جواب منصور شیخ جنید را (قس)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدو منصور گفت ای راز دیده
۲
تویی اسرار معنی باز دیده
۳
سؤالی میکنی از نیک و بد باز
۴
ز خوب و زشت اینجا ای سرافراز
۵
سؤالی از یکی بودست چندین
۶
بگو با تو از راز نخستین
۷
نخستین راست گویم تا بدانی
۸
ترا سرباز گویم تا بدانی
۹
ز گبر و وز یهودی اهل زنار
۱۰
حقیقت جملگی میدان تو دیندار
۱۱
بچشم خرد منگر سوی کس تو
۱۲
چو طاوسی همی بین درمگس تو
۱۳
همه نیکونگر چه خوب و چه زشت
۱۴
که بود تخم جمله در یکی کشت
۱۵
حقیقت هرچه بینی نیک بین باش
۱۶
حقیقت اندرین عین الیقین باش
۱۷
همه از کارگاه ماست پیدا
۱۸
تودوئی اندر این یکتاست پیدا
۱۹
حقیقت اصل جوهر باز دان تو
۲۰
ز جوهر آنگهی این راز دان تو
۲۱
تو اینجا گه ندیدی اصل جوهر
۲۲
بگویم هم بتو در شرع رهبر
۲۳
ز قرآنت بگویم راز سرباز
۲۴
نقاب آنگاه از این معنی برانداز
۲۵
چوذات پاکم اینجا قل هوالله
۲۶
عیان شد جوهر نقش هوالله
۲۷
ز اصل آفرینش مینمودم
۲۸
بمعنی ذات مخفی جمله دیدم
۲۹
بُدم من ذات جمله اندر اینجا
۳۰
نمودی کردم ای رهبر در اینجا
۳۱
نمودی کردم از اعیان ذاتم
۳۲
یکی جوهر نمودم در صفاتم
۳۳
یکی جوهر نمودم ازحقائق
۳۴
که کس اینجا نداند آن دقائق
۳۵
نباشد هر کسی این راز دیدن
۳۶
مراین جوهر در اینجا بازدیدن
۳۷
عجایب جوهری اندر میان یاب
۳۸
درونش پر ز اعیان جهان یاب
۳۹
عجائب جوهری نه ابتدایش
۴۰
به دیدارش نه نیزش انتهایش
۴۱
همه خورشید بینی در درونش
۴۲
حقیقت عقل کلی رهنمونش
۴۳
همه اسرار من اینجا عیان بود
۴۴
نشانی مر مرا در بی نشان بود
۴۵
نشانی آمده در بی نشانی
۴۶
عیانی آمده اندر نهانی
۴۷
نشانی بود آن از عکس ذاتم
۴۸
جمالی آمد از دید صفاتم
۴۹
چو دیدم من جمال خود در اینجا
۵۰
جمال خود جلال خویش اینجا
۵۱
نظر کردم در اینجا من بر اعیان
۵۲
جلالم کرد اینجا نور تابان
۵۳
ز تف هیبت نور جلالم
۵۴
همه شد محو درعین جمالم
۵۵
جمالم با جلال اینجا نهان شد
۵۶
دگر این هفت چرخ اینجا عیان شد
۵۷
ز تاب نور دودی سبز برخاست
۵۸
حقیقت نوربگرفت از چپ و راست
۵۹
ز دود جوهر اینجا هفت پرگار
۶۰
عیان شد بعد ازین در عین دیدار
۶۱
مه وخورشید کردم آشکاره
۶۲
در اینجا گاه از بهر نظاره
۶۳
ز عکس ذاتم اینجا نور بنگر
۶۴
به هر جانت جهانی حور بنگر
۶۵
سراسر شد پر از در و جواهر
۶۶
ز یک جوهر چنین درها بظاهر
۶۷
