بسم اللّه الرحمن الرحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بنام آنکه نور جسم و جانست
۲
خدای آشکارا و نهانست
۳
خداوندی که جان در تن نهان کرد
۴
ز نور خود زمین و آسمان کرد
۵
فلک خرگاه تخت لامکان ساخت
۶
زکاف و نون زمین و آسمان ساخت
۷
ز یک جوهر پدید آورد اشیا
۸
ز بود خویش پنهانست و پیدا
۹
مه و خورشید هردو در سجودش
۱۰
طلبکار آمده در بود بودش
۱۱
به هر کسوت که میخواهد برآید
۱۲
بهر نقشی که میخواهد نماید
۱۳
زمین و آسمان گردان اویند
۱۴
کواکب جمله سرگردان اویند
۱۵
خرد انگشت در دندان بماندست
۱۶
میان پردهٔ حیران بماندست
۱۷
ز کنه ذات او کس را خبر نیست که
۱۸
جز دیدار او چیز دگر نیست
۱۹
همه دیدار یار است ار بدانی
۲۰
ولی در عاقبت حیران بمانی
۲۱
صفاتش عقل کی بتواند آراست
۲۲
اگرچه عقل از ذاتش هویداست
۲۳
کمالش عقل و جان هرگز ندیدند
۲۴
اگرچه راه بسیاری بریدند
۲۵
فرو شد عقلها در قطرهٔ آب
۲۶
همه در قطره پنهانست دریاب
۲۷
همه در بحر این اندیشه غرقند
۲۸
ز فکرت دایما پویان به فرقند
۲۹
نمود خود نمودست او چنان باز
۳۰
که نادانسته کس انجام و آغاز
۳۱
همه حیران بمانده در جمالش
۳۲
نمییابد کسی اینجا کمالش
۳۳
کجا داند خرد کو خود چه بودست
۳۴
که او پیوسته در گفت و شنودست
۳۵
همه جانها درون پرده پنهانست
۳۶
فلک از شوق او پیوسته گردانست
۳۷
چو نتوانی که او را باز بینی
۳۸
سزد گر عین خاموشی گزینی
۳۹
ز خاموشی همه حیران و مستند
۴۰
طلسم چرخ یکباره شکستند
۴۱
اگر اسرار کلّی رو نماید
۴۲
ترا زین حسّ فانی در رباید
۴۳
برد تا لامکان و سِدرَهٔ راز
۴۴
ببینی در زمان انجام و آغاز
۴۵
کسانی کاندر این ره دُرفشاندند
۴۶
همه در قعر بحرش باز ماندند
۴۷
نمیدانی در این معنی چه گوئی
۴۸
که گردان چون فلک مانند گوئی
۴۹
همه گردان تست ای دوست دریاب
۵۰
درون خانهای اکنون تو دریاب
۵۱
زهی صنع نهان و آشکاره
۵۲
که جان اینجا بمانده در نظاره
۵۳
اگر خورشید گویم هست گردان
۵۴
بماند در درون پرده حیران
۵۵
اگر ماه است دائم در گداز است
۵۶
گهی بدر و گهی در عین راز است
۵۷
کواکب نیز گردان وصالند
۵۸
گهی اندر هبوط و گه وبالند
۵۹
قلم بشکافته از هیبت یار
۶۰
بسرگردان شده مانند پرگار
۶۱
بروی لوح او بنوشته رازش
۶۲
که تا اسرار بیند جمله بازش
۶۳
اگر عرش است اندر قطرهٔ آب
۶۴
بمانده در تحیّر گشته غرقاب
۶۵
اگر فرش است افتادست مسکین
۶۶
از او پیداست این بازار تمکین
۶۷
وگر کرسی است کرسی رفته از پای
۶۸
شده گردون او از جای بر جای
۶۹
ز شوقش میزند آتش زبانه
۷۰
که نامم محو ماند در زمانه
۷۱
ز عزمش باد بی پا و سر آمد
۷۲
ندید اسرارُ حیران بر درآمد
۷۳
ز ذوقش آب هر جائی روانست
۷۴
که او آسایش جان و روانست
۷۵
ز رازش خاک، خاکِ راه بر سر
۷۶
بپاشیدست و مانده زار بر در
۷۷
ز عجزش کوه گشته پاره پاره
۷۸
به هرجائی شده بهر نظاره
۷۹
ندیده سرّ و بوده زار و غمخوار
۸۰
چه گویم جمله حیرانند و افگار
۸۱
اگر بحر است دائم در خروشست
۸۲
ز شوق دوست چون دیگی بجوشست
۸۳
همو دارد یقین اندر وصالش
۸۴
وزین دریا دلان دانند حالش
۸۵
چو جمله این چنین باشند ای دوست
۸۶
طلب کن مغز را تا کی در این پوست
۸۷
به پرده همچو ایشانی تو مانده
۸۸
از آن اسرار کل حرفی نخوانده
