جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جنید راهبر گفت ای جهان بین
۲
توئی در عصر ماراز عیان بین
۳
جهان جان و دریای معانی
۴
حقیقت جوهر دریای کانی
۵
تو دادن آنچه ما اینجا نداریم
۶
نهادی همچو تو پیدا نداریم
۷
تو هستی قطب عالم اندر آفاق
۸
حقیقت اوفتادستی تو خود طاق
۹
بدین معنی که دیدستی ز منصور
۱۰
بیانی گویمت میدار معذور
۱۱
کنون در ملک عالم کن نظر باز
۱۲
مشایخ چند هستند ای سرافراز
۱۳
حقیقت انبیا بسیار بودند
۱۴
حقیقت مؤمن دیدار بودند
۱۵
همه واصل بُدند و کار دیده
۱۶
در اینجا گه جمال یار دیده
۱۷
همه در وصل خود صورت نگهدار
۱۸
ز بهر دعوت ایشان نمودار
۱۹
در اینجا آمدند از کارسازی
۲۰
خدا بخشید هر یک سرفرازی
۲۱
چو ایشان سرفراز راه بودند
۲۲
ز بهر دعوتت آگاه بودند
۲۳
نگفته هیچکس اینجا اناالحق
۲۴
حقیقت جمله حق گفتند مطلق
۲۵
همی دانیم ما ز اسرار اینجا
۲۶
که نور اوست کل مشهور اینجا
۲۷
همه دیدار جانانست دانیم
۲۸
یقین خورشید تابانست دانیم
۲۹
چو خورشید است او در نور اینجا
۳۰
که نور اوست کل مشهور اینجا
۳۱
محمد آفتاب و ما ستاره
۳۲
یقین دعوتش عالم نظاره
۳۳
کجا چون او دگر آید حقیقت
۳۴
که مانندش بود اندر طریقت
۳۵
که او سرخیل ما و پادشاهست
۳۶
گدایانیم ما او پادشاه است
۳۷
چو او شاهیست اندر لامکانی
۳۸
ورا بُد جمله اسرار و معانی
۳۹
نگفت این سرّ ودعوت کرد اینجا
۴۰
از آنکه بود صاحبدرد اینجا
۴۱
بدعوت یافت اینجا نعمت و ناز
۴۲
میان انبیا آمد سرافراز
۴۳
بدعوت شرع کرد اینجای بنیاد
۴۴
که تا ناید ابر ذرات بیداد
۴۵
سعادت مرورا بخشیده بد حق
۴۶
در اینجا او بگفتهٔ بد اناالحق
۴۷
اگر حق است حق در جمله راز است
۴۸
حقیقت را همیشه چشمم باز است
۴۹
ز بهر امر معروفست اینجا
۵۰
که منکر نهی معروفست اینجا
۵۱
هر آنکویی ادب آمد درین راه
۵۲
سزای او دهد اینجایگه شاه
۵۳
ادب داران ما اینجا بسی بین
۵۴
به پیوسته همه با صاحب دین
۵۵
شریعت بهر این بنهاد احمد
۵۶
که تا پیدا نماید نیک از بد
۵۷
چو نیکی همچوروز و شب بدآمد
۵۸
مثل گوئی از این معنی تب آمد
۵۹
چو میدانم که در شرع جهاندار
۶۰
حقیقت گفت بد کردیم بردار
۶۱
ورا زیرا که تا اهل جهان کل
۶۲
ورا اینجا همی بینند و از دل
۶۳
دگر کس مینگوید آنچه او گفت
۶۴
که او بیشک درون خاک و خون خفت
۶۵
حقیقت این چنین خواهد بدن راز
۶۶
که این صورت نخواهد ماند کل باز
۶۷
ازین ارکانها خارج شود او
۶۸
حقیقت گفت ما خود بشنود او
۶۹
نخواهد ماند صورت پایدارش
۷۰
نباشد وصل اینجا در کنارش
۷۱
طبایع محو خواهد شد وراهم
۷۲
نخواهد رفت ازو ناگاه این دم
۷۳
نخواهد بود اینجا با ادب او
۷۴
ز روی شرع بد گفتست بد او
