عطار · مظهر

در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدان خود را و خود را کن فراموش
۲
تو جوهر ذات را میدان و بخروش
۳
بدان خود را که تا مظهر ببینی
۴
ز وصلت نامه‌ام اظهر ببینی
۵
بدان خود را که حلّاجم چنین گفت
۶
که از اسرارنامه دُر توان سفت
۷
بدان خود را که مرغ لامکانی
۸
کتاب طیر ما را آشیانی
۹
بدان خود را و خسرو دان تو معنا
۱۰
الهی نامه گفتست این معمّا
۱۱
بدان خود را که پند من شفیق است
۱۲
مصیبت نامه‌ات این دم رفیقست
۱۳
بدان خود را که بلبل نامه‌داری
۱۴
به اشترنامه کی همخانه داری
۱۵
بدان خود را اگر تذکیره خوانی
۱۶
جمیع اولیا را دیده دانی
۱۷
بدان خود را که این معراج نامه
۱۸
به هفتم آسمان دارد علامه
۱۹
بدان خود را که این مختارنامه است
۲۰
دو عالم را از و دانه و دام است
۲۱
بدان خود را جواهر نامه کن کوش
۲۲
بشرح القلب من فی الحال می نوش
۲۳
بدان خود را که این هفده کتب را
۲۴
نهادم بر طریق علم اسما
۲۵
شمار بیت اینها را بگویم
۲۶
من از کشف معانی تخم جویم
۲۷
دویست و دو هزار و شصت بیت است
۲۸
برای سالکان هر بیت بیت است
۲۹
مرا در علم و حکمت بس کتبها است
۳۰
ولیکن آن به پیش مرد داناست
۳۱
هر آن شخصی که خواند او تمامش
۳۲
بهشت عدن می‌باشد مقامش
۳۳
همه علمی به پیش او مکمل
۳۴
همه حکمت به پیش او مسجل
۳۵
هر آن دانا که آن جمله نیابد
۳۶
بجهد وسعی خود دو سه بیابد
۳۷
تمام علم و حکمت اندرین دوست
۳۸
طریق اولیا میدان در این کوست
۳۹
همه در این کتب پیدا ببیند
۴۰
ازو مقصود هر دو کون چیند
۴۱
کدامند این کتب ای یار شبخیز
۴۲
که دارد او دمی همچون قمر تیز
۴۳
کتاب جوهر الذاتست و مظهر
۴۴
بود در پیش دانای مطّهر
۴۵
همه در پیش دانا هست روشن
۴۶
به پیش عارفانش همچو گلشن
۴۷
هر آنکس را که دولت بختیار است
۴۸
مراورا این کتبها در کنار است
۴۹
هر آنکس کو بحیدر راه بین شد
۵۰
بجوهر ذات و مظهر همنشین شد
۵۱
هر آنکس کو محبّ هر دو پور است
۵۲
مراورا این کتبها همچو نور است
۵۳
دو پور و دو کتب از بهر شاه است
۵۴
دگرها غرق دریای گناه است
۵۵
هر آنکس کو ازین بحر است آگاه
۵۶
صفات ذات او شد قل هوالله
۵۷
محمّد بود از بهر حق آگاه
۵۸
نمی‌دانی از آن گم کردهٔ راه
۵۹
به ره از هستی خود شو گریزان
۶۰
که تایابی مقام قرب جانان
۶۱
ترا چندانکه گفتم غیر کردی
۶۲
بمعنی خویش را در دیر کردی
۶۳
دریغا سی ونه سال تمامت
۶۴
بکردم درمعانیها سلامت
۶۵
همه اوقات من در پیش نادان
۶۶
برفت از دست کو مرد صفادان
۶۷
ولیکن شکر گویم صد هزاری
۶۸
که دارد ملک اسرارم مداری
۶۹
دوعالم گر ازین اسرار گویند
۷۰
نه براین شیوهٔ عطّار گویند
۷۱
بحمدالله که عارف راز دار است
۷۲
چو اشترهای مستم در قطار است
۷۳
مرا ملک سلیمان درنگین است
۷۴
که انسانم بمعنی همنشین است
۷۵
ز بهر عارفان دارم کتبها
۷۶
که گویندم دعا در صبح اعلا
۷۷
هلا ای عاشق مست سخندان
۷۸
ترا باشد همه اسرار در جان
۷۹
بگویم با تو حال دین و تقوا
