در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو قدر خود نمیدانی که عرشی
۲
ز کرسی آمده در عین فرشی
۳
تو قدر خود نمیدانی که لوحی
۴
ز عین ذات اندر عین روحی
۵
تو قدر خود نمیدانی قلم وار
۶
که بنویسی در این لوح خود اسرار
۷
تو قدر خود نمیدانی بهشتی
۸
که ذات جان در این دل چون سرشتی
۹
تو قدر خود نمیدانی که شمسی
۱۰
ولی اینجایگه در قید نفسی
۱۱
تو قدر خود نمیدانی که ماهی
۱۲
در این چرخ دلت نور الهی
۱۳
تو قدر خود نمیدانی سپائی
۱۴
درون جان و دل عین خدائی
۱۵
توقدر خود نمیدانی که جبریل
۱۶
ترا هر لحظهٔ آورده تنزیل
۱۷
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
۱۸
که میکائیلی و رزقت رسانی
۱۹
تو قدر خود نمیدانی از آن نور
۲۰
که اسرافیلی و داری بدم صور
۲۱
تو قدر خود کجا دانی به تبدیل
۲۲
که تا زنده شوی در عین تنزیل
۲۳
تو قدر خود کجا دانی که روحی
۲۴
نه هر اغیار در عین فتوحی
۲۵
تو قدر خود کجا دانی فذلک
۲۶
که در تو درج شد عین ملایک
۲۷
نمیدانم چگویم جمله جانی
۲۸
که هم در آشکارا و نهانی
۲۹
نمیدانم چگویم جوهری تو
۳۰
که در عین دو عالم رهبری تو
۳۱
نمیدانی که سرّ لاالهی
۳۲
تو داری سلطنت بر پادشاهی
۳۳
نمیدانی عیان خویش اینجا
۳۴
نمیبینی نهان خویش اینجا
۳۵
نمیدانی عیان دوست دردم
۳۶
که هستی این دم اندر دید آن دم
۳۷
نمیدانی کز آن دم این دمی تو
۳۸
ز دید هر دو عالم آدمی تو
۳۹
نمیدانی که اینجا آدمی باز
۴۰
حجاب از این بهشت جان برانداز
۴۱
توئی آدم توئی نوح یگانه
۴۲
که در کشتی نهانی جاودانه
۴۳
توئی عین خلیل اللّه هستی
۴۴
که مر نمرود راگردن شکستی
۴۵
توئی موسی و اندر کوه طوری
۴۶
حقیقت پای تا سر غرق نوری
۴۷
توئی درکوه جان ودل سماعیل
۴۸
که هستی در نمود عشق تهلیل
۴۹
توئی اسحاق اینجا سر بریده
۵۰
نمود یار سر بی سر بریده
۵۱
توئی یعقوب و یوسف باز دیدی
۵۲
در اینجاگه بکام دل رسیدی
۵۳
توئی یوسف ز چاه افتاده بر ماه
۵۴
بتخت مملکت بنشسته چون شاه
۵۵
توئی ایّوب و دیده رنج و محنت
۵۶
رهائی یافته از عین رحمت
۵۷
توئی جرجیس زنده گشته اینجا
۵۸
رخ جانان بدیده کل هویدا
۵۹
توئی داود و بگشاده گره تو
۶۰
گسسته باز از هم این زره تو
۶۱
توی کاینجا سلیمان خدیوی
۶۲
کنون فارغ ز مکر و رنج دیوی
۶۳
توئی یحیی و زنده گشته بیشک
۶۴
نمود انبیا را دیدهٔ یک
۶۵
توئی عیسی و اندر پای داری
۶۶
بهر صورت که آئی پایداری
۶۷
توئی مر مصطفی و جان جانی
۶۸
که تفسیر و معانی جمله دانی
۶۹
توئی دریافته معراج معنی
۷۰
بسر بنهادهٔ این تاج معنی
۷۱
توئی دریافته معراج جانان
۷۲
حقیقت یافته اسرار دو جهان
۷۳
توئی حیدر که حی را بر دری تو
۷۴
ز بهر قتل نفس کافری تو
۷۵
توئی و هم تو باشی جاودانه
۷۶
بجز تو جملگی باشد فسانه
۷۷
زهی اسرارها اسراردان کو
