در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سخنها دارم از سرّ معانی
۲
ولی موقوف کردم تا ندانی
۳
بگفتار عجایب در پریدم
۴
ازو مقصود صد معنی بدیدم
۵
در این معنی مرا حالی عجیب است
۶
که درگفتار من سرّی غریب است
۷
یکی روزی مرا یک مشکلی بود
۸
که درآن مشکلم بس حاصلی بود
۹
بخود گفتم که این مشکل کجا حل
۱۰
کنم چون هست پیشم نامحصل
۱۱
روان سوی کتب خانه دویدم
۱۲
ز بعد ساعتی بروی رسیدم
۱۳
کتبها را ز یکدیگر گشادم
۱۴
کلید علم را دروی نهادم
۱۵
به آخر گشت آن مشکل مرا حل
۱۶
نماندی از معانی هیچ مهمل
۱۷
بشد کلیّ همه حل مشکلاتم
۱۸
ازین قصه چکید آب حیاتم
۱۹
نظر در روی دیگر نیز کردم
۲۰
از او یک شربتی دیگر بخوردم
۲۱
چنین گوید حکیم روح افزای
۲۲
که در ملک هری بودی سه تن رای
۲۳
سه عیار و دلیر ملک و شبگیر
۲۴
که در رفتار پر میبرد از تیر
۲۵
سه عیاری که از تزویر ایشان
۲۶
تمام ملک در تدویر ایشان
۲۷
بغایت در کمال علم و دانش
۲۸
عجایب نامشان در آفرینش
۲۹
بزور فکر و مکر و علم تلبیس
۳۰
ببرده گوی از میدان ابلیس
۳۱
همه شاهان بایشان فخر کردی
۳۲
که دشمن را به ایشان مکر کردی
۳۳
بسی در ملک عالم سیر کردند
۳۴
مساجدهای عالم دیر کردند
۳۵
بنوک نیزه تنها چاک کردند
۳۶
بسی مردم بزیر خاک کردند
۳۷
بسی خوردند مال مستمندان
۳۸
بسی بردند تاج جمله شاهان
۳۹
یکی پیری و استادی در این کار
۴۰
بدایشان را که اسمش بود عیّار
۴۱
بعیّاری و مردی بود مشهور
۴۲
ولکین این جهان را بود مزدور
۴۳
هرآنکس کو بعالم شهسوار است
۴۴
به آخر زیر مرکب استوار است
۴۵
هرآنکس کو ز دنیائی شود مست
۴۶
شود این همت امید او پست
۴۷
هرآنکس کو بمکر و حیله یار است
۴۸
به آخر گردنش در زیر بار است
۴۹
هر آنکس کو شود مزدور مخلوق
۵۰
بناله نای حلقومش چوآن بوق
۵۱
هر آنکس کو بمخلوقی زند دست
۵۲
شود این همت والای او پست
۵۳
کمال خدمت مخلوق حیف است
۵۴
نیازی بهر خالق چون صحیف است
۵۵
هرآنکس کو سری دارد براهش
۵۶
خدا دارد مراورا در پناهش
۵۷
وگرنه سر رود گر سر بتابی
۵۸
به هر دو کون خود عزّت نیابی
۵۹
اگر تو مرد حقّیای برادر
۶۰
چرا گردی بگرد آنچنان در
۶۱
هر آنکس کو در مخلوق داند
۶۲
خدا او را ازین درزود راند
۶۳
برو پیش حق و آن باب احمد
۶۴
کزین در نور بینی مثل اوحد
۶۵
من از باب نبی دربان شدستم
۶۶
ولی آن در بروی غیر بستم
۶۷
بعیاری ربودم گوی توحید
۶۸
ز میدان سخن کو مرد تجرید
۶۹
مکن از پیر عیّارت فراموش
۷۰
که او بد در جهان خود دیگ پر جوش
۷۱
بسی فتنه ازودر دین بزائید
۷۲
بسی انگشت درویشان بخائید
۷۳
در آن عصر او دومه میریمن بود
۷۴
به سالی او دو ساعت پیش زن بود
۷۵
ور عزّت نبود و دانش دین
۷۶
ولیکن نیک میدانست او کین
۷۷