۸۰
اگرداری دمی با من مدارا
۸۱
ز آدم تا به این دم علم دارم
۸۲
چو تخم عشق درجانت بکارم
۸۳
ز آدم نور عرفان گشت پیدا
۸۴
ولی در پرده پنهان بود آنجا
۸۵
بدور مصطفی کرد اوظهوری
۸۶
بجان حیدر آمد او چو نوری
۸۷
ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت
۸۸
به همراهان اهل فسق کی گفت
۸۹
ز آدم تا بایندم سر همو گفت
۹۰
یکی منصور بی دانش فرو گفت
۹۱
سرش اندر سر اینکار رفت او
۹۲
مرا خود او همی گوید که رو گو
۹۳
وگرنه من کیم یک مستمندی
۹۴
چو صیدی اوفتاده درکمندی
۹۵
کمندم او فکند و صید اویم
۹۶
ز چوگانش در این میدان چو گویم
۹۷
رو ای درویش سالک راه او گیر
۹۸
شنو اسرار معنیهاش از پیر
۹۹
برو در لو کشف بنگر زمانی
۱۰۰
اگر داری بکویش آشیانی
۱۰۱
که تا حل گرددت اسرار مشکل
۱۰۲
شوی اندر طریقت مرد کامل
۱۰۳
ترا انسان کامل می‌توان گفت
۱۰۴
منافق را چو جاهل می‌توان گفت
۱۰۵
اگرداری ز علم دین تونوری
۱۰۶
تو داری در دو عالم خوش حضوری
۱۰۷
تو داری آنچه مقصود جهان است
۱۰۸
از آن جایت بچارم آسمانست
۱۰۹
بیا این گنج را سرپوش بردار
۱۱۰
که تا بینی تو روی خوب دلدار
۱۱۱
بیک صورت بیک معنی بیک حال
۱۱۲
همو باشد درون این زمان قال
۱۱۳
ولیکن خاص دیگر یار دیگر
۱۱۴
برون پرده خود اغیار دیگر
۱۱۵
بیک جوزی که نامش چار مغز است
۱۱۶
تو اصل روغنش میدان که نغز است
۱۱۷
دگرها را بباید سوختن زود
۱۱۸
که تا از وی برآید بوی چون دود
۱۱۹
دگر آن روغنش گر در چراغی
۱۲۰
بمانی و بسوزیش چو داغی
۱۲۱
ازو مقصود دیگر نیز زاید
۱۲۲
که پیش اهل معنی رو نماید
۱۲۳
شعاع او نمی‌دانی و رفتی
۱۲۴
همان بهتر که اندر خاک خفتی
۱۲۵
تو این خورشید انور را نبینی
۱۲۶
چو کوران بر سر رهها نشینی
۱۲۷
کسی کو روز این خورشید نادید
۱۲۸
بشب او شمع ما را او کجا دید
۱۲۹
جهان اندر جهان خورشید و نور است
۱۳۰
وگراندر جنان رضوان و حور است
۱۳۱
مرا با اصل اینها کار باشد
۱۳۲
هم اویم دلبرو دلدارباشد
۱۳۳
چو بد اصلی ندانی اصل خود را
۱۳۴
ترا کی باشد اندر کوی ما جا
۱۳۵
تو ناپاکی و هم ناپاک زاده
۱۳۶
ز حتّ شهسوار ما پیاده
۱۳۷
هر آنکس را که حبّ حیدری نیست
۱۳۸
شعاع روی او خود انوری نیست
۱۳۹
هر آنکس کو باین ره راه برده
۱۴۰
ز عرش هفتمین خرگاه برده
۱۴۱
بیا در راه حق جان را فدا کن
۱۴۲
پس آنگه کار خود با او رها کن
۱۴۳
بیا و صدق خود بر صادقان خوان
۱۴۴
تو حال معنوی بر عاشقان خوان
۱۴۵
میا درخانهٔ مستان تو هشیار
۱۴۶
اگر هستی تو واقف خود ز اسرار
۱۴۷
اگر آئی چو ایشان مست گردی
۱۴۸
بدور مالکان پابست گردی
۱۴۹
ولیکن هر که صالح نیست چون ما
۱۵۰
ندارد او میان اولیا جا
۱۵۱
اگر هستی تو قابل جای داری
۱۵۲
تو بی‌شک در بهشت خود پای داری
۱۵۳
وگرنه میشوی همچون حماری
۱۵۴
به انسانت نباشد هیچ کاری
۱۵۵
دریغا و دریغا و دریغا
۱۵۶
که کردی خویش را در دین تو رسوا
۱۵۷
تو انسان بودی و انسان تو بودی
۱۵۸
میان اولیا برهان تو بودی
۱۵۹