۷۵
در این ساعت که بردار است اینجا
۷۶
کجا از ما خبر دارست اینجا
۷۷
حقیقت این زمان چون بیزمانست
۷۸
نزولش نیز دایم جان جانست
۷۹
ز اول صورت آخر سرآید
۸۰
حقیقت پنج روز اینجا برآید
۸۱
خدادان ملک ملکش مالک آمد
۸۲
حقیقت کل شئی هالک آمد
۸۳
خدا پاک و مبرّا از کف خاک
۸۴
چه نسبت داردآخر خاک باپاک
۸۵
خدا پاک و منزه در حقیقت
۸۶
کجا گنجد درین عین طبیعت
۸۷
منزه آمد از گردون عالم
۸۸
ولیکن صنع بنماید دمادم
۸۹
نشاید این حقیقت پیشوائی
۹۰
کجا او را بود دید خدائی
۹۱
خدا جان دارد و دیگر ستاند
۹۲
چو آسان دادم آسان ستاند
۹۳
تمامت پادشاهان بندهٔ اوست
۹۴
اگر نه اینچنین دانی نه نیکوست
۹۵
تو شیخ از اعتقاد پاک مگذر
۹۶
حقیقت زین بیان امروز برخور
۹۷
چنان کاول مگو این راز هرگز
۹۸
بقول مصطفی دین العجایز
۹۹
نگه میدار گفتش در دل وجان
۱۰۰
که عالم صورتت دادست جانان
۱۰۱
اگر جانان حقیقت اوست تحقیق
۱۰۲
که او دارد یقین در شرع توفیق
۱۰۳
کسی کوپای بر بالا نهاده است
۱۰۴
ز بالا ناگهی در سر فتاده است
۱۰۵
محمد دان و جز ذات محمد
۱۰۶
مخوان جز ذات و آیات محمد
۱۰۷
محمد حق شناس اینجای منصور
۱۰۸
مشو ای شیخ عالم زین سخن دور
۱۰۹
محمد دان یقین ذات خداوند
۱۱۰
که او آمد حقیقت ذات و پیوند
۱۱۱
ز بهر دعوت کل امم بود
۱۱۲
به معنی و بصورت محترم بود
۱۱۳
نگفت این راز چون منصور سرباز
۱۱۴
از آن دانم ورا من صاحب راز
۱۱۵
حقیقت هر که آگاهست بروی
۱۱۶
بنور شرع چون ماه است از وی
۱۱۷
چو او بیشک نماید راه جمله
۱۱۸
حقیقت او بود مر شاه جمله
۱۱۹
خدا او را چنین عزّ جهان داد
۱۲۰
ورا تمکین بر هر دو جهان داد
۱۲۱
ابا حق گفت جمله لیک معراج
۱۲۲
نهاده بر سر خود آن شب آن تاج
۱۲۳
چو او را برگزید و آشنا کرد
۱۲۴
میان انبیایش پیشوا کرد
۱۲۵
بجز او پیشوادیگر نگیرم
۱۲۶
یقین اینست ای شیخ کبیرم
۱۲۷
محمد دانم و الله خدا من
۱۲۸
محمد را شناسم پیشوا من
۱۲۹
مرا او پیشوا و کس نخوانم
۱۳۰
بجز او هیچکس دیگر نخواهم
۱۳۱
ره حق یافتستم من ازو باز
۱۳۲
حقیقت اوبود مر شاه را باز
۱۳۳
خبردارم که ما را حق چه داده است
۱۳۴
درون جان ما هرچه نهاد است
۱۳۵
حقیقت گفت و گنجش یافتستم
۱۳۶
بسوی گنج خود بشتافتستم
۱۳۷
مرا گنج معانی آشکار است
۱۳۸
مرا گفتار او ناپایدار است
۱۳۹
حقیقت ذات ذاتم در صفاتم
۱۴۰
حقیقت شد یقین چون نور ذاتم
۱۴۱
اگر از ذات من ذاتم در اینجا
۱۴۲
سراسر عین ذراتم در اینجا
۱۴۳
چو او واصل شدست و کارسازم
۱۴۴
از آن از گفتن او بینیازم
۱۴۵
ره شرع محمد بسپریدم
۱۴۶
بحمدالله که همچون بایزیدم
۱۴۷
که چون او دید گفتار اناالحق
۱۴۸
زند مانند او هر دم اناالحق
۱۴۹
بگفت او چنان مغرور افتاد
۱۵۰
