در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تعالی اللّه زهی ذات و صفاتت
۲
که کی باشد صفاتت غیر ذاتت
۳
تعالی اللّه زهی دیدار رویت
۴
نموده خود همه درگفتگویت
۵
توئی صنع نهان و آشکارا
۶
که بنمودی بیکباره تو ما را
۷
توئی صانع توئی جان و توئی حق
۸
توئی در هر دو عالم نور مطلق
۹
حقیقت نیست جز ذات تو اینجا
۱۰
شدستم عقل در ذات تو شیدا
۱۱
تو خواهی بود تا باشی سراسر
۱۲
حقیقت جز تو چیزی نیست دیگر
۱۳
وصالت را همه جویا تو در جان
۱۴
جهانی بر رخ تو مانده حیران
۱۵
تو بودی آدم و آدم تو بودی
۱۶
خودی خود تو در آدم نمودی
۱۷
تو بودی نوح در دریای معنی
۱۸
فکندی شورش و غوغای معنی
۱۹
تو ابراهیمی و در نار هستی
۲۰
بت نمرود را صورت شکستی
۲۱
تو اسماعیلی و قربان خویشی
۲۲
تو هم دردی و هم درمان خویشی
۲۳
توئی اسحق و خود را سر بریدی
۲۴
چو جز دیدار خود چیزی ندیدی
۲۵
توئی یعقوب نابینا چرائی
۲۶
از آن کز یوسف جانت جدائی
۲۷
توئی یوسف درون چاه مانده
۲۸
ز سِرِّ خویشتن آگاه مانده
۲۹
توئی جرجیس گشته پاره پاره
۳۰
جهانی مر ترا اینجانظاره
۳۱
توئی موسی و بر طور الستی
۳۲
ز اسرار نمود خویش مستی
۳۳
سلیمانی و ملکت داده بر باد
۳۴
اگر خواهی کنی تو دیگر آباد
۳۵
تو ایوبی ودیده رنج و زحمت
۳۶
ولی در عاقبت دیدی تو رحمت
۳۷
زکریائی و مانده در درختی
۳۸
به تیغ عشق بیشک لخت لختی
۳۹
توئی یحیی در اینجا سر بریده
۴۰
وصال اینجا ز بیچونی ندیده
۴۱
تو خضری چشمهٔ حیوان تو داری
۴۲
چرا ازتشنگی جان بر لب آری
۴۳
توئی عیسی و اندر پای داری
۴۴
نمود عشق خود را پایداری
۴۵
توئی مر مصطفا ونور عالم
۴۶
نموده اندر اینجا سرّ خاتم
۴۷
تو در شهر علومت حیدری تو
۴۸
نمود راز هر معنی دری تو
۴۹
توئی مرانبیاء و اولیاء را
۵۰
تو هستی ابتدا و انتها را
۵۱
جلالت انبیا راسخ نمودست
۵۲
در اسرار کلی برگشودست
۵۳
توئی آتش ولیکن درحجابی
۵۴
از آن پیوسته دائم در عتابی
۵۵
توئی باد و روان در جسم وجانی
۵۶
از آن از دیدهها اینجا نهانی
۵۷
توئی آب و روانی در همه جای
۵۸
بهر کسوت که میخواهی تو بنمای
۵۹
توئی خاک و نموده کلّ اسرار
۶۰
توئی پیدا شده اعیان دیدار
۶۱
توئی کان و پر از گوهر نمائی
۶۲
سزد گر این زمان گوهر فزائی
۶۳
توئی عین نبات و سرّ معدن
۶۴
بتو شد جملهٔ اسرار روشن
۶۵
توئی بنموده رخ در کایناتی
۶۶
در این ظلمات تن آب حیاتی
۶۷
توئی جانان و جان اینجا چه گویم
۶۸
که جز ذاتت درون جان نجویم
۶۹
زبانی در دهان گویا شده تو
۷۰
درونِ جانها جویا شده تو
۷۱
توئی و تو شده پیدا مرا یار
۷۲
که اینجا مینبینم هیچ اغیار
۷۳
توئی ای دیدنت در پرده دل
۷۴
تو هستی در نهان گمکردهٔ دل
۷۵
توئی اللّه در توحیدِ مطلق
۷۶
نمودِ تست اشیا جمله الحق
۷۷
توئی اللّه اینجا در دل و جان
۷۸
ز خود برگوی و هم از خود تو برخوان
۷۹
توئی اللّه جوهر در میانم
۸۰
بجز از جوهر ذاتت ندانم
۸۱
توئی اللّه اینجا در دل و جان
۸۲
ز چشم آفرینش نیز پنهان
۸۳
توئی اللّه گویائی زبانی
۸۴
ز چشم آفرینش مر نهانی
۸۵
دلا چون راز دیدی جمله سرباز
۸۶
حجاب از پیش چشم خود برانداز
۸۷
حقیقت فاش کردی خویشتن تو
۸۸
نمودی مر حجاب جان و تن تو
۸۹
جهان چون اوّل و آخر تو باشی
۹۰
چه گویم این زمان اسرار فاشی
۹۱
بدیدار تو پنهان گشت پیدا
۹۲
تعالی اللّه زهی نورِ هویدا
۹۳
چو یکی من چرا پیوند جویم
۹۴
توئی مطلوبِ طالب چند گویم
۹۵
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
۹۶
مرا در عین خود کن ناپدیدار
۹۷
مرا جامی بده زان جام باقی