تو انسان بودی و انسان رفیقت
۱۶۰
محمّد بود در عقبی شفیقت
۱۶۱
تو انسان بودی و انسانت میثاق
۱۶۲
ولیکن در معانی گشتهٔ عاق
۱۶۳
تو انسان بودی و انسان امیرت
۱۶۴
امیرالمؤمنین بُد دستگیرت
۱۶۵
ولیکن خویش را نشناختی تو
۱۶۶
تو ایمان را بیک جو باختی تو
۱۶۷
دریغا نام فرزندیّ آدم
۱۶۸
که باشد بر تو این نام مسلّم
۱۶۹
تو شرعش را چو من دان ای برادر
۱۷۰
بکن از لفظ عطّار این تو باور
۱۷۱
بهر چه الله گفت احمد چنان کرد
۱۷۲
نماز خویش را بر آسمان کرد
۱۷۳
بخاطر هیچ غیر او میآور
۱۷۴
تمامی ورد او الله اکبر
۱۷۵
تو گر اندر نمازی خواب داری
۱۷۶
ز رحمت روی خود بی آب داری
۱۷۷
نماز و روزه‌ات بر هیچ باشد
۱۷۸
ز طوق لعنتت صد پیچ باشد
۱۷۹
بخاطر فکر دنیا همچو نمرود
۱۸۰
شدستی پیش اهل الله مردود
۱۸۱
اگر خواهی که با مقدار باشی
۱۸۲
به این عالم تو با اسرار باشی
۱۸۳
بکن پیشه تو عزلت را بعالم
۱۸۴
که گویندت توئی فرزند آدم
۱۸۵
بکن همره تو علم عارفان را
۱۸۶
که تا همره شوی تو صالحان را
۱۸۷
بکن با علم معنی آشنائی
۱۸۸
که تا آید به قلبت روشنائی
۱۸۹
بکن اصلاح ملکت ای برادر
۱۹۰
اگر هستی تو خود ازنسل بوذر
۱۹۱
ز نسل بوذر غفّار دیدم
۱۹۲
بتون از وی معانیها شنیدم
۱۹۳
ازو احوال جانان گشت معلوم
۱۹۴
نبد پیش من این اسرار مفهوم
۱۹۵
هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت
۱۹۶
چو جبریل آسمان در زیر پر یافت
۱۹۷
هر آنکس کو معانی را بداند
۱۹۸
کلام الله را از بر بخواند
۱۹۹
مرا مقصود معنیهاش باشد
۲۰۰
میان جان من غوغاش باشد
۲۰۱
ز معنیّ کلام الله محوم
۲۰۲
نه چون مفتی بیمعنی است صحوم
۲۰۳
مرا فتوی ز حکم این کلام است
۲۰۴
نه ازگفتار شیخ و شرح عامست
۲۰۵
ز شرح عام بگذر شرح او خوان
۲۰۶
که تا گردی معانی دان قرآن
۲۰۷
به پیشم کفر باشد قول مفتی
۲۰۸
بدام زرق و سالوسش نیفتی
۲۰۹
تو گرد فشّ و دستار بلندش
۲۱۰
نگردی تا نیفتی در کمندش
۲۱۱
تو ایشان را مدان انسان عاقل
۲۱۲
که ایشانند مثل خر در آن گل
۲۱۳
تو از ایشان مجو معنی قرآن
۲۱۴
از ایشان گرروایت هست برخوان
۲۱۵
روایت حقّ ایشان شد به تقلید
۲۱۶
مرا خود نطق قرآنست و توحید
۲۱۷
تو گرد عارفان راه حق گرد
۲۱۸
بدین مصطفی میباش خود فرد
۲۱۹
تو شرع مصطفی چون شاه من دان
۲۲۰
که او بوده است نصّ و بطن قرآن
۲۲۱
امیرالمؤمنین انسان کامل
۲۲۲
به پیشش هر دوعالم یک منازل
۲۲۳
تو منزلگاه شاه ما چه دانی
۲۲۴
وگردانی چرا مظهر نخوانی
۲۲۵
ز مظهر گرددت روشن شریعت
۲۲۶
معانی دان شوی در سرّ وحدت
۲۲۷
ز مظهر تو طریقت را بیابی
۲۲۸
بجوهر ذات من خود نور یابی
۲۲۹
ز جوهر ذات من ذات خدابین
۲۳۰
حقیقت در وجود انما بین
۲۳۱
مرا دانای اسرار معانی
۲۳۲
بگفتا ای رفیق من چه خوانی
۲۳۳
بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل
۲۳۴
به آخر سورهٔ طاها مکمّل
۲۳۵
بیا ای نور خود را نیک بشناس
۲۳۶
ز شیطانان دنیا زود بهراس
۲۳۷
تو این خلقان دنیا را شناسی
۲۳۸
که ایشانند چون شیطان لباسی