۷۸
یکی صاحبدل بیننده جان کو
۷۹
هزاران جان فدای صاحب راز
۸۰
که دریابد چنین اسرارها باز
۸۱
کسی کو علم لوت و لات داند
۸۲
بلاشک این بیان طامات دارند
۸۳
ز چشم کور بینائی نیاید
۸۴
که از خفّاش جویائی نیاید
۸۵
کجا یارد که بیند دید خفّاش
۸۶
که بیند آفتاب جان ودل فاش
۸۷
کجا یارد که بیند عین خورشید
۸۸
کسی کو کور خواهد بود جاوید
۸۹
اگر بینا دلی در چشم جان رو
۹۰
دمادم اندر این راز نهان رو
۹۱
دمادم سرّ معنیها برون آر
۹۲
بهر معنی دمادم کن تو تکرار
۹۳
دمادم سرّ کل میگوی و میباش
۹۴
از این گنج پر از گوهر، گهر باش
۹۵
زبان درفشانت چون گهر ریخت
۹۶
بنور کوکب درّی برآمیخت
۹۷
زبانت گوهر افشانست عطّار
۹۸
تو داری در حقیقت جوهر یار
۹۹
زبانت گوهر معنی فشانست
۱۰۰
ولی این جوهرت بس بی نشانست
۱۰۱
زبانت جوهر افشانست بر دوست
۱۰۲
که این جوهر هم از گنجینهٔ اوست
۱۰۳
زبانت جوهر اسرار دارد
۱۰۴
بفرق سالکان ایثار دارد
۱۰۵
زبانت جوهر کل را که داند
۱۰۶
که بر فرق عزیزان میفشاند
۱۰۷
زبان دُر فشان تو مریزاد
۱۰۸
بجز دُر از زبان تو مریزاد
۱۰۹
زبان دُرفشان تو حقیقت
۱۱۰
گهر پاشید در عین شریعت
۱۱۱
زبان درفشانت گوهر افشاند
۱۱۲
عجایب اینهمه تقریرها راند
۱۱۳
زبان دُر فشان پرراز داری
۱۱۴
که هر ساعت از او دری بیاری
۱۱۵
زبان درفشان ازدوست دیدی
۱۱۶
که گوهرپاش در گفت و شنیدی
۱۱۷
جواهر ذات داری در نهان تو
۱۱۸
از آن جوهر شدی اینجا عیان تو
۱۱۹
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهر
۱۲۰
ترا باشد که داری هفت کشور
۱۲۱
تو داری هفت کشور شاه معنی
۱۲۲
توئی اندر جهان آگاه معنی
۱۲۳
ز جوهر نامهٔ ذاتت نمودار
۱۲۴
زبان خویشتن کردی گهربار
۱۲۵
ز لفظ خویش گوهر بار کردی
۱۲۶
بیانت بهتر از هر بار کردی
۱۲۷
ز لفظت جان و دل در کل رسیدند
۱۲۸
جمال یار اینجا باز دیدند
۱۲۹
ز لفظت یافت آسایش دل و جان
۱۳۰
که ناگه یافت این اسرار پنهان
۱۳۱
ز لفظت این چنین آسایشِ روح
۱۳۲
درون دل فتاد از عینِ مفتوح
۱۳۳
ز گنج عشق جوهر داری امروز
۱۳۴
ز بار خویش گشتستی تو پیروز
۱۳۵
بسی پیشینگان اسرار گفتند
۱۳۶
نه بر این شیوهٔ عطّار گفتند
۱۳۷
از این شیوه چرا تکرار کردی
۱۳۸
نمود خویشتن ایثار کردی
۱۳۹
از این شیوه که داری حسن معنی
۱۴۰
همه دریافتی در عین تقوی
۱۴۱
نمود یار خود بنمودهٔ تو
۱۴۲
حقیقت دوستدارش بودهٔ تو
۱۴۳
ترامعراج جان باشد مسلّم
۱۴۴
که برگوئی به پیش خلق عالم
۱۴۵
ترامعراج جان بنمود دلدار
۱۴۶
شده اینجا حجابت عین پندار
۱۴۷
ترا معراج اینجا داده است دوست
۱۴۸
که باشد مغز جانت جملگی پوست
۱۴۹
چو در معراج جان سیار هستی
۱۵۰
عیان در دیدن راز الستی
۱۵۱
تو داری لامکان دیدن یار
۱۵۲
توئی امروز در خود عین دیدار
۱۵۳
جمال دوست دیدی بی نشان تو
۱۵۴
