در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بده جان گر خبر داری در این تو
۲
زمانی بازدان عین الیقین تو
۳
بده جان از سر شوق و ارادت
۴
که تا یابی عیان اندر سعادت
۵
بده جان و ببین گم کرده را باز
۶
درون پرده در انجام و آغاز
۷
چو حل خواهی شدن درآب دنیا
۸
چرا باشی چنین غرقاب دنیا
۹
چو حل خواهی شد بشتاب در خود
۱۰
نظر کن در شریعت نیک یا بد
۱۱
چو حل خواهی شدن فانی بباشی
۱۲
سزد گر تخم نیکی را بپاشی
۱۳
بپاش این تخم تا آنگه دهد بر
۱۴
طلب کن سر که تا باشدت رهبر
۱۵
چو دنیا میگذاری عاقبت باز
۱۶
طلب آید در اینجا عاقبت باز
۱۷
طلب کن عاقبت در خویشتن تو
۱۸
تو منگر در نمود جان و تن تو
۱۹
ز روباه طبیعت دور شو دور
۲۰
نباشی غرقه ای درویش مغرور
۲۱
زهی مانده چنین مغرور غافل
۲۲
چه خواهی کرد اینجاگاه حاصل
۲۳
زهی مانده اسیر اندر تن خود
۲۴
ندانی این بیان از نیک و از بد
۲۵
تنت در چار میخ جاهلی باز
۲۶
دلت در عین جهل و کاهلی باز
۲۷
در این محنت سرا در محنتی چون
۲۸
فتادی ور نخواهی رفت بیرون
۲۹
ز جان دادن شود دشوار آسان
۳۰
وگرنه جای ترس است و هراسان
۳۱
اگر با خوف اگر بی خوف باشی
۳۲
همی در عاقبت حیران بباشی
۳۳
همه دنیا بیک جو زر نیرزد
۳۴
چه یک جو بلکه نیم ارزن نیرزد
۳۵
همه دنیا نیرزد قطرهٔ آب
۳۶
اگر تو مرد راهی زود بشتاب
۳۷
همه دنیانیرزد یک پشیزی
۳۸
نظر کن زانکه اینجا بس عزیزی
۳۹
همه دنیا نیرزد پیش دانا
۴۰
که یک برگ حقیقت پیش بینا
۴۱
همه دنیا نیرزد حبهٔ خاک
۴۲
گذر کن زود از او ای مؤمن پاک
۴۳
همه دنیا سرشت دوست با پای
۴۴
در اینجا تو نظر کن جای تا جای
۴۵
همه دنیا درون پر اشک و خونست
۴۶
وفا جستن ز اشک و خون جنونست
۴۷
همه دنیا نظر کن خاک آدم
۴۸
که میخفتند اندر او دمادم
۴۹
همه دنیا گرفته موج خون بین
۵۰
ولی خود را تو از موجش برون بین
۵۱
همه روی زمین برگ گیاهست
۵۲
درون دلها پر از درد و آهست
۵۳
همه روی زمین فرسنگ فرسنگ
۵۴
تن سیمین و گیسوی سیه رنگ
۵۵
همه کوه و بیابان گام تا گام
۵۶
قد چون سرو بین و چشم بادام
۵۷
همه دریا ببین خون عزیزان
۵۸
که اندر کانها شد لعل ریزان
۵۹
دل و جان خون من چون جان گرفتست
۶۰
درون جان من جانان گرفتست
۶۱
ز دنیا هیچ عاقل شاد نبود
۶۲
دل دانا در او آزاد نبود
۶۳
ز دنیا کی شود شادان دل تو
۶۴
از او کی برگشاید مشکل تو
۶۵
ز دنیا درگذر وانگاه عقبی
۶۶
نظر کن بر چه اینجا ز دنیا
۶۷
قدم بیرون نه از چاه بلا تو
۶۸
بگو تا چند باشی مبتلا تو
۶۹
قدم بیرون نه از این چاه و رستی
۷۰
که بیخود عاقبت در آب جستی
۷۱
چو در جوشی بمانی همچنین تو
۷۲
که تا پخته شوی اندر یقین تو
۷۳
درون دل کجا باشد به جز جان