۲۳۹
کسی کو زین چنین شیطان جداشد
۲۴۰
مراو را طوق ازگردن رها شد
۲۴۱
ولیکن این چنین دولت که یابد
۲۴۲
کسی کز جاه دنیا روی تابد
۲۴۳
بگویم اصل درویشی کدام است
۲۴۴
که این معنی بعالم نی بعام است
۲۴۵
بگویم با تو ای درویش کن گوش
۲۴۶
مکن ما را در این معنی فراموش
۲۴۷
به اوّل آنکه پیش نور باشی
۲۴۸
دوم آنکه ز دنیا دور باشی
۲۴۹
سیم آنکه ز خلق این جهان تو
۲۵۰
کناره گیری و باشی تو نیکو
۲۵۱
ز اوّل نور میدانی چه باید
۲۵۲
بود پیری که از وی علم زاید
۲۵۳
نه آن علمی که زرّاقان بخوانند
۲۵۴
نه آن علمی که سالوسان بدانند
۲۵۵
بنور آن علم آموزد که حق گفت
۲۵۶
نه آن علمی که او وی را سبق گفت
۲۵۷
بتو از معنی قرآن بگوید
۲۵۸
ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید
۲۵۹
بروای یار ازدنیا جدا شو
۲۶۰
پس آنگه در معانی رهنما شو
۲۶۱
هر آنکس کو خبر از بود دارد
۲۶۲
همه دنیا و دین نابود دارد
۲۶۳
مر او را با اناالحق کار باشد
۲۶۴
چه پروایش ز پای دار باشد
۲۶۵
ز اصل و وصل دارم من خبرها
۲۶۶
که تا گردی تو واقف از خطرها
۲۶۷
که این دنیا خطر بسیار دارد
۲۶۸
بسی را همچو خود افگار دارد
۲۶۹
خداوندا ازین جمله خطرها
۲۷۰
نگهداری تو درویشان دین را
۲۷۱
که درویشان ترا دانند و خوانند
۲۷۲
ز اسرار تو خود درها فشاند
۲۷۳
ز درویشی تو سلطانی و برهان
۲۷۴
ترا باشد مراد از وصل جانان
۲۷۵
توئی آنکه بحکمت همنشینی
۲۷۶
طریق شرع را در خویش بینی
۲۷۷
شریعت خانهٔ دان همچو این بند
۲۷۸
طریقت اندرو هم قفل و هم بند
۲۷۹
حقیقت یار در خانه نشانده
۲۸۰
همه مستان حق جانها فشانده
۲۸۱
همه کرّوبیان لبیّک گویان
۲۸۲
بگرد خانه خود از بهر جانان
۲۸۳
بیا ای دوست بنشین باهم آنجا
۲۸۴
میفکن این چنین روزی بفردا
۲۸۵
هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد
۲۸۶
به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد
۲۸۷
بنقد این سود در بازار عشق است
۲۸۸
برای عاشقان اذکار عشق است
۲۸۹
بذکر دوست مست مست مستم
۲۹۰
بهشیاریّ او از جای جستم
۲۹۱
تو هم پاداری و گوش و بصر هم
۲۹۲
بکن از غیر حق این دم حذر هم
۲۹۳
بجه از جوی این دریای پرخون
۲۹۴
وگرنه اوفتی دروی هم اکنون
۲۹۵
هر آنکس کو زجوی این جهان جست
۲۹۶
بدریای جنانش هست صد شصت
۲۹۷
بهر شستی هزاران ماهی حور
۲۹۸
فتاده هم ز رضوان با چنان نور
۲۹۹
اگر تو ای برادر هوشداری
۳۰۰
سخنهای معانی گوش داری
۳۰۱
در آیینی نهان صد بحر اسرار
۳۰۲
بهر بحری هزاران درّ شهوار
۳۰۳
تو آن دُر در همه الفاظ من دان
۳۰۴
که تا گردد معانی بر تو آسان
۳۰۵
هر آنکس کو معانی دان چو من شد
۳۰۶
ملایک پیش او بی‌خویشتنشد
۳۰۷
هر آنکو کو بداند سرّ جانان
۳۰۸
برد همراه خود او کلّ ایمان
۳۰۹
هر آنکس را که ایمان نیست مرده است
۳۱۰
به آخر خویش با شیطان سپرده است
۳۱۱
هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش
۳۱۲
دو عالم شد تمامی زیر پایش
۳۱۳
هرآنکس کو بحکمت پیش دیده
