در معانی ما رایت شیئا الاّ رایت اللّه فیه فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خدا را یافتم در شرع بیخویش
۲
نمود صورتم رفتست از پیش
۳
خدا را یافتم در جان حقیقت
۴
که بسپردم طریقت در شریعت
۵
خدا را یافتم چون ره سپردم
۶
ز نام وننگ خودبینی بمردم
۷
خدا را یافتم در جوهر جان
۸
حقیقت باز دیدم روی جانان
۹
خدا را یافتم جمله خدا بود
۱۰
چو بود حق ز بود من جدا بود
۱۱
خدا را یافتم در لامکان باز
۱۲
چو دیدم عین جان در کن فکان باز
۱۳
خدا را یافتم در اصل موجود
۱۴
نظر کردم حقیقت جمله او بود
۱۵
خدا را یافتم بیعقل و بیخویش
۱۶
حجاب پردهٔ دل رفته از پیش
۱۷
خدا را یافتم کل از درون من
۱۸
یکی دیدم درون را با برون من
۱۹
خدا را یافتم در پرده راز
۲۰
یکی دیدم از او انجام و آغاز
۲۱
خدا را یافتم از مصطفی من
۲۲
یکی دیدم همه عین صفا من
۲۳
خدا را یافتم در عین تحقیق
۲۴
مرا بُد در جهان این دید توفیق
۲۵
خدا را یافتم در جمله اشیاء
۲۶
ز بو خویش دیدم من هویدا
۲۷
خدا را یافتم در عرش اعظم
۲۸
نموده عکس او در جمله عالم
۲۹
خدا را یافتم بالای کونین
۳۰
درون را با برون عین زمانین
۳۱
خدا را یافتم در عین کرسی
۳۲
ایا بیدل تو زین بیدل چه پرسی
۳۳
خدا را یافتم در لوح دل من
۳۴
که او هم میدهد کل روح دل من
۳۵
خدا را یافتم عین قلم را
۳۶
که پیوسته وجودم در عدم را
۳۷
خدا را یافتم کو جبرئیل است
۳۸
ز عقل کل مرا اینجا دلیل است
۳۹
خدا را یافتم در عین رزاق
۴۰
که میکائیل بود اندر خودی طاق
۴۱
خدا را یافتم در صور دم من
۴۲
که اسرافیل و صور آید به دم من
۴۳
خدا را یافتم در جان ستانی
۴۴
ز عزرائیل چندین می چه دانی
۴۵
خدا را یافتم در عین توحید
۴۶
مدان زنهار این اسرار تقلید
۴۷
خدا را یافتم در ذرّه ذرّه
۴۸
چه بودستی تو اندر خویش غرّه
۴۹
خدا را یافتم از دیدن ماه
۵۰
که پنهان میشود پیدا بهر ماه
۵۱
خدا را یافتم در کوکبان من
۵۲
نموداری شده در آسمان من
۵۳
خدا را یافتم در عین آتش
۵۴
نمودت جان شده در عشق ذاتش
۵۵
خدا را یافتم در مخزن یاد
۵۶
جهان جان ودل زو گشت آباد
۵۷
خدا را یافتم در ما روانست
۵۸
که او هم قوّت روح وروانست
۵۹
خدا را یافتم در خاک پیدا
۶۰
ز ناگه لاتراب آمد هویدا
۶۱
خدا را یافتم در بحر اعظم
۶۲
نموده عکس او در جمله عالم
۶۳
خدا را یافتم در دیدن جان
۶۴
نمود این همه پیدا و پنهان
۶۵
خدا را یافتم جمله هم اویست
۶۶
زبانها جمله اندر گفتگویست
۶۷
خدا را یافتم کل فاش او بود
۶۸
تمامت نقش بُد نقاش او بود
۶۹
خدا را یافتم دیدم حقیقت
۷۰
برون رفتم من از عین طریقت
۷۱
مگو ای جان رموز دیگر اینجا
۷۲
چو خواهی گشت از این معنی تو شیدا
۷۳
مگو ای جان بیان خود نگهدار
۷۴
ورگنه زودت آویزند از دار
۷۵
مگو ای جان و خود را بازگردان
۷۶
که سرگردان شوی چون چرخ گردان
۷۷
مگو ای جان حقیقت آشکاره
۷۸
که ناگاهت کند حق پاره پاره