ز کف گوهر اینجا گه زمین بین
۶۸
عیان کردستم از بهر مکین بین
۶۹
مکینم دایماً عین مکانست
۷۰
در این مسکن مرا راز نهانست
۷۱
چو گردم از یکی جوهر پدیدار
۷۲
منم درجمله اینجا ناپدیدار
۷۳
همه از خویشتن کردیم پیدا
۷۴
منم اینجا حقیقت خوب و زیبا
۷۵
صفاتم چرخ دان در هفت اعلا
۷۶
نظر میکن درین نور تجلا
۷۷
در اینجا چون عدد در کار آمد
۷۸
مراد جملگی دیدار آید
۷۹
به هر نقشی که کردم آشکارم
۸۰
در اینجا بازبین دیدار یارم
۸۱
تو هر نقشی که بینی اصل بینش
۸۲
در اینجاگه نموده وصل بینش
۸۳
تو هر نقشی که اینجا گاه بینی
۸۴
چنان باید که دروی شاه بینی
۸۵
تو هر نقشی که بینی هست نقاش
۸۶
چه در گبر و جهود و رند و اوباش
۸۷
چو از جوهر چنین افعال کردم
۸۸
نمود روز و ماه سال کردم
۸۹
از آنت مختلف میگویم این راز
۹۰
که از هر جانبی یابی رخم باز
۹۱
منم خورشید اندروی چنان دان
۹۲
بآخر ذات را عین عیان دان
۹۳
بعقل اینکار خانه کردهام راست
۹۴
حقیقت هفت پرده کردهام راست
۹۵
در این پردهٔ گرچه هفت پرده است
۹۶
درون پرده عقلم ره نبرده است
۹۷
درون پرده ارواحم به بین باز
۹۸
یکی اندر یکی انجام وآغاز
۹۹
به هرجائی نمودی آفریدم
۱۰۰
دراینجا از وجود خود بریدم
۱۰۱
چوعین لا بدم در عین اینجا
۱۰۲
از آن ننمودهام این جمله پیدا
۱۰۳
همه از من پدید آمد ز توحید
۱۰۴
حقیقت دان جنیدا اندرین دید
۱۰۵
نظر کن بین ز اعلا سوی اسفل
۱۰۶
یکی میبین تو هان از دید اول
۱۰۷
یکایک را نظر میکن حقیقت
۱۰۸
توئی هم نقطه پرگارت حققت
۱۰۹
تو اینجا نقطه و اندر نشانی
۱۱۰
بصورت لیک معنی بینشانی
۱۱۱
نشانی یاب از اصل جواهر
۱۱۲
که اندر بینشان باشی تو ظاهر
۱۱۳
همان اصل اندر اینجا گه طلب کن
۱۱۴
همان وصل اندر اینجاگه طلب کن
۱۱۵
از آن میجویمت نی راز اینجا
۱۱۶
همان میگویمت سرباز اینجا
۱۱۷
اگر ره میبری در سرّ پرگار
۱۱۸
مبین هان اندر اینجا جز که دیدار
۱۱۹
تو خود پرگاری اندر اصل فطرت
۱۲۰
بگویم تا بدانی وصل فطرت
۱۲۱
تو از اصلی ز جوهر بینشان ذات
۱۲۲
نگه کن در مکین ودرمکان ذات
۱۲۳
همه ذات من آمددر حقیقت
۱۲۴
دگر می باز گویم از شریعت
۱۲۵
درینجایت که دنیا نام دارد
۱۲۶
که عاشق دید او ناکام دارد
۱۲۷
تمامت عاشقان مهجور کردم
۱۲۸
تمامت عارفان معذور کردم
۱۲۹
همه دیوانگانم در سلاسل
۱۳۰
شده اندر جنون مقصود حاصل
۱۳۱
ز اصلم دیده ودیدار دیدند
۱۳۲
مرا از خویش برخوردار دیدند
۱۳۳
همه دیدند یکسر پاکبازند
۱۳۴