چراغ وصل او شد کشته در باد
۱۵۱
چنان دور است این ساعت زجانان
۱۵۲
که ابر آید بر خورشید تابان
۱۵۳
ضیا زو رفت ودرتاریکی افتاد
۱۵۴
که از اعیان شرع او دور افتاد
۱۵۵
ازین گفتارها اوغمزه آمد
۱۵۶
ز خورشیدی بسوی ذره آمد
۱۵۷
کنون شیخ کبیر و قطب اسرار
۱۵۸
رهم شرعست میدان تو ز گفتار
۱۵۹
هر آنکو مرد راه و آشنایست
۱۶۰
همیشه راز دار مصطفایست
۱۶۱
حقیقت سالهابر درگه او
۱۶۲
نشستم تاشدستم آگه او
۱۶۳
چو من آگاه گشتم از شریعت
۱۶۴
حقیقت بود کل عین طریقت
۱۶۵
حقیقت در شریعت دان یقین تو
۱۶۶
شریعت دان یقین عین الیقین تو
۱۶۷
بشرع احمد آور فخر زنهار
۱۶۸
که اندر شرع کل یابی تو دلدار
۱۶۹
هر آنکو پای در بیرون نهادست
۱۷۰
قدم در خاک و او در خون نهاده است
۱۷۱
ادب داری چو مردان بایدت کرد
۱۷۲
شراب وصل آن دم بایدت خورد
۱۷۳
ادب پیش آور اینجا همچو مردان
۱۷۴
که دارد دوست اینجاگاه جانان
۱۷۵
ادب داران راه او در اینجا
۱۷۶
همیشه بودهاند نیکو در اینجا
۱۷۷
اگرچه راز جانان بودشان بیش
۱۷۸
نگفتند و برفتند با دل ریش
۱۷۹
ادب اینجایگه میدار جانا
۱۸۰
وگرنه جای بین بردار جانان
۱۸۱
بحکم شرع آمد بی ادب او
۱۸۲
بدارش کردم از بهر سبب او
۱۸۳
سبب اینست بشنو شیخ تحقیق
۱۸۴
که تا پیدا بود صدیق و زندیق
۱۸۵
اگرچه جمله در تحقیق اویست
۱۸۶
بدی بددان و نیکی خود نکویست
۱۸۷
ازآن اصلی و فرعی کرده است دوست
۱۸۸
که این مغز است بهتر بیشک از پوست
۱۸۹
حقیقت اصل شرع احمد آمد
۱۹۰
که در اسرار او نیک و بد آمد
۱۹۱
وگر کافر بود همچو مسلمان
۱۹۲
لکم دین گفت حق در سرّ قرآن
۱۹۳
کسانی کاندرین معنی ندانند
۱۹۴
ز خود تفسیرها بیهوده خوانند
۱۹۵
که این جمله یکی گفتست بیچون
۱۹۶
منت گویم بیانی نی دگرگون
۱۹۷
همه از کارگاه کردگاریم
۱۹۸
همه از سرّ صنعش آشکاریم
۱۹۹
همه از او شده پیدا در اینجا
۲۰۰
همه از اوست گویا اندر اینجا
۲۰۱
کمال قدرت او بیشمار است
۲۰۲
همیشه جمله را پروردگاراست
۲۰۳
همه از ذات اوست اینجای پیدا
۲۰۴
چه پیدا و نهان چه زشت و زیبا
۲۰۵
همه از اوست اندر شرع نی او
۲۰۶
چنین دان تا بود اسرار نیکو
۲۰۷
حقیقت دان تو حق نه آن دیگر
۲۰۸
وگر باطل ز قرآن خوان و بنگر
۲۰۹
یکی را گفت کافر دیگری دوست
۲۱۰
مسلمان خواند و گفت این راه نیکوست
۲۱۱
حقیقت فرقها اینجاست بسیار
۲۱۲
بود عاقل از این معنی خبردار
۲۱۳
از آن یک شمه گفتم شیخ عالم
۲۱۴
نیارم زد بنزدیک تو این دم
۲۱۵
که میدانم که تو اسرار شاهی
۲۱۶
مراسم شاهی و هم جان پناهی
۲۱۷
که منصور است مرد رازدیده
۲۱۸
نمودی از حقیقت باز دیده
۲۱۹
نمودند سروران اینجا نمودند
۲۲۰
بیکره بود جانش در ربودند
۲۲۱
که دارد ذات کل ورنه نگفتی
۲۲۲
