در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا معراج داری هست معراج
۲
چرا تیری نیندازی بآماج
۳
چو بازوئی نداری چون کنم من
۴
که شک را از دلت بیرون کنم من
۵
تو بیشک برتر از کون و مکانی
۶
تو بیشک در عیان عین جهانی
۷
جهان بگذار و صورت برفکن تو
۸
بت صورت بمعنی برشکن تو
۹
چو ابراهیم این بت بر زمین زن
۱۰
نفس از لا احبّ الآفلین زن
۱۱
حقیقت بازجوئی از دل و جان
۱۲
که باشد در حقیقت دید جانان
۱۳
حقیقت باز جو اندر دلِ خود
۱۴
بمعنی برگشا این مشکل خود
۱۵
حقیقت این همه در تو نهان است
۱۶
ولی صورت در این عین جهانست
۱۷
ز صورت برگشا این راز تحقیق
۱۸
که جان جانان بیابد عین توفیق
۱۹
اگر توفیق میجوئی ترا هست
۲۰
درونِ جان و دل عین خدا هست
۲۱
چو مردان جهان در خود سفر کن
۲۲
چو مشتاقان یکی در خود نظر کن
۲۳
چو مشتاقی کنون در دیدن یار
۲۴
برون شو از حجاب و عین پندار
۲۵
حجابت صورتست و دل حجابست
۲۶
از آنت این همه راز و حسابست
۲۷
حجابت چون رود تو نور گردی
۲۸
ز عین جزو و کل منصور گردی
۲۹
براندازی ز پیشت عین اعداد
۳۰
برون آئی تو از پندار چون باد
۳۱
براندازی حجاب جان وصورت
۳۲
یکی بینی حقیقت بی کدورت
۳۳
براندازی حجاب جمله اشیاء
۳۴
ز پنهانی شوی در دوست پیدا
۳۵
براندازی حجاب باد و آتش
۳۶
زبون گردانی اینجا نفس سرکش
۳۷
براندازی حجاب آب با خاک
۳۸
تو باشی در حقیقت صانع پاک
۳۹
براندازی حجاب شش جهت تو
۴۰
صفات کل بیابی بی صفت تو
۴۱
براندازی حجاب آسمانت
۴۲
یکی بینی مکین را با مکانت
۴۳
براندازی حجاب هر چه بینی
۴۴
درونِ خلوتت با حق نشینی
۴۵
براندازی حجاب شمس مر تو
۴۶
شوی آنگاه مانند قمر تو
۴۷
براندازی حجاب تیر و زهره
۴۸
چگویم چون نداری هیچ زَهره
۴۹
براندازی حجاب مشتری را
۵۰
ببین در خویشتن گل گستری را
۵۱
براندازی حجاب نجم و افلاک
۵۲
یکی بینی تو اندر عین جان پاک
۵۳
براندازی حجاب و پاک گردی
۵۴
زمین و آسمان را در نوردی
۵۵
براندازی حجاب از بود و نابود
۵۶
ببینی در زمان تو عین مقصود
۵۷
براندازی حجاب از عین کونین
۵۸
کنی پس محو کل دید ما بین
۵۹
براندازی حجاب و ذات بینی
۶۰
نمود جمله در ذرّات بینی
۶۱
براندازی حجاب از روی دلدار
۶۲
چو بینی در عیانت لیس فی الدّار
۶۳
براندازی حجابِ جوهرِ کل
۶۴
به بینی در صفاتت کشورِ کل
۶۵
براندازی حجاب از روی جانان
۶۶
بیابی راز پیدائی ز پنهان
۶۷
براندای حجاب و حق تو باشی
۶۸
جهانِ جانِ جان مطلق تو باشی
۶۹
چو جائی نه عدد باشد نه اعراض
۷۰
نه اجرام و نه انجام و نه ابعاض
۷۱
نه صورت باشد و عین معانی
۷۲
چگویم تا رموز کل بدانی
۷۳
بر آن حکمی که کردی آن تو باشی
۷۴
حکیم و عالم دیّان تو باشی
۷۵
نگر تا در گمان اینجا نیفتی
۷۶
که خوابت برده است و خوش نخفتی
۷۷
مشو در خواب و بیداری طلب کن
۷۸
نمودِ عینِ دل را در ادب کن
۷۹
در اینجا عاشق هشایر میباش
۸۰
حقیقت در عیان دلدار میباش
۸۱
در اینجا بازجوی و امنِ ره بین
۸۲
نمودت جان خود را دید شه بین
۸۳
در اینجا بازبین و می مشو گم