نمودی یار با خلق جهان توچ
۱۵۵
جمال یار بنمودی بعالم
۱۵۶
توئی یار و توئی دیدار محرم
۱۵۷
جمال دوست در پرده نهانست
۱۵۸
یقین در دید واصل بیگمان ست
۱۵۹
جمال دوست آنکس یافت اینجا
۱۶۰
که از دیدار خود گم گشت و پیدا
۱۶۱
جمال دوست اندر خود نظر کن
۱۶۲
نمود جسم و جان زیر و زبر کن
۱۶۳
جمال دوست بی نقش و نشانست
۱۶۴
که محول گل جمال جاودانست
۱۶۵
جمال جاودان گر باز یابی
۱۶۶
حقیقت از خدا اعزاز یابی
۱۶۷
جمال بی نشان چون در درونست
۱۶۸
کسی داند که در گرداب خونست
۱۶۹
جمال بی نشان بیچون نبینی
۱۷۰
که اینجا عکس این گردون ببینی
۱۷۱
جمال بی نشان چون رخ نماید
۱۷۲
زدل زنگ حواشی برزداید
۱۷۳
جمال بی نشان عین خدایست
۱۷۴
خدایت در دو عالم رهنمایست
۱۷۵
جمال بی نشان دریاب در کل
۱۷۶
که تا آگه شوی از رنج وز دل
۱۷۷
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حل
۱۷۸
اگر دانستهٔ یَوم تَبَدَّل
۱۷۹
چو کل خواهی شدن دریاب آخر
۱۸۰
بکن ای دوست می بشتاب آخر
۱۸۱
چو کل خواهی شدن در عین این حال
۱۸۲
حقیقت باز بین اسرار افلاک
۱۸۳
چو کل خواهی شدن اندر زمین تو
۱۸۴
نمود خویشتن هم باز بین تو
۱۸۵
چو کل خواهی شدن در معدن دل
۱۸۶
زمانی برگشا این راز مشکل
۱۸۷
چو کل خواهی شدن مانند مردان
۱۸۸
ز پیدائی تو خواهی گشت پنهان
۱۸۹
چو کل خواهی شدن در راه آخر
۱۹۰
زمانی باش از این آگاه آخر
۱۹۱
چو کل خواهی شدن اندر طریقت
۱۹۲
ز دست خود مهل جانا شریعت
۱۹۳
چو کل خواهی شدن در عین ذرّات
۱۹۴
شوی عین صفات و پس سوی ذات
۱۹۵
شریعت را دمی مگذار از دست
۱۹۶
که او راهت نماید تا شوی هست
۱۹۷
شریعت رهبر ذرّات آمد
۱۹۸
ز عین جان نمود ذات آمد
۱۹۹
شریعت دارد اینجاگاه تقوی
۲۰۰
همه دروی نهان اسرار معنی
۲۰۱
شریعت دارد اینجا پاکبازی
۲۰۲
که بیشک میکند او کار سازی
۲۰۳
شریعت رهنمای سالکان شد
۲۰۴
نمود دید جمله واصلان شد
۲۰۵
نه شرعت گفت اینجا دل نبندی
۲۰۶
چرا در صورت خود پای بندی
۲۰۷
نه شرعت گفت از صورت گذر کن
۲۰۸
دل وجانت به معنی راهبر کن
۲۰۹
نه شرعت گفت گورست و قیامت
۲۱۰
مر این نکته ز اسرار تمامت
۲۱۱
نه شرعت گفت حشری هست بیشک
۲۱۲
نمیدانی تو ای افتاده در یک
۲۱۳
نه شرعت گفت از دنیا بشو دور
۲۱۴
تو ماندستی چنین درخویش مغرور
۲۱۵
نه شرعت گفت اصل کل طلب کُن
۲۱۶
دریغا چون نداری تو سر و بُن
۲۱۷
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالست
۲۱۸
ز بعد صورتت بیشک وبالست
۲۱۹
نه شرعت گفت خواهی مُرد اینجا
۲۲۰
ببین تا خود چه خواهی بُرد آنجا
۲۲۱
نه شرعت گفت دیدارست جانان
۲۲۲
ولی کی یابی ای جان سر پنهان
۲۲۳
نه شرعت گفت میزان و حساب است
۲۲۴
نمودار خدایست و کتابست
۲۲۵
نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
۲۲۶
دلت زین راز کل کی گردد آگاه
