تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جنیدا راهبر چون راز بشنید
۲
تبسّم کرد و گفت آن صاحب دید
۳
ترا زیبد که این گوئی چنین است
۴
چنین خواهد بدن عین الیقین است
۵
ولیکن این زمان معنی توداری
۶
ابا این نفس کل دعوی توداری
۷
یقین شیخ معظم ایستاده است
۸
دو چشم اندر سوی حضرت نهادست
۹
حقیقت آنچه او داند تودانی
۱۰
که او را یار غاری و تودانی
۱۱
که او اینجا چه است و در چه چیز است
۱۲
که در آفاق همچون جان عزیز است
۱۳
عزیز است این زمان در آفرینش
۱۴
وزو روشن شده اسرار بینش
۱۵
من اینجا گرچه شیخ و پیشوایم
۱۶
تو سلطانی و من همچو گدایم
۱۷
گدایم من تو سلطان کباری
۱۸
تو تاج سلطنت بر فرق داری
۱۹
تو تاج سلطنت داری ابر سر
۲۰
حقیقت میدهی هم تاج و افسر
۲۱
نداند هیچکس قدر حیاتت
۲۲
مگر آنکس که او بشناخت ذاتت
۲۳
هر آنکو ذات خود بشناخت اینجا
۲۴
ز شادی جان و دل در باخت اینجا
۲۵
عجایب جوهری تو باز دیدم
۲۶
هم از جان و دل همراز دیدم
۲۷
سرافرازی و سربازی درین راه
۲۸
که از راز خودی ای شیخ آگاه
۲۹
تو آگاه خودی در آفرینش
۳۰
تو همراز خودی در کل بینش
۳۱
ندیده چشم عالم چون تو شاهی
۳۲
همه اینجا بکش چون پادشاهی
۳۳
تو شاه آفرینش آمدی کل
۳۴
چرا افکندهٔ خود را درین ذل
۳۵
نهٔ این ذلّ و دیگر بس چه خواهی
۳۶
نخواهم یافت چون تو جان پناهی
۳۷
حقیقت جملگی را قهر گردان
۳۸
برافکن از میان چرخ گردان
۳۹
بماتا چند اینجا میکشی تو
۴۰
گهی اندر خوشی گه ناخوشی تو
۴۱
چو بود تو یکی بوده است اول
۴۲
همی کن بود را اینجامعطل
۴۳
برون انداز خود را از سردار
۴۴
که تا چیزی نباشد لیس فی الدار
۴۵
چو میدانم که کلی جوهری تو
۴۶
حقیقت نور ذات و سروری تو
۴۷
تو اصلی این همه فرع تو آمد
۴۸
مصاحب نیز از شرع تو آمد
۴۹
از آن اینجا کمال خویش بردار
۵۰
نمودستی تو از بهر نمودار
۵۱
ازل را با ابد پیوند داری
۵۲
چراخود را تو اندر بندداری
۵۳
چو خواهی رفت عالم را بسوزان
۵۴
که هستت بخت و تاج نیک روزان
۵۵
چو خواهی رفت ازین صورت تو بیرون
۵۶
بگردان جمله را در خاک ودرخون
۵۷
چوخواهی رفت چیزی را بمگذار
۵۸
بجز ذات خود ای دانای اسرار
۵۹
بشرع اقوال پاکت یافتستم
۶۰
نمود خود ز خاکت یافتستم
۶۱
من اندر اصل جوهر از تو بودم
۶۲
بجز ذات تودرکلی نبودم
۶۳
تماشا کردمت سری که گفتی
۶۴
تو خود گفتی و هم از خود شنفتی
۶۵
رهی بردم سوی اسرار ذاتت
۶۶
نماندستم کنون اندر صفاتت
۶۷
چو ذاتت در صفاتت هست موجود
۶۸
همه ذات تو هست ونیست جز بود
۶۹
جنیدا ذات تست اینجا حقیقت
۷۰
ولیکن از صفات اینجا پدیدت
۷۱
جنیدا ذات تست و خود تودانی
۷۲
که میدانی که اندر جان نهانی
۷۳
جنید امروز می چیزی نداند
۷۴
بجز تو در همه حیران بماند
۷۵
چه میدانم که چیزی می ندانم
۷۶
صفاتی چند اینجا آگاه خوانم
۷۷
صفاتت کی جنید اینجا بیابد
۷۸
چو تو کی صید کی اینجا بیابد
۷۹
چو تو مرغی که سیمرغ مکانی
۸۰
نموده روی خود در لامکانی
۸۱
که داند تا چه تو دانی در اینجا
۸۲
که بگشادی صفات خوددر اینجا
۸۳
وصالت اندرین فقر است اینجا
۸۴
که در فقری همیشه بود تنها
۸۵
