سخن گفتن شیخ کبیر با منصور از نموداری قصاص
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدو گفتا که ای شیخ جهان بین
۲
نظر بگشای هان و جان جان بین
۳
بفرما این زمان تاحق برین دار
۴
نمایم تا بیابی بر سر دار
۵
تو یاری راز ما دانی حقیقت
۶
یکی ذاتی تو در نقش طبیعت
۷
تو جانانی ولیکن جان مائی
۸
ابا مائی و عین کل خدائی
۹
سؤال تست اینجا در قصاصم
۱۰
قصاصم ز آن بده کلی خلاصم
۱۱
خلاصم ده ازین زندان صورت
۱۲
که تادر جزو و کل باشم ضرورت
۱۳
یکی کن دست و پایم را تو بردار
۱۴
زبانم کن تو بیرون بر سر دار
۱۵
بحکم شرع آنگه کل بسوزان
۱۶
در آتش تا کنم از دل فروزان
۱۷
بسوزانم درآتش پای تا سر
۱۸
ز من بشنو چوهستی شاه و سرور
۱۹
هر آنکو جان نبازد شیخ بایار
۲۰
میان اهل دل خوانندش اغیار
۲۱
هر آنکو نزد جانان جان نبازد
۲۲
میان اهل دل با جان نسازد
۲۳
بناز ما بسی جانها بناز است
۲۴
نمود ما حقیقت در نیاز است
۲۵
بسی در دارم از بحر معانی
۲۶
درون جانت بنهادم نهانی
۲۷
چو من خواهم ستد آنرا نگهدار
۲۸
که تا باشی ز راز ما خبردار
۲۹
کنون ای شیخ این اعوام مسکین
۳۰
بصورت اندرین شورند و در کین
۳۱
مراد این همه در کشتن ماست
۳۲
مراد ما هم از برگشتن ماست
۳۳
مراد ما یقین در کشتن آمد
۳۴
مرادر سوی او برگشتن آمد
۳۵
بصورت لیک درجان کردکارم
۳۶
کنون در عشق باید کردکارم
۳۷
کنون درعشق شادی مینماید
۳۸
بسی را عین آزادی نماید
۳۹
درین صورت گرفتارند جمله
۴۰
چو من اینجای بردارند جمله
۴۱
نمیدانند که ایشان را فنایست
۴۲
ز بعد آن فنا در ما بقایست
۴۳
فنا خواهد شدن اینجا تمامت
۴۴
دگر ما راست آن روز قیامت
۴۵
اگر نه عشق باشد باز ایمان
۴۶
کجا یابد خلاصی در یقین جان
۴۷
تمامت راه ما دارند در پیش
۴۸
چه سلطان وچه دربان و چه درریش
۴۹
همه در راه ما عین فنااند
۵۰
کسانی کاندرین دار بقااند
۵۱
کنون ما را فنای خویش آمد
۵۲
در اینجا گه بقای خویش آمد
۵۳
خدا دیدیم شیخا در دل و جان
۵۴
ابا ما گفت هر دم را زجانان
۵۵
اگرداری سر ما سرفشان تو
۵۶
بجان و سر یقین اینجا ممان تو
۵۷
اناالحق زد خود و خود عشق بازد
۵۸
یقین در ذات خود سرمیفرازد
۵۹
اناالحق زد خود و بشنید خودباز
۶۰
ندیده ذات خود او نیک دیدار
۶۱
چنان خود دید شیخا در زمانه
۶۲
که جز او میندیدش جاودانه
۶۳
چنان خود دید اندر ملک بغداد
۶۴
که خواهد کرد اینجا جمله آزاد
۶۵
چنان خود دید اینجا برسر دار
۶۶
که جز او نیست چیزی نیز هشیار
۶۷
خدا با ما و اینجا در بقایم
۶۸
کنون با او حقیقت در لقایم
۶۹
خدا با ما و در هر جا که بینی
۷۰
خدامی بین اگر صاحب یقینی
۷۱
مبین جز حق که حق گفتیم مطلق
۷۲
از آن اینجا زنم هردم اناالحق
۷۳
درین ره حق شدیم ازواصلانیم
۷۴
از آن گفتیم تا جان برفشانیم
۷۵
چه شه اینجاست و آنجا در میان باز
۷۶
حقیقت صورتم انجام وآغاز
۷۷
چو شه با ماست ما بردار کرده
۷۸
بخواهد سوخت چون بدرید پرده
۷۹
دریده پردهٔ مادر بر عام
۸۰
که یابد همچو مادر عشق اتمام
۸۱
مرا انعام جانان بس بود یار
۸۲
که با ما عشق بازد بر سردار
۸۳
