در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای جان و دل را درد و دارو
۲
تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو
۳
تو درمشکات تن مصباح نوری
۴
ز نزدیکی که هستی دور دوری
۵
ز روزنهای مِشکات مشبک
۶
نشیمن کردهٔ خاک مبارکت
۷
زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریز
۸
بنور کوکب درّی درآویز
۹
ترا با مشرق و مغرب چه کار است
۱۰
که نور آسمان گردن حصار است
۱۱
ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگ
۱۲
که گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ
۱۳
تو آن نوری که اندر بام افلاک
۱۴
همی گشتی بگرد کعبهٔ خاک
۱۵
تو آن نوری که منشوری بعالم
۱۶
عیان عین منصوری بعالم
۱۷
تو نوری لیکن در ظلمت فتادی
۱۸
ولی در عین آن قربت فتادی
۱۹
تونور مخزن اسرار جانی
۲۰
که اینجا رهنمای لامکانی
۲۱
تو نوری این زمان در عین مشکات
۲۲
ز مصباحت نموداری تو ذرّات
۲۳
حقیقت لامکان گلشن تو داری
۲۴
که جسم و جان و عقل غمگساری
۲۵
سفر کردی ز دریا سوی عُنصُر
۲۶
سفر ناکرده قطره کی شود دُر
۲۷
سفر کردی بمنزل در رسیدی
۲۸
حقیقت روی جان اینجا بدیدی
۲۹
سفر کردی ز دریا در صدف باز
۳۰
شدی جوهر کنون از عزّت و ناز
۳۱
سفر کردی تو در انجام این تن
۳۲
بتوست این جملهٔ آفاق روشن
۳۳
سفر کردی ز کل فارغ شدی تو
۳۴
در اینجا در صدف بالغ شدی تو
۳۵
تو ای جوهر چو از دریا برآئی
۳۶
ز زیر طشت زرّین بر سر آئی
۳۷
توئی جوهر که قدر خویش دانی
۳۸
نباید کاین چنین اینجا بمانی
۳۹
تو در قعری کجا باشد بهایت
۴۰
بهای تست جان بی حدّ و غایت
۴۱
توئی آن جوهر هر دو جهان هم
۴۲
که بخشیدی تو این معنی دمادم
۴۳
کنون درهرچه هستی روی بنمای
۴۴
یکی شو بی عدد هر سوی بنمای
۴۵
که جوهر روشنیّ او یکی است
۴۶
نمود گردش او بیشکی است
۴۷
الا ای جوهر بالا گزیده
۴۸
ولیکن در گمانی نارسیده
۴۹
الا ای جوهر بحر معانی
۵۰
کنون اندر صدف بیشک نهانی
۵۱
توئی دریا ولی جوهر نمودی
۵۲
که دایم در صدف گوهر نبودی
۵۳
سفر کردی و دیدی روی دلدار
۵۴
حجاب این صدف از پیش بردار
۵۵
صدف بشکن که اندر نور قدسی
۵۶
جدا مانی ز حیوان نقش سُدسی
۵۷
برافکن شش جهاتت از صدف باز
۵۸
که با نورت بود پر دُر صدف باز
۵۹
زند عکس و تو مه را باز بینی
۶۰
همت انجام و هم آغاز بینی
۶۱
تو نور قدس داری در درونت
۶۲
یکی نور درون و هم برونت
۶۳
تو نور قدس داری در نمودار
۶۴
عیان روح داری جسم بردار
۶۵
تو نور قدسی افتادی در اینجا