به بدکاری و حیله بُد چو شیطان
۷۸
نبد کس در جهان چون او زبان دان
۷۹
زبان بکری و عمری و تازی
۸۰
زبان هندوی پیشش چو بازی
۸۱
زبان ترک و لرّ و کور و شل هم
۸۲
زبان فارسی و اعراب خل هم
۸۳
زبان اُزبکی با لفظ قلماق
۸۴
همه دانسته بودی تا به او یماق
۸۵
زبان اهل چین و ملک نیمروز
۸۶
همه دانسته بود و گشته فیروز
۸۷
ورا درعلم عیّاری کتبها
۸۸
همه را درس گفته او بشبها
۸۹
بعیاران عالم خنده کردی
۹۰
بطرّاران هرجا حیله بردی
۹۱
بدند آن سه نفر خود زیر دستش
۹۲
که در این علم بودند پای بستش
۹۳
بروز و شب به پیش حیله آموز
۹۴
تمام خلق از ایشان در جگر سوز
۹۵
یکی روزی بهم در مکر عالم
۹۶
همی گفتند بس ازدور آدم
۹۷
بگفت آن پیر با ایشان که یاران
۹۸
بعیّاری سبق بردم ز شیطان
۹۹
چو من درملک عالم نیست عیّار
۱۰۰
همه شاهان مرا باشد خریدار
۱۰۱
چو عجب و نخوت آمد در دماغش
۱۰۲
یکی روغن بریزد درچراغش
۱۰۳
کز آن روغن بسوزد همچو عودی
۱۰۴
برآید از دماغش زود دودی
۱۰۵
یکی گفتار ز یارانش که ای پیر
۱۰۶
ز عیاری شنیدم من بشبگیر
۱۰۷
بگفت او همچو عیّاران بغداد
۱۰۸
ندارد در همه عالم کسی یاد
۱۰۹
بملک این جهان مشهور شانند
۱۱۰
که کس این علم به ز ایشان ندانند
۱۱۱
ز میدانشان نبرده خلق این گوی
۱۱۲
که باشد پیش ایشان مثل یک جوی
۱۱۳
هم ایشان قلعهٔ زابل گرفتند
۱۱۴
هم ایشان خاک عیاری برفتند
۱۱۵
چو بشنید این سخن آن پیر عیار
۱۱۶
بگفتا من نیم چون نقش دیوار
۱۱۷
بعالم مثل من عیار نبود
۱۱۸
بطرّاریّ من طرّار نبود
۱۱۹
روم از بهر عیاری ببغداد
۱۲۰
کنم بر جان عیارانش بیداد
۱۲۱
بطرّاران بغداد آن کنم من
۱۲۲
که در ملک همه جاروب بی تن
۱۲۳
بعیاران نهم من بار خود را
۱۲۴
که تا ایشان بدانند کار خود را
۱۲۵
بعیاری ببندم پای ایشان
۱۲۶
کنم ویرانه من خود جای ایشان
۱۲۷
بعیاری سر ایشان بیارم
۱۲۸
تمام ملک را زرچوبه دارم
۱۲۹
ز ایشان نام عیاری برآرم
۱۳۰
شود این نام در دنیا چو یارم
۱۳۱
به ایشان آن کنم که گربه با موش
۱۳۲
ز ایشان من برم هم عقل و هم هوش
۱۳۳
در این بودند سلطان کس فرستاد
۱۳۴
به پیش آن ظهیر ملک بیداد
۱۳۵
روان شد پیش شاه و گفت حالش
۱۳۶
ز طرّاران بغداد و زمالش
۱۳۷
بگفتا صد تمن از مال بغداد
۱۳۸
بیارم نزد تو ای شاه با داد
۱۳۹
در این عالم بعیاری از ایشان
۱۴۰
برم خود تاج شاهانشان چو خویشان
۱۴۱
بعیّاری حکیمم نه بهایم
۱۴۲
به ایشان در دمم من صد عزایم
۱۴۳
بشه گفت و اجازت داد شاهش
۱۴۴
ز عیاران خود پرسید راهش
۱۴۵
بگفتند ای بزرگ ملک ایران
۱۴۶
کمر بندیم پیشت همچو مردان
۱۴۷
به جان بازیم سر در پیش پایت
۱۴۸
عطا دانیم ما خود هر بلایت
۱۴۹
ز تو دوری نخواهیم ای خداوند
۱۵۰
گر اندازی تو ما را در غل و بند
۱۵۱
ترا تنها نمانیم اندرین راه
۱۵۲