۷۴
که چون پخته شوی در دید جانان
۷۵
درون جان و دل دلدار بنگر
۷۶
عجائب خویشتن بردار بنگر
۷۷
درون جان و دل بنگر یقین باز
۷۸
چرا ماندی تو کاهل این چنین باز
۷۹
ندیده خویشتن دزدیده بنگر
۸۰
که بیشت بس بود برده که رهبر
۸۱
جهانی خلق بودند و برفتند
۸۲
بدرد و غصّه زیر خاک خفتند
۸۳
ز چندانی کسی آگه نگشتند
۸۴
که چون پیدا شدند و چون گذشتند
۸۵
اگرچه جمله در پنداشت بودند
۸۶
چنان کو جمله را میداشت بودند
۸۷
نه جان دارد خبر از جان که جان کیست
۸۸
نه تن را آگهی از تن که آن کیست
۸۹
نه گوش آگاه از بشنیدن خود
۹۰
نه دیده با خبر از دیدن خود
۹۱
نه آگاهی از این گشتن فلک را
۹۲
نه جنّ و انس و شیطان وملک را
۹۳
فرو رفتند بسیاری در این کوی
۹۴
بسی دیگر رسیدند از دگر سوی
۹۵
نه آن کو میرود زین راز آگاه
۹۶
نه آن کآمد خبردارد از این راه
۹۷
چنان گم کردهاند سر رشته راز
۹۸
که سر موئی نیاید هیچکس باز
۹۹
بباید داشت گردن زیر فرمان
۱۰۰
که جز صبر و خموشی نیست درمان
۱۰۱
که دارد زهره در وادی تسلیم
۱۰۲
که با وی بگذارند بر لب از بیم
۱۰۳
بمعنی مویها بشکافم من
۱۰۴
طریق آخر خموشی یافتم من
۱۰۵
همه جز خامشی راهی نداریم
۱۰۶
که یک تن زَهرهٔ آهی نداریم
۱۰۷
چو خاموشیست بس خاموش گردی
۱۰۸
ز دید یار ما مدهوش گردیم
۱۰۹
چو چشمه تا به کی در جوش باشیم
۱۱۰
چو دریا این زمان خاموش باشیم
۱۱۱
ز خاموشی رسی در وحدت کلّ
۱۱۲
برون آئی تو از پندار و هم ذلّ
۱۱۳
ز خاموشی شوی مانند دریا
۱۱۴
چو چشمه میمکن چندین تو غوغا
۱۱۵
ز خاموشی همه مردان عالم
۱۱۶
نمودندم نهان سرّ دمادم
۱۱۷
ز خاموشی شوی واصل در اسرار
۱۱۸
ببینی در میانه عین دیدار
۱۱۹
دلا خاموش اولیتر که مستی
۱۲۰
رها کن جسم تا کی بت پرستی
۱۲۱
بت طبع و هوا بشکن بیک دم
۱۲۲
برون جه زین چنین گرداب معظم
۱۲۳
تو در گرداب دنیا غرقه ماندی
۱۲۴
دریغا کشتی از اینجا نراندی
۱۲۵
میان موج دریا چون گذشتی
۱۲۶
برست از خوف بیشک نیز کشتی
۱۲۷
چو کشتی آیدت اندر کناره
۱۲۸
کنی سیر و سلوک خود نظاره
۱۲۹
در این دریا بسی سرّ عجیبست
۱۳۰
ولی نفس تو بس چیزی غریبست
۱۳۱
همه دریا صدف دارد سراسر
۱۳۲
ولیکن مختلف را نیز بنگر
۱۳۳
در این دریا بسی کشتی براندم
۱۳۴
بآخر رخت در دریا فشاندم
۱۳۵
در این دریا عجایب بیشمارست
۱۳۶
ولیکن عین دریا بی کنارست
۱۳۷
کنار بحر کشتی بین و ره کن
۱۳۸
نهنگان طبیعت را تبه کن
۱۳۹
کناری جوی هم در دید کشتی
۱۴۰
برآن بنگر که آنگه چون گذشتی
۱۴۱
چو بگذشتی از آن دریای پرخون
۱۴۲
بگویم عاقبت چون آی بیرون
۱۴۳
تو در دریائی و افتاده بیخود
۱۴۴
درون کشتی صورت ز هر بد
۱۴۵
شدی فارغ که در دریا نهنگست
۱۴۶
چگویم چون بجای هوش منگست