از آن از هر دو عالم بینیازند
۱۳۵
همه گبران مرا جویند بابیت
۱۳۶
چنین حکمت فتاد از شق لایت
۱۳۷
یهودان در کنشت خویش جویند
۱۳۸
مسلمان در درون کعبه جویند
۱۳۹
درون کعبه با من راز گویند
۱۴۰
ز دیرم باز جمعی باز جویند
۱۴۱
همه با من من اندر جمله باشم
۱۴۲
که اسرار جهان برجمله باشم
۱۴۳
همه نزدیک من یکیست اینجا
۱۴۴
نمودارم ز هست ونیست اینجا
۱۴۵
مثالم آنکه اینجا بیمثال است
۱۴۶
نخواهد بود خورشیدم روانست
۱۴۷
چو دیدی اصل لایت اندر الا
۱۴۸
ز الا جوی دایم ذات اعلا
۱۴۹
بصورت لیک معنی ذات بنگر
۱۵۰
تو نحن اقرب از آیات بنگر
۱۵۱
حقیقت ذات با جان انس دارد
۱۵۲
که رنگی اندرینجا گه ندارد
۱۵۳
ابی رنگست ذات ای شیخ عالم
۱۵۴
ولی بنگر که بنمایم دمادم
۱۵۵
ابا تقدیر حق تدبیر چبود
۱۵۶
در اینجاگه جوان و پیر چبود
۱۵۷
جوان و پیر در عین بلایند
۱۵۸
در اینجا جمله در عین قضایند
۱۵۹
قلم رانده است اینجابر همه یار
۱۶۰
فکنده است از حقیقت دیدهٔ یار
۱۶۱
همه دراصل یکی بنگر و باش
۱۶۲
چو در یکی شدی بینی تو نقاش
۱۶۳
یقین نقاش میداند ترا راز
۱۶۴
نماید راز خود اینجایگه باز
۱۶۵
هر آن رازی که پیدا ونهانست
۱۶۶
بر نقّاش کل عین العیانست
۱۶۷
چونقّاشست از کلی خبردار
۱۶۸
اگر خواهد برآرد جمله بردار
۱۶۹
چو شاهست از جنید اندر شریعت
۱۷۰
همه نیکو کند بنگر ز دیدت
۱۷۱
کند هر حکم کو خواهد در اینجا
۱۷۲
ز حکمش ذرهٔ کی کاهد اینجا
۱۷۳
حقیقت جمله گفتارش نمود است
۱۷۴
تمامت آفرینش در سجود است
۱۷۵
سجودش میکند خورشید و افلاک
۱۷۶
دمادم کرد طوف کرهٔ خاک
۱۷۷
همه ذرات عالم درسجودند
۱۷۸
همه حیران و سرگردان بودند
۱۷۹
در اینجا هرچه میبینی جزاینش
۱۸۰
دمی بگشای و بنگر کفر ودینش
۱۸۱
به هر ملت که بینی گفت وگوی است
۱۸۲
ولیکن احمد اینجا پرده گوی است
۱۸۳
خلاصه در شریعت راه دیدم
۱۸۴
در اینجا من بذات کل رسیدم
۱۸۵
شریعت نور راه مصطفایست
۱۸۶
که اندر شرع کل نور خدایست
۱۸۷
شریعت میدهد تقوی که منصور
۱۸۸
حقیقت نور شد نور علی نور
۱۸۹
در اینجا مسکن یار است ما را
۱۹۰
از آنم دیده دیدار است ما را
۱۹۱
چه قرب یار ما را دید آمد
۱۹۲
از آنم جزو و کل توحید آمد
۱۹۳
ولیکن ای جنید از عین اعیان
۱۹۴
نظر میکن تو اندر عین قرآن
۱۹۵
همه پیوسته میبین هرچه بینی
۱۹۶
از آن پیوسته میبین هرچه بینی
۱۹۷
همه پیوسته هست اما نهانی
۱۹۸
ازین پیوستها کی باز دانی
۱۹۹
که پیوستت دراینجاگه شکسته