ز حال و کار تو باشیم آگاه
۱۵۳
بگفتا پیر تنها کارم افتاد
۱۵۴
ز عیّاری من صد بارم افتاد
۱۵۵
به تنهائی کنم اینکار در دهر
۱۵۶
که بعد از من بگویند در همه شهر
۱۵۷
به غیر از نام من نامی نباشد
۱۵۸
بصید من دگر دامی نباشد
۱۵۹
بخود این راه را خواهم بریدن
۱۶۰
بخود این زهر را خواهم چشیدن
۱۶۱
ز یاران یک نفر را کرد همراه
۱۶۲
که تا باشد ز راه و شهر آگاه
۱۶۳
وداعی کرد با یاران همدم
۱۶۴
بگفتا خود مرا بودید محرم
۱۶۵
بهمت یار من باشید هر روز
۱۶۶
که تا آیم ازین ره شاد و فیروز
۱۶۷
بگفتند ای تو ما را نور دیده
۱۶۸
ز خوردی جمله ما را پروریده
۱۶۹
تمام همّت و صد دیک جوشان
۱۷۰
دهیم از بهر تو با خرقه پوشان
۱۷۱
بغیر ذکر خلقت ما نگوئیم
۱۷۲
بغیر خاکپایت ما نجوئیم
۱۷۳
بغیر آنکه گوئیمت دعائی
۱۷۴
ز دست ما چه آید جز ثنائی
۱۷۵
روان شد شیخشان با یک مریدی
۱۷۶
ز من بشنو که در معنی رسیدی
۱۷۷
بسوی ملک بغداد او روان شد
۱۷۸
بزیر میغ عیّاری نهان شد
۱۷۹
در آن ره کس ندید او را که چون رفت
۱۸۰
که تا در ملک بغداد او درون رفت
۱۸۱
به یک میلی ز بغداد او باستاد
۱۸۲
بگفتا ای رفیق نیک اسناد
۱۸۳
تو اینجا باش تا در شهر سیری
۱۸۴
کنم تا خود ازو بینیم خیری
۱۸۵
بطور روستائی شهر گردم
۱۸۶
که کس نشناسدم که من چه مردم
۱۸۷
بطور روستائی یک حماری
۱۸۸
بیاورد و سواره شد چو عاری
۱۸۹
دگر آورده بر یک بز زجائی
۱۹۰
بگردن خود ببستش یک درائی
۱۹۱
بسوی شهر بغداد او روان شد
۱۹۲
مر او را آن بُزک از پس دوان شد
۱۹۳
چو دروازه بدید آن مرد عیّار
۱۹۴
بگفتا سخت دارد برج و دیوار
۱۹۵
بدروازه رسید ودر درون شد
۱۹۶
بتقدیر خدا او خود زبون شد
۱۹۷
بتقدیر خدا تن در قضا ده
۱۹۸
بحکم او قضایش را رضا ده
۱۹۹
هرانکو از قضا گردن بتابد
۲۰۰
بجنّت او معیّن جا نیابد
۲۰۱
بتقدیر خدا جمعی حریفان
۲۰۲
همی رفتند تا خانه بعمران
۲۰۳
بشب بودند عیّاران بغداد
۲۰۴
بیکجا جمع بر دستور شدّاد
۲۰۵
بیکدیگر ز احوالات عالم
۲۰۶
همی گفتند خود از بیش و از کم
۲۰۷
مقرّر بود هر سه تن به یک روز
۲۰۸
بیارند نعمتی از خوان فیروز
۲۰۹
در آن روزی که عیّار جهان گرد
۲۱۰
بیامد پیش دروازه یکان فرد
۲۱۱
بُدند آن سه نفر آنجا ملازم
۲۱۲
که حکم این چنین برگشت جازم
۲۱۳
که ناگه اندر آمد خر سواری
۲۱۴
به پشت مرکبش خود بود باری
۲۱۵
دگر با او بزی فر به چو ماهی
۲۱۶
بگفتند اوست مقصود کماهی
۲۱۷
یکی گفتا بُزک را میربایم
۲۱۸
که تا باشد به پیش او عطایم
۲۱۹
دگر گفتا خرک خود حقّ من شد
۲۲۰
مثال جان که درمعنی بتن شد
۲۲۱
دگر گفتا لباس و جامهاش را
۲۲۲
برم تا خود بگردد مست و شیدا
۲۲۳
مراورا چون علایق بوده بسیار
۲۲۴
از آنش من مجرد سازم این بار
۲۲۵
هر آن رستائیی کاینشهر بیند
۲۲۶