مرا بردار کرد و جان جانم
۸۴
به هر لحظه کند خود را عیانم
۸۵
درونت هر دمی صد راز دیگر
۸۶
یکی میبینمش اینجا مصور
۸۷
مصور ساخته ترکیب جانها
۸۸
نهاده پر صفت ترتیب جانها
۸۹
درون جمله درگفتار مانده
۹۰
در او حیران دلم بردار مانده
۹۱
ابا او هر زمان در عین گفتار
۹۲
همی گوید بیانها بر سردار
۹۳
هر آن چیزی که دیدم جمله دید او
۹۴
از آن بودم وجودم جمله شد او
۹۵
همه بود وجودم یار بگرفت
۹۶
دل و جانم همه دلدار بگرفت
۹۷
زناگه او شدم زو بازگفتم
۹۸
ازو اینجا ز سرّ راز گفتم
۹۹
پس آنگه جان عیانی یار خود دید
۱۰۰
کنونش بر سر این دار خوددید
۱۰۱
در امروزش عیان میبینم اینجا
۱۰۲
ابا خلق جهان میبینم اینجا
۱۰۳
خطابم میکند مانند هر یار
۱۰۴
که با ماهان درین بحرم گهربار
۱۰۵
بسی شیخا نمودم یار اینجا
۱۰۶
نمودخویشتن هر بار اینجا
۱۰۷
ولی این بار جوهر آشکار است
۱۰۸
صدف در پیش چشمم تازه بار است
۱۰۹
صدف بشکست اندر عین دریا
۱۱۰
فکندستم درون بحر غوغا
۱۱۱
درین بحر عجائب راز بگشاد
۱۱۲
دمادم سرّ جوهر باز بگشاد
۱۱۳
بسی در بحر صورت باز دیدم
۱۱۴
بآخر جوهر کل باز دیدم
۱۱۵
مرا مقصود جوهر بود اینجا
۱۱۶
که تا رویم یقین بنمود اینجا
۱۱۷
مرا دان جوهر دریای اسرار
۱۱۸
که در بغداد گشتم بر سر دار
۱۱۹
منم آن جوهری کز هر دو عالم
۱۲۰
حقیقت صورتم مشتق ازین دم
۱۲۱
تو جوهر دان مرا شیخا در اینجا
۱۲۲
که بنمودم حقیقت اندر اینجا
۱۲۳
نمودم جوهر خود در میان من
۱۲۴
نمودخویشتن از لامکان من
۱۲۵
مکانم اندر اینجا آشکار است
۱۲۶
نمود ما کنون دیدار یار است
۱۲۷
نمایم راز اگر اینجا زبانم
۱۲۸
برون آرم بیک ره ازدهانم
۱۲۹
نمایم راز گردستم کنی باز
۱۳۰
بدست تو دهم یار سرافراز
۱۳۱
قدم بر بعد از آن در آتش انداز
۱۳۲
بسوزان تا بیابی سر من باز
۱۳۳
ز بعد سوختن اسرار مابین
۱۳۴
درون جان و دل دیدار مابین
۱۳۵
ز بعد سوختن بنمایمت راز
۱۳۶
اناالحق گویمت بی جسم و جان باز
۱۳۷
چوصورت مینباشد در میانه
۱۳۸
اناالحق گویم اینجا جاودانه
۱۳۹
هر آن رازی که میگویم بگفتار
۱۴۰
ابی صورت عیان آرم پدیدار
۱۴۱
گمانت گر نماید این بدانی
۱۴۲
دگر اندر گمانی این بدانی
۱۴۳
ابی صورت مرا زیبد اناالحق
۱۴۴
که در خاکسترم گوید اناالحق
۱۴۵
منم منصور از لا دیده الا
۱۴۶
چو پنهانی شوم بینیم پیدا
۱۴۷
به پنهانی نگر تا راز گویم
۱۴۸
وگرنه چند معنی بازگویم
۱۴۹
هر آن عاشق که چون من در فناشد
۱۵۰
نهانش با عیان کلی خداشد
۱۵۱
خدائی راتو از منصور دریاب
۱۵۲
گشاده است این درم اکنون تو دریاب
۱۵۳
دری بگشادهام ای شیخ اینجا
۱۵۴
درون رو تا بیابی گنج ما را
۱۵۵
من این گنج نهان میبخشم ای شیخ
۱۵۶
نهم چون دیگران در نقشم ای شیخ
۱۵۷
همه گنجست اینجا گه نهاده
۱۵۸
بآخر این در گنجم گشاده
۱۵۹
طلسم گنج، صورت دان وبشکن
۱۶۰
که تو برخیزدت ای یار با من
۱۶۱
اگر گنج بقا خواهی بده جان
۱۶۲
که چون جان رفت کلی ماند جانان
۱۶۳
ترا گنجیست اینجا آشکاره
۱۶۴
طلسمت کن در اینجا پاره پاره
۱۶۵
صدف بشکستهٔدر عین دریا
۱۶۶
فکندم در میان بحر غوغا
۱۶۷
نیابی گنج معنی رایگان تو