۲۰۰
شود از یکدگر بندت گسسته
۲۰۱
توآندم زنده باشی گر بدانی
۲۰۲
بدین ارزنده باشی گر بدانی
۲۰۳
چو بود صورت تو جمله خاکست
۲۰۴
نظر میکن که چه دیدار پاکست
۲۰۵
درین صورت همه منصور پیداست
۲۰۶
عجایب صورتش مشهور پیداست
۲۰۷
چو منصور است و چیزی نیست جزوی
۲۰۸
که بگرفتست کل لحم و رگ و پی
۲۰۹
که داند هر که او این را نداند
۲۱۰
پس این معنی حقیقت هرزه خواند
۲۱۱
تو ای منصور عشق خویش بشناس
۲۱۲
ترا اینجاست اعیان عشق بشناس
۲۱۳
ترا منصور بردار و خبر نه
۲۱۴
وی اندر تو خبردار و خبر نه
۲۱۵
تو باشی از وصال او خبردار
۲۱۶
خبر یاب این زمان اندر سردار
۲۱۷
فداکن هم سر و هم پای اینجا
۲۱۸
بگوی و بعد از این منمای اینجا
۲۱۹
اناالحق گرچه هستی سرّ مطلق
۲۲۰
دمی با شرع آی و گوی اناالحق
۲۲۱
اگرگوئی اناالحق باز رستی
۲۲۲
هم از انجام و آغاز رستی
۲۲۳
تو را اینست تو این سرنگهدار
۲۲۴
نگهداری این سر بر سر دار
۲۲۵
طوافی کن چو مردان در حقیقت
۲۲۶
منه پائی برون تو از شریعت
۲۲۷
چو این اسرار اندر جمله پیداست
۲۲۸
بعقلت آفتاب اینجا هویداست
۲۲۹
کنون اسرار فاش افتاد اینجا
۲۳۰
که بر دلدار فاش افتاد اینجا
۲۳۱
هم از گفتار جانانست منصور
۲۳۲
که اینجا گفتهٔ تا نفخهٔ صور
۲۳۳
اگر منصور این جاوید جانان
۲۳۴
حقیقت هر کسی را نیست پنهان
۲۳۵
خبردارید لیکن بیخبر باز
۲۳۶
از اینجا میدهد بیشک خبر باز
۲۳۷
که چیزی نیست جز دیدارمنصور
۲۳۸
نمییابد کسی اسرار منصور
۲۳۹
جنید پاک دین در صبغةالله
۲۴۰
دم کلی زدی عین هوالله
۲۴۱
ترا شد منکشف اسرار بیچون
۲۴۲
نکو بنگر بسیر هفت گردون
۲۴۳
چوداری دیدهٔ بیدار بینش
۲۴۴
نگه کن سر بسر در آفرینش
۲۴۵
نه بینی هر دو چیز اینجای مانند
۲۴۶
بجز یکی یکی آن را ندانند
۲۴۷
خدابینان درین ره سرفرازند
۲۴۸
گهی بخشید جان گه سرفرازند
۲۴۹
هر آنکو سر در این سر باخت تحقیق
۲۵۰
در اینجا گاه او سریافت توفیق
۲۵۱
یکی بین آنچه بینی چون ندانی
۲۵۲
در این گفتار چون بیچون بدانی
۲۵۳
ترا چون این نظر آمد پدیدار
۲۵۴
که گردی محو یار آمدپدیدار
۲۵۵
بگوید با تو چون من هر زمان راز
۲۵۶
در اندازد در آن دم برقعت باز
۲۵۷
کند درجان شیخت چیست بنگر
۲۵۸
حقیقت نیز شیخ کیست بنگر
۲۵۹
شریعت نکتهٔاصل است اینجا
۲۶۰
حقیقت جملگی وصلست اینجا
۲۶۱
تو هم از شیخ بیرون شو بافسوس
۲۶۲
گذر کن هم ز نام وننگ و ناموس
۲۶۳
چو رندان در دمی کش درخرابات
۲۶۴
زمانی بانگ میزن در مناجات