مجرّد بایدش تا بهر بیند
۲۲۷
مجرّد شو که تا لؤلؤ بیابی
۲۲۸
وگرنه اندرین دریا چو آبی
۲۲۹
گر این رستای را شهری کنم من
۲۳۰
در این ملک چنین بهری کنم من
۲۳۱
مراورا پاک سازم از علایق
۲۳۲
که تا بیند بدو نیک خلایق
۲۳۳
بیکدیگر دویدند از پیش زود
۲۳۴
که تا او را بسوزانند چون عود
۲۳۵
یکی برجست وبز را زود بگشاد
۲۳۶
به پردُم بست زنگش را چو استاد
۲۳۷
دگر گفتا به پیشش کای عزیزم
۲۳۸
غریب ملک باشی تو در این دم
۲۳۹
جهت آنکه بشهر مایکان زنگ
۲۴۰
بپای اسب میبندند خود تنگ
۲۴۱
بر آن پر دُم چرا بستی تو این را
۲۴۲
ندانستی تو خود آیین زین را
۲۴۳
چو بشنید این سخن آن مرد عیار
۲۴۴
نظر اندر عقب کرد او چو پرکار
۲۴۵
بدید او که بزک را برده بودند
۲۴۶
به او این شعبده خوش کرده بودند
۲۴۷
یکی اندر عقب آمد چو برقی
۲۴۸
ازو پرسید کی دانای شرقی
۲۴۹
یکی بُز داشتم همچون نبیدی
۲۵۰
ز من بردند این ساعت تو دیدی
۲۵۱
بگفتا دیدم ایندم یک بُزک را
۲۵۲
یکی شخصی همی بردش بد آنجا
۲۵۳
به این کوچه ببرد او زود دریاب
۲۵۴
که تاگیری بزت را همچو سیماب
۲۵۵
بگفتا ای برادر تو خرم را
۲۵۶
دمی از بهر حق میدار اینجا
۲۵۷
بگفتا زود رو ای مرد ابله
۲۵۸
که گیری تو بزت را برهمین ره
۲۵۹
بگفتا من مؤذن باشم اینجا
۲۶۰
در این مسجد همی خوانم من اسما
۲۶۱
معطل خود مکن ما را در این کوی
۲۶۲
روان نزد من آی و حال خود گوی
۲۶۳
خر خود را سپرد او روان شد
۲۶۴
بسوی کوی بزغاله دوان شد
۲۶۵
یکی عیار پیش راه او رفت
۲۶۶
گرفت او دامن او را یکان رفت
۲۶۷
که از بهر خدا فریاد من رس
۲۶۸
که هستم من دراین ملک تو بی کس
۲۶۹
غریب و مستمند و زار و افکار
۲۷۰
درین ساعت بحال خود گرفتار
۲۷۱
ز من بشنو که گویم حال خود را
۲۷۲
بدرد آید دل تو بر من اینجا
۲۷۳
یکی دکان صرافی گشادم
۲۷۴
شه این ملک بس جوهر بدادم
۲۷۵
مرا در گنج او خود راه باشد
۲۷۶
به پیش شاه ما را جاه باشد
۲۷۷
جواهرهای او سازم نگینها
۲۷۸
کنم بر تاج او پرچین بیک جا
۲۷۹
من آن تاجش بصندوقی نهادم
۲۸۰
بزیر جبّهاش طوقی نهادم
۲۸۱
رسیدم من باین موضع که هستی
۲۸۲
بلا بر جان من آمد زمستی
۲۸۳
یکان جامی ز دست شه چشیدم
۲۸۴
من این زهر هلاهل را ندیدم
۲۸۵
فتاد از دست من صندوق جوهر
۲۸۶
در این چاه ای برادر بهر داور
۲۸۷
اگر صندوق من از چه برآری
۲۸۸
دو صد دینار حق تست یاری
۲۸۹
دگر تا زنده باشم من غلامت
۲۹۰
بجان خود نیوشم من پیامت
۲۹۱
بهر چه حکم فرمائی چنانم
۲۹۲
سر کوی تو باشد چون جنانم
۲۹۳
گر این صندوق من از چه برآید
۲۹۴
مرا دنیا و دین بیشک سرآید
۲۹۵
چو بشنید این سخن عیار نادان
۲۹۶
بگفتا یافتم من گنج پنهان
۲۹۷
بفرصت گنج شه ازوی ربایم
۲۹۸
به پیش شه روم با او بیایم
۲۹۹
همه احوال عالم باز دانم
۳۰۰
