در حکایت پدر و پسر و درکشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین دارم من از آن پیر خود یاد
۲
کز این معنی او شد جان من شاد
۳
که وقتی در ره چین بود مردی
۴
که در دریا سفر بسیار کردی
۵
قضای حق بُد آن پیر پُر اسرار
۶
مر او را یک پسر چون ماه انوار
۷
بخوبی همچو خورشیدِ منوّر
۸
بزیبائی چو ماهی بود دلبر
۹
دو چشمش همچو نرگس مست و شهلا
۱۰
قدش چون سرو رعنا روش زیبا
۱۱
بغایت در لطافت دل ربودی
۱۲
که چون او در همه عالم نبودی
۱۳
بزیبائی او دیگر نیاید
۱۴
چو او دیگر جهان دون نزاید
۱۵
قضا را با پدر عزم سفر کرد
۱۶
که همچون باب بود او صاحب درد
۱۷
ز تقوی او بمعنی پاکرو بود
۱۸
بمعنی و بصورت حیّ معبود
۱۹
مر او را آفریده با سعادت
۲۰
مر او را داده بودش عزّ و قربت
۲۱
بغایت آن پسر فرمانبرِ دوست
۲۲
هر آن کو این چنین کردست نیکوست
۲۳
ز حسّ خویش برخوردار از خود
۲۴
نمیدانست جز حق نیک یا بد
۲۵
چو در نزدیکی دریا رسیدند
۲۶
نظر کردند و دریا را بدیدند
۲۷
پدرگرچه سفر کرده بسی بود
۲۸
پسر در صورت و معنی کسی بود
۲۹
تمامت تاجران آنجا بماندند
۳۰
ز بهر خویش در غوغا بماندند
۳۱
شده آنجای سرگردان تمامت
۳۲
گرفته در برِ دریا قیامت
۳۳
نبُد کس را فراغ و هیچکس سود
۳۴
که تا واقف شوند آنجا درس بود
۳۵
ز ملّاحان یکی آواز در داد
۳۶
که آیید این زمان کامد عجب باد
۳۷
که خواهد رفت کشتی تا ممانید
۳۸
شتابی آورید از کار و آئید
۳۹
همه بیخود میان بحر و کشتی
۴۰
همه جستند چون موشان دشتی
۴۱
ز خوف و ترس دریا میشدندش
۴۲
بهر جانب همی پنهان شدندش
۴۳
پدر نیز و پسر آنجای رفتند
۴۴
درونِ کشتیِ غوغای رفتند
۴۵
چوکار جملگیشان راست آمد
۴۶
پسر را از پدر دلخواست آمد
۴۷
که ای بابا در این دریا چه بینی
۴۸
در این خوف و بلا چون مینشینی
۴۹
برو تا باز گردیم این زمان ما
۵۰
شویمش شاد دل سوی دکان ما
۵۱
که خوف آمد در این دریا فرا بین
۵۲
نمود عقل ما را رهنما بین
۵۳
کجاعاقل در این کشتی نشیند
۵۴
که عاقل نیز آن دریا نبیند
۵۵
برو تا بازگردیم از چنین جای
۵۶
شویم ما فارغ اندر جای و مأوایی
۵۷
که الهامی مرا آمد در این دم
۵۸
که بی سرّی نباشد کار عالم
۵۹
همی گفتند و میشد کشتی از جا
۶۰
درونِ بحر پر از شور و غوغا
۶۱
پدر گفت ای پسر طفلی مکن تو
۶۲
بگو تا چند گوئی این سخن تو
۶۳
بگو تا چند گوبی اندر این درد
۶۴
که هم طاقت نیارد نیز هم مرد
۶۵
من از بهر تماشا آمدستم
۶۶
میان شور و غوغا آمدستم
۶۷
پسر گفت ای پدر چون مال داری
۶۸
چرا عمرت بضایع میگذاری
۶۹
که این قومند مانند تو غافل
۷۰
بصد پاره چو تو هستند غافل
۷۱
کسی کاین سیم و زر دارد فراوان
۷۲
چرا بر خون خود گردد شتابان
۷۳
در این کشتی نهد بیعقل این مال
۷۴
بماند پایمال ازکلّ احوال
۷۵
چه جای خوف باشد او چگونه
۷۶
چو کشتی گردد اینجا باژگونه
۷۷
شود غرقه بیک لحظه در اینجا
۷۸
نباشد ذرّهٔ اینجا هویدا
۷۹
پدر گفت ای پسر گفتن چه چیز است
۸۰