۸۴
مثالِ قطرهٔ در عین قلزم
۸۵
در اینجا گر حقیقت باز بینی
۸۶
حقیقت در مکان اعزاز بینی
۸۷
در اینجا هرچه گفتم گر بدانی
۸۸
حقیقت بی صفت تو جان جانی
۸۹
در اینجا مینماید روی دلدار
۹۰
عیان عشق باشد لیس فی الّدار
۹۱
در اینجا در حقیقت ذات باشد
۹۲
تمامت او عیان آیات باشد
۹۳
در اینجا نیست جسم و جان پدیدار
۹۴
در اینجا نیست بیشک خار دیوار
۹۵
در اینجا نیست صورت نیز معنی
۹۶
نمیگنجد در اینجا عین دعوی
۹۷
در اینجا نیست چشم عقل و ادراک
۹۸
نمودارست اینجا صانع پاک
۹۹
در اینجا بود کلّی مینماید
۱۰۰
ولی هر لحظه جانی میرباید
۱۰۱
در اینجا بودِ بود ار میتوانی
۱۰۲
ببینی هم بدو راز نهانی
۱۰۳
در اینجا باز بینی جوهر ذات
۱۰۴
که بر بستست بر هم جمله ذرّات
۱۰۵
در اینجا باز بینی صورت خویش
۱۰۶
ز رجعت مرهمی نه بر دل ریش
۱۰۷
در اینجا انبیاء و اولیایند
۱۰۸
حقیقت جمله مردان خدایند
۱۰۹
در اینجا هم فلک هم عرش و هم لوح
۱۱۰
دمادم میدهد ذرّات را روح
۱۱۱
در اینجا هم قلم هم عین کرسی
۱۱۲
همی گویم ترا تا خود نپرسی
۱۱۳
در اینجا آسمانها بازمین هم
۱۱۴
نمودار مکانندو مکین هم
۱۱۵
در اینجا آفتاب و ماهتابست
۱۱۶
تمامت ذرّهها در عین تابست
۱۱۷
در اینجا دوزخ و عین بهشتست
۱۱۸
همه در عین ذات تو سرشتست
۱۱۹
در اینجا باز بین انجام و آغاز
۱۲۰
بهر نوعت همی گوید از این راز
۱۲۱
در اینجا باز بین گم کردهٔ خود
۱۲۲
درون دل نظر کن پردهٔ خود
۱۲۳
همه در تست و تو بیرون از آنی
۱۲۴
چه گویم قدر خود چون می ندانی
۱۲۵
چو قدر خود نمیدانی دمی تو
۱۲۶
که بر ریشت نهی یک مرهمی تو
۱۲۷
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
۱۲۸
کز این معنی من بیتی نخوانی
۱۲۹
تو قدر خود نمیدانی که چونی
۱۳۰
که بیشک هم درون و هم برونی
۱۳۱
تو قدر خود نمیدانی از اسرار
۱۳۲
که چونی اندرین صورت گرفتار
۱۳۳
تو قدر خود نمیدانی حقیقت
۱۳۴
فتادستی در این عین طبیعت
۱۳۵
تو قدر خود نمیدانی چه چیزی
۱۳۶
که تو بس جوهر و عین عزیزی
۱۳۷
تو قدر خود نمیدانی زمانی
۱۳۸
که تا بنمایدت کل عیانی
۱۳۹
تو قدر خود نمیدانی که یاری
۱۴۰
زمانی کن در اینجا پایداری
۱۴۱
تو قدر خود نمیدانی که ذاتی
۱۴۲
چرا افتاده در عین صفاتی
۱۴۳
تو قدر خود نمیدانی ز خود باز
۱۴۴
که تا پرده براندازی ز رخ باز
۱۴۵
تو قدر خود نمیدانی بتحقیق
۱۴۶
که تا یابی ز جان جانان بتحقیقت
۱۴۷
تو قدر خود نمیدانی که یارت
۱۴۸
چه گونه پاک کرده آشکارت
۱۴۹
تو قدر خود نمیدانی که بودست
۱۵۰
ترا اینجا چه کس گفت و شنود است
۱۵۱
تو قدر خود نمیدانی که دلدار
۱۵۲
ز دیدخود در آوردت بدیدار
۱۵۳
تو قدر خود نمیدانی که در تُست
۱۵۴
حقیقت بازدان از خویشتن جست
۱۵۵
تو قدر خود نمیدانی که رازی
۱۵۶
در اینجا که تو عشق پرده بازی
۱۵۷
تو قدر خود نمیدانی چه گویم
۱۵۸
ز بهر تو چنین در جستجویم
۱۵۹
تو قدر خود نمیدانی بدان این
۱۶۰
که میگویم ترا اسرار کل بین
۱۶۱
تو قدر خود نمیدانی که اشیاء
۱۶۲
درون تست پنهانی و پیدا