۳۱۴
طریق شرع را در خویش دیده
۳۱۵
هر آنکس کو نظاره کرد جان را
۳۱۶
طلاقی داد او ملک جهان را
۳۱۷
تو اندر این جهان تا چند باشی
۳۱۸
به این مشت دغل در بند باشی
۳۱۹
شکن این بند از دنیا برون شو
۳۲۰
بکوی آخرت چون من درون شو
۳۲۱
که تا بینی کیانند مست جبّار
۳۲۲
ولی درخلوت یارند هشیار
۳۲۳
ز هشیاران عقبایت خبر نیست
۳۲۴
بشیطانان دنیایت ظفر نیست
۳۲۵
تو شیطان را بگیر و دور انداز
۳۲۶
درون بوتهٔ دنیاش بگداز
۳۲۷
که تا ایمن شوی از مکرش ای یار
۳۲۸
وگرنه درجهان گردی تو مردار
۳۲۹
هر آنکس کو شود مردار خواره
۳۳۰
وجود او جراحت گشت و پاره
۳۳۱
ز مردار جهان بگذر چو مردان
۳۳۲
که تا گردی مطهّر بهر جانان
۳۳۳
هرآنکس کو ز آلایش برونست
۳۳۴
هم او مقصود کلّ کاف ونونست
۳۳۵
ز بهر تو سخن بسیار گفتم
۳۳۶
دو صد من گوهر اسرار سفتم
۳۳۷
دو عالم راز بهرت راست کردم
۳۳۸
ز دوزخ من ترا در خواست کردم
۳۳۹
چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم
۳۴۰
برین اوقات بی معنیت خندم
۳۴۱
ز اوقاتت هزاران گریه زاید
۳۴۲
رهت مالک بدوزخ میگشاید
۳۴۳
پس آنگه خط مردودی کشندت
۳۴۴
بقعر دوزخ تابان برندت
۳۴۵
ببین اوقات خود را ای برادر
۳۴۶
مکن تو گفت شیطان هیچ باور
۳۴۷
هزاران آدمی کو علم خوانده
۳۴۸
بگرد خویشتن خطّی کشانده
۳۴۹
که من در علم خود ناجی شدستم
۳۵۰
میان عالمان عالی شدستم
۳۵۱
همی گوید دماغم پر ز علمست
۳۵۲
همه اجسام من خود کان حلمست
۳۵۳
مرا از علم و حلمت حال باید
۳۵۴
نه همچون آن مدرّس قال باید
۳۵۵
ز حال انسان کامل نور گردد
۳۵۶
ز قال بد مدرّس کور گردد
۳۵۷
غلطهای حماران درس گویند
۳۵۸
میان مدرسه خود قرس گویند
۳۵۹
ز قرس و درس بگذر راه او گیر
۳۶۰
پس آنگه رو بخاک راه اومیر
۳۶۱
وگرنه کور گردی اندرین راه
۳۶۲
نگردد هیچکس از حالت آگاه
۳۶۳
هرآنکس کو بباطن کور باشد
۳۶۴
بباطن خود زعلمم عور باشد
۳۶۵
هر آن کز علم معنی دیده کور است
۳۶۶
باو این علم دنیا نیز زور است
۳۶۷
بیا از علم معنی پرس ما را
۳۶۸
اگرداری بحال خویش پروا
۳۶۹
برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان
۳۷۰
درو گفتم همه اسرار آسان
۳۷۱
برو او را ز سر تا پا بخوانش
۳۷۲
که تا گردی تو نور آسمانش
۳۷۳
بتابی بر جمیع خلق عالم
۳۷۴
منوّر باشی همچون نور آدم
۳۷۵
بدانش خود کلید علم معنا
۳۷۶
بدانش خود تونور روح عیسی
۳۷۷
کلید جمله توحید الاه است
۳۷۸
بر این معنی شه مردان گواه است
۳۷۹
شه مردانست علم وحال و گفتم
۳۸۰
ازو من درّ هر اسرار سفتم
۳۸۱
اگر صد قرن باشد عمر نوحت
۳۸۲
بدنیا دمبدم باشد فتوحت
۳۸۳
چو اسرارش ندانی خود تو گیجی
۳۸۴
میان عارفان بر مثل هیجی
۳۸۵
برو عارف شو و اسرار او دان
۳۸۶
پس آنگه مظهر انوار او دان
۳۸۷
که تاکشفت شود اسرار مبهم
۳۸۸
شوی در پیش اهل الله محرم
۳۸۹
مرا شوقش ز عالم کرد بیرون
۳۹۰
بعشقش آمدم در عالم اکنون
۳۹۱
بعشقش زنده باشم در جهان من
۳۹۲
شدم دانای سرّ لامکان من