۹۸
که تو هم جام و هم جانی و ساقی
۹۹
چو من توحید اسرار تو بافم
۱۰۰
چنان خواهم که جان را برشکافم
۱۰۱
خوشا آن دم که جان بی جسم باشد
۱۰۲
بجز ذات تو دیگر اسم باشد
۱۰۳
یقینم شد که نی مُردی نمیری
۱۰۴
همه ذرّات عالم دستگیری
۱۰۵
حیات باقی و عین بهشتی
۱۰۶
که طینت در یداللهت سرشتی
۱۰۷
زهی اسرار جان اسراردان کو
۱۰۸
یکی دانندهٔ بیننده جان کو
۱۰۹
هزاران جان پاک پاکبازان
۱۱۰
فدای آنکه یابد سرّ جانان
۱۱۱
توئی جانان به جز تو من ندیدم
۱۱۲
ز تست این جملهٔ گفت و شنیدم
۱۱۳
ز خود آورد ودر خود او نمودست
۱۱۴
گره در عاقبت خود برگشودست
۱۱۵
چودیدت عشق عقل آمد ملامت
۱۱۶
از آن بنمود این رازو پیامت
۱۱۷
حقیقت جمله دیدار تو آمد
۱۱۸
جمال جان خریدارِ تو آمد
۱۱۹
حقیقت هم تو دیده دید دیدار
۱۲۰
ز جمله او ترا آمد خریدار
۱۲۱
ترا بشناخت اینجا در معانی
۱۲۲
که کلّی رهنمای جانِ جانی
۱۲۳
تو جانانی برونِ تو چو اسمست
۱۲۴
توئی گنج و همه عالم طلسمست
۱۲۵
زهی گنج تو جوهر فاش کرده
۱۲۶
توئی نقش و توئی نقاش کرده
۱۲۷
ز یکی در یکی خود باز دیده
۱۲۸
خود این انجام و خود آغاز دیده
۱۲۹
زهی از عشق خود مجروح گشته
۱۳۰
توئی صورت عیان روح گشته
۱۳۱
تو دانستی که چون بستی صور را
۱۳۲
توئی انداخته عین گهر را
۱۳۳
ترا بر ذرّه ذرّه راه بینم
۱۳۴
ترا در جزو و کل آگاه بینم
۱۳۵
تو آگاهی و صورت بیخبر ماند
۱۳۶
درون پرده حیران در نظر ماند
۱۳۷
نبینم جز ترا یک چیز دیگر
۱۳۸
چو تو باشی نباشد نیز دیگر
۱۳۹
چنین گفتست اینجا راه بینی
۱۴۰
ز وصف تو مرا عین الیقینی
۱۴۱
که گردیدم بسی درجان عالم
۱۴۲
نظر کردم باین و آن عالم
۱۴۳
ندیدم هیچ جز جانان حقیقت
۱۴۴
چو بسپردم بدو راه طریقت
۱۴۵
ندیدم هیچ جز دیدار رویش
۱۴۶
همه دارند سرّ لا و هویش
۱۴۷
ندیدم هیچ جز دیدار اللّه
۱۴۸
زدم دم در عیان قل هو اللّه
۱۴۹
ندیدم جز یکی در جوهر ذات
۱۵۰
نمود یار دیدم جمله ذرّات
۱۵۱
ندیدم جز یکی در کارگاهش
۱۵۲
شدم در سایهٔ عشق و پناهش
۱۵۳
ندیدم جز یکی پیدا و پنهان
۱۵۴
نمود خویش دیدم جمله جانان
۱۵۵
ندیدم جز یکی و در یکی بود
۱۵۶
نمود یار حق حق بیشکی بود
۱۵۷
ندیدم جز یکی تا راه بردم
۱۵۸
ز دید عشق راه جان سپردم
۱۵۹
ندیدم جز یکی در گنج جانان
۱۶۰
اگرچه پر کشیدم رنج جانان
۱۶۱
ندیدم جز یکی در دل عیانست
۱۶۲
ز یکی یار بی نام و نشانست
۱۶۳
ندیدم جز یکی در لانموده
۱۶۴
نمودم یار در لا، لا ربوده
۱۶۵
ندیدم جز یکی اندر نمودار
۱۶۶
عیان دوست دیدم لیس فی الدّار
۱۶۷
یکی دیدم همه انجام و آغاز
۱۶۸
از آن اسرار کردم جمله سرباز
۱۶۹
یکی دیدم تمامت بی نهایت
۱۷۰
همه در دوست در دیدار غایت
۱۷۱
یکی دیدم مکان و لامکان هم
۱۷۲
بهم پیوسته دیدم جسم و جان هم
۱۷۳
یکی دیدم ز یکی کل نموده
۱۷۴
ز یکی دیده و دیدم گشوده
۱۷۵
یکی دیدم عیان و در یکی هست
۱۷۶
یکی اندر دوئی یار پیوست
۱۷۷
یکی دیدم ز خود پیدا نکرده
۱۷۸
ولی اندر حجاب هفت پرده
۱۷۹
یکی دیدم درون را با برونش
۱۸۰
همه ره گم بکرده رهنمونش
۱۸۱
یکی دیدم درون جان سراسر
۱۸۲
از آن اسرار ربّانی تو مگذر
۱۸۳
چو درتوحید جانان در یکیام
۱۸۴
ز یکی جوهر کل بیشکیام
۱۸۵
چو در توحید جز یکی ندیدم
۱۸۶
یکی را در یکی یکی گزیدم
۱۸۷
منم توحید یار و سرّ اسرار
۱۸۸
منم در جسم و جان بنموده گفتار
۱۸۹
منم توحید اسرار الهی
۱۹۰
نموده سر ز ماهم تا بماهی
۱۹۱
منم توحید جانان آشکاره
۱۹۲
خودی خود زخود کرده نظاره
۱۹۳
منم توحید در لا مانده پنهان
۱۹۴
حقیقت مینمایم سرّ اعیان