۸۹
رها کن این همه دریاب اوّل
۹۰
چرا ماندی تو چون ایشان معطّل
۹۱
تو داری راز جوهر در درونت
۹۲
ولی کس نیست اینجا رهنمونت
۹۳
تو داری آنچه گم کردی در آخر
۹۴
فرو ماندی در این اسرار ظاهر
۹۵
تو داری جوهر ذات و صفاتش
۹۶
ولی دوری تو از دیدار ذاتش
۹۷
تو داری جوهر بس بی نهایت
۹۸
نمییابی مرا او را حد و غایت
۹۹
تو داری جوهری از جمله برتر
۱۰۰
بسوی جوهر ذاتی تو رهبر
۱۰۱
زهی دیدار تو افلاک و انجم
۱۰۲
درونی و برون پیدا و هم گم
۱۰۳
ندیده دیدهٔ جان روی تو باز
۱۰۴
حجاب آخر دمی از جان برانداز
۱۰۵
چو بنمودی جمالت را مپوشان
۱۰۶
که ذرّاتند جمله حلقه گوشان
۱۰۷
زهی اینجا نموده سرّ اسرار
۱۰۸
حقیقت نقطه و تو عین پرگار
۱۰۹
گرفته ملک جان ودل سراسر
۱۱۰
توئی هم مونس و هم یار و غمخور
۱۱۱
توئی هم جان و صورت بیشکی تو
۱۱۲
صفات جملهٔ اندر یکی تو
۱۱۳
توئی محبوب و هم مطلوب جانان
۱۱۴
توئی اسرار پیدائی و پنهان
۱۱۵
توئی ذرّات خورشید منیری
۱۱۶
چرا اندر کف صورت اسیری
۱۱۷
توئی راه و توئی آگاه صورت
۱۱۸
یکی بنمای جمله بی کدورت
۱۱۹
طلبکار تو و تو در درونی
۱۲۰
چو بیچونی چه گویم من که چونی
۱۲۱
تو بیچون وز تو چون پیدا تمامت
۱۲۲
قیامت میکنی جانا قیامت
۱۲۳
عجائب جوهری جانا ندانم
۱۲۴
که چون شرح صفاتت را بخوانم
۱۲۵
عجائب جوهری جانا چه گویم
۱۲۶
که در شرح تو سرگردان چو گویم
۱۲۷
نمودی روی خود در هفت پرده
۱۲۸
ندیده هیچ چرخ سالخورده
۱۲۹
چه داند چرخ سرگردان چه بودی
۱۳۰
که دیدار خود اندر وی نمودی
۱۳۱
توئی بنموده روی اندر دل و جان
۱۳۲
بگویم در حقیقت راز پنهان
۱۳۳
توئی اندر صفات خود نمودار
۱۳۴
حجاب خود خودی از پیش بردار
۱۳۵
چو مشتاقان همه حیران و مستند
۱۳۶
هنوزت بستهٔ عهد الستند
۱۳۷
چراشان این چنین افکار ماندی
۱۳۸
حزین و خسته و غمخوار ماندی
۱۳۹
زمانی رویشان بنمای از راز
۱۴۰
حجاب چرخ و انجم را برانداز
۱۴۱
چو یک را در یکی بنمودی از خویش
۱۴۲
زمانی مرهمی نه بر دل ریش
۱۴۳
بهر وصفت که میگویم نه آنی
۱۴۴
که تو برتر ز وصف و داستانی
۱۴۵
خرد طفلی است در وصف کمالت
۱۴۶
فرو مانده در این بحر جلالت
۱۴۷
ولیکن عشق میداند صفاتت
۱۴۸
که او مشتق شدست ازبود ذاتت
۱۴۹
حقیقت عشق وصف سرنگوید
۱۵۰
که جز دیدار تو چیزی نگوید
۱۵۱
حقیقت عشق دید آن روی و نشناخت
۱۵۲
اگرچه عقل کل در سیر بگداخت
۱۵۳
حقیقت عشق توحید تو خواند
۱۵۴
که همچون عقل او حیران بماند
۱۵۵
حقیقت عشق میگوید ثنایت
۱۵۶
که فانی نیستی دیده بقایت
۱۵۷
حقیقت عشق میبیند جمالت
۱۵۸
که او دیدست اسرار کمالت
۱۵۹
حقیقت عشق تو پرده برانداخت
۱۶۰
که در یکی ترا دیدست و بشناخت
۱۶۱
حقیقت عشق در جان راه دارد
۱۶۲
که در هر دو جهان تو شاه دارد
۱۶۳
حقیقت چون توئی چیزی دگر نیست
۱۶۴
کسی دیگر به جز ذاتت خبر نیست
۱۶۵
حقیقت چون توئی ذات عیانی
۱۶۶
تو بنمائی بکل راز نهانی
۱۶۷
تو بنمائی بکل راز نهانی
۱۶۸
حقیقت چون توئی عشق نهانی
۱۶۹
توئی در پردهٔ جان رخ نموده
۱۷۰
تو گفتستی حقیقت تو شنوده
۱۷۱
یکی میبینمت در پرده باری
۱۷۲
که جز جمله توانی کار سازی
۱۷۳
تو دانی این زمان عین صفاتی
۱۷۴
ز صورت در صفات جان و ذاتی
۱۷۵
همه جویای تو اندر دل و جان
۱۷۶
ز بود خویش پیدائی و پنهان