۲۶۵
نه مرد خرقهام نی مرد زنار
۲۶۶
گهم مسجد وطن گاهم بخمّار
۲۶۷
زنام وننگ اینجاگه گذر کن
۲۶۸
دل خود را از این معنی خبر کن
۲۶۹
بسالوسی نیاید این سخن راست
۲۷۰
بدان شیخا که این معنی شما راست
۲۷۱
بسالوسی کجاکامی بری تو
۲۷۲
چو خود در باختی نامی بری تو
۲۷۳
هر آنکو خویشتن در باخت در عشق
۲۷۴
حقیقت نیز سر بفراخت در عشق
۲۷۵
هر آنکو جان فدای روی او کرد
۲۷۶
بماند تا ابد در جزو و کل فرد
۲۷۷
حقیقت هر که اینجا یار دیده است
۲۷۸
حقیقت دیده و دیدار دیده است
۲۷۹
چو من باشد یقین درجزو و در کل
۲۸۰
حقیقت باشد او را عزّ و با ذُل
۲۸۱
چنین تا چند گوئی راه کن راه
۲۸۲
که خود گردی تو از هر کار آگاه
۲۸۳
جنیدا عاشق دیدار ما باش
۲۸۴
دمی استاده زیر دار ما باش
۲۸۵
جنیدا واقفت کردم ز اسرار
۲۸۶
ترا کردم خبردار از نمودار
۲۸۷
جنیدا چون توئی از جوهر کل
۲۸۸
در اینجا بهر آنی رهبر کل
۲۸۹
جنیدا این زمان بنگر مرا تو
۲۹۰
کنون خواهم که بری سر مرا تو
۲۹۱
فصاص شرع را بر من برانی
۲۹۲
چو دادستم ترا چندین معانی
۲۹۳
بران اینجا قصاص شرع جانان
۲۹۴
که هرگز مینماند عشق پنهان
۲۹۵
از آن ما حقیقت عشق آید
۲۹۶
وجود ما در اینجا میرباید
۲۹۷
از آن در عشق اینجا پیشوایم
۲۹۸
نماید در اناالحق رهنمایم
۲۹۹
دمادم سر بیچون بیچه و چون
۳۰۰
بخواهد ریخت هر منصور را خون
۳۰۱
به استادی کنون ای شیخ عالم
۳۰۲
چنان خواهم که این ساعت در این دم
۳۰۳
بُری دو دست و پایم این زمان تو
۳۰۴
همی گویم بر خلق جهان تو
۳۰۵
تمامت کاملان کار دیده
۳۰۶
که ایشانند بی شک یار دیده
۳۰۷
در اینجا ایستاده چشم بر من
۳۰۸
کنم اسرار اینجا بر تو روشن
۳۰۹
مترس از جمله تا اینجا بجویند
۳۱۰
چو من حقم بگو از من چه گویند
۳۱۱
همه فتوی دهید اینجا دگر بار
۳۱۲
که تا پیدا کنم اندر سردار
۳۱۳
بپرس از جملگی مردان فتوی
۳۱۴
که ایشان را بود برهان فتوی
۳۱۵
که بیشک این چنین باید یقین باز
۳۱۶
که تا پیدا کنم اندر سرت راز
۳۱۷
قلم رفتست و دیگر مینگردد
۳۱۸
حقیقت جسم اینجا درنوردد
۳۱۹
قلم رفتست اکنون هان بران تو
۳۲۰
ز من بشنو تو ای صاحبقران تو
۳۲۱
چو این دم از وجود آگاه هستم
۳۲۲
بکشتن این زمان من شاه هستم
۳۲۳
چه باشد گر بماندم جان منصور
۳۲۴
که کشتن برد اینجاکام منصور
۳۲۵
چو اصلم این نداند اصل فطرت
۳۲۶
چنین راندم ز ذات خویش قسمت
۳۲۷
ازین معنی بیندیش این زمان تو
۳۲۸
بپرس این لحظه از خلق جهان تو