عطار · مظهر

در آفرینش انسان و مبدأو معاد او فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ترا در علم معنی راه دادند
۲
بدستت پنجهٔ الله دادند
۳
ترا از شیر رحمت پروریدند
۴
براه چرخ قدرت آوریدند
۵
ز عرشت ساختند خود سایبانها
۶
مر او را ساختند از در زبانها
۷
ز بهر فرش اقدامت ورقها
۸
میان آب ماهی کرد پیدا
۹
ز سیصد شصت و شش انهار مقصود
۱۰
میان چار عنصر کرده موجود
۱۱
خدا انسان بقدرت آفریده است
۱۲
درو بسیار حکمت آفریده است
۱۳
باوّل نطفه‌اش را در رحم کرد
۱۴
چهل روزش نگاهی کرد خود فرد
۱۵
بگرم و سرد دادش خود قمر قوت
۱۶
که تا گردید او برمثل یاقوت
۱۷
چهل روز دگر کردش عطارد
۱۸
نظرها خود بسی در عین وارد
۱۹
چهل روز دگر زهره رفیقش
۲۰
باو می‌خواند خود علم طریقش
۲۱
چهل روز دگر خود آفتابش
۲۲
بنور خود گرفته در نقابش
۲۳
ز بعد این بیاید روح انسان
۲۴
که هستم من بتو خود جان ایمان
۲۵
ز بعد این نظر مرّیخ دارد
۲۶
چهل روز دگر او بیخ دارد
۲۷
پس از مریخ آمد مشتری‌اش
۲۸
نظرها بود با او بس قوّی‌اش
۲۹
نظر کردش زحل آنگه بزادش
۳۰
از آن عالم به این عالم نهادش
۳۱
ز بعد این نگر تا چار سالش
۳۲
نظر دارد قمر در عمر و مالش
۳۳
ز بعد چارتا پانزده نظر شد
۳۴
عطارد را از این معنی خبر شد
۳۵
مراو را پرورش دارد عطارد
۳۶
باو صد بازی آرد همچو شاهد
۳۷
ز پانزده تا به سی و پنج سالش
۳۸
کند زهره نظر در عین حالش
۳۹
ازین چون بگذرد تا پنج و چل سال
۴۰
نظر دارد باو خورشید در حال
۴۱
وزین چون بگذرد خوشحال گردد
۴۲
به پنجاه و به پنجش سال گردد
۴۳
نظر دروی کند مریخ چون نور
۴۴
که تا گردد هم او دانا و مستور
۴۵
ازین تاریخ هم تا شصت و پنج سال
۴۶
بود او مشتری را در نظر فال
۴۷
بدور دیگرش دارد ز حل فکر
۴۸
که این معنی بود در حکمتش بکر
۴۹
ترادر پرورش این جاه دادند
۵۰
ز اسرارت دل آگاه دادند
۵۱
هر آن چیزی که در کلّ جهان است
۵۲
بعرش و فرش و کرسی‌اش نهان است
۵۳
همه همراه تو کرده است ای نور
۵۴
ز بهر آنکه باشی پاک و مستور
۵۵
اگر تو خویش را نشناختستی
۵۶
بنامت نام کل انعام بستی
۵۷
ز تو بر جاست نام عز و شاهی
۵۸
ز تو بهتر شده هر شیی که خواهی
۵۹
هر آنکس کو نشد انسان کامل
۶۰
مراو را کی بود زاد ورواحل
۶۱
ترا حق درکمال خود چه‌ها گفت
۶۲
ز انوار تجلیّ‌ات عطا گفت
۶۳
ز قرآن سنگدل را نیست تبدیل
۶۴
ولی سنگش پس از طیر ابابیل
۶۵
عدوی حق که بت از سنگ دارد
۶۶
عجب نبود که بروی سنگ بارد
۶۷
تو اندر اینجهان از بهر اوئی
۶۸
نه درچوگان دنیا همچو گوئی
۶۹
تو اندر این جهان آزاد و فردی
۷۰
بکن کاری تو گر امروز مردی
۷۱
چو مردان راه مردان رو در این راه
۷۲
اگر هستی ز سرّ کار آگاه
۷۳
ز سرّ کار آنکس آگهی یافت
۷۴
که او باسالک ره همرهی یافت
۷۵