۷۹
مگو ای جان بیان راز معنی
۸۰
که اینجا کس نداند راز معنی
۸۱
مگو ای جان دگر زین شیوه اسرار
۸۲
اگر گوئی بگو این جمله با یار
۸۳
مگو ای جان سخن بپذیر آخر
۸۴
حذر میکن ز تیغ و تیر آخر
۸۵
مگو ای جان دم دل سوی خود دار
۸۶
زبان اندر دهان خود نگهدار
۸۷
قدم بالا نهادستی تو از خویش
۸۸
نمیبینی حجابی از پس و پیش
۸۹
قدم بالا نهادستی و جانی
۹۰
چنین دُرها تو بیخود میفشانی
۹۱
قدم بالا نهادستی تو بی خود
۹۲
که هستی مانده است نی نیک نی بد
۹۳
قدم را در نهاد جان نهادی
۹۴
دَرِ معنی به یک ره برگشادی
۹۵
قدم از کار رفت و دیده شد کور
۹۶
چرا دم میزنی مانند منصور
۹۷
قدم از کار رفت اندر قدم ماند
۹۸
وجود بیخودت اندر عدم ماند
۹۹
قدم بیرون نهادستی ز کونین
۱۰۰
یکی میبینی اینجا که زمانین
۱۰۱
قدم بیرون نهادی از مکان تو
۱۰۲
یکی میبینی اینجا با زمان تو
۱۰۳
قدم بیرون نهادی از شریعت
۱۰۴
نماندی هیچ اجسام طبیعت
۱۰۵
قدم بیرون نهادی تو ز منزل
۱۰۶
برافتادت حجاب آب با گِل
۱۰۷
قدم بیرون نهادی مردواری
۱۰۸
عجب اندر معانی پایداری
۱۰۹
قدم بیرون نهادی تا شدی لا
۱۱۰
حقیقت جان و عقلت ماند شیدا
۱۱۱
شدی بیرون و در یکّی تولائی
۱۱۲
ز عین دیده دیدار خدائی
۱۱۳
شدی بیرون دیدی اندرونت
۱۱۴
یکی دریاست بیشک موج خونت
۱۱۵
شدی بیرون و در تحقیق ماندی
۱۱۶
از این دریای دل گوهر فشاندی
۱۱۷
شدی بیرون و کلّی اندرونی
۱۱۸
در این دم نی درون و نی برونی
۱۱۹
شدی بیرون حقیقت راز جانی
۱۲۰
چنین اسرار بیشک هم تو دانی
۱۲۱
شدی بیرون و میگوئی تو با خود
۱۲۲
که جز حق نیست نی نیکست و نی بد
۱۲۳
شدی بیرون ببین خود رادگربار
۱۲۴
چو رفتت جسم و جان و عین پندار
۱۲۵
شدی بیرون وسرّ لامکانی
۱۲۶
یقین میدان که تو عین العیانی
۱۲۷
شدی بیرون و تقریرت بکارست
۱۲۸
چو اشترنامه این سر بر قطارست
۱۲۹
شدی بیرون و تغییرت بغایت
۱۳۰
ندارد همچو بحر کل نهایت
۱۳۱
یکی دیدی اگرچه در دوئی تو
۱۳۲
همی گوئی که جمله هم توئی تو
۱۳۳
از او گوی و از او بین و از او خوان
۱۳۴
از او یاب و از او اسرار کل دان
۱۳۵
چو او اینجا نمودت جمله اسرار
۱۳۶
همو باشد ترا دیدار انوار
۱۳۷
ترا بنمود بیخود در خودی روی
۱۳۸
از او هم در حقیقت دید او جوی
۱۳۹
ترا بنمود اکنون باز جا آی
۱۴۰
نمود جزو و کل در دیده بنمای
۱۴۱
ترا بنمود دیدار و تو اوئی
۱۴۲
چرا بیخود چنین در گفتگوئی
۱۴۳
چرا بیخود شدی با خود زمان آی
۱۴۴
زمانی در نمودار مکان آی
۱۴۵
چرا بیخود شدی در پردهٔ راز
۱۴۶
که بیخود می نه بینی هیچ تو باز
۱۴۷
چرا بیخود شدی عقلت کجا شد
۱۴۸
چو عشق آمدیقین عقلت فنا شد
۱۴۹
چرا بیخود شدی عقلت طلب کن
۱۵۰
دمی با خویش آهنگ ادب کن
۱۵۱
چو مردان یاد کن با جان خود رو
۱۵۲
ز حق گفتی دگر از حق تو بشنو
۱۵۳
چو عشق او ترا بربود از جان
۱۵۴
شدی در عین دیدن جمله جانان
۱۵۵
چو عشق آمد خرد یکباره بگریخت
۱۵۶