۶۶
شعاعت در گرفته عین دریا
۶۷
تونور قدسی و در این صفاتی
۶۸
حقیقت ترجمان عین ذاتی
۶۹
تو نور قدسی و دیدی تو خود را
۷۰
عیان دریاب خود عین اَحَد را
۷۱
خطابم باتو و با هیچکس نیست
۷۲
که جز تو هیچکس فریادرس نیست
۷۳
الا ای نور قدسی روی بنمای
۷۴
ز زنگ آینه دل پاک بزدای
۷۵
زمین و اسمان از پیش بردار
۷۶
نمود جسم و جان از خویش بردار
۷۷
در این آیینهٔ دل کن نظر باز
۷۸
حجاب صورت و معنی برانداز
۷۹
ز اشترنامهٔ سرکاردیدی
۸۰
حقیقت دیدهٔ دیدار دیدی
۸۱
برافکن چار طبع و شش جهت تو
۸۲
که تا ز اعداد گردی یک صفت تو
۸۳
صفات وذات خود هر دو یکی بین
۸۴
درون را با برون حق بیشکی بین
۸۵
توئی ذات و صفات و فعل در حق
۸۶
جهانِ جان توئی ای یار مطلق
۸۷
جواهر ذات بر گو آشکاره
۸۸
چو خواهد کرد یارت پاره پاره
۸۹
چو چیزی دیگرت اینجا نماندست
۹۰
بجز نامیت اینجا که نشاندست
۹۱
بگو اسرار فاش و فاش گردان
۹۲
برافکن نقش خود نقّاش گردان
۹۳
توئی عین العیان جوهر ذات
۹۴
نمودِ تست بیشک جمله ذرّات
۹۵
چو خواهد کُشت محبوبت بزاری
۹۶
برافکن جوهر و کن پایداری
۹۷
چو عیسی زنده میر از جوهر پاک
۹۸
که تا چون خر نمانی در گوِ خاک
۹۹
چو زان کانی که جانهاگوهر اوست
۱۰۰
فلک از دیرگه خاک در اوست
۱۰۱
تو داری ملکت معنی سراسر
۱۰۲
دمی تو از نمود دوست مگذر
۱۰۳
درونِ کعبهٔ دل باز دیدی
۱۰۴
دمی در صحبت جان آرمیدی
۱۰۵
شترها را رها کن در چراگاه
۱۰۶
درونِ کعبه می زن صنعةاللّه
۱۰۷
درون کعبهٔ جانان تو داری
۱۰۸
سزد گر اشتران اینجاگذاری
۱۰۹
درون کعبه خلوتگاه جانست
۱۱۰
که مرد دیدار جانان کل عیانست
۱۱۱
درونِ کعبهٔ و راز داری
۱۱۲
سزد گردل ز شهوت باز داری
۱۱۳
درون کعبه این سرّ درنگنجد
۱۱۴
فلک اینجا به یک کنجد نسنجد
۱۱۵
درون کعبه زیبا باید و پاک
۱۱۶
درون کعبه نی گرد است و نی خاک
۱۱۷
درون کعبه گر یک شب درآئی
۱۱۸
به بینی جان جانان جانفزائی
۱۱۹
درون کعبه جانان میزند سیر
۱۲۰
اگرچه مینگنجد بت در این دیر
۱۲۱
درون کعبه غیری درنگنجد
۱۲۲
بجز یک دید سیری در نگنجد
۱۲۳
حرمگاه دلت را کن نظر زود
۱۲۴
که تا بینی درو دیدار معبود
۱۲۵
حرمگاه دلت جانان مقیم است
۱۲۶
ترا هم پرده دار و هم ندیم است
۱۲۷
حرمگاه دلت چون جانست دریاب
۱۲۸
ز پیدایی عجب پنهانست دریاب
۱۲۹
حرمگاه دلت جانست دردید
۱۳۰
ز دید او یکی بین گفت واشنید
۱۳۱
چو در خلوت نشیند یار با یار
۱۳۲
اگر موئی بود کی گنجد اغیار
۱۳۳
نگنجد در نمود دیدن دوست
۱۳۴