۱۴۷
شدی فارغ تو ای ملّاح رهبر
۱۴۸
کجائی کشتی از دریا به در بر
۱۴۹
در این دریا که پر از موج خونست
۱۵۰
دل دانا از این دریا برونست
۱۵۱
دل دانا در این دریا نماند
۱۵۲
چو عاقل عین ناپروا نماند
۱۵۳
دل دانا نداند راز تحقیق
۱۵۴
مگر وقتی که یابد دُرّ توفیق
۱۵۵
چو زین دریا بیابد سرّ اسرار
۱۵۶
نماید سرّ حق با ذرّه اظهار
۱۵۷
در این دریای پر درّ الهی
۱۵۸
اسیرانند از مه تا بماهی
۱۵۹
در این دریا یکی جوهر پدید است
۱۶۰
که سرّ آن ز نادان ناپدید است
۱۶۱
در این دریا که من دیدم حقیقت
۱۶۲
فرو شوید همه عین طبیعت
۱۶۳
در این دریا کز او عالم گرفتست
۱۶۴
همه موجش دمادم در گرفتست
۱۶۵
در این دریا مرا شد آرزوئی
۱۶۶
که در قعرش زنم من های و هوئی
۱۶۷
در این کشتی صورت ماندهام من
۱۶۸
بسی در بحر کشتی راندهام من
۱۶۹
در این دریا که خورشیدست قطره
۱۷۰
شکر بگذارد اینجا نافه طرّه
۱۷۱
در این دریا که بگرفتست این موج
۱۷۲
کجا این دُرّ ببینی تو در این اوج
۱۷۳
اگر میدانی اینجا آشنائی
۱۷۴
بکن از بهر خود اینجا شنائی
۱۷۵
بیاب این درّ معنی در عیانت
۱۷۶
صدف کن در درون خود نهانت
۱۷۷
صدف بشکن جواهر را برون آر
۱۷۸
نمای آنگاه و خود را بی جنون آر
۱۷۹
تو در بحر فنائی جوهری جوی
۱۸۰
که جوهر کس کجا دیدست در جوی
۱۸۱
تو در بحر فنائی چون شوی کل
۱۸۲
ز الاّ اللّه در الّا شوی کل
۱۸۳
تو در بحری ولی گشتی در این موج
۱۸۴
گهی اندر هبوط و گاه در اوج
۱۸۵
تو در حیرت فروماندی بگرداب
۱۸۶
که افتی ناگهان اینجای غرقاب
۱۸۷
چو آب از سر گذشت و غرقه گردی
۱۸۸
کجا اینجایگه مرد نبردی
۱۸۹
در این دریا شناها بی شمارست
۱۹۰
چرا کین دید دریا بی کنارست
۱۹۱
در این دریا اسیرانند بیخویش
۱۹۲
همه اینجا فقیرانند بیخویش
۱۹۳
درون بحر در جوشست چون دیگ
۱۹۴
درونش خردهٔ سنگ است و هم ریگ
۱۹۵
درون بحر پردُرّست و گوهر
۱۹۶
ولی میبایدش اینجای رهبر
۱۹۷
اگر کشتی خرابی آورد زود
۱۹۸
بگو تاکت وطن اینجا کجا بود
۱۹۹
در این بحر عمیق افتادهٔ تو
۲۰۰
سراندر سوی چین بنهادهٔ تو
۲۰۱
همی پرسم که بی خود غرقه گردی
۲۰۲
از این دریا نشاید شد به مردی
۲۰۳
چو تسلیم آئی و بردی طمع تو
۲۰۴
ز جمله گردی اینجا مستمع تو
۲۰۵
بود کاینجا خلاصت باز بینی
۲۰۶
که این دم مانده بی عین الیقینی
۲۰۷
بسا کِشتی که موجش در ربود است
۲۰۸
تو گوئی هرگز آن کشتی نبود است
۲۰۹
بسا کِشتی که راندند و برفتند
۲۱۰
ره چین و ختا در بر گرفتند
۲۱۱
بسا کِشتی که پر سیم و زر آمد
۲۱۲
از آنها یک سفینه بر درآمد
۲۱۳
بسا کِشتی که در این بحر اسرار
۲۱۴
شده غرقه یکی نامد پدیدار
۲۱۵
بسا کشتی که در دریا فتاداست
۲۱۶
از آنجا تختهٔ عمر اوفتاداست