۲۲۷
نه شرعت گفت دیدار بهشتست
۲۲۸
دلت یکباره ازخاطر بهشتست
۲۲۹
نه شرعت گفت کاینجا باز گردی
۲۳۰
نمیدانی که چون ناساز گردی
۲۳۱
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیق
۲۳۲
تو از معنی بدان ای دوست توفیق
۲۳۳
نه شرعت راه بنمودست در خود
۲۳۴
تو نیکی چون کنی چون آمدی بد
۲۳۵
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوست
۲۳۶
که تامغزت شود در خاک این پوست
۲۳۷
ز قول شرع مگذر یک زمان تو
۲۳۸
ز حق بشنو مر این شرح و بیان تو
۲۳۹
ز قول شرع مگذر تا توانی
۲۴۰
که تا یابی بقای جاودانی
۲۴۱
ز قول شرع مگذر اندر این راه
۲۴۲
که شرعت کند ز احوال آگاه
۲۴۳
ز قول شرع مگذر تا شوی یار
۲۴۴
در آن وقتی که باشی لیس فی الّدار
۲۴۵
ز قول شرع گفت من بدانی
۲۴۶
که چون گفتم ترا راز نهانی
۲۴۷
ز قول شرع شو آگاه بمعنی
۲۴۸
که خواهی رفتن اندر راه معنی
۲۴۹
ز قول شرع راهت مینمایم
۲۵۰
حقیقت راز معنی میگشایم
۲۵۱
ز قول شرع دیدم این تمامت
۲۵۲
ز حق دریافتم عین قیامت
۲۵۳
ز قول شرع اینجا در صراطم
۲۵۴
ز راه راست میجویم نجاتم
۲۵۵
ز قول شرع پیش از مرگ مُردم
۲۵۶
ره تحقیق جانان را سپردم
۲۵۷
ز قول شرع مُردم من ز صورت
۲۵۸
که تا بیرون شدم از دل کدورت
۲۵۹
ز قول شرع مُردم من ز دنیا
۲۶۰
شدم پیوسته من با عین عقبی
۲۶۱
ز قول شرع مُردم من ز باطل
۲۶۲
که تا شد معنی جانم بحاصل
۲۶۳
ز قول شرع مُردم من ز غیرش
۲۶۴
شدم فانی ز عین دیده سیرش
۲۶۵
ز قول شرع رفتم من سوی گور
۲۶۶
گذشتم من از این غوغای پر شور
۲۶۷
ز قول شرع درخون اوفتادم
۲۶۸
سراندر کائنات دل نهادم
۲۶۹
ز قول شرع صورت برفکندم
۲۷۰
مده ای عالم نادان تو پندم
۲۷۱
ز قول شرع دوزخ دیدم از خود
۲۷۲
کنون فارغ شدم از نیک وز بد
۲۷۳
ز قول شرع مردستم من از پیش
۲۷۴
نه با خویشم نه در کفرم نه در کیش
۲۷۵
ز قول شرع راه حق سپردم
۲۷۶
بیکباره ز دید خویش مُردم
۲۷۷
ز قول شرع من جز جان نخواهم
۲۷۸
که در توحید جانان عذر خواهم
۲۷۹
ز قول شرع ره بسپردهام من
۲۸۰
نه همچون دیگران در پردهام من
۲۸۱
ز قول شرع چون دیدار دیدم
۲۸۲
من اندر عین جانان ناپدیدم
۲۸۳
سپردم راه را و یار جستم
۲۸۴
از این حبس بلا من باز رستم
۲۸۵
سپردم راه حق در زندگانی
۲۸۶
ز جسم و جان شدم در دوست فانی
۲۸۷
سپردم راه حق درجان و در دل
۲۸۸
ز حق بگشادهام هر راز مشکل
۲۸۹
سپردم راه حق مانند مردان
۲۹۰
بر افکندم نمود جسم پنهان
۲۹۱
سپردم راه حق چون سالکان من
۲۹۲
عیان کردم نهان واصلان من
۲۹۳
سپردم راه حق تا حق بدیدم
۲۹۴
ز عین مصطفی در حق رسیدم
۲۹۵
سپردم راه حق تا حق شدستم
۲۹۶
چو دیدم درحقیقت حق بدستم
۲۹۷
سپردم راه حق در عین جان بود
۲۹۸
نمود دوست میبینم عیان من
۲۹۹
سپردم راه تا واصل ببودم
۳۰۰
عیان جزو و کل حاصل ببودم