اگر شیخم تو شیخی داریم دوست
۸۶
وگر مغزم تو اینجا کردهٔ پوست
۸۷
ز شیخی این زمان من فارغم یار
۸۸
بجز تو نقش خود میبینم اغیار
۸۹
ز شیخی فارغم و از زهد و سالوس
۹۰
حقیقت جملگی میدارم افسوس
۹۱
ز شیخی فارغم از عین فتوی
۹۲
ترا میدانم ای دنیا و عقبی
۹۳
چه خواهم کرد شیخی زین سپس من
۹۴
ترا میبینم اندر جمله بس من
۹۵
ز شیخی جانم آمد بر زبانم
۹۶
بطاقت آمد از این کار جانم
۹۷
کنون بودم درین سر عین پندار
۹۸
ازین پندار جان من برون آر
۹۹
تو گفتی آنچه اینجا گفتنی است
۱۰۰
دلم زان تو از جمله مکین است
۱۰۱
همه فعلند و تو عین صفاتی
۱۰۲
صفاتند این همه تو بود ذاتی
۱۰۳
من اینها را ندانم چون تو دیگر
۱۰۴
کجا باشد صدف مانند گوهر
۱۰۵
صدف را گرچه گوهردار باشد
۱۰۶
کجا همچون در شهوار باشد
۱۰۷
درین دریا که اینجا جوهر تست
۱۰۸
حقیقت عقل اینجا رهبر تست
۱۰۹
اگرچه عاشقی معشوقه گردی
۱۱۰
ز عشق خود کنی این ره نوردی
۱۱۱
دگر میبشکنی بت از وجودت
۱۱۲
که ناپیدا نماید بود بودت
۱۱۳
چه بود تو یقین هم پایدار است
۱۱۴
جنیدت عاشق اندر پای دار است
۱۱۵
ز چندین راز کاینجا گفتهٔ باز
۱۱۶
در اسرارها هم سفتهٔ باز
۱۱۷
توقع دارم از شیرین زبانت
۱۱۸
که برگوئی بسی شرح و بیانت
۱۱۹
بیانت دمبدم ذات خود آمد
۱۲۰
از آنت نحن و آیات خود آمد
۱۲۱
تو نزدیکی چرا دوری گزینی
۱۲۲
ز ما امروز معذوری نه بینی
۱۲۳
همه معذور راهیم ای سرافراز
۱۲۴
تو از بهر چه میآئی سرانداز
۱۲۵
چرا دست و زبانت دور داری
۱۲۶
ازین گفتن مرا معذور داری
۱۲۷
چرا خود را بسوزانی درآتش
۱۲۸
چرا بیرون شوی از پنج و از شش
۱۲۹
در این ترکیب رخسارت پدید است
۱۳۰
درین صورت ترا گفت و شنید است
۱۳۱
همه معنی ازین صورت عیانست
۱۳۲
وزین صورت همه شرح و بیانست
۱۳۳
در این صورت تو میبینند و آفاق
۱۳۴
وزین صورت همه شرحست و مشتاق
۱۳۵
ازین صورت ترا بردار بینند
۱۳۶
حقیقت نقطهٔ پرگار بینند
۱۳۷
چو ما ز این صورت اینجا آشنائیم
۱۳۸
نمود تو در این صورت نمائیم
۱۳۹
چرائی محو خواهی کرد صورت
۱۴۰
چه افتاده است بر گوئی ضرورت
۱۴۱
چو در اصل تو صورت هست پیدا
۱۴۲
وجود جمله اندر لاوالّا
۱۴۳
تو ذاتی از تو ظاهر هست ذاتم
۱۴۴
وز آن سر نکته دیگر برانم
۱۴۵
من این فتوی نخواهم داد اینجا
۱۴۶
که بُرندت زبان با دست و با پا
۱۴۷
اگر سر میرود ما را حقیقت
۱۴۸
نخواهم ترک کردن دید دیدت
۱۴۹
مرا این سرفرازی از سر تست
۱۵۰
مرا بر سر حقیقت افسر تست
۱۵۱
مرا بر دست دستان تو باشد
۱۵۲
بخاصه چون قدم زان تو باشد
۱۵۳
حقیقت خود بسوزانم درین راه
۱۵۴
کجا هرگز توانم سوخت ای شاه
۱۵۵
ترا اینجا اگر جمله بسوزم
۱۵۶
از آن به کین وجودت برفروزم
۱۵۷
حقیقت این چنین است ای یگانه
۱۵۸
مرا زهره نباشد در زمانه
۱۵۹
که کاری این چنین آرم پدیدار
۱۶۰
تو باقی هرچه میخواهی پدید آر
۱۶۱
تو اینجا حاکم بود و وجودی
۱۶۲
کنی هر چیز اینجاگه که بودی
۱۶۳
ولکین راز بسیار است دانم
۱۶۴
ترازین کار بس بار است دانم
۱۶۵
حقیقت شیخ دین شیخ کبیر است
۱۶۶
که در معنی و صورت بی نظیر است
۱۶۷
ببینم تا چه میگوید درین راز
۱۶۸
پس آنگه این همی کن ای سرافراز