طناب چار طبعت عشق بگسیخت
۱۵۷
چو عشق آمد نمود جسم برخاست
۱۵۸
ز بود تو عیان اسم برخاست
۱۵۹
چو عشق آمد فناشد عقل درخویش
۱۶۰
ز دیدجان نه پس ماند و نه در پیش
۱۶۱
چو عشق آمد عیانت شد پدیدار
۱۶۲
بچشم تو نه درماند ونه دیوار
۱۶۳
چو عشق آمد ز صورت دور گشتی
۱۶۴
یقین اللّه را در نور گشتی
۱۶۵
چو عشق آمد بدیدی جمله سرباز
۱۶۶
کنون وقت آمدست و جمله سرباز
۱۶۷
چو عشق آمد عیان کن آنچه باشد
۱۶۸
که جز دیدار چیزی مینباشد
۱۶۹
چو عشق آمد نمود حق بیان کن
۱۷۰
ز شوقش خویشتن راداستان کن
۱۷۱
چو عشق آمد وجودت پاک بگرفت
۱۷۲
صفات آمد تمامت خاک بگرفت
۱۷۳
چو عشق آمد حجاب از پیش برخاست
۱۷۴
ترا این راز معنی کل بیاراست
۱۷۵
چو عشق آمد کنون از جان چه گویم
۱۷۶
چو پیدا شد کنون پنهان چه گویم
۱۷۷
چو عشق آمد خرد را میل درکش
۱۷۸
بداغ عشق خود رانیل در کش
۱۷۹
چو عشق آمد نهد بر جان و دل داغ
۱۸۰
ز داغ عشق باشد عقل را زاغ
۱۸۱
بداغ عشق بس دل مبتلا گشت
۱۸۲
فتاده اندر این عین بلا گشت
۱۸۳
بداغ عشق بس کس جان بدادند
۱۸۴
همه در کُنجها پنهان فتادند
۱۸۵
بداغ عشق جانها هست نالان
۱۸۶
مگر مرهم نهد هم عشق بر جان
۱۸۷
در آخر دردما درمان شود نیز
۱۸۸
در آخر جان ما جانان شود نیز
۱۸۹
ولی اینجا حقیقت گفتگویست
۱۹۰
نمود عقل اندر جستجویست
۱۹۱
نمودعقل غوغا کرد بسیار
۱۹۲
ولی در عاقبت شدناپدیدار
۱۹۳
نمودعقل بر تقدیر گفتست
۱۹۴
ولی در عشق درّ راز سفتست
۱۹۵
نمودعقل از آن گفتست تقلید
۱۹۶
که عشق از جان نمود این عین توحید
۱۹۷
نمودعقل اینجا دید صورت
۱۹۸
ولیکن عشق باشد بی کدورت
۱۹۹
نمودعقل اینجابرفکند او
۲۰۰
که نشنیده حقیقت هیچ پند او
۲۰۱
نمودعقل تا کی باشد ای جان
۲۰۲
که هم روزی شود در عشق پنهان
۲۰۳
نمودعقل تا کی بازماند
۲۰۴
که هم روزی نهان بی ساز ماند
۲۰۵
نماند عقل روزی اندر اینجا
۲۰۶
اگرچه کرده است در عشق غوغا
۲۰۷
طلب کن عشق تا دلدار بینی
۲۰۸
حقیقت هم تو روزی یار بینی
۲۰۹
طلب کن عشق ای دل در نمودار
۲۱۰
حجاب عقل را کن زود بردار
۲۱۱
هر آن کو عشق باشد رهنمایش
۲۱۲
رساند بیخودی اندر خدایش
۲۱۳
هر آن کو عشق راهش کرد پیدا
۲۱۴
شود در عاقبت مجنون و شیدا
۲۱۵
هر آن کو عشق بنماید جمالش
۲۱۶
بیفزاید ز دید جان کمالش
۲۱۷
هر آن کو عشق اینجاگاه بشناخت
۲۱۸
سر و جان در نمود عشق در باخت
۲۱۹
هر آن کو عشق بشناسد زجان باز
۲۲۰
شود در راه جانان نیز جانباز
۲۲۱
هر آنکو عشق را در پرده بیند
۲۲۲
حقیقت خویش را گم کرده بیند
۲۲۳
اگر عشقت نماید روی ناگاه
۲۲۴
ببینی در درون پرده اللّه
۲۲۵
درون پردهٔ تو بازمانده
۲۲۶
اگرچه در عیانی راز خوانده
۲۲۷
ز عشق این جملگی شرح و بیانست
۲۲۸
ولیکن عشق بی شرح ونشان است
۲۲۹
ز عشق آمد نمود جان پدیدار
۲۳۰
ثبوت خویش کرد این عین بازار
۲۳۱
همه بازار عشق آمد سراسر
۲۳۲
بجز عشق ای برادر هیچ منگر
۲۳۳
بدست حکمت خود حق تعالی