ترا از گوش جان بشنیدن دوست
۱۳۵
چو در خلوت مقیم است او عیانت
۱۳۶
زمانی تازه گردان عین جانت
۱۳۷
توئی در کعبه و بت میپرستی
۱۳۸
چرا تو بت بیکباره شکستی
۱۳۹
توئی در کعبه و بت کرده حاصل
۱۴۰
کجا گردی تو اندر عین واصل
۱۴۱
توئی در کعبه اینجا بت شکن باش
۱۴۲
چو حق دیدی بحق بنمای دین فاش
۱۴۳
توئی در کعبه و پستی بیفکن
۱۴۴
بتِ صورت چوابراهیم بشکن
۱۴۵
توئی در کعبه و خلوت گزیده
۱۴۶
نمودی دیده و بُت برگزیده
۱۴۷
اگر با دیدهٔ با دیده میباش
۱۴۸
ز خلقان خویشتن دزدیده میباش
۱۴۹
اگر با دیدهٔ نادیده مشنو
۱۵۰
حقیقت جوی و بر تقلید مگرو
۱۵۱
اگر بادیدهٔ رازت نهان گوی
۱۵۲
وگر گوئی ابا خلق جهان گوی
۱۵۳
اگر با دیدهٔ حاصل چه داری
۱۵۴
در این اعیان دلت واصل چه داری
۱۵۵
ندیدی وصل یار ای بی وفا تو
۱۵۶
از آن هستی در این راه جفا تو
۱۵۷
جفاکردی وفا میداری امّید
۱۵۸
بسوزد ذرّه اندر عین خورشید
۱۵۹
جفا کردی وفا هرگز نبینی
۱۶۰
بجز وقتی که خود عاجز ببینی
۱۶۱
بعجز اقرار ده ای تو ستمکار
۱۶۲
که تاعذرت پذیرد روی دلدار
۱۶۳
ز عجز خویش دایم باش مسکین
۱۶۴
که تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین
۱۶۵
ز عجز خویش دایم ربّنا گوی
۱۶۶
بروز و شب یقین فاغفرلنا گوی
۱۶۷
زعجز خویش خود گم نه بهرحال
۱۶۸
که تا رسته شوی از قیل وزقال
۱۶۹
ز عجز خویش کن دائم تو طاعت
۱۷۰
که بیرون آید از رنج تو راحت
۱۷۱
ببینی چون دمی انصاف از خود
۱۷۲
ز نور شرع بینی نیک از بد
۱۷۳
اگر انصاف دادی رستی ازنار
۱۷۴
ببخشد مر ترا پس عاقبت یار
۱۷۵
اگر انصاف دادی پاک باشی
۱۷۶
ولی باید که همچون خاک باشی
۱۷۷
اگر انصاف دادی راست بینی
۱۷۸
درون کعبه با جانان نشینی
۱۷۹
اگر انصاف دادی یار رستی
۱۸۰
به کنج عافیت شادان نشستی
۱۸۱
اگر انصاف دادی گنج یابی
۱۸۲
درون جان و دل بی رنج یابی
۱۸۳
اگر انصاف دادی جانِ جانی
۱۸۴
که هستی قاف سیمرغ معانی
۱۸۵
اگر انصاف دادی نور گردی
۱۸۶
درونِ جزو و کل مشهور گردی
۱۸۷
اگر انصاف دادی در صفائی
۱۸۸
نمود عشق کل اندر صف آئی
۱۸۹
بده انصاف تا این راز یابی
۱۹۰
که خود بی شک حق از خود بازیابی
۱۹۱
چو انصافست اینجا پرده راز
۱۹۲
تو نیز انصاف ده پرده برانداز
۱۹۳
ز طاعت مگذر و عین قناعت
۱۹۴
قناعت برتر است از عین طاعت
۱۹۵
قناعت بهتر است از هر دو عالم
۱۹۶
قناعت کرد و توبه یافت آدم
۱۹۷
قناعت سلطنت دارد بتحقیق
۱۹۸
ز هر کس ناید از پندار توفیق
۱۹۹
قناعت کردهاند اینجای مردان
۲۰۰