۱۶۸
اگر اینجا نیابی جان جان تو
۱۶۹
چه خواهی کرد صورت دشمن تست
۱۷۰
که جان دیدار گنج روشن تست
۱۷۱
اگر صورت نباشد جان نهبینی
۱۷۲
ابی جان بیشکی جانان نه بینی
۱۷۳
همه گفتار ما از بهر اینست
۱۷۴
که بیصورت همه عین الیقین است
۱۷۵
چو شد محو فنا از جسم و از جان
۱۷۶
ابی صورت نماید روی جانان
۱۷۷
حقیقت هر که اینجا جا بیابد
۱۷۸
نمود جان جان پیدا بیابد
۱۷۹
حقیقت حیرت آید آخر کار
۱۸۰
مراو را اندر اینجاگه پدیدار
۱۸۱
بسی حیرت خوری سالک بآخر
۱۸۲
که اینجا مینه بینی یار ظاهر
۱۸۳
بگو تا چند خواهی راه کردن
۱۸۴
بخواهی خویشتن را شاه کردن
۱۸۵
دل و جانت ازین آگاه کن تو
۱۸۶
وجود خویشتن را شاه کن تو
۱۸۷
وصال یار پیدا و تو آگاه
۱۸۸
نهٔ کاندر درون تست آن شاه
۱۸۹
زهی نادان که در جسمی بمانده
۱۹۰
از ان اینجا تو بی اسمی بمانده
۱۹۱
ترا هر لحظه منصور حقیقت
۱۹۲
همی گوید رها کن این طبیعت
۱۹۳
درون تست پیدا و ندانی
۱۹۴
تو اورادایماً جویا ندانی
۱۹۵
چو منصور است با تو کور دیده
۱۹۶
ابا او گفته و از وی شنیده
۱۹۷
دمادم راز میگوید ترا باز
۱۹۸
ولیکن کی تو گردی صاحب راز
۱۹۹
ولی باید که کلی جان شود او
۲۰۰
که کلی میز خود پنهان شود او
۲۰۱
چو دل پنهان شود صورت نماند
۲۰۲
یقین جز عشق منصورت نماند
۲۰۳
چو جان جانان شود آنگه بدانی
۲۰۴
که وصل دوست یابی در نهانی
۲۰۵
چو جانان جان شود در آخر کار
۲۰۶
تو مر منصور بینی بر سردار
۲۰۷
حدیث تو یقین واصلانست
۲۰۸
هر آنکو شیخ گردد واصل آنست
۲۰۹
اگر با تو بود عُجبی در این سر
۲۱۰
نگردد هرگزت دلدار ظاهر
۲۱۱
توئی درمانده بیرون وندانی
۲۱۲
که کلی یار جانست ارتوانی
۲۱۳
به بین او را که منصور است دیدت
۲۱۴
حقیقت جملگی نوراست دیدت
۲۱۵
توئی منصور امّا کی نماید
۲۱۶
نمودت باوجودت درگشاید
۲۱۷
زبانت محو خواهد کرد جانان
۲۱۸
بنزد ناگهی بردار جانان
۲۱۹
بخواهد سوخت در آخر وجودت
۲۲۰
که تا آن دم نماید بودبودت
۲۲۱
اگر گوئی و گرنه این به بینی
۲۲۲
چنین میدان اگر صاحب یقینی
۲۲۳
اگر اینجا سلوکت وصل گردد
۲۲۴
سراپای تو کلّی اصل گردد
۲۲۵
تو ای سالک مرو در خواب اینجا
۲۲۶
تو وصل یار را دریاب اینجا
۲۲۷
چنین تا چند در تقلید باشی
۲۲۸
دمی آن کاندرین توحید باشی
۲۲۹
دم توحید اینجا گاه زن تو
۲۳۰
نه مردی لاف ازین دیگر مزن تو
۲۳۱
ترا چون زهرهٔ مردان نباشد
۲۳۲
طلسمی دانمت کان جان نباشد
۲۳۳
طلسمی لیک جانت در طلسم است
۲۳۴
از آن دیدار اعیان تو اسم است
۲۳۵
سوی گنج حقیقت راه داری
۲۳۶
بحمدالله دلی آگاه داری
۲۳۷
بدان اسرار ما و گنج بستان
۲۳۸
کز آن تست آن بیرنج بستان
۲۳۹
اگرچه رنج میبینی ز صورت
۲۴۰
ترا درمان بود آخر ضرورت
۲۴۱
تو با منصور و منصور است با تو
۲۴۲
نظر میکن که مشهور است باتو
۲۴۳
تو بامنصور و منصور است درجان
۲۴۴
دمادم روی می بنمایدت جان
۲۴۵
چو بشناسی که راتاوان بود این
۲۴۶
ترا تاوان یقین در جان بود این
۲۴۷
دریغا چون ندانی چون کنم من
۲۴۸
از آن هر لحظه جان بیرون کنم من
۲۴۹
چو جانانست باعطار اینجا
۲۵۰
نموده مرورا دیدار اینجا