در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
میان کشتی آنجا بود پیری
۲
بمعنی و بصورت بی نظیری
۳
بقدر خویشتن واصل بدش او
۴
همه اسبابها حاصل بدش او
۵
میان جمله مردان بود او مرد
۶
در آن کشتی که بودش صاحب درد
۷
سفر کرده بسی دانسته اسرار
۸
گرفته سالها او انس دلدار
۹
بمعنی برتر از هر دو جهان بود
۱۰
ز عشق و عقل او صاحب بیان بود
۱۱
ز درد عشق جانان باخبر بود
۱۲
ز دید جزو و کل صاحب نظر بود
۱۳
همی در عین اعیان بود با یار
۱۴
که کرده بد سفرها نیز بسیار
۱۵
علوم علم جان حاصل بکرده
۱۶
وز آنجا گاه خود واصل بکرده
۱۷
ره جانان سپرده بود آن پیر
۱۸
در آن شرح پسر میکرد تأخیر
۱۹
زمانی صبر کرد و گشت خاموش
۲۰
دلش از شوق چون دریا زنان جوش
۲۱
خوشش میآمد آن اسرار جانان
۲۲
ز پیدایی نمودی خویش پنهان
۲۳
همی دید و گمانش در یقین بود
۲۴
که در عشق ازل او راه بین بود
۲۵
همی دانست سرّی هست او را
۲۶
که میگفت از حقیقت آن نکو را
۲۷
همی دانست و میدیدش نمودار
۲۸
که میگفت او همی در عین اسرار
۲۹
دل آن پیر معنی موج جان زد
۳۰
به یک دم او دم شرح و بیان زد
۳۱
نظر کردش بسوی آن پسر گفت
۳۲
که این معنی که گفتست و که اشنفت
۳۳
نکو میگویی ار هستی خبردار
۳۴
مشو بیهوش وز ما تو خبردار
۳۵
ترا شد این مسلّم تا بدانی
۳۶
که جوهر سوی دریا میفشانی
۳۷
ترا شد این مسلّم در حقیقت
۳۸
که می جوئی ره عین طریقت
۳۹
ترا شد این مسلّم راز و گفتار
۴۰
که داری در حقیقت حق پدیدار
۴۱
ترا شد این مسلّم سرّ عالم
۴۲
که دم از حق زدی اینجا دمادم
۴۳
ترا شد این مسلّم در نهانی
۴۴
که گفتی این همه شرح و معانی
۴۵
دم وحدت ز دستی بیشکی تو
۴۶
که دیدستی مر این دریا یکی تو
۴۷
دم وحدت زدی از راه مستی
۴۸
در این کشتی مرا انباز گشتی
۴۹
دم وحدت زدی و جان جانی
۵۰
توئی در جان من صاحب معانی
۵۱
دم وحدت زدی و گوش کردم
۵۲
دل و جان در برت بیهوش کردم
۵۳
دم وحدت زدی و کائناتی
۵۴
ولیکن این زمان عین صفاتی
۵۵
دم وحدت زدی و جمله هستی
۵۶
که پنداری بت صورت شکستی
۵۷
دم وحدت زدی و یار مائی
۵۸
گره از کار من این دم گشائی
۵۹
دم وحدت زدی ودیدمت کل
۶۰
دمی فارغ شدم از رنج و از ذل
۶۱
دم وحدت زدی و بی نشانی
۶۲
همه اسرار معنی میفشانی
۶۳
دم وحدت زدی ازنقش دریا
۶۴
توئی در هر دو دریا دوست یکتا
۶۵
دم وحدت زدی وجان ببردی
۶۶
بمعنی بس بزرگی گرچه خوردی
۶۷
دم وحدت زدی و دل ربودی
۶۸
یقین دانم که ما را بود بودی
۶۹
دم وحدت زدی در عقل رفتم
۷۰
ز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
۷۱
دم وحدت تو داری که خدائی