۳۹۳
زنم لبّیک منصوری بعالم
۳۹۴
به دانا ختم شد والله اعلم
۳۹۵
هر آنکس را که دانا همنشین است
۳۹۶
بر او علم معانی خود یقین است
۳۹۷
هر آنکس کو ز دانا روی تابد
۳۹۸
به آخر او جزای خویش یابد
۳۹۹
ترا دانا رفیق نیک باشد
۴۰۰
که تا از چاه کفرت خود برآرد
۴۰۱
ترا دانا رفیق ملک جانست
۴۰۲
که در شهر معانی او زبان است
۴۰۳
ترا دانا بسوی خویش خواند
۴۰۴
بمحشر از صراطت بگذراند
۴۰۵
ترا دانا دهد از حوض کوثر
۴۰۶
شرابی همچو روح جان مطهّر
۴۰۷
ترا دانا کند واقف ز اسلام
۴۰۸
مرو در کوی نادان کالأنعام
۴۰۹
ترا دانا ز دانش راز گوید
۴۱۰
طریق علم معنی بازگوید
۴۱۱
ترا دانا کند ازحال آگاه
۴۱۲
برو تو فکر خود کن اندرین راه
۴۱۳
ترا دانا بحقّ واصل کند زود
۴۱۴
اگر صافی کنی این جسم مقصود
۴۱۵
ترا دانا همه توحید گوید
۴۱۶
ز نوروز محبّت عید گوید
۴۱۷
ترا دانا کند خود عقل همراه
۴۱۸
ترا دانا کند از حالت آگاه
۴۱۹
ترا دانا بحکمت رهنمون کرد
۴۲۰
پس آنگه روح حیوانی برون کرد
۴۲۱
ترا دانا زاصل کار گوید
۴۲۲
میان شرع و حکمت یار گوید
۴۲۳
ترا دانا براه فقر آرد
۴۲۴
درون توبه عشقت گذارد
۴۲۵
ترا دانا زند از عشق اکسیر
۴۲۶
که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر
۴۲۷
ترا دانا کند از من خبردار
۴۲۸
که تا آئی بسوی من دگر بار
۴۲۹
ترا دانا هم از عطّار گوید
۴۳۰
نه از قاضیّ و از طرّار گوید
۴۳۱
ترا دانا برون آرد ز تقلید
۴۳۲
نماید خود ترا این راه توحید
۴۳۳
ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی
۴۳۴
برون آرد مثال نوح و کشتی
۴۳۵
ترا دانا ز مکر او رهاند
۴۳۶
چو نوحت اندر آن کشتی نشاند
۴۳۷
ترا دانا مثال بحر باید
۴۳۸
که لب خشک آید و خوش رخ گشاید
۴۳۹
ترا دانا دهد از عشق بهره
۴۴۰
تو باشی در معانیهاش شهره
۴۴۱
ترا دانا رهاند از بدیها
۴۴۲
مکن خود را چو شیخ بدتورسوا
۴۴۳
ترا دانا بشرع مصطفی خواند
۴۴۴
دگر بر تو طریق مرتضی خواند
۴۴۵
طریق مرتضی ایمان کل دان
۴۴۶
وزو هر دم کتاب عاشقان خوان
۴۴۷
طریق مرتضی یک راه دارد
۴۴۸
حقیقت را بمعنی شاه دارد
۴۴۹
شریعت کرد او شد در طریقت
۴۵۰
طریقت ورد او شد در حقیقت
۴۵۱
حقیقت غیر او من غیر دانم
۴۵۲
چو منصور این معانی من بخوانم
۴۵۳
از آن درجسم عطّار آمدی تو
۴۵۴
که برگوئی اناالحق را تو نیکو
۴۵۵
اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی
۴۵۶
میان عاشقان محرم تو باشی
۴۵۷
درون شمع احمد راه دیدم
۴۵۸
شه مردان از آن آگاه دیدم
۴۵۹
کسی بهتر ازو این ره نرفته
۴۶۰
وگر رفته رهش از وی شنفته
۴۶۱
کسی دیگر ندارد حدّ این قرب
۴۶۲
وگر گوید بحلقش ریز خود سرب
۴۶۳
مرا تیز است مظهر سرب ریزان
۴۶۴
میان جان دشمن نار سوزان
۴۶۵
تو سربش ریز در حلق و برون شو
۴۶۶
بجوهر ذات من چون درون شو
۴۶۷
که تا گردی همچون شیخ مردان
۴۶۸
از آنکو نخوتی دارد چو شیطان
۴۶۹
هر آنکس را که نخوت یار باشد
۴۷۰
امیر ما ازو بیزار باشد
۴۷۱
امیرم آنکه مدّاحش خلیل است