تو از عین قناعت رخ مگردان
۲۰۱
قناعت از صفاکردست اینجا
۲۰۲
مصفّا شد از آن آمد هویدا
۲۰۳
قناعت مرد را در حق رساند
۲۰۴
کسی کو راز فقر کل بداند
۲۰۵
قناعت بهتر از هر دو جهانست
۲۰۶
بدان این سر که بیشک کار جانست
۲۰۷
قناعت روی جانان باز دیدست
۲۰۸
قناعت زینت و اعزاز دیدست
۲۰۹
قناعت انبیا کردند پیشه
۲۱۰
از آن در وصل بودندی همیشه
۲۱۱
قناعت اندرون صافی نماید
۲۱۲
همه زنگ طبیعت بر زداید
۲۱۳
قناعت گوهری بس بی بها بین
۲۱۴
قناعت جوی پس عین لقا بین
۲۱۵
قناعت دل کند صافی و روشن
۲۱۶
نماید دید گلخن همچو گلشن
۲۱۷
قناعت کردهاند اینجای پیدا
۲۱۸
که تا جان در عیان گردد هویدا
۲۱۹
قناعت چون کنی اینجا یقینی
۲۲۰
رخ معشوق خود اینجا ببینی
۲۲۱
درونت صاف و پاکی گردد از کل
۲۲۲
شوی فارغ نیابی رنج و هم ذل
۲۲۳
دلت آئینهٔ صافی کند زود
۲۲۴
نماید اندر او دیدار معبود
۲۲۵
در آئینه ببینی هرچه باشد
۲۲۶
به جز رخسار جان چیزی نباشد
۲۲۷
همه جانان بود گر بازدانی
۲۲۸
ولی باید که آن هم راز دانی
۲۲۹
که بی فقرت نباشد این مسلم
۲۳۰
ز قعر افتادم این عین دمادم
۲۳۱
قناعت کردهام اینجا بسی من
۲۳۲
یقین دانستهام خود را کسی من
۲۳۳
ندیدم خویش را در عین صورت
۲۳۴
از آن ذوقم نمود آن بی کدورت
۲۳۵
قناعت کردم و دیدار دیدم
۲۳۶
نمود جان ودل را یار دیدم
۲۳۷
قناعت جوهریست ازعالم عشق
۲۳۸
که میخوانند او را آدم عشق
۲۳۹
قناعت لامکان دارد ز اللّه
۲۴۰
عیان دارد نمود قل هواللّه
۲۴۱
قناعت جز یکی هرگز ندیداست
۲۴۲
اگرچه زو بسی گفت و شنیداست
۲۴۳
ز فقر است ای برادر این قناعت
۲۴۴
قناعت کن تو تا بینی سعادت
۲۴۵
قناعت کرد اینجا عنکبوتی
۲۴۶
درون خلوتی اندر بیوتی
۲۴۷
حقیقت کرده اینجا پردهٔ باز
۲۴۸
درونش آنِ تست ای محرم راز
۲۴۹
در اینجا او قناعت میگذارد
۲۵۰
وطن پیوسته اندر پرده دارد
۲۵۱
تو تا چون عنکبوت اینجا نباشی
۲۵۲
چو او لاغر صفت اعضا نباشی
۲۵۳
درون پرده کی بینی تو اسرار
۲۵۴
که میگویم ترا اینجا به تکرار
۲۵۵
تو این صورت در اینجا پرده بستی
۲۵۶
درون پرده بس فارغ نشستی
۲۵۷
بیکباره چنین میبایدت راست
۲۵۸
که این پرده به پیوسته که آراست
۲۵۹
چو خواهد گشت پرده پاره پاره
۲۶۰
قناعت کن تو و کم کن نظاره
۲۶۱
بهر چیزی تو بنگر تا توانی
۲۶۲
خدا را بین تو از روی معانی
۲۶۳
چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوست
۲۶۴
اگر جز حق دگر بینی نه نیکو است
۲۶۵
ریاضت اختیار کاملان است
۲۶۶
کسی را کاندر این راه او نشان است