۷۲
چرا از دید ماتو میجدائی
۷۳
چوداری جزو و کل در دید دلدار
۷۴
منم از جان ترا اینجا خبردار
۷۵
ترا میدانم و آنجات دیدم
۷۶
در این دریا در آن دریات دیدم
۷۷
تو دریائی و دریا قطرهٔ تست
۷۸
تو خورشیدی و عالم ذرّهٔ تست
۷۹
تو دریائی و جان جوهر نمودی
۸۰
چرا جوهر ز چنگ خود ربودی
۸۱
تو دریائی و هستی عین کشتی
۸۲
نبد جائی که آنجاگه نگشتی
۸۳
همه ذرّات عالم مست ذاتت
۸۴
نمودار آمده اندر صفاتت
۸۵
همه ذرّات جویان تو هستند
۸۶
از این خمخانه دیرتو مستند
۸۷
همه ذرّات عالم گشته جویان
۸۸
ترا در وحدت کل جمله گویان
۸۹
همه ذرّات اندر گفتگویند
۹۰
توئی در جمله و جمله تو جویند
۹۱
همه ذرّات میدانند بتحقیق
۹۲
که از تو یافتند این عین توفیق
۹۳
همه ذرّات میبینند دیدت
۹۴
شدند از جان بکلی ناپدیدت
۹۵
همه ذرّات مستند و سر از پای
۹۶
نمیدانند رفته جمله از جای
۹۷
کجا کانجا نباشد دیدن تست
۹۸
همه گفت تو و بشنیدن تست
۹۹
کجا اینجا نه هستی و ندیدند
۱۰۰
چرا کاندر نمودت ناپدیدند
۱۰۱
کجائی این زمان اندر دل و جان
۱۰۲
در این کشتی نمودی راز پنهان
۱۰۳
چو پیدائی چرا پنهان شوی تو
۱۰۴
چو با من هستی جانان شوی تو
۱۰۵
چگونه یافتم بر گوی با من
۱۰۶
بیانی گوی با من سخت روشن
۱۰۷
بسی کردم سفر زان سوی دریا
۱۰۸
ز بهر دیدنت ای جان جانها
۱۰۹
بسی کردم سفر در چین و ماچین
۱۱۰
ز بهر رویت ای خورشید ره بین
۱۱۱
بسی گردیدم و دریافتم هان
۱۱۲
مرا این دم از این صورت تو برهان
۱۱۳
بسی با سالکان این ره سپردم
۱۱۴
که تا موئی ز وصلت راه بردم
۱۱۵
بسی با سالکان گردیدم ای جان
۱۱۶
نمود عشق اینجا دیدم ای جان
۱۱۷
بسی گشتم بسی دیدم کسانت
۱۱۸
شدم خاک قدوم رهروانت
۱۱۹
بسی سودای تو اینجای پختم
۱۲۰
هنوز از خام کاری نیم پختم
۱۲۱
بسی در دیدن رویت بگشتم
۱۲۲
بسی دریا بسی صحرا بگشتم
۱۲۳
بسی با واصلان تقریر گفتم
۱۲۴
همه از آیت و تفسیر گفتم
۱۲۵
بسی سر بر سر زانو نهادم
۱۲۶
ز پای خود به زانو درفتادم
۱۲۷
بسی اندر چله سی پاره خواندم
۱۲۸
ز خان و مان کنون آواره ماندم
۱۲۹
بسی با رِند در میخانهٔ تو
۱۳۰
نشستم این زمان دیوانهٔ تو
۱۳۱
بسی گفتم و بسیاری شنودم
۱۳۲
دمی از جستجو فارغ نبودم
۱۳۳
بسی کردم اینجاگه طلب باز
۱۳۴
که تادیدم ترا این جایگاه باز
۱۳۵
کنون وقتست اگر ما رو نمائی
۱۳۶
جهان جان توئی و هم خدائی
۱۳۷
کنون سی و سه سالست ازنمودار
۱۳۸
که یک شب دیدمت در خواب بیدار
۱۳۹
نمود خود نمودی این چنینم
۱۴۰
که امروزی ترا عین الیقینم
۱۴۱
شده دید جمالت آشکاره
۱۴۲
برویت جزو و کل گشته نظاره
۱۴۳
در این دریا نمودت باز اوّل