۴۷۲
تولّدگاه او خانهٔ جلیل است
۴۷۳
بکعبه زاد از مادر امیرم
۴۷۴
از آن شد حلقهٔ او دستگیرم
۴۷۵
بدانستم من این دم راه خود را
۴۷۶
از آن گشتم بعالم مست و شیدا
۴۷۷
هر آنکس را که حیدر راهبر شد
۴۷۸
درون جنّت او همچون قمر شد
۴۷۹
هر آنکس را که حیدر دوستار است
۴۸۰
محمّد خود شفیعش در شمار است
۴۸۱
هر آنکس را که حیدر میر دین شد
۴۸۲
خوارج بیشکی با او بکین شد
۴۸۳
هر آنکس را که حیدر مقتدایست
۴۸۴
تمام جان و تن نور صفایست
۴۸۵
هر آنکس را که حیدر میر باشد
۴۸۶
چه پروایش ز شاه و میر باشد
۴۸۷
هر آنکس را که حیدر پیش خواند
۴۸۸
بدرب هیچکس او را نراند
۴۸۹
هر آنکس را که حیدر خود شفیق است
۴۹۰
خداوندش بمعنی دان رفیق است
۴۹۱
هر آنکس را که حیدر شد طلبکار
۴۹۲
هزارش یوسف مصری خریدار
۴۹۳
هر آنکس را که حیدر شد امامش
۴۹۴
همه اسرار معنی شد تمامش
۴۹۵
هر آنکس را که حیدر یار غار است
۴۹۶
چه پروایش ز زهر و نیش مار است
۴۹۷
هر آنکس را که حیدر لطف دارد
۴۹۸
بجنت حوریانش عطف دارد
۴۹۹
هر آنکس را که حیدر کرد بیرون
۵۰۰
خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون
۵۰۱
هر آنکس را که حیدر نور تن شد
۵۰۲
مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد
۵۰۳
هر آنکس را که حیدر جام دارد
۵۰۴
در او مستی حقّ آرام دارد
۵۰۵
هر آنکس را که حیدر شد زبانش
۵۰۶
بخواند مظهر وداند بیانش
۵۰۷
هر آنکس را که حیدر گفت سلمان
۵۰۸
تو او را بوذر و غفّار میخوان
۵۰۹
هر آنکس را که حیدر شد محبّش
۵۱۰
طبیب حاذق آمد کلّ طبّش
۵۱۱
هر آنکس را که حیدر حقّ نماید
۵۱۲
درخت دید از ذاتش برآید
۵۱۳
برو ای یار برخطّش بنه سر
۵۱۴
که تا آزاد گردی همچو بوذر
۵۱۵
برو ای یار گفتم گوش کن تو
۵۱۶
میان عارفان خاموش کن تو
۵۱۷
اگر خاموش بنشینی چو مردان
۵۱۸
نباشد خود ترا ز اسرار نقصان
۵۱۹
وگرگوئی بکشتن می‌کشندت
۵۲۰
بگویندت توئی رافض برندت
۵۲۱
ندانستی که رافض کیست ای سگ
۵۲۲
بگویم تا شود خود خشکت این لب
۵۲۳
روافض آنکه دین شه ندارد
۵۲۴
بکوی مرتضی این ره ندارد
۵۲۵
روافض آنکه ملعون شد در اسلام
۵۲۶
ندارد او براه شاهم اقدام
۵۲۷
روافض آنکه دین غیر دارد
۵۲۸
بکوی غیر حیدر سیر دارد
۵۲۹
روافض آنکه حق بیزار زو شد
۵۳۰
بدوزخ مالکان دل زار ازو شد
۵۳۱
روافض آنکه دین تغییر داده است
۵۳۲
بغیر راه حق راهی نهاده است
۵۳۳
روافض آنکه او اغیار دیده است
۵۳۴
تمام آل احمد خار دیده است
۵۳۵
روافض آنکه ازتوحید دور است
۵۳۶
بعلم چار مذهب خود کفور است
۵۳۷
مرا نام احد بس دل پسند است
۵۳۸
که ایمانم بسی شیرین چو قنداست
۵۳۹
مرا احمد بشرعش ره یکی داد
۵۴۰
نهادی تو مراو را چار بنیاد
۵۴۱
خدا و مصطفی را دور کردی
۵۴۲
بهر دو کون خود را کور کردی
۵۴۳
امیرمؤمنان را دین چو تو نیست
۵۴۴
ویا چون حنبل و شافع نکو نیست
۵۴۵
همه را راه راه احمدی هست
۵۴۶
ولی در ذات بعضی بس بدی هست
۵۴۷
ابابکر و عمر را دوست دارید
۵۴۸
همه را پیرو احمد شمارید