برو تا سالکت این ره نماید
۷۶
میان چاه کفرت مه نماید
۷۷
ز سالک جمله ایمان می‌توان یافت
۷۸
درون باغ ریحان می‌توان یافت
۷۹
ز ریحان بوی سنبلهای شاهی است
۸۰
ترا آن بوی از فیض الهی است
۸۱
مدار ملک عالم بر تو ختم است
۸۲
ولی بر مرد نادان رحم حتم است
۸۳
بدان ای مرد دانا اصل خود را
۸۴
ز بعد اصل میدان وصل خود را
۸۵
بهر چه در زمین وآسمانست
۸۶
بتو همره مثال کاروانست
۸۷
بتو گویم یکایک گوش گیرش
۸۸
ز جام بادهٔ من نوش گیرش
۸۹
بدان کافلاک نه باشد بحکمت
۹۰
که آن عالم کبیر آمد بقدرت
۹۱
وجود تو صحیفه است همچو ایشان
۹۲
بظاهر او صغیر است پیش نادان
۹۳
بگویم تا بدانیش یکایک
۹۴
معاد و مبدأت بشناسی اندک
۹۵
به اول موی باشد خود دوم پوست
۹۶
سیم عرق و چهارم گوشت با اوست
۹۷
عصب پنجم به ششم هست فضله
۹۸
بهفتم مغز و هشتم هست عضله
۹۹
چو اندر نُه رسی میدان تو ناخن
۱۰۰
برو با نُه فلک تو خود صفا کن
۱۰۱
دگر جمله کواکب هفت میدان
۱۰۲
بروی آدمیش نغز میخوان
۱۰۳
بتو همراه این هفت همچو سدّ است
۱۰۴
یکایک گویمت این دم که حدّ است
۱۰۵
دلت شمس است و معده چون قمردان
۱۰۶
زحل شُش باشد و او را ثمر دان
۱۰۷
جگر باشد رفیق مشتری‌ات
۱۰۸
ازو باشد حرارت پس قوی‌ات
۱۰۹
بود مریخ زهره زُهره کرده
۱۱۰
عطارد دان سپرز و غیر روده
۱۱۱
بقول دیگران نوع دگر دان
۱۱۲
بتو کردم من این گفتار آسان
۱۱۳
ز اجسامت شماری گر بگویم
۱۱۴
وجودت را به آب روح شویم
۱۱۵
هر آن چیزی که در آفاق باشد
۱۱۶
به انفس همنشین با طاق باشد
۱۱۷
ز احوال بروجت خود خبر نیست
۱۱۸
ز اشجار وجودت خود ثمر نیست
۱۱۹
بگویم شمّهٔ از برج افلاک
۱۲۰
که با تو همرهندی خود باین خاک
۱۲۱
به آن عالم که کُبری نام دارد
۱۲۲
دوانزده بروجش نام دارد
۱۲۳
در اجسامت شمار او بگویم
۱۲۴
دو عالم را نثار او بگویم
۱۲۵
دو چشمت با دو گوش و بادوبینی
۱۲۶
دهان و ناف بادو مقعدینی
۱۲۷
دو سینه را شماره کن به آن ده
۱۲۸
دوانزده ببین در عینت ایمه
۱۲۹
قمر را دان منازل بیست و هشت است
۱۳۰
بر افلاک بروجش جای گشت است
۱۳۱
درون جسم آدم هفت عضو است
۱۳۲
بهر عضوی مرا او را چار جزواست
۱۳۳
دگر ارکان عنصر چار میدان
۱۳۴
تو نامش امّهات کون میخوان
۱۳۵
ز سر تا گردنت خود آتشین است
۱۳۶
ز سینه تا بنافت بادبین است
۱۳۷
ز نافت تا برُکبه آب رحمت
۱۳۸
از او پایان نگر خود خاک قدرت
۱۳۹
بقول دیگران این نکته دانی
۱۴۰
بیا برگو که عمر رفته دانی
۱۴۱
بنوع دیگری گویم تو بینوش
۱۴۲
که خون آدمی باد است در جوش
۱۴۳
چو بلغم آب و سودا خاک باشد
۱۴۴
که در چشم بدان غمناک باشد
۱۴۵
ز صفرا آتش آمد دروجودم
۱۴۶
به آخر سوخت در عشقش چو عودم
۱۴۷
دگر از عالم کبری بگویم
۱۴۸
حدیث عالم صغری بگویم
۱۴۹
چهار و صد چهل با چار کوه است
۱۵۰
بهمراهیّ انسان باشکوه است
