
در اینجان آن ما بوده است پیدا
۱۲۸
تو میدانی حقیقت شیخ دانا
۱۲۹
توئی اکنون و من من هم تو باشم
۱۳۰
به هرجائی که باشی با تو باشم
۱۳۱
وفاداری کن آن روزی که دانی
۱۳۲
مرا مگذار ضایع تا توانی
۱۳۳
قدم رنجه کن اندر سوی بغداد
۱۳۴
مرا بنگر تو اندر کوی بغداد
۱۳۵
که قدرت دوستی صورت اینست
۱۳۶
وگرنه کل ترا عین الیقین است
۱۳۷
کنون عین الیقین داری در اینجا
۱۳۸
مرا مگذار ضایع شیخ دانا
۱۳۹
از آن تکرار میگویم دمادم
۱۴۰
که تو داری حقیقت کل در آدم
۱۴۱
چه گویم وصف تو تو بیش از آنی
۱۴۲
که چون من توحقیقت جان جانی
۱۴۳
حقیقت فرع ما اینست ای یار
۱۴۴
که من خواهم شدن اندر سردار
۱۴۵
تو صورت گوشدار و عین تقوی
۱۴۶
که در وی نام قطبی سوی دنیا
۱۴۷
حقیقت آخرت زان تو باشد
۱۴۸
که این منصور قربان تو باشد
۱۴۹
منت قربان را هم شیخ بیچون
۱۵۰
که میریزم بپای دارتو خون
۱۵۱
بریزم خون خود قربان راهت
۱۵۲
نیندیشم ز جان عذر خواهت
۱۵۳
منم اکنون شده در سوی بغداد
۱۵۴
کنون بدرود باش و دار بریاد
۱۵۵
بگفت این و فرو رفت او بدریا
۱۵۶
فتاد اندر میان بحر غوغا
۱۵۷
عجب آشوب اندر موجها زد
۱۵۸
عجب کشتی ما بر فوجها زد
۱۵۹
همه نزدیک ما اینجا دویدند
۱۶۰
حقیقت جملگی عذر آوریدند
۱۶۱
که ای شیخ جهان آخر دعائی
۱۶۲
که جز تو نیست ما را پیشوائی
۱۶۳
چه سر بود این چنین اسرار امشب
۱۶۴
که اینخاکست بردیدار امشب
۱۶۵
چنین شوری که اندر بحر افتاد
۱۶۶
تو گوئی کشتی اندر قعر افتاد
۱۶۷
کدامست این بزرگ و از کجا بود
۱۶۸
ورا اینعزم بر سوی کجا بود
۱۶۹
من این لحظه چو دیدم آنچنان راز
۱۷۰
خدا راگفتم ای دانای هر راز
۱۷۱
تو راز جملگی پیوسته دانی
۱۷۲
که از غرقاب ما را وارهانی
۱۷۳
رهانیدن کسی دیگر نداند
۱۷۴
کسی دیگر بذات تو نداند
۱۷۵
تو بیچونی و میدانی یقین راز
۱۷۶
بدار این قوم بنده را زبان باز
۱۷۷
تو ای منصور اکنون یاریی ده
۱۷۸
مرا از راز برخورداریی ده
۱۷۹
نگفته بودم ای جان این سخن من
۱۸۰
که شد آن شب مثال روز روشن
۱۸۱
تو گوئی بود آن شب صبحگاهی
۱۸۲
همه عالم پر ازنور آلهی
۱۸۳
چنین ز این مرد دیدم راز اینجا
۱۸۴
دگر امروز دیگر باز اینجا
۱۸۵
حقیقت این بزرگ پاکباز است
۱۸۶
ز معنی و ز صورت بینیاز است
۱۸۷
در این معنی که اودیده است گفتم
۱۸۸
بچشم سر ازو اکنون شنفتم
۱۸۹
همان دم کاندر آن دریای اعظم
۱۹۰
همی زد میزند اینجا همان دم
۱۹۱
هماندم میزند در پاکبازی
۱۹۲
که دارد قرب ذات بینیازی
۱۹۳
دم کل میزند آگاه گشته
۱۹۴
سراپایش همه الله گشته
۱۹۵
سراپایش همه ذرات گشته
۱۹۶
همیشه در میان آیات گشته
۱۹۷
سراپایش همه ذرات باشد
۱۹۸
همه سر رشتهٔ هر ذات باشد
۱۹۹
چو میداند زبان جمله این را
۲۰۰
زبان اوست در عین الیقین را
۲۰۱
یقین صرف دارد در معانی
۲۰۲
که بیچونست در صاحبقرانی
۲۰۳
من این دید دگر بسیار دیدم
۲۰۴
ولیکن در یکی دلدار دیدم
۲۰۵
جنید اینست بیشک عین دلدار
۲۰۶
دگر او را در این معنی مپندار
۲۰۷
که دارد هیچ آرامی دراینعام
۲۰۸
وصال دوست دارد در سر انجام
۲۰۹
مرانجامش چنین حرفست بردار
۲۱۰
ز کون و ازمکان خود خبردار
۲۱۱
رسیده است این زمان در اصل جانان
۲۱۲
یقین داری یقین ازوصل جانان
۲۱۳
چو وصل او را در اینجا منکشف شد
۲۱۴
دل و جانش بجان متصف شد
۲۱۵
چو جانش متصف شد گشت جانان
۲۱۶
وز آن پیدائی آمد راز پنهان
۲۱۷
بصورت لیک جانست او در اسرار
۲۱۸
ز اسرار است او اینجا خبردار
۲۱۹
کنون اینجاجنید پاک دین تو
۲۲۰
درین رویت جمال او به بین تو
۲۲۱
که روی او یقین فر الهی است
۲۲۲
ورا در کل کمال پادشاهی است
۲۲۳
کمال پادشاهی پر جبینش
۲۲۴
گواهی میدهد عین الیقینش
۲۲۵
گواهی میدهد بروی دل وجان
۲۲۶
مرا بیشک که او رازاست و جانان
۲۲۷
گواهی میدهد جانم باقرار
۲۲۸
که این سرّ خدایست و نمودار
۲۲۹
گواهی میدهد جانم ز معنی
۲۳۰
که هست این مرد کل دیدار مولا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.