دُرِ اسرار اینجاگه نسفتی
۲۲۳
اگر بودی حقیقت ذات اینجا
۲۲۴
نگفتی نیز با هر ذات اینجا
۲۲۵
چو چیزی مرد را اینجا نمودند
۲۲۶
بیک ره بود جانش در ربودند
۲۲۷
سخن از عشق میگوید نه از عقل
۲۲۸
کجا گنجد بنزد عشق از نقل
۲۲۹
سخن بیعقل میگوید ز اسرار
۲۳۰
شنفتم گفتن او بر سر دار
۲۳۱
حقیقت گفت اندر سوی زندان
۲۳۲
سخنها او بسی از سرجانان
۲۳۳
ولیکن چون نه او درخانه باشد
۲۳۴
بنزدم بیشکی دیوانه باشد
۲۳۵
سراسر گفت او درعشق پیداست
۲۳۶
ولیکن این سخن نی گفتهٔ ماست
۲۳۷
نگوئیم این سخن ما نزد هر کس
۲۳۸
ترا میگویم این اسرارها بس
۲۳۹
عوام الناس یک سر همچو دیوند
۲۴۰
ابا بانگ و خروش و باغریوند
۲۴۱
وصول ما کجا هرگز بدانند
۲۴۲
وگر می ره برند عاجز بمانند
۲۴۳
ره وصلست نی راه مجازیست
۲۴۴
نیفتادست این راه مجازیست
۲۴۵
ره عشقست و دروی رازهاهست
۲۴۶
در آن اندیشهٔ او رازها هست
۲۴۷
ببازی راست ناید راز گفتن
۲۴۸
بر هر کس اناالحق باز گفتن
۲۴۹
اگر این مرد راه این کرده باشد
۲۵۰
نه همچون دیگران در پرده باشد
۲۵۱
حقیقت در رسیده سوی منزل
۲۵۲
بود مقصود خود پیوسته حاصل
۲۵۳
وصالش جزو و کلی هست داده
۲۵۴
بود اینجا نباشد دوست و ساده
۲۵۵
نه از دیوانگی میگوید این راز
۲۵۶
که منصور از برابر داد آواز
۲۵۷
که ای شیخ کبیر وعالم کل
۲۵۸
ترا دانم حقیقت آدم کل
۲۵۹
کجائی ای جُنید آخر دمی پیش
۲۶۰
درآی و بهتر از آنم بیندیش
۲۶۱
سخنها را مگو اینجا و پیش آی
۲۶۲
چو نوشی این زمان بی عین پیش آی
۲۶۳
سخن از شرع گفتی این زمانت
۲۶۴
ایا شیخ جهان راز نهانت
۲۶۵
همین بد جملگی من میستودم
۲۶۶
که در عین ازل ذات تو بودم
۲۶۷
بخاصه این زمان چون راز دارم
۲۶۸
ترا زین گفت اکنون باز دارم
۲۶۹
تو ای شیخ جهان و پیر آفاق
۲۷۰
ز بهر دیدنت بودیم مشتاق
۲۷۱
کنونت باز دیدم اندر اینجا
۲۷۲
نظر کن بایزیدم اندر اینجا
۲۷۳
رسیده در وصال ما بمعنی
۲۷۴
بسیرت یافته دیدارمولی
۲۷۵
حقیقت رازدار ماست اینجا
۲۷۶
حقیقت آمد اینجا رهبر اینجا
۲۷۷
ولیکن این جنید از ماست بر دور
۲۷۸
ورا میدار قطب ذات معذور
۲۷۹
که میداند ولیکن می نداند
۲۸۰
کتاب هجر بر او چون بخواند
۲۸۱
کتاب هجر میخواند ترا باز
۲۸۲
خبردارد هم از انجام و آغاز
۲۸۳
ولیکن پخته و بس نارسیده است
۲۸۴
اگرچه شیخ و پیر بایزید است
۲۸۵
تو گفتی راز بهر او در اینجا
۲۸۶
شنفتم قصهٔ آن لیل و دریا
۲۸۷
چه باشد آن عجایبهای دیگر
۲۸۸
نمودستم بسی در بحر و در بر
۲۸۹
تو گفتی راز بهر او در اینجا
۲۹۰
بیا ای دلبر و ای یار زیبا
۲۹۱
دوسال و نیم با هم یار بودیم
۲۹۲
ز دید خویش در اسرار بودیم
۲۹۳
نمود من تو چندین دیدهٔ باز
۲۹۴
دگر چندی چنین بشنیدهٔ باز
۲۹۵