۱۴۴
کجا باشد صفات تو مبدّل
۱۴۵
تو داری و تو دانیّ و تو گوئی
۱۴۶
توئی شاه و تو سلطان نکوئی
۱۴۷
نمیداند پدر ذاتت تمامی
۱۴۸
که از تو یافتست او نیکنامی
۱۴۹
نمیداند پدر اسرارت ای جان
۱۵۰
که پیدائی بصورت لیک پنهان
۱۵۱
بمعنی برتر از جانی و صورت
۱۵۲
ترا دادند دیدار حضورت
۱۵۳
توئی معنی و صورت دیدن تست
۱۵۴
عیان گفتار من بشنیدن تست
۱۵۵
توئی جان و جهان عالم دل
۱۵۶
که بگشائی تمامت راز مشکل
۱۵۷
توئی منصور تا دانی که دانم
۱۵۸
که جز دیدار تو چیزی ندانم
۱۵۹
توئی منصور صوری در همه دم
۱۶۰
تو هستی دادهٔ در عین عالم
۱۶۱
توئی منصور کز حدّ جلالت
۱۶۲
نداند هیچکس جز خود کمالت
۱۶۳
توئی منصور در عین حضوری
۱۶۴
که نزدیکی بجمله لیک دوری
۱۶۵
توئی منصور و در عین لقائی
۱۶۶
سپر گشته تو در عین بلائی
۱۶۷
ترا بسیار برهانست اینجا
۱۶۸
که دیدت دید جانانست اینجا
۱۶۹
حقیقت برتر از کون و مکانی
۱۷۰
که هم جسمی و بیشک جان جانی
۱۷۱
ترا بیشک حقیقت حق شناسم
۱۷۲
که از دید تو با شکر و سپاسم
۱۷۳
ترا بیشک حقیقت شد مسلّم
۱۷۴
توئی نور جهان و جسم آدم
۱۷۵
خدا داری درون دل بتحقیق
۱۷۶
تو بردی گوی از میدان توفیق
۱۷۷
خدا داری حقیقت در درونت
۱۷۸
خدا باشد حقیقت رهنمونت
۱۷۹
تو بنمودی رخ اندر عالم جان
۱۸۰
تو هستی در بهشت آدم جان
۱۸۱
تو بنمودی حقیقت روی ما را
۱۸۲
تو آوردی همه در کون ما را
۱۸۳
تو جانی و جهان هم سایهٔ تست
۱۸۴
تو نوری شمس همچون سایهٔ تست
۱۸۵
تو روحی و دل و جان رهبر آمد
۱۸۶
که بودت جَست از خود بر درآمد
۱۸۷
کنون چون دیدمت بنمای رخسار
۱۸۸
که تا کلّی شوی بر من پدیدار
۱۸۹
از این دریا که افتادم یقین من
۱۹۰
ترا دیدم کنون عین الیقین من
۱۹۱
از این دریا تو داری جوهر نور
۱۹۲
ترا دانسته است اینجای منصور
۱۹۳
از این دریا حقیقت کل تو داری
۱۹۴
نمود عالم و هم دل تو داری
۱۹۵
از این دریا مرا دل گشت بیهوش
۱۹۶
چو کردم عین تحقیق ترا گوش
۱۹۷
بدانستم یقین کان خواب دیدم
۱۹۸
ترا در کشتی اندر آب دیدم
۱۹۹
تو ما را رهنمائی این زمان زود
۲۰۰
که دیدارت مرا دیدار بنمود
۲۰۱
مرا کن واصل و صورت برانداز
۲۰۲
مرا مانند شمعی تو بمگداز
۲۰۳
مرا کن واصل اندر عین دریا
۲۰۴
سر تختم رسان اندر ثرّیا
۲۰۵
مرا واصل کن و جانم توئی بس
۲۰۶
در این غرقاب جان فریاد من رس
۲۰۷
مرا واصل کن و پرده برافکن
۲۰۸
که نور تست در آفاق روشن
۲۰۹
مرا واصل کن اندر دید دیدار
۲۱۰
که دارم از تو کلّی عین اسرار
۲۱۱
مرا واصل کن و جانم رها کن
۲۱۲
مرا کل ابتدا و انتها کن
۲۱۳
مرا واصل کن و کل وارهانم
۲۱۴
که میبینم توئی جان و جهانم