من این تاج مرصّع را ربایم
۳۰۱
مرا از او بسی نیکو شود کار
۳۰۲
که او باشد درین ملکم هوادار
۳۰۳
بجان و دل بگفتا ای برادر
۳۰۴
برآرم ازچهت صندوق جوهر
۳۰۵
نگیرم از تو من خود هیچ انعام
۳۰۶
که داری در مقام قرب شه کام
۳۰۷
مرا باید چو تو یاری در آفاق
۳۰۸
که تا خلقان مرا گردند مشتاق
۳۰۹
بیاری توام باشد مددها
۳۱۰
که خلق نیک داری روی زیبا
۳۱۱
کشید از تن تمام جامهاش را
۳۱۲
درون چاه شد عیّار رعنا
۳۱۳
چو اندر چاه رفت آن مرد ساده
۳۱۴
گرفت آن جامههایش رند زاده
۳۱۵
روان شد سوی عیّاران دیگر
۳۱۶
که کرده بدمرا ورا خاک بر سر
۳۱۷
چو عیّاران بهم اندر رسیدند
۳۱۸
همه اسباب خودرا پخته دیدند
۳۱۹
روان گشتند دردم پیش یاران
۳۲۰
برو تاریک گشت آنچه چو زندان
۳۲۱
چو اندر ته رسید و خار و خس دید
۳۲۲
برآمد از درونش آه تجرید
۳۲۳
بگفتا ختم عیّاری همین است
۳۲۴
که چاهی این چنین زیر نگین است
۳۲۵
در این چه کار تو اکنون تباه است
۳۲۶
که این چه بر تو چون قطران سیاه است
۳۲۷
توخلقی سالها افکنده در چاه
۳۲۸
به آخر اوفتادی خود درین راه
۳۲۹
ز بهر مردمان چهها بکندی
۳۳۰
به آخر خویش را دروی فکندی
۳۳۱
بگشت افلاک و افکندت بدین خاک
۳۳۲
ز بس که شعبده کردی در افلاک
۳۳۳
ز بس که داغها بر جان خلقان
۳۳۴
نهادی اوفتادی خودبدین سان
۳۳۵
ز بس که نالهٔ بیدل شنیدی
۳۳۶
نکردی رحم تا آخر بدیدی
۳۳۷
ز بس که کردهٔ دلها جراحت
۳۳۸
به آخر اوفتادی در قباحت
۳۳۹
ز بس که راه رفتی در سیاهی
۳۴۰
سپیدی کم نمودی در سیاهی
۳۴۱
ز بس که جامهٔ مردم کشیدی
۳۴۲
به آخر با تو کردند آنچه دیدی
۳۴۳
ز بس که در علوّیها پریدی
۳۴۴
بآخر خویش در سفلی بدیدی
۳۴۵
ز بس که خلق را بازی بدادی
۳۴۶
به آخر خویش در بازی نهادی
۳۴۷
ز بس که در جهان برجان خلقان
۳۴۸
تو بار غم نهادی خود بدین سان
۳۴۹
به آخر زیر باری لنگ و مجروح
۳۵۰
ز تو یک قالبی مانده است بیروح
۳۵۱
هر آن چیزی که در این مرز کاری
۳۵۲
ببار آرد اگر صدلون باری
۳۵۳
همان خود کشته را هم بدروی تو
۳۵۴
چنین گفته است آن استاد نیکو
۳۵۵
به آخر آنکسی کو زجر کرده است
۳۵۶
همه طاعات خود بی اجر کرده است
۳۵۷
هر آنکس کو گرفتار بدن شد
۳۵۸
درون چاه او بیخویشتن شد
۳۵۹
هر آن عارف که در دل نور حق داشت
۳۶۰
ز توحید معانی صد سبق داشت
۳۶۱
برو ای یار با حق راست میباش
۳۶۲
جهان گو آتش خود خواست میباش
۳۶۳
اگر خلقان همه دشمن شوندت
۳۶۴
چو او خواهی کجا باشد گزندت
۳۶۵
برو خود راز مکر و حیله کن پاک
۳۶۶
برون آ از چنین چاهی تو چالاک
۳۶۷
هر آنکو در چنین چاهی درون شد
۳۶۸
بچاه هستی خود سرنگون شد
۳۶۹
ز هستی مکر زاید علم تقلید
۳۷۰
برو تو نیست شو در علم توحید
۳۷۱
که تاگردی تو هست هر دو عالم
۳۷۲
به انسان خود رسد فیضت دمادم