۲۳۴
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
۲۳۵
نبات و معدن وحیوان و افلاک
۲۳۶
نمود آب ونار و باد با خاک
۲۳۷
همه در عشق میگردند در حال
۲۳۸
چه در روز و چه در ماه و چه در سال
۲۳۹
همه در عشق حیرانند و مدهوش
۲۴۰
همه در عشق میباشند خاموش
۲۴۱
همه در عشق پیدا ونهانند
۲۴۲
نمود این جهان و آن جهانند
۲۴۳
همه در عشق مستند و نه هشیار
۲۴۴
همه در نقطه اندر عین پرگار
۲۴۵
همه در عشق اندر جستجویند
۲۴۶
همه در عشق اندر گفتگویند
۲۴۷
همه در عشق میگویند با خود
۲۴۸
توئی دانای هر نیکی وهر بد
۲۴۹
ز سرّ عشق کس واقف نبودست
۲۵۰
که در دیدار کل واصل نبود است
۲۵۱
ز سرّ عشق اگر گویم ترا باز
۲۵۲
برافتد پرده از اسرار کل باز
۲۵۳
ز سرّ عشق پرده باز کردم
۲۵۴
کنون اندر عیان دوست فردم
۲۵۵
چو از عشق است اشیا زنده جاوید
۲۵۶
ز یک یک ذرّه میشو تا به خورشید
۲۵۷
دو عالم غرق یک دریای نور است
۲۵۸
ولیکن خلق عالم پر غرور است
۲۵۹
دو عالم جمله در گفتار عشقند
۲۶۰
همه در پردهٔ پندار عشقند
۲۶۱
نشاید عشق را هر ناتوانی
۲۶۲
بباید کاملی و راز دانی
۲۶۳
تو پنداری که این عشق از گزافست
۲۶۴
که برق او نهاده کوه قافست
۲۶۵
همه عشقست و عشق آمد نهانی
۲۶۶
نمود عشق باز آمد عیانی
۲۶۷
ز عشق این جمله اشیا هست گردان
۲۶۸
ز سر عشق جان بنموده جانان
۲۶۹
ترا این عشق اینجاگه فزونست
۲۷۰
چرا در چنبر گردون کنی دست
۲۷۱
چو میدانی که چونست این بیانم
۲۷۲
که این نکته من اندر عشق دانم
۲۷۳
مرا عشقست اینجا محرم جان
۲۷۴
مرا عشقست بیشک همدم جان
۲۷۵
مرا عشقت جان در رخ نموده
۲۷۶
ز جسمم زنگ آئینه زدوده
۲۷۷
دو آئینه است عشق و دل مقابل
۲۷۸
که هر دو روی در رویند از اول
۲۷۹
دو آئینه است عشق و دل نمودار
۲۸۰
نمود جان شده اینجا پدیدار
۲۸۱
دو آئینه است عشق و دل نظر کن
۲۸۲
سر موئی تو خود را زین خبر کن
۲۸۳
دو آئینه است عشق و دل تو بنگر
۲۸۴
که پیدا شد در او جانان سراسر
۲۸۵
دو آئینه است عشق و دل ابا هم
۲۸۶
که پیدایند و پنهان هر دو عالم
۲۸۷
دو آئینه است عشق و دل الهی
۲۸۸
در او بنموده خود را در کماهی
۲۸۹
دو آئینه است میگویم ترا باز
۲۹۰
دراو پیداست هم انجام و آغاز
۲۹۱
دو آئینه است و بنگر اندر او زود
۲۹۲
ببین زین آینه دیدار معبود
۲۹۳
دو آئینه است هر دو در یکی بین
۲۹۴
نمود هر دو در خود بیشکی بین
۲۹۵
دو آئینه است پیدا و نهانند
۲۹۶
دو جوهر در درون اینجا عیانند
۲۹۷
دو آئینه است آن را بین تو اظهار
۲۹۸
که جانانست اندر وی پدیدار
۲۹۹
رخ جانان در این آئینه پیداست
۳۰۰
نظر کن گر ترا دو چشم بیناست
۳۰۱
رخ جانان در این آئینه بنگر
۳۰۲
توداری آینه ای دوست درخور
۳۰۳
رخ جانان نظر کن تا ببینی
۳۰۴
در این آئینه گر صاحب یقینی
۳۰۵
رخ جانان نظر کن در دل خود
۳۰۶
چرا درماندهٔ در مشکل خود
۳۰۷
چنین گفت آن بزرگ کار دیده
۳۰۸
که بود او نیک و بد بسیار دیده