در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی کرده ز یارِخویش عزلت
۲
کشیده هم بلا و رنج و محنت
۳
توئی از یار خود دور اوفتاده
۴
در این نظّاره معذور اوفتاده
۵
توئی گمگشته از یعقوب ناگاه
۶
فتاده در چَه درمانده در راه
۷
توئی نور دو چشم وجان یعقوب
۸
سیاهی را کجا آئی تو محبوب
۹
توئی آن آفتاب سایه پرور
۱۰
که دوری این زمان از هفت کشور
۱۱
توئی آن ماه بدر چرخ گردان
۱۲
که هستی همچو نورِ ماهِ تابان
۱۳
توئی آن مشتری زهره دیدار
۱۴
که جانانت بود اینجا خریدار
۱۵
توئی آن ماه ملک حسن و خوبی
۱۶
مرا از جان تو ستّارالعیوبی
۱۷
سیاهی راکجا وصل تو شاید
۱۸
که درچشم از سگی گم مینماید
۱۹
سیاهی را کجا بس باشد ای جان
۲۰
که میبیند جمال یار اعیان
۲۱
سیاهی کی بیابد وصل شاهی
۲۲
غباری کی بیابد اصل ماهی
۲۳
مرا بی روی تو جان بر لب آمد
۲۴
ز عشق و شب و روزم تب آمد
۲۵
مرا بی روی تو در خلوت دل
۲۶
کجا باشد دو کونم نیز حاصل
۲۷
ز عشقت سوختم ای جان کجائی
۲۸
چنین پیدا چنین پنهان چرائی
۲۹
ز عشقت سوختم ای جان جانم
۳۰
توئی گفتار بیشک بر زبانمّ
۳۱
ز عشقت سوختم بنمای دیدار
۳۲
که در دردم میان خاک و خون خوار
۳۳
ز عشقت پای از سر میندانم
۳۴
دلم خون گشت دیگر میندانم
۳۵
دلم خون گشت ای یوسف تو دانی
۳۶
سزد گر تو مرا زین غم رهانی
۳۷
ز عشقت یوسفا مهجور ماندم
۳۸
عجب بر خاک و خون رنجور ماندم
۳۹
دلم خون گشت اندر خاک افتاد
۴۰
عجائب چون قلم در خاک افتاد
۴۱
دلم خونست و خون ازدیده بارد
۴۲
که از جان دولت او دوست دارد
۴۳
دلم خونست و در اندوه مانده
۴۴
بزیر بار غم چون کوه مانده
۴۵
دلم خونست در اندوه و ماتم
۴۶
دم آتش زند اینجا دمادم
۴۷
چودیدم روی تو ای ماه خرگاه
۴۸
شدی بر ملک مصر جان من شاه
۴۹
کنون ملک دلم اینجا تو داری
۵۰
که در گوش دلم تو گوشواری
۵۱
کنون در مصر جان بر تخت خواهی
۵۲
نشستن جان که بیشک پادشاهی
۵۳
وصالت در درون جان عیان است
۵۴
حجاب من کنون خلق جهان است
۵۵
وصالت را طلب کردم بسی من
۵۶
بسر بردم غمت رادر بسی من
۵۷
وصالت را طلب کردم بناگاه
۵۸
چو دیدم میشوم در سوی خرگاه
۵۹
شبی دیدم جمالت آشکاره
۶۰
بخواب و این چنین خلقان نظاره
۶۱
شبی کز زلف توعالم چو شب بود
۶۲
سر موئی نه طالب نی طلب بود
۶۳
منت طالب بدم در پردهٔ راز
۶۴
چنان کامروزت اینجادیدهام باز
۶۵
در آن شب این چنین خلقان ستاده
۶۶
همه دل برجمال تو نهاده
۶۷
من بیچاره چون امروز نالان
۶۸
بپایت درفتادم زار و حیران
۶۹
زدم یک نعره و بیهوش گشتم
۷۰
میان بیهُشی خامش گشتم
۷۱
همه احوال تو دانستهام باز
۷۲
حجاب اکنون ز پیش من برانداز
۷۳
حجاب از روی برگیر ای دلارام
۷۴
که اینجاگه نمیگیرد دل آرام
۷۵
حجاب از پیش برگیر ای سرافراز
۷۶
مرادر قعر بحر حسنت انداز
۷۷
حجاب از پیش برگیر ای مه تام
۷۸
که رفتم این زمان هم ننگ و هم نام
۷۹
حجاب از پیش برگیر ای دل و جان
۸۰
که خواهم رفت از این دریای عمان
۸۱
حجاب از پیش برگیر ای تو در اصل
۸۲
نموده مر مرا اینجایگه وصل
۸۳
حجاب از پیش برگیر ای تو دلدار
۸۴
که خواهم شد نهان ای دوست تا کار
۸۵
حجاب از پیش تن بردار و جان شو
۸۶
مرا در دید جان عین العیان شو
۸۷
حجاب از پیش تن بردار بی من
