شیخ فریدالدین عطار قدس سره درنموداری خود و اسرار منصور فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حقیقت رنج دل دیده است عطار
۲
پس آنگه جان ودل دیده است عطار
۳
نه عطار است جانانست بنگر
۴
که اندر نص و برهانست بنگر
۵
که داند سرّ تو جز واصل راه
۶
که او باشد حقیقت دید الله
۷
که داند سرّ تو جز مرد واصل
۸
که اورا کل عیان باشد بحاصل
۹
از آن کاسرار گفتی جان نماندست
۱۰
یقین جز دیدن جانان نماندست
۱۱
که میداند چه میگوئی در اینجا
۱۲
که افکندستی اینجا شور وغوغا
۱۳
سخن اصل است صاحب وصل باید
۱۴
که اوداند که اینجا کیست شاید
۱۵
درین حضرت یقین داری چو عطار
۱۶
از آن پیوسته درکاری چو عطار
۱۷
کسی این شیوه معنی گفته اینجا
۱۸
مر این جوهر یقینی سفته اینجا
۱۹
تو سفتی جوهر بود حقیقت
۲۰
تو دیدی روی معبود حقیقت
۲۱
تمامت درگمان تو در یقینی
۲۲
از آن معبود در عین الیقینی
۲۳
ترا زیبد که منصوری درین دار
۲۴
ز بهر سالکان ای پیر هشیار
۲۵
دل تو گنج راز کبریایست
۲۶
حقیقت جان تو کلی خدایست
۲۷
بکلی حق شدی اندر زمانه
۲۸
ترا پیدا وصال جاودانه
۲۹
بجز منصور کاینجا گفته این راز
۳۰
دگر اینجا تو گفتستی همان باز
۳۱
همان منصور اینجا گاه باتست
۳۲
چه غم داری کنون چون شاه با تست
۳۳
چو منصور است با تو گفت با گوی
۳۴
که بردستی حقیقت اندرو گوی
۳۵
بکام تست میان حقیقت
۳۶
بزن گوئی ز چوگان حقیقت
۳۷
یقین رو باش در کل بیگمانی
۳۸
همی باران تو دُرهای معانی
۳۹
درون بحر کل غواص گشتی
۴۰
میان عام خاص الخاص گشتی
۴۱
درین بحر معانی جوهر راز
۴۲
تو آوردی برون این دُر را باز
۴۳
چو جوهر آوریدستی تو بیرون
۴۴
مقابل کردهٔ با درّ مکنون
۴۵
چو جان در تست جانانست گوهر
۴۶
از آن پیوسته تابانست جوهر
۴۷
چو مغز جوهر اندر مغز داری
۴۸
از آنمعنی گهرها نغز داری
۴۹
کنون شوبرسر اسرار جان باز
۵۰
بگو دیگر تو از عین عیان باز
۵۱
عیان بین باش نی جان ونه تن
۵۲
که منصور است اسرار تو روشن
۵۳
عیان بین باش نه خود بین در این راه
۵۴
که خودبین را یقین راند همی شاه
۵۵
تو حق در حق ببین اینجا حقیقت
۵۶
که خواهد کرد محو اینجا طبیعت
۵۷
خدابین جملگی جانان شناسد
۵۸
وی از خلق جهان کی میهراسد
۵۹
چو سالک وصل دید و در عیان شد
۶۰
حقیقت جملهٔ خلق جهان شد
۶۱
یکی بینند هم از خویش اینجا
۶۲
حجاب اینجایگه در پیش اینجا
۶۳
بکل بردار جانان میشود کل
۶۴
کشد ما نقد مردان رنج با ذل
۶۵
ولیکن گنج او با رنج باشد
۶۶
یقین درمان او با گنج باشد
۶۷
چو درمانست اینجا رنج مردان
۶۸
بکش رنجی ز بهر گنج مردان
۶۹
برنج این سرتوانی کرد حاصل
۷۰
چو درمان یافتی گشتی تو واصل
۷۱
وصال یار اندر بخت تحقیق
۷۲
پس آنگه یافتند مر گنج توفیق
۷۳
ترا درداست از آن دریات پیداست
۷۴
که جانم رفته و جانات پیداست
۷۵
اگر جانان نمیبینم دگر من
۷۶
ازآنم صاحب درد و خبر من
۷۷
ز دردت از کجا اینجا زنم باز
۷۸
از آنم در حقیقت صاحب راز
۷۹
ندارد درد من درمان دریغا
۸۰
ندارد راه ما پایان دریغا