۲۶۷
ریاضت مرد را واصل کند زود
۲۶۸
عیان دیده را حاصل کند زود
۲۶۹
ریاضت واصلان دیدند اینجا
۲۷۰
از آن در قرب حق گشتند یکتا
۲۷۱
ریاضت کش که جانا رخ نماید
۲۷۲
درون چشمهٔ کل بحر زاید
۲۷۳
ریاضت میکشد اینجای ذرات
۲۷۴
بخوان ازجاهدوادر عین آیات
۲۷۵
ریاضت مصطفی اینجا کشیدست
۲۷۶
از آن جانان درون خود بدیدست
۲۷۷
ریاضت او کشید و گشت سرور
۲۷۸
ز جمله انبیا او گشت برتر
۲۷۹
ریاضت او کشید از دیدن شاه
۲۸۰
چو بیخود شد بگفت اولی مع اللّه
۲۸۱
ریاضت او کشید و جان جان شد
۲۸۲
درون جزو و کلّ کلّی نهان شد
۲۸۳
ریاضت او کشید و ذات آمد
۲۸۴
ز عین ذات در آیات آمد
۲۸۵
بگفت اسرار فاش اینجا به حیدر
۲۸۶
که بر شهر علومش بود او در
۲۸۷
بدو اسرار گفت اندر قناعت
۲۸۸
محمد صاحب حوض و شفاعت
۲۸۹
بدو اسرار گفت و راز بنمود
۲۹۰
حقیقت مرتضی نفس نبی بود
۲۹۱
محمّد با علی هر دو یکیاند
۲۹۲
ز نورحق حقیقت بیشکیاند
۲۹۳
محمّد با علی هر دو دو رازند
۲۹۴
که بهر آفرینش کار سازند
۲۹۵
محمّد با علی هر دو همامند
۲۹۶
که ایشان در میان کل تمامند
۲۹۷
محمّد با علی از نور ذاتند
۲۹۸
که این دم همدم عین صفاتند
۲۹۹
محمّد با علی هر دو جهانند
۳۰۰
که ایشان برتر از کون و مکانند
۳۰۱
محمّد با علی دو سرفرازند
۳۰۲
که جان مومنان زیشان بنازند
۳۰۳
محمّد با علی دو شمع دینند
۳۰۴
که ایشان رهنمای کفر و دینند
۳۰۵
محمّد با علی دارند بیشک
۳۰۶
وجود لحمک لحمی ابریک
۳۰۷
یکی باشند ایشان گر بدانی
۳۰۸
اگر اسرار ایشان باز دانی
۳۰۹
یکی باشند ایشان عین اسرار
۳۱۰
از ایشان شد حقیقت کل پدیدار
۳۱۱
یکی باشند ایشان و دو جوهر
۳۱۲
اگر تو مؤمنی زیشان تو بگذر
۳۱۳
از ایشان راه جو تا ره نمایند
۳۱۴
که ایشانت در این سر برگشایند
۳۱۵
از ایشان بازدانی جوهر خویش
۳۱۶
نهندت مرهمی اندر دل ریش
۳۱۷
از ایشان بازدانی هر دوعالم
۳۱۸
که ایشانند نفخ جان در این دم
۳۱۹
از ایشان بازدانی تا چه بودی
۳۲۰
که با ایشان تو در گفت و شنودی
۳۲۱
از ایشان بازدانی سرّ اسرار
۳۲۲
کز ایشانت دید تو پدیدار
۳۲۳
از ایشان جوی اینجا مرهم دل
۳۲۴
که ایشانند اینجا محرم دل
۳۲۵
از ایشان جوی در عین شریعت
۳۲۶
که بنمایند رازت از حقیقت
۳۲۷
از ایشان جوی اینجا نور ایمان
۳۲۸
که ایشانند اینجا ذات سبحان
۳۲۹
از ایشان جوی بیشک نور بینش
۳۳۰
که ایشان زندهاند از آفرینش
۳۳۱
از ایشان جوی عین کل تمامت
۳۳۲
که ایشانند شاهان قیامت
۳۳۳
از ایشان جوی تا بینی عیان یار
۳۳۴