۸۸
بخود کن راه چشم جانت روشن
۸۹
حجاب از پیش تن بردار و بنگر
۹۰
که دیدار تو میبینم سراسر
۹۱
حجاب تو منم من را فکن زود
۹۲
مرا کن یک زمان ای دوست خشنود
۹۳
ز عشقت واله و شیدا شدستم
۹۴
کنون از بیخودی رسوا شدستم
۹۵
ز عشقت والهام چون چرخ گردان
۹۶
مراتو بیش از این واله مگردان
۹۷
وداعت میکنم ای پور یعقوب
۹۸
توئی درجان دلها جمله محبوب
۹۹
وداعت میکنم ای نور عالم
۱۰۰
که خواهم گشت ناپیدا در این دم
۱۰۱
وداعت میکنم ای ماه جانم
۱۰۲
عجائب درنگر ای مهربانم
۱۰۳
وداعت میکنم ای مخزن گنج
۱۰۴
کشیدم وارهیدم از غم و رنج
۱۰۵
کنون خواهم شدن تا نزد یوسف
۱۰۶
ز حالش مانده یوسف در تاسّف
۱۰۷
همی گفت و عجب در راز مانده
۱۰۸
دو چشمش سوی او بُد باز مانده
۱۰۹
بزد یک نعره و جان داد در حال
۱۱۰
برست او آن زمان از قیل وز قال
۱۱۱
چو زو شد جان جدا در پیش جانان
۱۱۲
ز پیدائی بماند آن دوست پنهان
۱۱۳
درآید یوسفش گریان و مدهوش
۱۱۴
دلش مانندهٔ دیگی پر از جوش
۱۱۵
سر و رویش چو بگرفت آن سرافراز
۱۱۶
نهاد اندر میان دیدهاش باز
۱۱۷
برویش بوسهٔ داد آن خداوند
۱۱۸
چو سود ای دوست چون جان رفت از بند
۱۱۹
غریوی اوفتاد اندر خلایق
۱۲۰
که مُرد آن اسودِ درویش عاشق
۱۲۱
خلایق جملگی گریان بماندند
۱۲۲
در آن راز عجب حیران بماندند
۱۲۳
دریغ و آوخ از هر گوشه برخاست
۱۲۴
نمیدانی که این راز هویداست
۱۲۵
بفرمود آن زمان یوسف به مردم
۱۲۶
که تا او را کنند از گوشهٔ گم
۱۲۷
بشستند آن زمان درویش غمناک
۱۲۸
نهادندش درون خاک نمناک
۱۲۹
وصال دلبرش در پرده افتاد
۱۳۰
نمود جسم در گم کرده افتاد
۱۳۱
چو یوسف یافت آنجا پادشاهی
۱۳۲
ز عین دوستی و نیکخواهی
۱۳۳
شدی یوسف به خاک دوست هر روز
۱۳۴
نشستی یک نفس بالین هر روز
۱۳۵
ز درد عشق کردی گریه بسیار
۱۳۶
یکی یارست اگرداری تو بس یار
۱۳۷
ز درد عشق آگاهی نداری
۱۳۸
چگویم چون تو دلخواهی نداری
۱۳۹
ز درد عشق اگر جانت برآید
۱۴۰
ترا هر روز یوسف بر سر آید
۱۴۱
ز درد عشق جانت ماند اینجا
۱۴۲
فتاده این زمان در رنج و سودا
۱۴۳
ز درد عشق جان در جستجویست
۱۴۴
بهر اسرار اندر گفتگویست
۱۴۵
بدرد عشق اینجا مبتلائی
۱۴۶
بر یوسف تو از بهر دوائی
۱۴۷
دوای درد تو هم مرگ باشد
۱۴۸
که اندر راه حق کل ترک باشد
۱۴۹
دوای درد تو صبر است ای جان
۱۵۰
که تا روزی ببینی روی جانان
۱۵۱
دوای درد تو حاصل شود زود
۱۵۲
عیان جان تو واصل شود زود
۱۵۳
دوای درد از دلدار یابی
۱۵۴
چو خود را این چنین افگار یابی
۱۵۵
دوای درد او دارد دوا اوست
۱۵۶
درون جان پاکت رهنما اوست
۱۵۷
دوای درد بیشک درد باشد
۱۵۸
کسی باید که مرد مرد باشد
۱۵۹
دوای درد، درد آمد پدیدار
۱۶۰
اگر هم مرد مرد آمد پدیدار
۱۶۱
دلا چون خستهٔ درمان طلب کن
۱۶۲
دوای درد از جانان طلب کن
۱۶۳
چو داری درد درمانیت باشد
۱۶۴
چو جانت هست جانانیت باشد
۱۶۵
چو داری درد بی حد در دل و جان
۱۶۶
دوای درد خود میجو ز جانان
۱۶۷
چو درد تو دوادارد طلب کن
۱۶۸
دوای درد جانان بوالعجب کن
۱۶۹
چو دردت هست جانانت دوا است
۱۷۰
که او مر انبیا را رهنما است
۱۷۱
ترا اینجا یقین حاصل نباشد
۱۷۲
ز دردت جان و دل واصل نباشد
۱۷۳
ز وصلت درد باید بر دوایم
۱۷۴
که تا گردی بذات حق تو قائم