۲۱۵
مرا از وصل خود یک ذرّه بنمای
۲۱۶
چرا اندازیم از جای بر جای
۲۱۷
مرا از وصل جانان شاد گردان
۲۱۸
دل و جانم بکل آبادگردان
۲۱۹
مرا از وصل جانان رخ نمودی
۲۲۰
گره این لحظه از کارم گشودی
۲۲۱
مرا از وصل خود گردان فنا تو
۲۲۲
که تا بینم ز تو عین بقا تو
۲۲۳
چو بنمودی جمال اندر جمالت
۲۲۴
برون آور مرا هان ازوبالت
۲۲۵
جلالت یافتم طاقت ندارم
۲۲۶
تو گوئی این زمان من پایدارم
۲۲۷
کنون من پایدارم گر بگوئی
۲۲۸
ندانم کاین زمان با من چگوئی
۲۲۹
رهی بگذاشته و استاده اینجا
۲۳۰
نمود من در اینجا داده غوغا
۲۳۱
عیانی در دل و در جان گرفته
۲۳۲
حقیقت کفر با ایمان گرفته
۲۳۳
ز ایمانم ملال آمد بیکبار
۲۳۴
شدم کافر حجاب از پیش بردار
۲۳۵
ز وصلت کافری دارم چگویم
۲۳۶
در این میدانِ تو مانند گویم
۲۳۷
عنان عقل از دستم برون شد
۲۳۸
چو دریا این دلم پر موج خون شد
۲۳۹
عنان عقل از دستم شد ای جان
۲۴۰
کنون از دیدن تو مستم ای جان
۲۴۱
عنان عقل رفت و عشق آمد
۲۴۲
مرا کل ازنهاد خویش بستد
۲۴۳
عیان عشق دیدم از نمودت
۲۴۴
یقین من خویش دیدم دید دیدت
۲۴۵
عیان عشقی و دریای نوری
۲۴۶
عجب در عشق اینجاگه صبوری
۲۴۷
خدایا بیش از این چیزی ندانم
۲۴۸
ز بعد صورت و معنی بیانم
۲۴۹
ندانم جز خدایت آشکاره
۲۵۰
گر این مردم کنندم پاره پاره
۲۵۱
ندانم جز خدایت در همه من
۲۵۲
توئی قلب و توئی جان و توئی تن
۲۵۳
توئی افلاک و انجم در نمودار
۲۵۴
توئی بنموده رخ از چرخ دوّار
۲۵۵
توئی ماه و توئی خورشید جانها
۲۵۶
که پیدا میکنی سرّ نهانها
۲۵۷
توئی عرش و توئی فرش و توئی لوح
۲۵۸
که جانها رادهی در عین تن روح
۲۵۹
توئی عین قلم چون کل نوشتی
۲۶۰
نمود جسم را از طین سرشتی
۲۶۱
توئی کرسی و دائم در خروجی
۲۶۲
که در عین همه ذات البروجی
۲۶۳
توئی عین بهشت و عین ناری
۲۶۴
چرا با ما دمی در دم نیاری
۲۶۵
توئی آتش توئی در جملگی باد
۲۶۶
که از تو شد جهانِ عشق آباد
۲۶۷
توئی آب و توئی دیدار در خاک
۲۶۸
نمود صنع خود در عالم پاک
۲۶۹
توئی هستی در این دریای جوهر
۲۷۰
نمودی از نمود هفت اختر
۲۷۱
توئی کوه و زکان گوهر نمائی
۲۷۲
که جان را اندرو رهبر نمائی
۲۷۳
توئی اصل و نمودِتست دیدار
۲۷۴
کنون اسرار کل ما را پدیدار
۲۷۵
نمودخود نما اینجا بتحقیق
۲۷۶
که گفتم از تو بیشک راز توفیق
۲۷۷
توئی دید بهشت و عین یاری
۲۷۸
چرا بابا دمی دردم نیاری
۲۷۹
جوابم ده که گفتار از تو دارم
۲۸۰
نهانم کن که انوار از تو دارم
۲۸۱
جوابم ده چرا خاموش هستی
۲۸۲
توئی دریا منم در عین مستی
۲۸۳
بیانم کن که اصل واصلانی
۲۸۴
مرا برگوی این راز نهانی