۸۱
چنین افتاد این سر عین صورت
۸۲
بخواهد دید وصل اینجا ضرورت
۸۳
همه درد دلم صورت بداند
۸۴
که جز صورت کسی دیگرنداند
۸۵
همه درد است در صورت حقیقت
۸۶
که بیشک اوست کل عین طبیعت
۸۷
طبیعت بود اول آخر کار
۸۸
حقیقت شد دلا اینجا پدیدار
۸۹
حقیقت مرد از خود بینشان شد
۹۰
یقین اینجایگه دیدار جان شد
۹۱
چو جان شد جسم دم دم باز آمد
۹۲
دگر در کبر و نقش کار آمد
۹۳
دمادم جان شود اینجا طبیعت
۹۴
طلب کردست راهی در حقیقت
۹۵
ولیکن گرچه بردار حقیقت
۹۶
در انجامم خبردار طبیعت
۹۷
خبر دارد که جانانست با او
۹۸
ولی در پرده پنهانست با او
۹۹
دمادم عشقبازی میکند یار
۱۰۰
ابا او تا شود از وی خبردار
۱۰۱
اگریک دم ابی دلدار باشد
۱۰۲
کجا از ذات برخوردار باشد
۱۰۳
ورا دلدار میگوید دمادم
۱۰۴
که باید شد ورا بیرون از این دم
۱۰۵
بخواهم کشتنت اینجا بزاری
۱۰۶
ابا ما کن در اینجا پایداری
۱۰۷
بخواهم کشتنت مانند حلاج
۱۰۸
نهم بر فرقت اینجا همچو او تاج
۱۰۹
بخواهم کشتنت اینجا حقیقت
۱۱۰
که با ما گردی از عین طبیعت
۱۱۱
بخواهم کشتنت اینجا یقین دان
۱۱۲
تو ما را ازنمودت پیش بین دان
۱۱۳
بخواهم کشتنت در خون و درخاک
۱۱۴
کز آلایش کنم اینجا ترا پاک
۱۱۵
بخواهم کشتنت تا رازیابی
۱۱۶
مرا ناگاه کلی بازیابی
۱۱۷
چو من برگفت جانان سر نهادم
۱۱۸
ازآن اینجا در معنی گشادم
۱۱۹
منم امروز اندر دار معنی
۱۲۰
خدا را یافته دردار دنیا
۱۲۱
نه بینم هیچ جز دیدار جانان
۱۲۲
نگویم هیچ جز اسرار جانان
۱۲۳
بجز جانان ندیدم اندر اینجا
۱۲۴
مرا بگشاده او کلی در اینجا
۱۲۵
همه جانان شدم چون او بدیدم
۱۲۶
ازو میگویم و از وی شنیدم
۱۲۷
تو هم جانان منصوری درین راه
۱۲۸
همی گویم که تا گردی تو آگاه
۱۲۹
خبرداری ولیکن می ندانی
۱۳۰
که اندر بود خود جان جهانی
۱۳۱
تو جانانی ولیکن برسر دار
۱۳۲
همی خواهم که تاگردی خبردار
۱۳۳
توجانانی که این توفیق یابی
۱۳۴
که اینجا عالم تحقیق یابی
۱۳۵
ترا آنگه نماید روی جانان
۱۳۶
که یکی بینی از هر روی جانان
۱۳۷
یکی بین باش و در یکی نظر کن
۱۳۸
تو یک بینی وجودت را خبر کن
۱۳۹
یکی بین باش و زثانی برون شو
۱۴۰
همه ذرات عالم رهنمون شو
۱۴۱
بجز یکی مبین در پرده اینجا
۱۴۲
مشو آخر همی گم کرده اینجا
۱۴۳
رهت اینست وهر راه دگر نیست
۱۴۴
دریغا کز نمود خود خبر نیست
۱۴۵
ترا ای جان من مانند عطار
۱۴۶
که تا چیزی نه بینی جز رخ یار
۱۴۷
اگر واصل چو من گردی در اینجا
۱۴۸
ترا اسرارگردد روشن اینجا
۱۴۹
اگرواصل شوی در جسم و جانت
۱۵۰
یکی بینی تمامت جان جانت
۱۵۱
وصالت اندر اینجا رخ نماید
۱۵۲
نه غیری را چنین پاسخ نماید
۱۵۳
همه باتست و تو اندر یکی هان
۱۵۴
همه با تست اینجا نص وبرهان
۱۵۵
تو ای عطار اکنون چندگوئی
۱۵۶
تو منصوری و دیگر می چه جوئی
۱۵۷
اگر با خود به بینی اوست یاخود
۱۵۸
که میگوید ترا اسرار با خود
۱۵۹
مرو بیرون تو ازمنصور گو باز
۱۶۰
که اوآمد ترا سررشتهٔ راز
۱۶۱
کنون از دید منصور است گفتار
۱۶۲
که تادیگر چه گوید برسردار