وز ایشانت شود اعیان پدیدار
۳۳۵
از ایشان جوی راه لامکانی
۳۳۶
کز ایشان سرّ سبحانی بدانی
۳۳۷
از ایشان بود بود آمد پدیدار
۳۳۸
نداند این سخن جز مرد دیندار
۳۳۹
که ایشان سالکان و واصلانند
۳۴۰
حقیقت بیشکی هر دو جهانند
۳۴۱
هم ایشان رازدار آفرینند
۳۴۲
هم ایشان درگشای آخرینند
۳۴۳
از ایشانست بود کل در اینجا
۳۴۴
که ایشانند پنهانی و پیدا
۳۴۵
از ایشان جوی اسرار دو عالم
۳۴۶
که ایشانند نور چشم آدم
۳۴۷
میان دیدهها بینا نمایند
۳۴۸
درون جسم و جان یکتا نمایند
۳۴۹
درون دل نظر کن روی ایشان
۳۵۰
که تو بنشستهٔ در کوی ایشان
۳۵۱
درون دل نظر کن راز تحقیق
۳۵۲
که ایشانند بود تو ز توفیق
۳۵۳
حقیقت سرّ ایشان گر بدانی
۳۵۴
از ایشان واصل هر دو جهانی
۳۵۵
چو زیشان یک نفس خارج نباشی
۳۵۶
که جانند و در او جمله تو باشی
۳۵۷
چو ایشانند و تو هستی از ایشان
۳۵۸
برادر خواندت هستی چو خویشان
۳۵۹
از ایشان مگذر و زیشان همی گوی
۳۶۰
درون دل تو ایشان را همی جوی
۳۶۱
از ایشان مگذر و ایشان همی بین
۳۶۲
درون جان و دل ای مرد با دین
۳۶۳
از ایشان واصلی آید ترا هم
۳۶۴
اگر داری قدم در کارمحکم
۳۶۵
درون دل تراگشتند پیدا
۳۶۶
نمیبینی تو ایشان را هویدا
۳۶۷
درون دل ترا بنموده اسرار
۳۶۸
کنون بشنو تو این سرّ و نگهدار
۳۶۹
درون جان تو ایشان بدیدند
۳۷۰
ولی از چشم صورت ناپدیدند
۳۷۱
درون جان تو رویت نمودند
۳۷۲
به نیکی هر دو در گفت و شنودند
۳۷۳
درون جان ودل اسرار گفتند
۳۷۴
ابا تو جمله از دادار گفتند
۳۷۵
درون جان تو عین عیانند
۳۷۶
که ایشان در تو چون جان جهانند
۳۷۷
ترا گفتند اسرار دمادم
۳۷۸
چگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم
۳۷۹
کجا دانی تو مر اسرار ایشان
۳۸۰
که این دم خفتهٔ بیشک پریشان
۳۸۱
کجا هرگز بیابد خفته این راز
۳۸۲
مگر وقتی که با خویش آید او باز
۳۸۳
کجاهرگز بداند خفته اسرار
۳۸۴
مگر آنگه که گردد زود بیدار
۳۸۵
مخفت ای دوست یارت در درونست
۳۸۶
ولی بیچاره خفته در برونست
۳۸۷
مخفت ای دوست تا بیدار کردی
۳۸۸
مگر شایستهٔ اسرار کردی
۳۸۹
مخفت ای جان سخن بپذیر آخر
۳۹۰
که میگویم ترا اسرار ظاهر
۳۹۱
چرا خفتی که یارت هست بیدار
۳۹۲
ز مستی با خود آی و باش هشیار
۳۹۳
محمّد(ص) با علی درخود نظر کن
۳۹۴
برِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن
۳۹۵
اگر ایشان در این معنی ببینی
۳۹۶
گمان بردار هان صاحب یقینی
۳۹۷
دل و جان کن نثار روی ایشان
۳۹۸
چوخاکی باش اندر کوی ایشان