بزرگی جهان مال عزیز است
۸۱
یکی را سود ده آید پدیدار
۸۲
در این دریا ز بعد رنج بسیار
۸۳
بودسود و زبان رفته از پیش
۸۴
شود اندک ترش از مشتری بیش
۸۵
همه از بهر زر حیران شدستند
۸۶
ز بهر مال سرگردان شدستند
۸۷
چو بعد از مدّتی با خوف دریا
۸۸
ببیند سود بسیاری ز کالا
۸۹
همه از بهر سود خود بکارند
۹۰
در اینجا خواجگان بیشمارند
۹۱
همه با نعمت و زرها تمامند
۹۲
ز بهر این به دنیا نیکنامند
۹۳
پسر گفت ای پدر اکنون تو دانی
۹۴
چو ایشان کی بیابی نیکنامی
۹۵
طلب کن نیکنامی بقا تو
۹۶
چرا در بحر باشی در فنا تو
۹۷
چو ایشان طالبانند از زر و سیم
۹۸
فتاده این چنین در خوف و در بیم
۹۹
ز بهر این جهان ایشان بکارند
۱۰۰
ز بهر آخرت تخمی نکارند
۱۰۱
مرا کردی تو سرگردان چو ایشان
۱۰۲
شدستم ای پدر خوار و پریشان
۱۰۳
ندارم راه تا بیرون روم من
۱۰۴
پدر گفت ای پسر اکنون تو تن زن
۱۰۵
نبایست آمدن چون آمدی تو
۱۰۶
سزد گر قول بابا بشنوی تو
۱۰۷
دل از جان خود اکنون زود برگیر
۱۰۸
مر این پند پدر از جان تو بپذیر
۱۰۹
که دنیا جای کس هرگز نباشد
۱۱۰
وجود جمله زو عاجز نباشد
۱۱۱
که از بهر تفرّج سالها من
۱۱۲
بسی دانستهام احوالها من
۱۱۳
در این دریا پسر بسیار رفتم
۱۱۴
در این کشتی به شب بسیار خفتم
۱۱۵
تماشای فراوان دیدهام من
۱۱۶
ز درد خویش صاحب دیدهام من
۱۱۷
ز جمله فردم و جوهر تو دارم
۱۱۸
بجز دیدار تو چیزی ندارم
۱۱۹
تو دارم در همه عالم تو دارم
۱۲۰
که بی رویت دمی طاقت نیارم
۱۲۱
بجز تو من ندارم هیچ مالی
۱۲۲
که چون ایشان نمایم پایمالی
۱۲۳
ز بهر دیدن تو پایمالم
۱۲۴
چو توهستی نخواهم هیچ مالم
۱۲۵
کنون دارم ترا از هر دو عالم
۱۲۶
بتو شادانم اینجاگاه و خرّم
۱۲۷
همه بر مال و سیم و زر چنین زار
۱۲۸
شده غرقه فتاده اندر این بار
۱۲۹
من از بهر تو ای دلدار و ای جان
۱۳۰
سوی دریا شدم دریاب و میدان
۱۳۱
که بابا جز تو چیزی میندارد
۱۳۲
ولی اینجا نمود جمله دارد
۱۳۳
من اندر بحر میبینم جمالت
۱۳۴
درون بحر میبینم جلالت
۱۳۵
همه از تو بمن پیدا نمود است
۱۳۶
ز تو دارم که این دریا نمودست
۱۳۷
پدر بی روی تو عالم نخواهم
۱۳۸
بجز دیدار تو این دم نخواهم
۱۳۹
من اندر عشق رویت بیقرارم
۱۴۰
که از سودای تو حیران و زارم
۱۴۱
ز مادر دورت افکندم بر خویش
۱۴۲
ترا دانم بعالم دلبر خویش
۱۴۳
چرا از باب خود می بازگردی
۱۴۴
کنون شاید که صاحب رازگردی
۱۴۵
سفر کن ای پسر مشتاب از من
۱۴۶
نمود جزو کل دریاب از من
۱۴۷
چو هر دو باهمیم و نی جدائیم
۱۴۸
ز دید یکدگر ما پادشائیم
۱۴۹
نهد گر جان بابا در دل و جان
۱۵۰
در این بحر حقیقت رازها دان
۱۵۱
سفرکن جان بابا تا توانی
۱۵۲
نظر میدار ایّام جوانی
۱۵۳
سفر کن جان بابا سوی دریا
۱۵۴
ولی اینجای باش از عشق شیدا
۱۵۵
سفر کن با پدر چندی دگر تو
۱۵۶
که همچون من شوی جان پدر تو
۱۵۷
که جوهر اندر این دریاست بی مر
۱۵۸
بدست افتد بسی اندر سفر در
۱۵۹
ولی در خانه می چیزی نیابی
۱۶۰
اگرچه چند هر سویی شتابی