۵۴۹
همه را دین حق یک شد نه دو شد
۵۵۰
ترا خار مغیلان در گلو شد
۵۵۱
ترا ایمان سلمانیت باید
۵۵۲
که تا خورشید از کوهت برآبد
۵۵۳
ترا ایمان بایشان هست محکم
۵۵۴
که ایشانند نورذات آدم
۵۵۵
چرا غافل شدی از حال ایشان
۵۵۶
مگر رفته است از ذات تو ایمان
۵۵۷
مرا ایمان علیّ مرتضایست
۵۵۸
که او در دین احمد مقتدایست
۵۵۹
مرا دین نبی از وی مسلّم
۵۶۰
که او بد مصطفی را یارو همدم
۵۶۱
مرا تعلیم دین مصطفی کرد
۵۶۲
همه مذهب ز دین او جدا کرد
۵۶۳
مرا کرد او اشارت خود بجعفر
۵۶۴
که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز
۵۶۵
بگفتا گفت او گفت نبیّ است
۵۶۶
بمعنی و بتقوی او ولیّ است
۵۶۷
بزهد و پاکی او حق گواه است
۵۶۸
تمام اولیآ را عذر خواه است
۵۶۹
باو ختمست ایمان و توکّل
۵۷۰
تو بر غیرش مکن چنگ توسّل
۵۷۱
که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟
۵۷۲
مرا از لطف خود مگذار محروم
۵۷۳
تو بحر حلم و کان جود و علمی
۵۷۴
تو مست بادهٔ صافی و سلمی
۵۷۵
ترا باده ز دست باب دادند
۵۷۶
تمام اهل حق را آب دادند
۵۷۷
کرا قدرت که آن باده بنوشد
۵۷۸
مگر او جامهٔ شاهی بپوشد
۵۷۹
کرا قدرت که پا بر کتف احمد
۵۸۰
نهد غیر از تو ای سلطان سرمد
۵۸۱
کرا قدرت که گوید لو کشف را
۵۸۲
و یا داند وجود من عرف را
۵۸۳
کرا قدرت که گویدحق بدیدم
۵۸۴
و یا گوید که از او این شنیدم
۵۸۵
کرا قدرت که استادیّ جبریل
۵۸۶
کند در علم قرآن تا به انجیل
۵۸۷
کرا قدرت که او اسرار داند
۵۸۸
به پیش او مگر عطّار داند
۵۸۹
چو عطار این زمان از سرگذشته‌است
۵۹۰
به جان جان جان مهرت نوشته است
۵۹۱
بگوید سرّ اسرارت به هر کو
۵۹۲
برآرد نعرهٔ یاهو و من هو
۵۹۳
ورای ذکر تو ذکری ندارم
۵۹۴
ورای فکر تو فکری ندارم
۵۹۵
توئی مظهر نمای کل مظهر
۵۹۶
توی اندر وجود من منوّر
۵۹۷
جهان از نور تو روشن شناسم
۵۹۸
همین باشد بمعنی خود لباسم
۵۹۹
به پیش احمق نادان چگویم
۶۰۰
که یک گامی نرفته او بکویم
۶۰۱
مرا از احمق نادان گریز است
۶۰۲
که کار احمقان جنگ و ستیز است
۶۰۳
برو بر گفت دانایان عمل کن
۶۰۴
نه همچو احمقان مکر و دغل کن
۶۰۵
مرا باشد زبان چون نور روشن
۶۰۶
ترا باشد زبان گفت الکن
۶۰۷
بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفت
۶۰۸
که او در گوش جان من ندا گفت
۶۰۹
که من روشن ترم از نور خورشید
۶۱۰
گرفته همچو عاشق ملک جاوید
۶۱۱
من این مظهر بلفظ عام گفتم
۶۱۲
گهی پخته و گه خود خام گفتم
۶۱۳
که فهم خلق دروی خوش برآید
۶۱۴
ز جهل و کبر خود بیرون درآید
۶۱۵
وگرنه خود بالفاظ شریفش
۶۱۶
همی گفتم که می‌آید حریفش
۶۱۷
دل درویش ازو محروم ماند
۶۱۸
به پیش خادم و مخدوم ماند
۶۱۹
بچشم دانش اندر وی نظر کرد
۶۲۰
همه عبّاد عالم را خبر کن
۶۲۱
درو گم کرده‌ای من علم عالم
۶۲۲
ز دور خویشتن تا دور آدم
۶۲۳
تو ختم این معمّا کن که بسیار
۶۲۴
سخن دارم من از اسرار دلدار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.