۱۵۱
بدین جسم محقر نیز نیکوست
۱۵۲
که چنداست استخوان عضو در پوست
۱۵۳
دگر گویند کوه قاف اعلا
۱۵۴
در آن سیمرغ باشد مرغ زیبا
۱۵۵
تو میدان روح انسانی است سیمرغ
۱۵۶
به آخر می‌شود این جسم بی مرغ
۱۵۷
دگر در این جهان هفت است دریا
۱۵۸
در اجسامت بمثل اوست برپا
۱۵۹
بگویم هفت دریا در وجودت
۱۶۰
به اول چشم و دیگر شد دو گوشت
۱۶۱
دگر آب دهن با آب بینی
۱۶۲
دگر شاش و منی را هفت بینی
۱۶۳
دگردر این جهانست هفت اقلیم
۱۶۴
بجسمت هفت عضو آمد به تسلیم
۱۶۵
دگر میدان حواس ظاهری را
۱۶۶
تو حس مشترک دان باطنی را
۱۶۷
اگر داری ز بهر این فلک نهر
۱۶۸
فلک اعظم شناس و گرد شش قهر
۱۶۹
به قهر خود همه افلاک اعلا
۱۷۰
بگرداند بمثل آسیاها
۱۷۱
مر او را در شبانروزی چه سیراست
۱۷۲
بسیصد شصت و پنج از دهر دیر است
۱۷۳
درین درجات او خود سیر دارد
۱۷۴
بدرجه شصت دقیقه خیر دارد
۱۷۵
بود هر یک دقیقه ثانیه شصت
۱۷۶
چو هر ثانیّه باشد ثالثه شصت
۱۷۷
ز ثالث تا بعاشر در حساب است
۱۷۸
که بیست و دو هزار و بیست بابست
۱۷۹
تو بیست و دوی دیگر کن شماره
۱۸۰
که نقش این دم تست این ستاره
۱۸۱
هر آنکس کو ز رحمت بهره‌مند است
۱۸۲
مر او را این مراتب خود پسند است
۱۸۳
همه همراه تو باشند ای جان
۱۸۴
تو غافل بودهٔ ازحال ایشان
۱۸۵
همه اشیاء ز بهرت خادمانند
۱۸۶
ملایک راهدار تو چو جانند
۱۸۷
هر آن سالک که پیشم راه دارد
۱۸۸
بعالم او دل آگاه دارد
۱۸۹
تو ای انسان بمعنی کان لطفی
۱۹۰
همه اشیا درون تست مخفی
۱۹۱
بدان خود را که تا خود از کجائی
۱۹۲
که با نور الهی آشنائی
۱۹۳
بدان خود را که توذات شریفی
۱۹۴
چو آب زمزم و کوثر لطیفی
۱۹۵
بدان خود را که تو با جان رفیقی
۱۹۶
به حکمت خود شفیقان را شفیقی
۱۹۷
بدان خود را و آزاد جهان شو
۱۹۸
چو عیسی برفراز آسمان شو
۱۹۹
بدان خود را و واقف شو ز سرها
۲۰۰
که سر باشد رفیق مرد دانا
۲۰۱
بدان خود را و با حق آشنا شو
۲۰۲
تمام اولیا را پیشوا شو
۲۰۳
بدان خود را که تو از بحر اوئی
۲۰۴
چو قطره غیر بحر او نجوئی
۲۰۵
بدان خود را که تا عطّار گردی
۲۰۶
بگرد نقطه چون پرگار گردی
۲۰۷
بدان خود را که آخر گر ندانی
۲۰۸
درون دایره در جهل ما نی
۲۰۹
بدان خود را و با درد آشنا شو
۲۱۰
ز کوی عاقبت بیرون چو ما شو
۲۱۱
بدان خود را اگر تو یار مائی
۲۱۲
وگرنه ژاژ با خلقان بخایی
۲۱۳
بدان خود را و در خود بین تو او را
۲۱۴
شکن بر سنگ تقوی این سبورا
۲۱۵
بدان خود را که هم تو جسم و جانی
۲۱۶
به آخر در معانی لامکانی
۲۱۷
بدان خود را که شمس از خادمین است
۲۱۸
شده از آسمان شمع زمین است
۲۱۹
بدان خود را که چرخ و کوکب و ماه
۲۲۰
همه هستند خادم پیشت ای شاه
۲۲۱
بدان خود را که مقصود الهی
۲۲۲
بدرویشی توسالک پادشاهی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.