بچشم خود در آن شب راز دیدی
۲۹۶
دگر امروز ما را باز دیدی
۲۹۷
هر آنچ آن رفت آن دیگر مجو تو
۲۹۸
هر آنچه گم کنی دیگر مجو تو
۲۹۹
سخن از نقد گوی و وصل جانان
۳۰۰
هر آنجائی که گوئی وصل جانان
۳۰۱
تو شیخا مر جنیدا رهبر کوی
۳۰۲
که داری اندر انیجا چشم در کوی
۳۰۳
تو گوئی عشق سرگردان بدیدی
۳۰۴
ولیکن شاه در میدان ندیدی
۳۰۵
ندیدی شاه در میدان ستاده
۳۰۶
از آنی چشم در کویش نهاده
۳۰۷
تو روی شاه بنگر تا بدانی
۳۰۸
وگرنه قصهٔ هرزه چه رانی
۳۰۹
توچندین رازها دیدی ز من باز
۳۱۰
بماندستی کنون مانند زن باز
۳۱۱
حقیقت شیخ دین و بینظیری
۳۱۲
تو آن قطبی از آن شیخ کبیری
۳۱۳
که میدانی از رازی که ما راست
۳۱۴
در اینجاگه نمودستم من آنراست
۳۱۵
تودانی این سخن از بحر گویان
۳۱۶
سخنها با جنید و شاه میدان
۳۱۷
ز تو پرسید و اوّل باز گفتی
۳۱۸
ابا او از حقیقت راست گفتی
۳۱۹
جوابت داد او از شرع و از فرع
۳۲۰
مرا دیوانه میخوانید و در صرع
۳۲۱
کسی کو من نه بیند اندر اسرار
۳۲۲
ز ذات من نباشد او خبردار
۳۲۳
تمامت انبیا و اولیائیم
۳۲۴
ستادستند و درعین بقائیم
۳۲۵
رسیدستم بعین منزل خویش
۳۲۶
حجابی رفته اینجا گاه از پیش
۳۲۷
حقیقت پردهام شد پاره پاره
۳۲۸
تمامت اهل دل در من نظاره
۳۲۹
ز هر جانب دو صد اینجا جنید است
۳۳۰
ستاده مرغ دام ما و قید است
۳۳۱
نمیگویند اینجا گه سخندان
۳۳۲
که هستند صاحب تفسیر و برهان
۳۳۳
سخندانان ما اینجا ستاده
۳۳۴
دل وجان سوی مااینجا نهاده
۳۳۵
چرا اینجا جنید اندر حقیقت
۳۳۶
سخن میراند از عین طبیعت
۳۳۷
نگویند کودکان زینگونه اسرار
۳۳۸
که گفت ار نیز با تو نکته هشیار
۳۳۹
چو من اینجا نمودار خدایم
۳۴۰
حقیقت انبیا و اولیایم
۳۴۱
درون جان من پیداست ایشان
۳۴۲
نباشم یک دلی باشم پریشان
۳۴۳
بحق گوئیم و با حق جمله گوئیم
۳۴۴
حقیقت حق بود چون جمله اوئیم
۳۴۵
خدا با من سخن میگوید اینجا
۳۴۶
رضای ذات خود میجوید اینجا
۳۴۷
حقیقت مینماید بود بودش
۳۴۸
اگرچه جملگی کرده سجودش
۳۴۹
حقیقت خود شناسایست خود را
۳۵۰
برش یکسانست اینجا نیک و بد را
۳۵۱
چو عشق خویشتن آورد با خویش
۳۵۲
حقیقت نوش خواهد کرد مرنیش
۳۵۳
حقیقت حق ز خود آمد خبردار
۳۵۴
ز عشق خویش این لحظه است بردار
۳۵۵
منزه از وجود و از طبایع
۳۵۶
که پیدا است او ز هر صنع و صنایع
۳۵۷
خدا بود و بود پیوسته هر جا
۳۵۸
کنون در ذات با امروز پیدا
۳۵۹
نه دیوانه بود او مر مرا او
۳۶۰
کند اینجا بگفتاری جفا او
۳۶۱
چو او در جان ماهمخانه باشد
۳۶۲
کجامنصور کل دیوانه باشد
۳۶۳
بود دیوانه او کاینجا نداند
۳۶۴
نمود عشق ما دیوانه خواند
۳۶۵
جنید اینجا محمّد داند و بس
۳۶۶
بجز او مینداند نیز هر کس
۳۶۷
تمامت کودکان دانند احمد
۳۶۸
حقیقت رهنمای نیک یا بد
۳۶۹
همه ذرات عالم ناسپاساند
۳۷۰
محمد را زجان و دل شناسند
۳۷۱
ولی کنه محمد آن بدانند
۳۷۲
که با او گویندو با او بخوانند
۳۷۳
محمد در درون ماست اینجا
۳۷۴
حقیقت رهنمون ماست اینجا
۳۷۵
محمّد در عیان ماست بینش
۳۷۶
ازو پیدا خدای آفرینش
۳۷۷
محمد میزند در ما اناالحق
۳۷۸
همی گوید دمادم سر مطلق
۳۷۹
محمد رهنمود اینجای حلاج
۳۸۰
نهادم عاقبت بر سر از این تاج
۳۸۱
چو من واصل ز ذات مصطفایم
۳۸۲
یقین با انبیا و اولیایم
۳۸۳
مرا هم رهبر و هم رهنمایست
۳۸۴
حقیقت در درونم او خدایست
۳۸۵
مرا او کرد واصل نزد عشاق
۳۸۶
فکندم در نهاد جملگی طاق
۳۸۷
ز وصل احمدم بردارمانده
۳۸۸
ز عشق او چنین در کار مانده
۳۸۹
وصال مصطفی در جان منصور
۳۹۰
چو خورشید است کل نور علی نور
۳۹۱
وصال مصطفی بخشید جانم
۳۹۲
کنون بنمود کل عین عیانم
۳۹۳
چو از او واصلم اینجا حقیقت
۳۹۴
سپردم بیشکی راه شریعت
۳۹۵
ره شرعش بجان اینجا سپردم
۳۹۶
از آن گوی اناالحق بین که بردم
۳۹۷
از آن گوی اناالحق بردهام من
۳۹۸
که نی چون دیگری پی بردهام من
۳۹۹
ره او کردم و منزل ندیدم
۴۰۰
اگرچه هست منزل ناپدیدم
۴۰۱
چو او دیدم چه خواهم کرد منزل
۴۰۲
چو جان دیدم چه خواهم کرد بادل
۴۰۳
چو او دیدم چه کارم با جنید است
۴۰۴
مرا سیمرغ قدرت جمله صید است
۴۰۵
ز حق اندرز حق گویم همیشه
۴۰۶
ز حق دانم همه اسرار و پیشه
۴۰۷
ز حق گویم که چون احمد حق آمد
۴۰۸
ز سرّ من رآنی مطلق آمد
۴۰۹
ورا این راز اینجا درعیانست
۴۱۰
از این معنی به کل صاحب قرانست
۴۱۱
از آن اینجا بگفت او همچو من راز
۴۱۲
که دعوت خواست کرد آن سرافراز
۴۱۳
چو دعوت مرورا بد در شریعت
۴۱۴
از آن مخفی نمود اینجا حقیقت
۴۱۵
ز بهر دعوت خود او نهان کرد
۴۱۶
حقیقت راه شرع اینجا بیان کرد
۴۱۷
بیان شرع کرد و راه بنمود
۴۱۸
حقیقت مر علی را شاه بنمود
۴۱۹
سخن بسیار از شیخ کبیر است
۴۲۰
محمد در میانه بی نظیر است
۴۲۱
هر آنکو راه او کرده است اینجا
۴۲۲
حقیقت در پس پرده است اینجا
۴۲۳
اگر اینجا جنید پاک دینم
۴۲۴
بیابد یک زمان عین الیقینم
۴۲۵
نمایم مصطفی او را درین دم
۴۲۶
تمامت انبیا بادید آدم
۴۲۷
اگر آید دمی او بر سر دار
۴۲۸
کنم او را در این اعیان نمودار
۴۲۹
ولیکن او بخود می باز ماندست
۴۳۰
چو گنجشکی بدست بازمانده است
۴۳۱
ندانست این دگر دم بر سردار
۴۳۲
بدین شکرانه گردانم خبردار
۴۳۳
دگر از سر ذاتم در حقیقت
۴۳۴
که حق بیند ز ذرّاتم حقیقت
۴۳۵
مرا او در درون جانانست پیدا
۴۳۶
نمیداند ورا با تست پیدا
۴۳۷
که هر انصاف ما اینجا دهد او
۴۳۸
بجان خویشتن منت نهد او
۴۳۹
که گفتارش ز نادانی بد از دوست
۴۴۰
سخن بیمغز اینجا گفت از پوست